توافق بد گاهی بهتر از بی‌توافقی است

مِی 7, 2021

آیا توافق بد می‌تواند بهتر از بی‌توافقی باشد؟ این مدت چندین بار دیدم که حامیان جلیلی در دفاع از جلیلی و حمله به ظریف، جلیلی را حامی گزارهٔ «بی‌توافقی بهتر از توافق بد است» دانسته‌اند و ظریف را حامی گزارهٔ «توافق بد بهتر از بی‌توافقی است» به گمانم در ذهن اینان این کلی نقش بسته که هیچگاه نمی‌تواند توافق بد بهتر از بی‌توافقی باشد. این چند خط در نقد این دیدگاه است. بدون اینکه بخواهد به مصداق بحث یعنی برجام نظری داشته باشد و صرف‌نظر از اینکه برجام آیا مصداق توافق خوب است یا بد و آیا اگر توافق بد باشد، بهتر از بی‌توافقی است یا نه، دربارهٔ این گزارهٔ‌ کلی کمی فکر می‌کنم. شاید درست باشد و شاید نه.

گمانم این است باید چند ابهام روشن شود. «بی‌توافقی» یعنی چه و آیا بی‌توافقی در شرایط مختلف یک معنا دارد؟ «توافق بد» یعنی چه و نسبت به چه چیزی توافق بد است؟ یا به عبارت دیگر نقطهٔ سنجش خوبی و بدی یک توافق چیست؟ مثال ساده‌ای بزنم -برای تقریب به ذهن و این را می‌دانیم که در مثال‌ها همه چیز شبیه هم نیستند- فرد پولداری است که با زحمت خودش یا شاید هم از راه رانت پول هنگفتی به دست آورده است. باجگیری به این فرد می‌گوید بخشی از ثروتت را به من بده تا من تو را آزار ندهم. یا حتی بدون تهدید آزار بگوید بیا با هم توافق کنیم و تو بخشی از ثروتت را به من بده. من هم تشویقت می‌کنم. در اینجا طبعاً‌ هرگونه باج‌دهی و توافقی با آن فرد، توافق بد است. چون راه جایگزین در دسترس هست. بی‌توافقی در اینجا هیچ‌ضرری به فرد پولدار نمی‌رساند. با یک «عامو ولمون کن» می‌تواند ماجرا را حل و فصل کند و تهش زنگ به پلیس و …

اما فرض کنیم این فرد پولدار رفته است شکار. طبعاً با پول مجوز شکار گرفته یا اگر هم مجوز ندارد، فردا روزی زورش می‌رسد که کسی کارش نداشته باشد. خب؟ وسط شکار یک‌هو می‌افتد توی گودال بزرگی. پایش می‌شکند. توان اینکه از گودال بیرون بیاید ندارد. از قضای روزگار تلفن همراهش آنتن نمی‌دهد و یا اینکه در هنگام سقوط شکسته است. کسی هم در آن نزدیکی نیست. چوپانی دم غروب از آنجا رد می‌شود. صدای نک‌ونال مردک را می‌شنود. می‌بیند توی گودال افتاده. به پولدار می‌گوید بخشی از ثروتت را بده به من تا من از این گودال بیاورمت بیرون. اینجا فرد مواجه است با دو حالت یکی بی‌توافقی و دیگری توافق بد. طبعاً اینکه بخشی از ثروتش را صرفاً به خاطر اینکه کسی نردبانی یا طنابی بیاندازد پایین و او را بالا بیاورد، در حالت عادی نمی‌ارزد. کار نیم ساعت است و دستمزد چند میلیاردی مثلا. اما اگر این توافق بد را رد کند و بی‌توافقی را برگزیند، وضعیت او بدتر خواهد شد و یکی از امیدهای بیرون‌آمدنش که شاید تنها راه باشد، از بین می‌رود. چه بسا تا شب هیچ فرد دیگری از آنجا عبور نکند و چه بسا نیمه‌شب جانور درنده‌ای یا حتی عقرب و مار و … به سراغش بیایند.

