حکومتِ شکل‌گرایِ اسلامی

ژانویه 12, 2020

«باید پیش از مراسم تدفین، انتقام می‌گرفتیم و انتقام باید رأس همان ساعتی بود که آنها سردار را به شهادت رساندند.»


در گمانِ من، یکی از اساسی‌ترین مشکلات «جمهوری اسلامی» شکل‌گرایی است. بسیاری از سیاست‌های جمهوری اسلامی، بر بنیان شکل‌گرایی بنا شده است. شکل‌گرایی در برابر محتواگرایی و در برابر خواستِ متن و مکتب است. متن مکتب دعوت به عدالت می‌کند، عدالت در هزار شکلِ اخلاقی می‌تواند محقق شود؛ اما شکل‌گرا می‌گوید چون امیر المؤمنین در زمان حکومتش در دکة القضاء قضاوت می‌کرد، باید قاضی در چنان جایی بایستد بدون سایبان. برای شکل‌گرا، شکل اجرای سیاست‌ها مهم است. خود شکل اهمیت دارد و گاهی اهمیتش بیشتر از محتوا و متن می‌شود.

نمونهٔ آشکار شکل‌گرایی را می‌توان در نزاع برای دفن شهدا در وسط میدان امیرچخماق یزد دید. سازمان میراث فرهنگی پیشنهاد داده بود که مقبرهٔ شهدا در گوشهٔ میدان باشد؛ اما سردار باقرزاده می‌گفت باید در «وسط میدان» باشند. باقرزاده گفته بود: « «زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» آنچه در متن اهمیت دارد، تکریم و احترام شهداست؛ نه در میانه یا گوشهٔ میدان بودن یا حتی دفن در مکانی تاریخی. دفن شهیدی در روستایی دور هیچ منافاتی با تکریم و احترام او ندارد. دفن شدن در «وسط میدان» شکل است؛ شکلی که گمان می‌کنند تکریم و احترام در آن محقق می‌شود.

شکل‌گرایی در پی ساختِ شعائر است و شعائر را به نماد و شکل تعریف می‌کنند. گمان می‌کنند هر چه شعائر بیشتر و پررنگ‌تر باشد، پیروزترند. شکل‌گرایی شعائرساز، مناسبت‌های مذهبی و مراسم‌های آیینی را گسترش می‌دهد. دههٔ محسنیه و باقریه و … می‌سازد. صدای بلندگوها را بلندتر و قُطر طبل‌ها را بیشتر می‌کند. «طبل‌ها فریادها دارند از طبال‌ها» و فریاد می‌زند که «شهر باید به من هیئتی عادت بکند». این شکل‌گرایی گاه در تقابل با این متن مکتب است که دیگر انسان‌ها را نباید آزار داد. اما برای شکل‌گرایی، شکل بیشتر از محتوا اهمیت دارد. شکل‌گرایی همین «شعائر» را در ساحت سیاست می‌سازد. پی‌در‌پی نیاز به تظاهرات خیابانی دارد برای تأیید خویش. در برابر اعتراض‌های خیابانی، اعتراض خیابانی شلوغ‌تری می‌سازد؛ به جای اینکه مقبولیت و مشروعیت خود را در رضایتمندی شهروندان ببیند، در پی تأیید خود در تظاهرات حامیان است. به جای شنیدنِ صدای اعتراض، به شکل‌گرایی روی می‌آورد و «تجمع در اعتراض به اعتراض» راه می‌اندازد.

شکل‌گرایی عادتاً به سوی شکوه‌مندسازی می‌رود. وقتی شکل مهم باشد، شکل باید شکوه‌مند باشد. شاید بتوان در پاسخ به این پرسش تکراری که چرا می‌توانیم موشک بسازیم؛ اما ماشین نه، گفت «به دلیل سیاست شکل‌گرا». موشک، فضا، اتم، نانو، تسخیر بزرگ‌ترین و تسخیر کوچک‌ترین شکوه‌مند است. تسخیر فضا، قدرت موشکی و … غرورآفرین و شکوه‌مند است؛ «کمتر کشوری به این فناوری دست یافته است» سخنی غرور‌‌آفرین است؛ اما خودرو و جاروبرقی و یخچال و لباس‌شویی را همه می‌سازند و ساخت‌شان شکوه‌مند نیست. شکل‌گرایی گمان می‌کند با شکوه‌مندسازی می‌تواند برتر بود؛ می‌تواند «عزت» داشت و ناخواسته دور می‌شود از اینکه پیروزی و عزت در رضایتمندی مردمان است.

شکل‌گرایی در پی شعائرسازی است، در پی شکوه‌مندسازی است و می‌خواهد شعائر شکوه‌مند باشد. گلدسته‌ها را مطلا می‌کند و از گرسنگانِ در سایهٔ گلدسته‌ها بی‌خبر است. می‌خواهد باشکوه‌ترین مزارها را بسازد. می‌خواهد باشکوه‌ترین تشییع‌ها را داشته باشد. می‌خواهد انتقامش باشکوه باشد. شکل‌گرایی در پی فزون‌طلبی است. «الهاکم التکاثر».

شکل‌گرایی عدالت را در ساده‌زیستی خلاصه می‌کند. مسئول ساده‌زیست بی‌تدبیر را به مسئول مدبّر متمول ترجیح می‌دهد. عدالت‌خواهی شکل‌گرا، مبارزه با مفسِدان است؛ نه با فساد و حتی گاه راه را گم می‌کند و به سوی مبارزه با ثروت می‌رود حتی اگر مشروع باشد.

شکل‌گرایی «نما» برایش مهم است. در پی تزیین نماست. در پی شکوه نماست. هیچ نقصی و هیچ غباری را بر نما برنمی‌تابد. کاشی‌های معرق مساجد را بر ایمانِ دل‌ها مقدم می‌کند. «مساجدهم عامرة وهي خراب من الهدی». قرآن‌های مطلا می‌سازد؛ اما «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم في الامر» را فراموش می‌کند. گلدسته‌ها و گنبد و مقبرهٔ آیت الله خمینی را شکوه‌مند و مجلل می‌سازد؛ اما کمی آن‌سوتر از گورخواب‌ها بی‌خبر است. «ولعل بالحجاز اوالیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع»

شکل‌گرایی که نما و شکوه سازه و شعائر برایش مهم است و مقدم بر مکتب است، ویرانی درون و دوری از متن را می‌پذیرد. عزتِ شکل‌گرایانه را فریاد می‌زند حتی اگر رنج و فقر مردم نتیجه‌اش باشد. فریاد جنگ برمی‌آورد چون گمان می‌کند جنگ عزت است و نجنگیدن ذلت؛ حتی اگر به ویرانی شهرها بیانجامد. «ساده‌زیست» را می‌گزیند حتی اگر اقتصاد فروبپاشد. عددها را جابجا می‌کند تا شکل تخریب نشود. خطا را نمی‌پذیرد تا حیثیتش لکه‌دار نشود. عذرخواهی نمی‌کند تا هیمنه‌اش فرونریزد.

جمهوری اسلامی، سخت در بند شکل‌گرایی است. می‌خواهد انتقام در ساعت خاصی باشد، پیش از تدفین باشد، باشکوه باشد و اگر خطایی انجام شود، آن را بپوشاند. اعتبار همهٔ رسانه‌های خویش را ویران می‌کند تا شکوهِ انتقام و نمایِ آن لکه‌ای نبیند. امنیت را در فزونی لشکریان و سلاح می‌بیند نه در رضایتمندی و همراهی مردم. اعتراض‌ها به خود را تحقیر می‌کند که نما و شکل آسیبی نبیند. اما متن می‌گوید «نگاه دار دل مردم از پریشانی»

پ.ن
یادداشت محسن حسام مظاهری را با عنوان «هیس! مبادا به گوش دشمن برسد» بخوانید.


پس‌ از سلیمانی

ژانویه 6, 2020

الف: حضور مردم در تشییع جنازه سلیمانی نشانهٔ محبوبیت او بود. مسئله پدیداری است. او در نگاه مردم، نه نمایندهٔ مجلس بود، نه رئیس جمهور، نه شهردار تهران، نه رئیس سپاه، نه رئیس قوهٔ قضائیه و … او یکی از «حاکمان» نبود؛ او «سرباز» بود در نگاه مردم. به این دلیل حتی کسانی که با حاکمیت همراه نیستند، او را ستودند و در تشییع او حاضر شدند. نمی‌توان محبوبیت سلیمانی را «مشروعیت» حاکمیت دانست.