اگر در جایی که مسئله زنده باشد، خطیر باشد، ناگزیر باشد، یعنی مسئله در آن زمان برای فرد جذابیت داشته باشد و فکر او را مشغول کند، ثانیا بسیار مهم باشد و اگر آن را با بی‌اعتنایی رد کند، قابل جبران نباشد و سوم اینکه راه سومی نباشد، آنجا فرد باید دست به انتخاب بزند. اینجا بی‌انتخابی مساوی انتخاب عدم است. [این را از ویلیام جیمز که دربارهٔ چیز دیگری گفته بود، وام گرفته‌ام]

اگر در وضعیت بحرانی‌ای باشیم که یا باید آن بحران را ادامه دهیم -و حتی هر آن وضعیت بدتر می‌شود- و یا اینکه با دست‌کشیدن از برخی خواسته‌ها، امتیازات، دارایی‌ها و … از آن بحران خارج شویم و یا دستکم از رنج آن بحران بکاهیم، در اینجا گاهی «توافق بد» بهتر از بی‌توافقی است. بی‌توافقی در اینجا به دلیل وضعیت اضطراری و بحرانی مساوی ادامهٔ بحران و ادامهٔ رنج‌بردن است. هم بی‌توافقی بد است چون ادامهٔ بحران است و هم توافق بد است چون باید از خواسته و امتیاز و دارایی خود گذشت. توافق بد را اگر نسبت به شرایط آرمانی و حتی شرایط عادی بسنجیم، «بد» است. نقطهٔ سنجش و شاخص شرایط آرمانی و یا عادی است؛ پس بد است. اما اگر نقطهٔ سنجش، ته گودال باشد و شرایط بحرانی و اضطراری که ادامه‌اش تحمل‌ناپذیر است، توافق بدِ در شرایط عادی، می‌تواند خوب باشد. خوب نسبت به تهِ گودال و شرایط اضطراری. اینگونه می‌توان گفت که «توافقِی که در حالت عادی بد است از بی‌توافقی در شرایط بحرانی -که بی‌توافقی ادامه بحران است- بهتر است.» پس می‌توان شرایطی را تصور کرد که بی‌توافقی بد باشد و حتی شرایطی را تصور کرد که توافق بد بهتر از بی‌توافقی باشد.

آیا برجام در زمان اضطرار و بحران بود؟ آیا برجام توافق بد بود؟ آیا بی‌توافقی در زمان تحریم‌ها و … ادامهٔ بحران بود و … ؟ اینها بحث‌های دیگری است که این نوشته دربارهٔ آنها ساکت بود.