ب: به گمانِ من مشروعیت نظام پس از ۸۸ تَرَک برداشت و ترمیم نشد. نهِ به آیت الله مصباح و یزدی در انتخابات ۹۴ نمایشی از این تَرَک بود. اعتراض‌های آبان ۹۸ و سرکوب آن این تَرَک را عمیق‌تر کرد. نمایش عریان فساد و تبعیض که پس از ۸۴ آغاز شد، این تَرَک را بیشتر و بیشتر کرد. ناتوانی دولت روحانی در تحقق وعده‌هایش آن کورسوی امید به بهبودی را خاموش کرد. یکه‌تازی ناپاسخگوی نهادهای انتصابی و تأثیرشان بر نهادهای انتخابی و نمایش این دوگانگی ضربه‌ای بر جمهوریت بود. همهٔ اینها به شکاف میان حاکمیت و مردم می‌انجامید و روز به روز بیشتر می‌شد. نمی‌‌توان حضور پررنگ مردم را ترمیم این تَرَک دانست؛ اما فرصتی است برای پوشاندن آن.

ج: براندازی متکی به بیگانه نمی‌تواند پیروز باشد. اگرچه این سال‌ها بسیاری از رسانه‌ها را دست گرفتند و جارچیان بسیاری داشتند و هیاهو می‌کردند، اما نتوانستند موازنهٔ اجتماعی در خیابان را تغییر دهند. البته می‌توان اذعان داشت که احتمالاً در بر بسیاری از اذهان تأثیر داشته‌اند. فراخوان‌های آنان به میدان‌های میلیونی و … شکست خورد. یکی از مهم‌ترین دلایل شکست آنان، همراهی آنان با بیگانه است. بسیاری از رسانه‌های آنان از دولت آمریکا و سعودی تأمین مالی می‌شوند. با پمپئو عکس می‌گیرند و از تحریم‌هایی که مردم را رنج می‌دهند، حمایت می‌کنند. به گمانم تشییع سلیمانی، بیش از آنکه معنایش حمایت از سیاست‌های جمهوری اسلامی باشد، نهِ مهمی به بیگانه و براندازانِ متکی به بیگانه بود.

د: جمهوری اسلامی باز باید بر معاهدهٔ صلح منطقه‌ای تأکید کند و در این راه تلاش کند. راهی جز این نداریم. آمریکا نمی‌خواهد و نمی‌تواند آرامش را به غرب آسیا بیاورد و خود باعث بسیاری از ناآرامی‌هاست. اشتباه جمهوری اسلامی در این سال‌ها تقابل با عربستان و هم‌پیمانانش بود. این تقابل -اگرچه بسیاری از آن از سوی سعودی بود- عربستان را به سوی اسرائیل کشاند. امروز غرب آسیا دو تکه و چند تکه است و این تقابل پررنگ‌تر از همیشه است. باید راهی جست برای صلح فراگیر منطقه‌ای؛ صلحی بدون نیاز به غرب.

هـ: جمهوری اسلامی نیاز دارد به ترمیم مشروعیت خود. این مشروعیت تَرَک‌خورده بازسازی نمی‌شود مگر با تغییر بسیاری از سیاست‌هایش. در جمهوری اسلامی کسانی هستند که می‌خواهند به سمت «حکومت اسلامی» آن هم با تفسیری اقتدارگرایانه بروند و «جمهوری» را نفی می‌کنند. زیربنای این تفکر، باور «امام-امت» است. مردم سرزمین را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می‌شود. این تقسیم با غایت حاکمیت ناسازگار است. حاکمیت باید همهٔ مردم سرزمین را با هر باوری، مساوی ببیند و در تأمین حقوق اولیه انسانی آن‌ها کوشا باشد. جمهوری اسلامی برای ترمیم مشروعیت، باید آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد، از تحمیل سبک زندگی خاص بر مردم دست بردارد، آزادی را به رسانه‌ها برگرداند، نظامیان را به پادگان برگرداند و حاکمیت دوگانه را رها کند و به سمت آراء مردم برود و ….

و: براندازی در حال حاضر نه ممکن است و نه مطلوب. از آن جهت ممکن نیست که نه موازنهٔ اجتماعی در خیابان به سود آنان است و حکومت امکان سرکوب دارد. پهلوی وقتی شکست خورد که اولاً موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داد. جمعیتی که به استقبال آیت الله خمینی در بهشت زهرا رفت، حدود سه میلیون نفر رود. در عاشورای ۵۷ راهپیمایی میلیونی انجام شد. همان زمان دست‌بالا در حمایت از بختیار حدود صد هزار نفر شرکت کردند. تجمع حامیان سلطنت در امجدیه حتی نیمی از زمین را پر نکرد. در ماه‌های پایانی موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داده بودند. موازنهٔ اجتماعی در خیابان به هیچ وجه به سود براندازان نیست. ۱۸ ماه پیش حدود ۱۶ میلیون نفر به ابراهیم رئیسی رأی دادند. همین چند روزدر تشییع سلیمانی چند میلیون نفر شرکت کردند. براندازی کنونی متکی به بیگانه است. بیگانه‌ای که در ذهن ایرانیان کودتایی علیه دولت قانونی انجام داده است، هواپیمای مسافربری را ساقط کرده است و یکی از سربازان میهن را ترور کرده است و مردم را با تحریم رنج داده است. کسانی که براندازی کنونی را بانگ می‌زنند، علناً دین‌ستیزند. تفکیک میان دین و سیاست نکته‌ای است؛ اما دین‌ستیزی چیز دیگر.
نامطلوبی براندازی در حال حاضر بدین‌خاطر است که بسیار محتمل است به درگیری‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ داخلی بیانجامد. سرنوشتی که در لیبی می‌بینیم. تکیه آنان به بیگانه، باعث وامداری آنان به بیگانه می‌شود و وامداری به بیگانه مخالف استقلال است. معترضان امروز عراق، شعارشان استقلال است و دولت عراق به آسانی نمی‌تواند از شر سربازان آمریکایی و تأثیر آمریکا بر سیاستش راحت شود.


تأملی دربارهٔ حضور سلیمانی و ایران در آن‌سوی مرزها

ژانویه 4, 2020

به گمان من مسئله حضور ایران در دیگر کشورها مسئلهٔ سادهٔ یک‌خطی نیست که با جملهٔ «ایران سیاست‌های فرامرزی دارد و سیاست‌های فرامرزی بد است» حل شود و بعد با آن قاسم سلیمانی را نفی کنیم. در یک حالت ساده و بی‌هیچ زمینه‌ای بله دخالت و یافتن امنیت در سرزمین‌های دیگر را می‌‌توان نفی کرد و یا دستکم زیر سؤال برد. اما زمینه نباید حذف شود و مسئلهٔ پیچیده و حتی بسیار پیچیده به مسئلهٔ ساده و یک‌خطی تنزل یابد.