رازهای دوگونه‌‌گویی

فوریه 23, 2021

قمصور کامیون تخلیهٔ چاه داشت. آن زمان که هنوز فاضلاب نبود، درآمد خوبی داشت؛ حتی عالی. اما از هیچ خواستگاری‌ای «بله‌شنو» بیرون نمی‌آمد. کت و شلوار هاکوپیان را از فروشگاه مرکزی‌اش توی تهران خریده بود. عطر فرانسوی اصل اصل می‌زد. خودش می‌گفت بچه‌های تیم مارسی و ژاک شیراک از این عطر استفاده می‌کنند. اما همین‌که توی خواستگاری می‌پرسیدند شغلت چیست و صادقانه جواب می‌داد و فوراً می‌گفت درآمدش به اندازهٔ سه تا مدیرکله، یکهو عطر ژاک شیراک بوی … می‌داد. واژه‌ها قوی‌تر از بوی خوش عطر ژاک شیراک می‌شدند و توی فضای اتاق می‌پیچیدند و از سوراخ دماغ خانوادهٔ دختر به دِماغ‌شان نفوذ می‌کرد و واقعاً بوی … بود که در مغز می‌پیچید و همانجا جلسهٔ خواستگاری نسخه‌اش پیچیده می‌شد. قمصور می‌گفت باید صادق بود و کسی که روز خواستگاری دروغ بگوید، تا آخر عمر دروغ می‌گفت. شغلش را عوض نمی‌کرد؛ چون درآمدش اندازهٔ حقوق سه تا مدیرکل بود. می‌گفت یک روز رکورد زد و بیست چاه را تخلیه کرد. از نگاه حریصانهٔ زنی می‌گفت که به مکش دستگاه تخلیه چاه نگاه می‌کند و معلوم بود توی دعوایی خانوادگی، طلاهایش به قعر چاه توالت سقوط کرده بودند. قمصور مثل هر جوانی، عاشق شد. عشق همهٔ قوانین را بهم می‌زند. قمصور می‌خواست اما عاشق صادق باشد. اما می‌دانست همین‌که بگوید شغلش چیست، ژاک شیراک از مقام ریاست جمهوری فرانسه به مقام کناسی سقوط می‌کند. عشق همان‌طور که کور می‌کند، گاهی بینا می‌کند؛ بیناتر از هر بینایی. قمصور که حتی شعر روباه و زاغ را حفظ نکرده بود و هیچ‌گاه نتوانست از کلاس چهارم بالاتر رود، یکهو به ذهنش رسید کلمه را عوض کند. قمصور شب خواستگاری، «…‌کِش» نبود و چاه را تخلیه نمی‌کرد. او «مدیر گردآوری بازمانده‌‌های پس‌انداز انسانی» شده بود با دستگاه‌های مدرن ساخت آلمان. آن شب عطر ژاک شیراک بیشتر از همیشه ژاک شیراک بود و همان‌شب مارسی قهرمان باشگاه‌های اروپا شد.
همان‌شب قمصور فهمید سیاست‌مدار است و همانطور که کلمه‌های می‌توانند ژاک شیراک را کناس کند، می‌توانند کناس را شیراک کنند. کار سیاستمداران همین است. قورباغه را رنگ می‌کنند و به اسم بلبل می‌فروشند. همین دو سه سال پیش بود که تابستان حسابی برق‌ها می‌رفت. یکی از مسئولان برقی مصاحبه‌ای کرده بود و گفته بود: «ما خاموشی نداریم؛ بلکه مدیریت بار و توزیع متناسب برق داریم.» لازم به ذکر نیست که منظورش از «بار»، بار میکده و میخانه و … نیست. «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.» اما خب واقعاً‌ وقتی آن اباکهربا مصاحبه می‌کرد، چراغ‌های بسیاری از خانه‌ها به خاطر قطع برق خاموش بود. همیشه هم در حد قطع برق و بوی عطر ژاک شیراک نیست؛ گاهی در حد جنگ است. اسم جنگ را «تلاشی مقدس برای صلح» می‌گذارند. بمب‌هایی که انسان‌ها را می‌کشد و خانه‌ها را ویران می‌کند و شهرها را با خاک یکسان می‌کنند «ویتامین بی‌۵۲» است و نادانی تحریم‌ها را «شیمی‌درمانی» می‌خواند. گاهی این وارونه‌نمایی توجیه جنایت و جنگ است و گاهی در حد تلاش قمصور برای بله‌شنیدن.

«هدف و غایت اسلحه تامین صلح است و صلح بزرگترین نعمتی است که آدمیان می‌توانند در دوران خود آرزو کنند؛ چنانکه نخستین خبرهای خوشی که به جهان داده شد همان بود که فرشتگان در آن شبی دادند که خورشید سعادت مادمید … و در آن شب همه در آسمانها به آواز می خواندند « درود فراوان بر ذات پروردگار در آسمانهای رفیع و صلح و آرامش بر آدمیان پاکدل در زمین باد» همچنین برترین سلامی که بزرگترین معلم زمین و آسمان به شاگردان و حواریون محجوب خود آموخت این بود که وقتی به خانه کسی در آیند بگویند «صلح و آرامش قرین این خانه باد!» و نیز بارها به ایشان می‌گفت : «من آرامش خود را به شما می‌دهم، من صلح خود را برای شما به جا می‌گذارم؛ همواره صلح و صفا با شما قرین باد.» و این خود به منزله گوهری گرانبها بود که چنان دستی می‌توانست به ما ارزانی دارد و برای ما بجا گذارد. گوهری که بی‌وجود آن نه در زمین سعادتی متصور است و نه در آسمان. باری چنین صلحی است که غایت واقعی جنگ است و جنگ نیز چیزی جز اسلحه نیست. حال که این حقیقت پذیرفته شد یعنی دانستیم که غایت جنگ صلح است، به همین جهت است که بر هدف علم برتری دارد.»[دن‌کیشوت، ترجمه محمد قاضی، ص ۴۲۲-۴۳۰]
این اگرچه بسیار شبیه کلمات جرج بوش و … است، اما دن‌کیشوت گفته است. [دن‌کیشوت، ترجمه محمد قاضی، ص ۴۲۲-۴۳۰]