اگر همهٔ کشورهای همسایهٔ ما، همهٔ کشورهای خاورمیانه چیزی شبیه عمان -یا دستکم تصور ما از عمان- بودند، اگر اسرائیلی نبود که رؤیای نیل تا فرات را در سر دارد، اگر عربستانی نبود که با دلارهایش در پاکستان و افغانستان و … در پی نفوذ است، اگر ترکیه‌ای نبود که در پی احیای عثمانی است، اگر آمریکایی نبود که هم به کشوری در شرق ما حملهٔ نظامی کرده است و هم به کشوری در غرب ما، اگر داعش نبود، اگر تفکر وهابیت نبود که شیعیان را کافر می‌دانند و خون‌شان را هدر، اگر تلاش سعودی و امارات و آمریکا و عربستان و روسیه و … برای نفوذ در عراق و افغانستان و سوریه و لبنان و … نبود. اگر همان‌ها از تجزیه‌طلبان داخلی حمایت نمی‌کردند، اگر همه اینها ساکت بودند و سر جای خود می‌نشستند و رؤیای نفوذ منطقه‌ای نداشتند، بله سیاست دخالت ایران و حضور قاسم سلیمانی را می‌شد در یک خط ساده محکوم کرد. اما مسئله ساده نیست؛ مسئله پیچده است؛ بلکه بسیار پیچیده است. اگر قاسم سلیمانی و سپاه ایران جلوی حملهٔ داعش به بغداد را نمی‌گرفت، الان وضعیت چه می‌شد؟ اگر سلیمانی و ایران و … با داعش در سوریه مقابله نمی‌کرد، وضعیت چگونه بود؟ اگر سیطره و سلطه و مالکیت آمریکا در خاورمیانه بی‌هیچ مزاحمی بود، وضعیت چگونه بود؟ رؤیای نیل تا فرات اسرائیل به کجا رسیده بود؟ من جواب را نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. اما تنها می‌دانم مسئله بسیار پیچیده است. بسیار پیچیده. با یک خط «به جای رسیدگی به محرومان داخلی، نباید در آن سوی مرزها می‌جنگید» نمی‌توان مسئله را پاسخ داد. اگر ما آن سوی مرزها نبودیم، عراق دست که بود؟ یکی از ده‌ها پیچیدگی این مسئله این است که «اگر ما نباشیم، سعودی خواهد بود» و «سعودی خیرخواه ما نیست». «اگر ما نباشیم، آمریکا خواهد بود» و «آمریکا خیرخواه ما نیست».

شاید این اشکال جدی باشد که ما خودمان در این وضعیت نقش داشتیم، سیاست ما باعث تشدید این بحران پیچیده شده است و هر کنش ما باعث واکنش دیگران شده و هر کنش آنها باعث واکنش ما. مخالف نیستم. اما همهٔ تقصیر ما نیستیم. در این خاورمیانه، اسرائیل هست. اسرائیل پش از انقلاب هم باعث درگیری‌هایی در خاورمیانه بود. عربستان هست که چه پیش از بن‌سلمان و چه پس از او، بارها خواستار حملهٔ نظامی به ایران بوده و آمریکا را تحریک می‌کرده است. نکرده؟ در این منطقه داعش بود که در رؤیاهایش تسخیر سرزمین پارس بود. نبود؟

حرف من این است، مسئله را ساده و یک‌خطی نبینید. مسئله بسیار پیچیده است. در مسائل بسیار پیچیده، احکام یک خطی اخلاقی، جایی ندارند و باید سراغ احکام پیچیده رفت. مثال ساده‌اش اعتراض موسی به خضر بود که چرا کشتی را سوراخ کردی. خضر مسئله را پیچیده می‌دید. موسی یک خطی. خضر میان این دو راه گیر کرده بود که اگر کشتی سوراخ نشود، پادشاهی ستمگر آن را غصب می‌کند که خسارتی جبران‌ناپذیر است و اگر کشتی سوراخ شود، خسارتی جبران‌پذیر است؛ اما از غصب پادشاه نجات می‌یابد. موسی «پادشاه ستمگر» را حذف کرده بود و ماجرا را فقط «تجاوز به مال غیر» و تخریب مال دیگری می‌دید. حق با موسی است؛ تجاوز و تخریب مال دیگری نادرست است؛ اما حق با خضر است، گاهی تخریب مال دیگری، اگر پادشاه ستمگر غاصبی آن سوی آب باشد، به سود مالک کشتی است. آن سوی مرزها پادشاهان ستمگر غاصبی ایستاده‌اند.

سخن من این نیست که سیاست ایران در آن سوی مرزها درست است یا نادرست است. من نمی‌دانم. اما وقتی تحلیل می‌کنیم، باید پادشاهان ستمگر غاصب آن سوی آب را هم ببینیم و مسئله را سادهٔ یک‌خطی نکنیم و موسی‌وار بانگ اعتراض برنداریم که اگر هر چیز را ساده ببینم فراق میان ما و واقعیتِ گرگ‌منش خارجی است. «هذا فراق بینی و بینك». مسئله بسیار پیچیده است.


چند کلمه برای فرهاد خسروی

دسامبر 20, 2019

بر شانه‌های خسته‌اش
هیچ پرنده‌ای ننشسته بود
و هیچ دستی عاشقانه آن را لمس نمی‌کرد
بندهایی سخت تنیده و پیچیده در یکدگر
به رنگ خستگی گندم‌زار پس از هجوم داس‌ها
زخم می‌زدند بر شانه‌های خسته‌ای
که هیچ دست عاشقانه‌ای بر آن ننشسته بود

جعبهٔ جادوی خاموشِ خفته در لفاف‌های گرم و نرم
نوجوانی‌اش را خم می‌کرد
تنِ افراخته‌اش را می‌شکست
و شادی‌های جنون‌وار کودکی‌اش را به یغما می‌برد

و هزار مژدهٔ خفته در گلوی جعبهٔ خاموش جادو

تازیانه‌های باد در ستمگری زمستان
بر تن رؤیاهایش می‌نشست
و آرزوهایش گام به گام غرق می‌شدند
در سپیدی بی‌کران برف‌ها
و مرگ شبیه سپیدی بی‌کران است
زمین سپید
آسمان سپید
و تازیانه‌های سپید باد بر چهره‌ای که همهٔ رؤیاهایش را گم کرده بود

جعبهٔ خموش جادو
خفته در لفاف‌های گرم و نرم
تن کودکی را خم می‌کرد
در گلویش هزار نوید خفته
مردی از مردان سیاست
مژده می‌سرود
مادری گیسوان دختری را شانه می‌کرد
و پدری برای‌شان غزل می‌خواند
پسرانی پر از تبسم
کنار هم در انبوه زرق و برق فروشگاه‌ها
تکه‌ای سیب‌زمینی می‌خوردند
و شادی مستانه می‌کردند
«لحظات خوشمزه»

اینچ‌های هولناک جعبهٔ جادو
قد کودکی را کمان می‌کرد
با هزار شادی دروغ خفته در صفحهٔ سیاهش
با هزار مژدهٔ بهشت خفته
رؤیاهای کودکی را خفه می‌کرد

در تازیانه‌های ستمگر زمستان
در زیر هزار بهشت شداد خفته در جعبه‌ای خاموش
کودکی همهٔ رؤیاهایش را گم می‌کند
همهٔ زندگی‌اش را
با مشت‌های بسته یخ‌زدهٔ
و هنوز هزار هزار رؤیای فریبای رنگین در گلوی جعبهٔ جادوست


حتی یک نفر

دسامبر 18, 2019

عدد در خدمت نفی تفرد و لمس‌ نشدن حادثه
در صوتی که از گفتگوی مرحوم منتظری با مسئولان اعدام‌های تابستان ۶۷ منتشر شده بود، کسی می‌گوید: ۲۰۰ نفر دیگر … مرحوم منتظری جواب می‌دهد: حتی یک نفر. و بعد می‌گوید چگونه جواب خانوادهٔ اینها را بدهیم. پاسخی که مرحوم منتظری می‌دهد صرف نظر از دیدگاه فقهی‌اش، نشان از این دارد که انسان‌های منفرد در عددها گم نشده‌اند و تفرد در یک کل و یک عدد نفی نشده است. او انسانی را می‌بیند که زندگی‌اش داستانی جدا دارد و او فردی است غیر از ۱۹۹ نفر دیگر. او یک فرد در میان ۲۰۰ نفر را نمی‌بیند؛ حسین حسنی فرزند محمد و افسانه را می‌بیند. این را کنار کلمات شهید غلامحسین افشردی بگذاریم «اوایل جنگ بچه‌های تبریز در دهلاویه ۷۰ تا شهید دادند. خدا شاهده که همه تنشون می‌لرزید. حالا هزار تا، دو هزار تا، سه هزار تا، اصلاً انگار نه انگار. اگر فردا بهمون بگن ۱۰۰ هزار تا، انگار یک با هزار فرقی ندارد. … من برای این، جوابی در روز قیامت ندارم. اگر برادر‌ها جواب دارند، خوش به حالشون. من جواب ندارم بدهم.» چیزی که منتظری و افشردی فریاد می‌زنند علیه نفی تفرد است؛ علیه ندیدن انسان به مثابه انسانی منفرد و یکتاست. علیه این است که انسان‌ها عدد نیستند.