پیرمردی بود می‌آمد مسجد محله‌مان. می‌گفتند در تمام جوانی‌اش ذره‌ای پاک‌زیستن را تجربه نکرده بود و در پیری از گبری به پرهیزگاری تغییر مسیر داده بود. اسم خودش را گذاشته بود حاج پیرمحمد. حج که هیچ؛ مشهد هم نرفته بود. در جوانی چند باری به امام‌زاده‌های اطراف سری زده بود و قفل صندوق را شکسته بود و پولی به جیب زده بود. می‌گفتند پیرمحمد مُهر داغ کرده بود و روی پیشانی‌اش گذاشته بود و پیشانی‌اش پینه بسته بود. تسبیحی دست می‌گرفت و بلند‌بلند ذکر می‌گفت. روزی توی حیات مسجد که پیرمحمد عبایش تا ‌کرد و بعد دست کرد توی جیب و اسکناسی ده تومانی از جیب درآورد و زیر لب ذکر و وردی خواند و بعد بلند گفت «قربة الی الله» و آن را به گدایی که دم در مسجد نشسته بود، داد و خودش به خودش گفت «تقبل الله»، جوانکی به تکه گفت «تف به ریا». پیرمحمد آشفته شد و گفت: «خر! این ریا نیست. این واسه اینه که شماها کار خوب یاد بگیرید. اگر من این کارو جلو چشم شما نکنم، از کجا یاد می‌گیرین؟ بابا ننه‌تون که یادتون ندادن. ….[به پاس ادب سترده شد] من هم کار خیر می‌کنم و هم دارم به شما ….ها یاد می‌دم.» پیرمحمد دقیقاً همان کار قورباغه‌رنگ‌کردن را انجام می‌دهد. نوعی خودفریبی و دیگرفریبی با وارونه‌کردن کلمات. اسم ریا را می‌گذارد «نمایش و آموزش خوبی‌ها».
این «نعل وارونه» یک فرایند ساده دارد. برای هر کار بدی، وجهه‌ای خوب پیدا کنید و آن را رنگ کنید و بلبل بفروشید و یا بالعکس. زمانه‌ای که ترکه جزء لاینفک آموزگاری بود، تنبیه معلم را «تربیت» می‌گفتند و هر کس آن ترکه را نمی‌خورد، خُل بود و خدا می‌داند چقدر معلم‌ها با «جور استاد به ز مهرِ پدر» جناب سعدی، دست‌های بچه‌ها را ترکه زدند. مثال سیاسی مشهوری است که از محمدرضا پهلوی دربارهٔ حبس مصدق پرسیده بودند و گفته بود: «مصدق بابت امنیت خودش توی ملکی که دارد حبس است، چون اگر برگردد به خانه‌اش در تهران، مردم توی خیابان دارش خواهند زد…». چرا دور برویم، به رشوه می‌گویند «شیرینی» و «هدیه».
می‌شود اسمش را گذاشت «سفیدنمایی» یا «سیاه‌نمایی» یا قورباغه‌رنگ‌کردن و هر چیز دیگر. مهم این است که این تغییر تعبیر و جور دیگر گفتن، نوعی فریب است یا خودفریبی یا دیگرفریبی. احتمالا برای هر کاری بتوان علاوه بر واقعیتش، هم سیاه‌نمایی پیدا کرد و هم سفیدنمایی. مردی خسته در پاییزی دل‌انگیز در بوستانی که سنگ‌فرش‌هایش پر از برگ‌های زرد چنار است قدم می‌زند. کسی می‌گوید اینکه پا روی برگ‌های چنار می‌گذارد، هم پاهای خودش را خسته می‌کند و هم به برگ‌های افتاده، لگدی می‌زند و هم خش‌خشش گوش را آزار می‌دهد و دیگری می‌گوید قدم‌زدنش تلاش برای سلامتی است و قدم‌زدنش روی برگ‌ها موسیقی پاییز است. کاری عادی را می‌توان سیاه دید و می‌توان سفید. این کار برچسب‌هاست. خیلی ساده و البته نه خیلی هم ساده، می‌توان برای فریب‌نخوردن، برچسب‌ها را کنار زد و واقعیت را بدون برچسب نگاه کرد. آن چوب معلمی که گل است، نتیجه‌اش درد و رنج دانش‌آموز است. واقعیت دردی است که کف دست دانش‌آموز جریان دارد. آن جنگی که غایتش صلح است، چیزی جز ویرانی و قتل‌عام انسان‌ها نیست. قمصور هم ژاک شیراک نیست، کامیون تخلیه چاه دارد. البته بعدها دفتر زد و خودش شد رئیس دفتر و دو سه کامیون دیگر گرفت و داد دست چند شوفر و چند دست کت و شلوار هاکوپیان هم خرید.