ما هولناکی ماجرای خاشقچی را بیشتر لمس می‌کنیم تا بمباران اتمی هیروشیما را. شاید این ضعف تحلیل‌های ذهنی انسان باشد. انسان می‌تواند «کلی» بسازد و از چند چیز منفرد یکتا، کلی‌ای ذهنی درست کند و وقتی گزاره‌هامان در بارهٔ «کلی» بود، از لمس ماجرا دور شده‌ایم و ماجرایی را که لمس نکنیم، دردش را نمی‌فهمیم. فرض کنید داستان یک نفر را از دویست‌هزار نفری که در دو بمباران اتمی کشته شدند، بشنویم.

«پسری نوزده ساله که چند ماهی است دل در گرو دختری در دو کوچه بالاتر دارد. پسرک فهمیده بود دخترک کتاب‌های داستان دوست دارد. یک ماه در رستورانی کار کرد. با پولی که به دست آورد، ترجمهٔ ژاپنی غرور و تعصب را خرید. صبح روز دوشنبه همراه دسته‌گلی از یاس‌های وحشی منتظر بود که دخترک از خانه بیرون بیاید. سر کوچه به دخترک سلام کرد. دخترک جا خورد. پسر گفت این‌ها را برای تو خریده‌ام. دخترک با تعجب دستش را دراز کرد. صدای انفجار بزرگی به گوش رسید. هر دو بهم نگاه کردند و رو برگرداندند سمت صدای انفجار. کتاب سوخت. دسته‌گل سوخت. پسر سوخت. دختر سوخت.»

داستان این پسر و دختر در عدد ۲۳۰هزار کشته گم می‌شود. هر ۲۳۰هزار کشته آن ماجرا داستانی منحصر به فرد دارند که وقتی عدد می‌آید، هولناکی داستان‌ها در میان عددها پنهان می‌شوند. ذهن کلی‌سازی می‌کند تا بتواند راحت‌تر بفهمد و راحت‌تر بگوید و راحت‌تر گزارش کند؛ اما در این کلی‌سازی تفرد نفی می‌شود و ما نمی‌توانیم حادثه را لمس کنیم.

در سرکوب‌ها عدد در خدمت سرکوب‌گر است. وقتی انسان‌های منفرد فروکاسته شوند به عدد، فرقی نمی‌کند دویست باشد یا سیصد یا دویست و سی هزار. افشردی گفته بود «انگار یک با هزار فرق نمی‌کند». حادثه‌ای که لمس نشود، رسانه اگر نتواند هولناکی حادثه را بیان کند، اگر انسان را در عددها گم کند، نمی‌تواند علیه رنج فریاد بزند.

شمخانی گفته بود «۸۵ درصد جان‌باختگانِ در استان تهران در هیچ تجمعی نبودند.» نمی‌دانم ادعا درست است یا نه؛ حتی اگر درست باشد، حتی اگر یک نفر از سوی نیروهای نظامی کشته شده باشد، باید پاسخگو باشند. آن «۱۵ درصد» کسر کوچکی از صد نیست؛ بلکه محمد و رضا و آرش و زهرا و کیوان و مهسا و … اند. هر یک انسانی منفرد با داستانی متفاوت از هر انسان دیگرند. «حتی یک نفر».


نوشته‌های مرتبط:
موقعیت خودخواستهٔ ناچاری
حکومت جمع؛ نه حکومت حل
در فراموشیِ بی‌نیازی خداوند


موقعیت خودساختهٔ ناچاری

دسامبر 7, 2019


«الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار»

این را آخوندها توی کتاب‌های‌شان نوشته‌اند. مثلاً‌ در کتاب‌های اصولی در بحث اجتماع امر و نهی آمده. یعنی چه؟ کسی که اختیار را از خودش سلب کند و خود را به ناچاری و اجبار برساند، این فرد ناچار و مجبور نیست، مختار است. مثال بزنم: فردی از لبهٔ پشت‌بام یک گام جلوتر پایش را می‌گذارد و سقوط می‌کند. می‌گوید «من نخواستم سقوط کنم و سقوط کردن به اختیار من نبود. پس نباید به خاطر شکستن پایم سرزنشم کنید.» این فرد خودش را در موقعیتی قرارداده که نمی‌تواند کاری کند و اختیار را از خود سلب کرده است. او وقت سقوط هیچ‌کاری نمی‌کند. موقعیتش، او را به زمین می‌افکند. اما این بی‌اختیاری در هنگام سقوط، به معنای نفی اختیار او نیست. او خودش، موقعیت بی‌اختیاری را ساخته است. مثال خیلی خوبی نیست. در مثال خدشه نکنید.

این روزها بارها و بارها روایت حامیان حکومت را از برخی سرکوب‌ها شنیده‌ام. مثلاً روایت ماهشهر را بشنویم. «عده‌ای ریختند و خیابان را بستند. راه پالایشگاه بسته بود. این پالایشگاه بخشی از بنزین ایران را تأمین می‌کرد. اینها مسلح بودند. دو سه روز با آنها گفتگو شد. می‌خواستند به پالایشگاه حمله کنند. پالایشگاه برای همه مردم است. حتی اگر به خانهٔ عادی کسی حمله شود، او حق دفاع دارد، چه برسد به پالایشگاهی با آن همه سرمایه. نیروی نظامی راهی جز مقابله با اینها نداشت. همه جای دنیا کسی که بخواهد به پالایشگاهی حمله کند، سرکوب می‌شود.»

اگر داستان این باشد، خب قانع‌کننده است. فرض کنید در یک روز بهاری در دوران آرامش اقتصادی و پیشرفت، یکهو سی-چهل نفر سلاح دست بگیرند و بخواهند به پالایشگاهی حمله کنند. اگر نیروی نظامی جلوی اینها را نگیرد، مقصر است. در روایت بالا،‌ من آن سربازی را که از پالایشگاه یا کلانتری یا حتی فروشگاهی بزرگ یا بانکی دفاع کرده سرزنش نمی‌کنم. او در موقعیت «ناچاری» بوده. اما آیا آن روایت همهٔ ماجراست؟

این موقعیت «ناچاری» موقعیتی خودساخته است. «الامتناع بالاختیار»‌است. اینقدر کلوخ تحقیر و تبعیض زده‌اند که فرد خستهٔ نومید سنگی می‌زند و الان می‌خواهند در مقابل آن سنگ، از خود دفاع کنند. این سنگ، جواب هزار کلوخ بی‌پاسخ است. فقر و فساد و تبعیض و ناامیدی و رنجوری و خستگی، موقعیتی ساخته که معترض سنگ می‌زند و این موقعیت محصول رفتار حکومت است. دفاع آن سرباز و نیروی نظامی در ماهشهر درست بود؟ بله. باید دفاع کند و ناچار است. حمله مسلحانه به پالایشگاه -بر فرض درستی روایت- غلط بود؟ بله، قطعاً. اما حکومت تبرئه می‌شود؟ نه. چون این موقعیت محصول رفتار اوست. «ناچاری در سرکوب شورش، تبرئه حاکمیت نیست» چرا؟ چون رفتار او عادتاً به شورش خستگان می‌انجامید. این روایت، روایتی ناقص است و زمینه را حذف کرده است. حکومت خودش را در موقعیت خودساختهٔ ناچاری و اجبار قرار داد.

آن نیروی نظامی مدافع پالایشگاه یا بانک یا هر مکان عمومی، «ناچار» است از دفاع. به گمان من هیچ تقصیری ندارد، اگر کارش دفاع باشد. اگر به پالایشگاه ماهشهر یا انبار سوخت در سیرجان حمله می‌شد، وضع بسیار بدتر بود. آن نیروی نظامی حاضر در آنجا بی‌تقصیر است -البته به شرطی که در دفاع زیاده‌روی نکرده باشد- مسئلهٔ من آوردن تانک نیست. مسئلهٔ من ساختن موقعیت اعتراض خشونت‌آمیز و شورش است. این موقعیت محصول رفتار حاکمیت است. شاید [شاید] برای دفاع از یک پالایشگاه مهم، تانک هم لازم باشد و مدافع حکومت بتواند توجیه بکند حضور تانک را؛ اما مسئله چیز دیگری است. حکومت خودش را وادار به موقعیتی کرده که باید تانک بیاورد وسط خیابان. این موقعیت را خودش ساخته است. این ناچاری را خودش درست کرده است. و «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار». شما مقصرید. ناچاری در سقوط، تقصیر اختیار آن گام‌های نادرست از لبهٔ بام است.