*
این متن را برای شمارهٔ نوزدهم ماهنامهٔ طنز سه نقطه نوشتم در ستون پای استدلالیون. سه نقطه را می‌توانید از طاقچه یا فیدیبو بخرید و بخوانید.


در باب قورباغه رنگ کردن و بلبل فروختن

دسامبر 28, 2020

قمصور کامیون تخلیهٔ چاه داشت. آن زمان که هنوز فاضلاب نبود، درآمد خوبی داشت؛ حتی عالی. اما از هیچ خواستگاری‌ای «بله‌شنو» بیرون نمی‌آمد. کت و شلوار هاکوپیان را از فروشگاه مرکزی‌اش توی تهران خریده بود. عطر فرانسوی اصل اصل می‌زد. خودش می‌گفت بچه‌های تیم مارسی و ژاک شیراک از این عطر استفاده می‌کنند. اما همین‌که توی خواستگاری می‌پرسیدند شغلت چیست و صادقانه جواب می‌داد و فوراً می‌گفت درآمدش به اندازهٔ سه تا مدیرکله، یکهو عطر ژاک شیراک بوی … می‌داد. واژه‌ها قوی‌تر از بوی خوش عطر ژاک شیراک می‌شدند و توی فضای اتاق می‌پیچیدند و از سوراخ دماغ خانوادهٔ دختر به دِماغ‌شان نفوذ می‌کرد و واقعاً بوی … بود که در مغز می‌پیچید و همانجا جلسهٔ خواستگاری نسخه‌اش پیچیده می‌شد. قمصور می‌گفت باید صادق بود و کسی که روز خواستگاری دروغ بگوید، تا آخر عمر دروغ می‌گفت. شغلش را عوض نمی‌کرد؛ چون درآمدش اندازهٔ حقوق سه تا مدیرکل بود. می‌گفت یک روز رکورد زد و بیست چاه را تخلیه کرد. از نگاه حریصانهٔ زنی می‌گفت که به مکش دستگاه تخلیه چاه نگاه می‌کند و معلوم بود توی دعوایی خانوادگی، طلاهایش به قعر چاه توالت سقوط کرده بودند. قمصور مثل هر جوانی، عاشق شد. عشق همهٔ قوانین را بهم می‌زند. قمصور می‌خواست اما عاشق صادق باشد. اما می‌دانست همین‌که بگوید شغلش چیست، ژاک شیراک از مقام ریاست جمهوری فرانسه به مقام کناسی سقوط می‌کند. عشق همان‌طور که کور می‌کند، گاهی بینا می‌کند؛ بیناتر از هر بینایی. قمصور که حتی شعر روباه و زاغ را حفظ نکرده بود و هیچ‌گاه نتوانست از کلاس چهارم بالاتر رود، یکهو به ذهنش رسید کلمه را عوض کند. قمصور شب خواستگاری، «…‌کِش» نبود و چاه را تخلیه نمی‌کرد. او «مدیر گردآوری بازمانده‌‌های پس‌انداز انسانی» شده بود با دستگاه‌های مدرن ساخت آلمان. آن شب عطر ژاک شیراک بیشتر از همیشه ژاک شیراک بود و همان‌شب مارسی قهرمان باشگاه‌های اروپا شد.