جامعهٔ نیرومندِ خودیاری‌گر

دسامبر 1, 2019

غایت کنش سیاسی چیست؟ پاسخ به این پرسش راه کنش سیاسی را نشان می‌دهد. احتمالاً پاسخ بسیاری «قدرت» باشد حتی اگر این پاسخ را در زرورق عناوین دیگر بپیچند. خطیبی چند سال پیش گفته بود که هدف پیامبران به دست‌آوردن قدرت سیاسی است نه بسط و اتمام مکارم اخلاقی. [نقل به مضمون] و آنگاه که به قدرت دست یافتند تازه وظایف حکومت را می‌شمرند.
به گمانم اگر پاسخ به راستی -نه فریبکارانه- این باشد که غایت کنش سیاسی، کاستن رنج انسان‌هاست، راه کنش سیاسی بسیار متفاوت می‌تواند باشد و حتی در مواردی از بیراههٔ قدرت هم دور خواهد شد. شاید کسانی که قدرت را غایت کنش سیاسی بدانند، بگویند قدرت سیاسی در خدمت انسان‌ها باید باشد و غایت آن، زندگی بهتر و یا همان کاستن رنج است. اما اگر پاسخ تنها «کاستن رنج انسان‌ها» باشد، می‌تواند قدرت را دور بزند و مسیر کاستن رنج و زندگی بهتر را از مسیری غیر از کسب قدرت بپیماید.

جامعه نمی‌تواند یا بسیار سخت و دور از دسترس است که خودبسنده باشد. خوشی و ناخوشی، شادی و رنج انسان‌ها سخت گره خورده است به حکومت و قدرت. دیدگاهِ خودبسندگی جامعه و بی‌دولتی را نمی‌توان پذیرفت؛ اما به گمانم می‌توانم به سمت جامعهٔ خودیاری‌گر رفت.
جامعهٔ خودیاری‌گر، جامعه‌ای است که افراد داوطلبانه در چارچوبی غیر از چارچوب حکومت سعی در بهبود زندگی دیگران می‌کنند. این تلاش می‌تواند آموزش، کارآفرینی، ساخت و ساز و حتی کمک‌های خیریه باشد. نمونه‌های فراوانی را می‌توان شمرد از کسانی که داوطلبانه برای کودکان روستایی قصه می‌خوانند تا جوانانی که هر سال در جنگل‌های زاگرس بلوط می‌کارند و افرادی که به دیگران حرفه‌ای را آموزش می‌دهند.

همهٔ این کنش‌ها، کنش‌های سیاسی‌اند و غایت سیاسی دارند، اگر غایت کنش سیاسی را «کاستن رنج انسان‌ها» و «بهبود زندگی» بدانیم. این جامعه خودش را یاری می‌دهد و در ضعف دولت‌ها به راه خود ادامه می‌دهد. جامعهٔ خودیاری گر در زمانهٔ ضعف دولت‌ها ضربهٔ سخت نمی‌بیند و یا دستکم زخمی که می‌بیند کمتر از زخم جامعه‌ای است که خود را یاری نمی‌کند.

جامعهٔ خودیاری‌گر را شاید بتوان دولتِ نادولت خواند؛ دولتی که این قدرت را دارد که برخی از مسائل جامعه را بدون نیاز به «مردان سیاست» حل کند. خود آموزش دهد، خود کار بیافریند، خود از محیط زیست حفاظت کند، خود راه خود را برود و خود از رنج‌های خود بکاهد و خود خویشتن را مداوا کند.

در دورهٔ بن‌بست سیاسی و زمانهٔ بی‌چارگی به گمانم تلاش برای یاری جامعه و برای ساختِ جامعهٔ خودیاری‌گر اگر بزرگ‌ترین کنش سیاسی نباشد، دستکم از مهم‌ترین کنش‌های سیاسی است. جامعهٔ خودیاری‌گر می‌تواند حکومت‌ها را وادار به همراهی کند و می‌تواند در سستی حکومت‌ها، خویشتن را یاری کند. شاید نوعی بی‌دولتی در عین وجود دولت.


در فراموشی بی‌نیازی خداوند

نوامبر 30, 2019

و او را هيچ زيانى نمى‌رسانيد

وَيَستَبدِل قَومًا غَيرَكُم وَلا تَضُرّوهُ شَيئاً وَاللَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ [۹:۳۹]
و گروهى ديگر به جاى شما آورد و او را هيچ زيانى
نمى‌رسانيد، و خداى بر هر چيزى تواناست. [ترجمهٔ مجتبوی]

گمان بسیاری از مؤمنان و بسیاری از حاکمان این است که اگر به گمان خویش پرچم‌دار ایمان بر زمین باشند و اسم خدا را بیاورند، همیشه خداوند یاری‌گر آنان است. گمان می‌کنند بیرق اسم خداوند در دست گرفتن، بهای یاری خداوند است و اینک که یاری پروردگار است، جاودانند. تو سیمِ سیاهِ خود نگه‌دار! «لا يبقى من الإسلام إلا اسمه ومن الإيمان إلا رسمه ومن القرآن إلا حرفه»

چهار کلمهٔ «ولا تضروه شیئا» بسیار کوبنده است. «گر جملهٔ کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گرد» نه تنها کفر ما -همهٔ ما- هیچ است؛ ایمان ما هم هیچ است. اگر ایمان ما چیزی بود، «لا تضروه شیئا» معنا نداشت. خداوند از ایمان ما، از کفر ما، از باور ما مستغنی است. برای او فریاد پرچمداری ایمان بر زمین هیچ است و «رئیس الملة والدین»ها بی‌معناست.

سنت اوست که هیچ‌کس را جاودانه بر زمین نگذارد «كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ثُمَّ إِلَينا تُرجَعونَ» [۲۹:۵۷] «هر كسى چشنده مرگ است، سپس به سوى ما بازگردانده مى‌شويد.» [ترجمهٔ مجتبوی] و نه هر کس، هر حکومتی هم مرگ را خواهد چشید. «وَتِلكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَينَ النّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ الَّذينَ ءامَنوا وَيَتَّخِذَ مِنكُم شُهَداءَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الظّـلِمينَ » [۳:۱۴۰] و اين روزها- پيروزيها و شكستها- را ميان مردمان مى‌گردانيم [تا آنها را بيازماييم‌] و تا خدا كسانى را كه ايمان آورده‌اند باز شناسد- يعنى تا معلوم سازد و بشناساند، و آنان كه نمى‌دانند بدانند- و از شما شهيدانى- يا گواهانى- برگيرد و خدا ستمكاران را دوست ندارد- اگر چه گاهى به ظاهر پيروز شوند- [ترجمه مجتبوی]
گمان خلافت الهی و گمان پرچمداری ایمان آنگاه که با گمان جاودانگی یاری خداوند آمیخته شود، حجاب خویشتن‌نگری است. این گمان مشاطهٔ کردار خویش است و گاه نتیجه‌اش گمان خطاناپذیری است.
حتی اگر بی‌هیچ خویش‌فریبی یاریگر خداوند باشند، در تجلی استغنای الهی حتی مقربان نیز قربانی می‌شوند. «خاموش باش باد بى‏نیازى خداوند است که مى‏ وزد سامان سخن گفتن نیست.»[تاریخ جهان گشای جوینی، ج ۱ص ۸۱]

جای دگر که از جایگزینی مردمانی دیگر گفته است، باز هم سخن از غنای الهی و نیازمندی انسان است. « وَاللَّهُ الغَنِىُّ وَأَنتُمُ الفُقَراءُ وَإِن تَتَوَلَّوا يَستَبدِل قَومًا غَيرَكُم ثُمَّ لا يَكونوا أَمثالَكُم» [۴۷:۳۸] خدا بى‌نياز است و شما نيازمنديد؛ و اگر روى برتابيد [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود. [ترجمهٔ فولادوند]

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.


حکومت جمع؛ نه حکومت حل

نوامبر 23, 2019

 

جمهوری اسلامی معضلات اجتماعی را حل نمی‌کند؛ بلکه جمع می‌کند. این محصول نگاه امنیتی به همه چیز است. ماجرای ۸۸ نمونهٔ بسیار روشن این سیاست نادرست است. ۸۸ هیچ‌گاه حل نشد. ۹ دی هیچ چیز را حل نکرد و معترضان آن ۸ ماه، ده سال است باوری به روایت حکومت ندارند. بارها و بارها دیده شده که حاکمان جمهوری اسلامی نمی‌دانند و یا نمی‌خواهند بدانند که «اقناع بخشی از حقیقت سیاسی است». خیال می‌کنند با تکیه بر توان نظامی می‌توانند آشوبی را خاموش کنند و اعتراضی را ساکت کنند. باتوم و اسلحه هیچ چیز را حل نمی‌کند؛ بلکه تنها جمع می‌کند و آنچه که حل‌نشده باقی بماند و فقط جمع شود، باز هم برمی‌خیزد.

ماجرای پس از افزایش قیمت بنزین، ماجرای بنزین نیست؛ ماجرای خستگی و نومیدی است. این خیزش، خیزش خستگان است. تقلیل آن به بنزین سه هزار تومانی نادیدن ماجراست. هیچ ماجرایی را نمی‌توان بدون متن آن و زمینه‌اش و بافتش تفسیر کرد. زمینه و بافت اعتراض‌ها و آشوب‌های اخیر خستگی و نومیدی است؛ نومیدی‌ای که پس از چراغ دروغین امید ۹۲، ۹۴ و ۹۶ به خشم بدل شد.

حکومت جمهوری اسلامی از ۸۴ به این سو به سمت تقویت نهادهای انتصابی رفت و نهادهای انتخابی را تضعیف کرد و در حکومت دوگانگی‌ای ایجاد کرد و حتی اگر مردم کوچه و بازار در انتخاباتی گمان پیروزی داشته باشند، در عمل زیر سایهٔ قدرت نهادهای انتصابی راه به جایی نخواهند برد. دادستانی در هر اتفاقی و هر تصمیمی حتی آسفالت‌کردن کوچه‌ای در محله‌ای در شهری کوچک می‌تواند جنبه‌ای حقوقی به ماجرا بدهد و تصمیمی را لغو کند و یا دستوری دهد. حتی اگر منتخبان مردم در نهادهای انتخابی بخواهند کاری کنند، نمی‌توانند.

جمهوری اسلامی ما را ناامید کرده و ما را خسته کرده است. پیروزی‌های‌مان را تلخ می‌کند. حسن روحانی در انتخابات ۹۶ پیروز نشد، ما مردم کوچه و بازار بودیم که پیروز شدیم و الان نومید و خسته‌ایم از دولتی که به ما پشت کرد و هر روز بیشتر شبیه کسانی شد که نمی‌خواستیم پیروز شوند. جامعهٔ مدنی را ضعیف و ضعیف‌تر می‌کند و نمی‌خواهد این حقیقت را دریابد که تضعیف نهادها و جامعهٔ مدنی زمینه‌ساز خشونت است.

جمهوری خود‌ی‌ها حامیان مردمی‌اش را به تماشاگر بدل کرد و تماشاگران را به معترض و معترضان را به برانداز و همهٔ اینها به گمانم سخت گره خورده به آموزهٔ نادرست خودی و غیرخودی. حاکم وظیفه‌اش دو دسته‌کردن مردم نیست. حاکم باید زندگی مردم را بهتر کند و به باور و ایمان‌شان کاری نداشته باشد. «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید». خودی و غیرخودی اگر به معنای باور و کنش نسبت به حاکمیت نباشد، حتی اگر واقعیت خارجی داشته باشد، نباید در رفتار حاکمیت نسبت به مردم تأثیری داشته باشد. چه حامی، چه معترض، چه تماشاگر باید مساوی باشند و در هنگام جرم فرفی میان خودی و غیر خودی نیست. اما آنچه ما تماشا می‌کنیم تفاوت و تبعیض میان خودی‌ها و غیرخودی‌هاست. خودی و غیرخودی اگر در رفتار حاکمیت تأثیر بگذارد، هم فسادآور است و هم باعث تبعیض می‌شود. و فساد و تبعیض مشروعیت حکومت را متزلزل می‌کند.

گمان می‌کنم در ۸۸ مشروعیت حکومت تَرَک برداشت و متزلزل شد و بسیاری از حامیان عادی و تماشاگران دچار تردید شدند و گاهی از باور پیشینشان نسبت به حکومت گذر کردند. حکومت نتوانست ۸۸ را «حل» کند و تنها در پی «جمع» آن بود و گمان کرد پس از جمع‌کردنش پیروز شده است؛ اما نمی‌دانست که در اذهان بسیاری از مردم شکست خورده است و این می‌ماند. بخش مهمی از انقلاب ۵۷ ریشه در مرداد ۳۲ داشت. حتی رابطهٔ ایران و آمریکا تا خاطره کودتای مرداد ۳۲ و خاطره حمله به سفارت آمریکا حل نشود، به سادگی حل نمی‌شود. این خاطره‌ها بر همه کنش‌ها سایه می‌اندازند. دشمنی تا در اذهان حل نشود، حل نخواهد شد. امروز می‌توان ادعا کرد که جمهوری اسلامی،جایگاه خود در اذهان بسیاری از مردم را از دست داده است و مقصر نخست، خودش است.

نمی‌توان و نباید از نقش مخرب بیگانگان در وضعیت کنونی غافل بود. قطعاً ترامپ و تحریم‌های شریرانه و بیگانگانی دیگر مقصرند و سخت هم مقصرند؛ اما بخش بزرگی از تقصیر گردن حکومت و رفتارهای نادرستش است. اگر حکومت تقصیرش بزرگ نبود، می‌توانست انگشت اتهام را به سمت بیگانگان بگیرد و احتمالاً اذهان مردم هم می‌پذیرفتند؛ اما وقتی اعدا عدو جمهوری اسلامی، خودش است و این را ما لمس می‌کنیم، نمی‌توانیم بپذیریم که همه تقصیر بیگانه است. بسیاری از کنش‌های بیگانه قطعاً شریرانه است و گمان نادرستی است که به سوی آنان دست دراز کنیم. می‌توان برای جمع کردن مسئله معترضان و حتی آشوبگران را از خیابان به زندان‌ها و خانه‌های‌شان بُرد و گاهی وادار به مهاجرت کرد و در رسانه‌ها گفت آمریکا و عربستان و اسرائیل و سازمان رجوی پشت پرده بودند. شاید در بخشی از ماجرا نقش داشته‌باشند، نمی‌توان یکسره انکار کرد؛ اما سخن این است که با اذهان مردم کوچه و بازار چه می‌کنید؟ سازمان مجاهدین به فلان کلانتری حمله کرد و برخی از آشوبگران آموزش‌دیده بودند و … قبول؛ اما این همه ماجرا نیست. بخش زیادی از معترضان مردم عادی همین مرز و بوم بودند. نگاه امنیتی این مردم عادی را نادیده می‌گیرد و نادیده‌گرفتن‌شان و نشنیدن فریادشان به معنای حل نشدن ماجراست.

حکومت باید مخاطبانش را تغییر دهد. سال‌هاست رهبر انقلاب پیش از سخن و پس از سخنانش چند هزار نفر ده دقیقه شعار می‌دهند و «تا خون در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» سر می‌دهند. اینها همهٔ مردم کوچه و بازار این سرزمین نیستند. انحصار مخاطبان -که معمولاً فداییانند- راهزان است ‌و حجاب دیدن واقعیت است. مردمی که در خیابان‌ها در دی ۹۶ و امروز اعتراض کردند، بیگانه نیستند؛ مردمند. باتوم فقط اینها را «جمع» می‌کند و هیچ کمکی به «حل» مسئله نمی‌کند. حکومت باید تغییر در جامعه را ببیند و خودش را با تغییر جامعه تغییر دهد.