همان‌شب قمصور فهمید سیاست‌مدار است و همانطور که کلمه‌های می‌توانند ژاک شیراک را کناس کند، می‌توانند کناس را شیراک کنند. کار سیاستمداران همین است. قورباغه را رنگ می‌کنند و به اسم بلبل می‌فروشند. همین دو سه سال پیش بود که تابستان حسابی برق‌ها می‌رفت. یکی از مسئولان برقی مصاحبه‌ای کرده بود و گفته بود: «ما خاموشی نداریم؛ بلکه مدیریت بار و توزیع متناسب برق داریم.» لازم به ذکر نیست که منظورش از «بار»، بار میکده و میخانه و … نیست. «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.» اما خب واقعاً‌ وقتی آن اباکهربا مصاحبه می‌کرد، چراغ‌های بسیاری از خانه‌ها به خاطر قطع برق خاموش بود. همیشه هم در حد قطع برق و بوی عطر ژاک شیراک نیست؛ گاهی در حد جنگ است. اسم جنگ را «تلاشی مقدس برای صلح» می‌گذارند. بمب‌هایی که انسان‌ها را می‌کشد و خانه‌ها را ویران می‌کند و شهرها را با خاک یکسان می‌کنند «ویتامین بی‌۵۲» است و نادانی تحریم‌ها را «شیمی‌درمانی» می‌خواند. گاهی این وارونه‌نمایی توجیه جنایت و جنگ است و گاهی در حد تلاش قمصور برای بله‌شنیدن.

«هدف و غایت اسلحه تامین صلح است و صلح بزرگترین نعمتی است که آدمیان می‌توانند در دوران خود آرزو کنند؛ چنانکه نخستین خبرهای خوشی که به جهان داده شد همان بود که فرشتگان در آن شبی دادند که خورشید سعادت مادمید … و در آن شب همه در آسمانها به آواز می خواندند « درود فراوان بر ذات پروردگار در آسمانهای رفیع و صلح و آرامش بر آدمیان پاکدل در زمین باد» همچنین برترین سلامی که بزرگترین معلم زمین و آسمان به شاگردان و حواریون محجوب خود آموخت این بود که وقتی به خانه کسی در آیند بگویند «صلح و آرامش قرین این خانه باد!» و نیز بارها به ایشان می‌گفت : «من آرامش خود را به شما می‌دهم، من صلح خود را برای شما به جا می‌گذارم؛ همواره صلح و صفا با شما قرین باد.» و این خود به منزله گوهری گرانبها بود که چنان دستی می‌توانست به ما ارزانی دارد و برای ما بجا گذارد. گوهری که بی‌وجود آن نه در زمین سعادتی متصور است و نه در آسمان. باری چنین صلحی است که غایت واقعی جنگ است و جنگ نیز چیزی جز اسلحه نیست. حال که این حقیقت پذیرفته شد یعنی دانستیم که غایت جنگ صلح است، به همین جهت است که بر هدف علم برتری دارد.» این اگرچه بسیار شبیه کلمات جرج بوش و … است، اما دن‌کیشوت گفته است. [دن‌کیشوت، ترجمه محمد قاضی، ص ۴۲۲-۴۳۰]