سخن دیگر اینکه اعتراض‌های خشونت‌آمیز زنگ خطر است. این خشونت هیچ توجیهی ندارد. اگر مسئله حل نشود، اگر این اعتراض‌ها گسترده‌تر شود و اگر در گسترش اعتراض‌ها خشونت بیشتر شود، سخت باید ترسید. ضرر خشونت‌ها در اعتراض فقط به سمت حکومت نیست؛ بلکه به سمت مردم عادی نیز هست. آمبولانس‌ها و بانک‌ها و خیابان‌ها و فروشگاه‌ها مالِ مردم است. باید ترسید از اینکه خشونت‌ها گسترده‌تر شود و به سمت سوریه‌ای شدن برویم و متأسفانه کسانی هستند که دوست دارند ایران سوریه شود. خشونت در اعتراض، خطاترین اشتباه در اعتراض است به هزار دلیل.

در یک کلمه «به جای شنیدن «تا خون در رگ ماست» بیایید وسط مردم، بشنوید، ببینید چقدر عوض شده‌اند و ببینید چقدر رنج کشیده‌اند، با کاربلدان واقعاً کاربلد گفتگو کنید و در پی راه حل باشید.» و حتماً اگر پی حل مسئله‌اید، باید دست از بسیاری از باورها و رفتارهای پیشین بردارید. باید دست از تحمیل سبک زندگی خاص بر همه مردم بکشد، باید آموزهٔ خودی و غیرخودی و تأثیرش در حاکمیت را حذف کند، نهادهای مدنی را تقویت کند و از قدرت و دخالت نهادهای انتصابی بکاهد. آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد و … و نمی‌توان مثل آن پیرمرد خسته گفت «خودتان و حکومت‌تان». هر تصمیم حکومت در زندگی ما تأثیر دارد و این‌گونه نیست که خودشان و حکومت‌شان.


دربارهٔ احمد الحسن و جریانش

مارس 12, 2019

صدام که سقوط کرد، بازار مدعیان مرتبط با مهدویت در عراق گرم شد. ده‌ها مدعی آخرالزمانی در سرزمین رنج‌کشیدهٔ بین النهرین مردم را برای دست‌یابی به نجات به سوی خود دعوت می‌کردند. محمود صرخی با ادعای سید حسنی بودن حامیان بسیاری را دور خود جمع کرد و چند بار درگیری‌های گستردهٔ مسلحانه را در کربلا به وجود آورد. بعدها حیدر المنشداوی با تأیید سید حسنی بودن صرخی، خود را یمانی نامید و با شعار «پرچم یمانی هدایت‌گرتر از پرچم حسنی است» مردم را به زیر پرچم خود فرامی‌خواند. او میان مسجد کوفه و سهله خیمه‌ای برپا کرد که زود برچیده شد. قریب به اتفاق ادعاهای آخرالزمانی در مدت کوتاهی خاموش شدند یا آرام‌آرام دگرگون شدند. مهم‌ترین حرکت آخرالزمانی پس از دروان صدام را می‌توان حرکت احمد اسماعیل معروف به احمد الحسن دانست.

احمد الحسن کیست؟
احمد الحسن -اگر زنده باشد- حدود ۵۰ سال دارد. ۱۹۶۸  در بصره به دنیا آمد. در ۱۹۹۲ در رشته شهرسازی فارغ التحصیل شد. در ۱۹۹۹به نجف رفت. مدتی کوتاه در درس سید محمد صدر حاضر شده است. در زمان صدام، همراه حیدر المنشداوی مدتی در زندان بود. در سال ۲۰۰۳ همراه منشداوی شد و منشداوی را یمانی خواند. دو سال بعد در ۲۰۰۵ از حیدر المنشداوی جدا شد و خود را وصی امام موعود و یمانی معرفی کرد. حیدر المنشداوی پس از مدتی در بغداد کشته شد. هنوز طرفدارانی دارد که بر این باورند او غیبت کرده است و بازخواهد گشت. احمد الحسن توانست در آشوب عراق طرفدارانی را جمع کند. در سال ۲۰۰۸ با نیروهای نظامی درگیر شدند و تعداد زیادی کشته شد. از آن پس احمد الحسن دیده نشده است. گروهی از یاران او مدعی‌اند او در غیبت به سر می‌برد.

از احمد الحسن جز چند تصویر که منسوب به اوست، عکسی دیده نمی‌شود. برخی یارانش مدعی‌اند با اعلام قیام او تمام تصاویر و اطلاعات او به صورت معجزه‌آسایی در همهٔ پرونده‌ها و … پاک شده است. از زندگی او در خلال سال‌های ۹۲ تا ۹۷ اطلاعاتی در دست نیست.

سال‌هاست خبری از احمد الحسن نیست و جز پست‌های گاه و بیگاه صفحهٔ فیسبوک او، چیزی از او دیده نمی‌شود. او و حامیانش توانسته‌اند در طی این سال‌ها حامیان بسیاری را در عراق و ایران جذب کنند.

ادعاهای احمد الحسن
احمد الحسن دربارهٔ مهدویت سه ادعای اصلی و ده‌های ادعای فرعی دارد. او برای خود سه نقش پیش از ظهور، هنگام ظهور و حکومت امام عصر و پس از حکومت امام عصر قائل است. او مدعی است پیش از ظهور، او یمانی است و از زمینه‌سازان ظهور حضرت. هنگام ظهور و حکومت امام حجت، او پرچم‌دار و وزیر امام عصر است و پس از پایان حکومت امام عصر، او به عنوان «اولین مهدی» وصی و جانشین امام است. نقش ادعایی او در ظهور امام عصر، در هر سه مرحله نقشی اساسی و مهم است. در کنار این‌ها او مدعی است که از نسل امام زمان است و با چهار واسطه به امام زمان می‌رسد.  و امام عصر مستقیماً به او تعلیم داده است. مدعی است که نام او در وصیت رسول خدا آمده است و ائمه او را با اسم و مشخصاتش نام برده‌اند و نامش در تورات و انجیل آمده و یارانش نخستین کسانی‌اند که به بهشت وارد می‌شوند هر کس به او ایمان نیاورد، در آتش خواهد سوخت.

مهم‌ترین مستند روایی آنان، روایتی به نام حدیث وصیت است. این روایت در کتاب غیبت طوسی آمده است. بر اساس این روایت، ادعا می‌کنند که پس از حکومت امام دوازدهم، دوازده مهدی خواهند آمد و اولین مهدی‌ها همنام پیامبر است. احمد الحسن خود را اولین این مهدی‌های دوازده‌گانه می‌خواند و مدعی است که نشانه‌های او را داراست.

این روایت علاوه بر ضعف، ابهام و تزلزل متن و ناسازگاری صدر و ذیل آن، با باورهای شیعه همچون حصر اوصیاء در دوازده نفر، رجعت پس از حکومت امام عصر متعارض است. در دیگر نقل‌های روایت وصیت، سخنی از مهدی‌های دوازده‌گانه نیامده است. افزون بر اینها دلیلی بر اینکه مصداق این روایت شخص احمد الحسن باشد، نیست.

احمد الحسن و حامیانش برای اثبات نقش‌های مختلف او در ظهور از روایات مختلف دربارهٔ مهدویت استفاده می‌کنند. آنها برای اثبات ادعاهایشان گاه به تحریف و تقطیع روایات دست می‌زنند و گاه به توجیه و تأویل رو می‌آورند.

اگرچه آنها برای ادعاهایشان به برخی روایات استناد می‌کنند؛ اما از مهم‌ترین دلایل آنان برای اثبات خود، استخاره، رؤیا و حتی انتساب برخی کرامات به احمد الحسن است. در جزوه‌ای که یاران احمد الحسن دربارهٔ او نوشته‌اند آمده: «در خصوص یمانی علیه السلام نیز آیات و روایات متعدیی یکی از روش‌های شناخت حجت خدا در آخر الزمان را رؤیای صادقه ذکر کرده‌اند و تا کنون مؤمنان بیش از هزاران رؤیای صادقه بر حقانیت یمانی علیه السلام دیده‌اند» او در کتاب بیان الحق و السداد، گواهی رسول خدا و اهل بیت در عالم ملکوت، مکاشفات مؤمنان در بیداری، استخاره به قرآن و تأیید او با استخاره، دعوت علما به مناظره و مباهله و معجزه‌خواهی، علم لدنی و اگاهی‌اش از غیب و دیده‌شدن کرامات از او و روایت وصیت و دیگر روایات را سند درستی ادعای خود می‌داند.