پیرمردی بود می‌آمد مسجد محله‌مان. می‌گفتند در تمام جوانی‌اش ذره‌ای پاک‌زیستن را تجربه نکرده بود و در پیری از گبری به پرهیزگاری تغییر مسیر داده بود. اسم خودش را گذاشته بود حاج پیرمحمد. حج که هیچ؛ مشهد هم نرفته بود. در جوانی چند باری به امام‌زاده‌های اطراف سری زده بود و قفل صندوق را شکسته بود و پولی به جیب زده بود. می‌گفتند پیرمحمد مُهر داغ کرده بود و روی پیشانی‌اش گذاشته بود و پیشانی‌اش پینه بسته بود. تسبیحی دست می‌گرفت و بلند‌بلند ذکر می‌گفت. روزی توی حیات مسجد که پیرمحمد عبایش تا ‌کرد و بعد دست کرد توی جیب و اسکناسی ده تومانی از جیب درآورد و زیر لب ذکر و وردی خواند و بعد بلند گفت «قربة الی الله» و آن را به گدایی که دم در مسجد نشسته بود، داد و خودش به خودش گفت «تقبل الله»، جوانکی به تکه گفت «تف به ریا». پیرمحمد آشفته شد و گفت: «خر! این ریا نیست. این واسه اینه که شماها کار خوب یاد بگیرید. اگر من این کارو جلو چشم شما نکنم، از کجا یاد می‌گیرین؟ بابا ننه‌تون که یادتون ندادن. ….[به پاس ادب سترده شد] من هم کار خیر می‌کنم و هم دارم به شما ….ها یاد می‌دم.» پیرمحمد دقیقاً همان کار قورباغه‌رنگ‌کردن را انجام می‌دهد. نوعی خودفریبی و دیگرفریبی با وارونه‌کردن کلمات. اسم ریا را می‌گذارد «نمایش و آموزش خوبی‌ها».


این «نعل وارونه» یک فرایند ساده دارد. برای هر کار بدی، وجهه‌ای خوب پیدا کنید و آن را رنگ کنید و بلبل بفروشید و یا بالعکس. زمانه‌ای که ترکه جزء لاینفک آموزگاری بود، تنبیه معلم را «تربیت» می‌گفتند و هر کس آن ترکه را نمی‌خورد، خُل بود و خدا می‌داند چقدر معلم‌ها با «جور استاد به ز مهرِ پدر» جناب سعدی، دست‌های بچه‌ها را ترکه زدند. مثال سیاسی مشهوری است که از محمدرضا پهلوی دربارهٔ حبس مصدق پرسیده بودند و گفته بود: «مصدق بابت امنیت خودش توی ملکی که دارد حبس است، چون اگر برگردد به خانه‌اش در تهران، مردم توی خیابان دارش خواهند زد…». چرا دور برویم، به رشوه می‌گویند «شیرینی» و «هدیه».


می‌شود اسمش را گذاشت «سفیدنمایی» یا «سیاه‌نمایی» یا قورباغه‌رنگ‌کردن و هر چیز دیگر. مهم این است که این تغییر تعبیر و جور دیگر گفتن، نوعی فریب است یا خودفریبی یا دیگرفریبی. احتمالا برای هر کاری بتوان علاوه بر واقعیتش، هم سیاه‌نمایی پیدا کرد و هم سفیدنمایی. مردی خسته در پاییزی دل‌انگیز در بوستانی که سنگ‌فرش‌هایش پر از برگ‌های زرد چنار است قدم می‌زند. کسی می‌گوید اینکه پا روی برگ‌های چنار می‌گذارد، هم پاهای خودش را خسته می‌کند و هم به برگ‌های افتاده، لگدی می‌زند و هم خش‌خشش گوش را آزار می‌دهد و دیگری می‌گوید قدم‌زدنش تلاش برای سلامتی است و قدم‌زدنش روی برگ‌ها موسیقی پاییز است. کاری عادی را می‌توان سیاه دید و می‌توان سفید. این کار برچسب‌هاست. خیلی ساده و البته نه خیلی هم ساده، می‌توان برای فریب‌نخوردن، برچسب‌ها را کنار زد و واقعیت را بدون برچسب نگاه کرد. آن چوب معلمی که گل است، نتیجه‌اش درد و رنج دانش‌آموز است. واقعیت دردی است که کف دست دانش‌آموز جریان دارد. آن جنگی که غایتش صلح است، چیزی جز ویرانی و قتل‌عام انسان‌ها نیست. قمصور هم ژاک شیراک نیست، کامیون تخلیه چاه دارد. البته بعدها دفتر زد و خودش شد رئیس دفتر و دو سه کامیون دیگر گرفت و داد دست چند شوفر و چند دست کت و شلوار هاکوپیان هم خرید.