سازماندهی هوشمندانه
تقریباً همهٔ ادعاهای مرتبط با مهدویت شکست می‌خورد و پس از مدت کوتاهی خاموش می‌شود. جریان احمد الحسن در این سال‌ها روز به روز رشد کرد. با آنکه استدلال‌های روایی و ادعاهای مختلف آنان برای اثبات مدعاهای‌شان ناتمام و ضعیف است؛ اما آنها توانستند عدهٔ زیادی را جذب کنند. به نظر نخستین دلیل این رشد و جذب مدام، داشتن استدلال است ولو استدلال ضعیف. هر استدلالی هر چه هم ضعیف باشد، می‌تواند عده‌ای را قانع کند. این جریان توانسته است بسیاری از روایات مهدویت را به سود خود تفسیر کند گاه با تقطیع و تحریف و گاه با توجیه و تأویل و …این جریان استدلال‌ها را به استخاره و رؤیا گره می‌زنند. نه استخاره و نه رؤیا دلیلی بر درستی و نادرستی یک باور نیست. محتمل است از میان هر صد نفر که دعوت به جریان یمانی می‌شود، ده نفر استخاره بزنند و یک یا چند نفر از میان به گمان خودشان استخارهٔ موافق بیاید یا خواب موافق ببینند؛ خوابی که احتمالاً حدیث نفس اتفاقات روز بوده باشد. همین یک یا چند نفر از صد نفر کافی است.  به نظر آنها از شیوهٔ انباشت استدلال‌های ضعیف استفاده می‌کنند. ده‌ دلیل ضعیف را که هر یک به تنهایی قدرت اثبات ندارد، برای مخاطب بیان می‌کنند. این دلایل را با اموری مانند خواب و استخاره گره می‌زنند و انباشت این استدلال‌ها مخاطب را به این گمان وامی‌دارد که حق با آنهاست. چیزی که در این میان به یاری این جریان می‌آید، حس پررنگ انتظار و احساس نزدیکی ظهور و آمادگی برای شنیدن هر خبری دربارهٔ ظهور در ذهن مخاطبان است. اتفاقی که این سال‌ها در جامعهٔ ایران و عراق پررنگ شده است و می‌توان جریان‌هایی مانند سی‌دی ظهور نزدیک است یا منبرهای فراوان را که هر روز از نزدیکی ظهور می‌گفتند مثال زد. احساس پررنگ انتظار و امید به نزدیکی ظهور وقتی در برابر انباشت استدلال‌های ضعیف قرار گیرد، احتمال دارد فریب بخورد.

آنچه در جریان احمد الحسن مشهود است، هوشمندی این جریان در جذب مخاطبان است. پشت این جریان یک گروه علمی است. ده‌ها کتاب به نام احمد الحسن منتشر شده است و یاران نزدیکش مثل ناظم العقیلی ده‌ها کتاب دربارهٔ دعوت او نوشته است و به نقدها پاسخ گفته‌اند. نقدهایی که به جریان احمد الحسن می‌شود، بی‌درنگ پاسخ داده می‌شود. لجنهٔ علمی این جریان، روایات را زیر و رو کرده‌اند و روایاتی را که بتوان از آن به سود خود بهره برد، می‌یابند و به آن استناد می‌کنند. استدلال‌های خود را پس از ایراد نقد‌ها، بازسازی می‌کنند. کسی که با کلام شیعه و روایات و تاریخ ادعاهای مهدویت آشنایی نداشته باشد، می‌تواند به سادگی ادعاهای این جریان را بپذیرد.

نکتهٔ مهم و در خور توجه این جریان، نخستین گروه‌های هدف آنان است. طلاب و روحانیان را می‌توان گروه نخست پیوستگان به این جریان شمرد. این جریان بر خلاف بسیاری دیگر از جریان‌های مدعی مهدویت ابتدا از مردم کوچه و خیابان یار جمع نکرد، بلکه از حجره‌ها و حوزه‌های علمیه به دنبال یار بودند. این اتفاق، اتفاقی هوشمندانه است. اگرچه در نگاه نخست، احتمال اینکه طلاب به آنها بپیوندد، کمتر از یک فرد دیگر است؛ اما پیوستن یک طلبه به آنان به معنای پیوستن یک مبلغ به آنان است و احتمال دارد همراه آن طلبه، مخاطبان تبلیغی آن طلبه هم همراه وی شوند. در قم و حتی دیگر شهرهای ایران، نخستین یاران این جریان، طلاب بوده‌اند. خیالی ساده است که بگوییم طلاب درس‌نخوانده جذب شده‌اند. برعکس برخی از طلاب پیوسته به این جریان، طلاب درس‌خوانده بوده‌اند.

از دیگر ویژگی‌های این جریان، بهره بردن از فضای مجازی و اینترنت است. یاران این گروه که خود را اصحاب احمد الحسن می‌نامند، در شبکه‌های مختلف اجتماعی حاضرند و دیگران را دعوت به گفتگو می‌کنند. روحانیان حامی این جریان، به پرسش‌های حامیان پاسخ می‌دهند. در فیسبوک صفحه‌ای منتسب به خود احمد الحسن است. در توییتر حساب‌های بسیاری دارند. در تلگرام کانال‌های متعددی دارند که تبلیغ این جریان را می‌کند.

شبکه‌سازی نیرومند و منسجم، تبلیغ نخستین در میان طلاب و روحانیان، داشتن پشتوانهٔ استدلالی نشانهٔ هوشمندی این جریان است و به این دلایل توانسته است باقی بماند و نیرو جذب کند.

واکنش حوزه علمیه
با آنکه معمولاً در مقابل ادعاهای دروغین مرتبط با مهدویت، حوزه علمیه سکوت می‌کند و منتظر خاموشی خود به خود جریان‌هاست، با توجه به رشد و نفوذ جریان احمد الحسن، کتاب‌های متعدد در رد این جریان نوشته شده است و جلسات متعددی  در رد آنان برگزار شده است. جلسات مناظرات عمومی و غیرعمومی بسیاری با حامیان احمد الحسن برگزار کرده‌اند. حجم کتاب‌های ردیه بر این جریان، نشانهٔ اهمیت این گروه است. این ردیه‌ها می‌تواند مانع رشد این جریان شود.

چه خواهد شد
جریان‌های مرتبط با مهدویت یا زود خاموش می‌شوند یا پس از مدتی و محقق‌نشدن پیش‌گویی‌ها باورهای خود را تغییر می‌دهند و به عنوان یک فرقهٔ جدید ظهور می‌کنند و در طی زمان یا باقی می‌مانند و یا آرام‌آرام از بین می‌روند. پس از ۲۰۰۸ احمد الحسن دیده نشده است و برخی از یاران او می‌گویند او نیز غایب شده‌اند. این باور به غیبت احمد الحسن، نشانهٔ تغییر باورهای این گروه است. آنها باورهای جدیدی دارند. اوصیاء پیامبر را از دوازده نفر به بیست و چهار نفر رسانده‌اند و گاهی در کلماتشان احمد الحسن را امام سیزدهم می‌نامند. احتمالاً در میان این گروه، باور به مهدی‌های دوازده‌گانه به عنوان باوری جداساز از شیعه امامیه نقش بازی کند و جانشینان احمد الحسن جای او را بگیرند. در بدترین حالت، می‌توان تصور قیامی مسلحانه را محتمل دانست که به انگیزهٔ زمینه‌سازی ظهور انجام شود.

آنچه مهم است، جلوگیری از رشد این جریان‌های دروغین است. جریان‌هایی که در بستر فقر تاریخی‌نگری، ظاهرگرایی و عواطف مخاطبان رشد می‌یابند.

این یادداشت در ماهنامهٔ خیمه، شماره ۱۲۸ منتشر شده است. در این شماره، پرونده‌ای را دربارهٔ احمد الحسن و جریانش باز کرده‌اند.