*

این یادداشت را برای نشریهٔ فخیمهٔ سه‌نقطه، ستون پای استدلالیون نوشتم.


در جستجوی معبد از دست‌رفته

دسامبر 20, 2020

• مدرسه معصومیه، سیاست‌زدگی با طعم منع موسیقی
وسط‌های شهریور ۱۳۷۵، حدود سه نصف شب رسیدم دم در مدرسه معصومیه. در بزرگ آهنی مدرسه قفل بود. بغل‌دستش اتاقکی بود که نگهبان خواب بود. در نزدم. یک ساک بزرگ، یک چادرشب که تویش پتو و بالش بود، همراهم بود. دم در نشستم. در سادگی نوجوانانه نمی‌خواستم پیرمرد نگهبان را بیدار کنم. پنج‌-شش دقیقه‌ای بیشتر ننشسته بودم که طلبه‌ای با ساکی نه چندان بزرگ بدون چادرشب و پتو و بالش آمد و سلام کرد و به سادگی نوجوانانه‌ام خندید و آرام با سکه‌ای در زد و نگهبان بی‌آنکه غرولند کند، در را باز کرد. طلبه را می‌شناخت؛ از من کارت خواست. برگهٔ موقتی را که دم ثبت‌نام بهم داده بودند، نشانش دادم. آدرس حجره را پرسیدم، نشانم داد. طلبه‌ای که برای نماز شب بیدار شده بود، آمد کمکم و ساک را گرفت. توی حیاط، توی خنکی پس از گرما، ده-بیست‌نفری خوابیده بودند. همانجا بساطم را پهن کردم که مبادا نیمه‌شب مزاحم هم‌حجره‌ای‌های نادیده‌ام شوم. ساعتی مانده بود به اذان صبح. آن یک ساعت نخوابیدم، در رؤیایی خام، گمان می‌کردم پا به فضایی پر از معنویت و دور از هر آلودگی دنیایی گذاشته‌ام و دوست داشتم هر چه زودتر مثل کسانی بشوم که در این فضا بودند.

همان روزهای اول، استادی داشتیم می‌گفت طلبه‌ باید آرام‌آرام خودش را بسازد و بعد هفت-هشت سال به مقامی نزدیک مقام عصمت برسد. وقتی این را می‌گفت به گمانم در دسترس بود. هنوز حرفش توی ذهنم می‌پیچد. هفت سال که نه؛ اما دو سه ماهی بیشتر نگذشت که آن معبد روحانیِ رؤیایی برایم ویران شد؛ چیزی شبیه فروپاشی انقلاب‌های علمی کوهن. خطای اول را که می‌دیدم، توجیه می‌کردم. اشتباه دوم را غیرعمد می‌پنداشتم. سومی را بهانه‌ای برایش می‌تراشیدم و … اما وقتی با انباشت نادرستی‌ها روبرو شدم، آن بنا فرو ریخت. همهٔ زشتی‌هایی که در کفِ کوچه و بازار ریخته بود، اینجا هم بود؛ آدم‌هایی بودند که در معامله فریب می‌دادند، دروغ می‌گفتند و … اما گوشهٔ همان معبد ویران، گاهی کسانی بودند که چراغی روشن می‌کردند.

مدرسهٔ معصومیه مدرسهٔ بزرگی بود. مدرسه وقتی کوچک باشد، وقتی طلبه‌ها محدود باشند، استادی صاحب‌دل و پاک‌نهاد می‌تواند بالاسر همه باشد و راهنمایی‌شان کند؛ اما وقتی بزرگ باشد، می‌شود شبیه ادارهٔ یک خوابگاه بزرگ که برای دیدن مدیر باید از منشی‌اش اجازه گرفت. دور تا دور حیاط مستطیلی بزرگ مدرسه که پر از گل و درخت بود، حجره‌ها و کلاس‌ها بود. ظاهرش معماری سنتی ایرانی داشت و درونش غربی. هم مسجد مجللی داشت و هم سالن آمفی‌تئاتر که روبروی مسجد بود. داخل ساختمان راهرویی بود که در دو طرف راهرو حجره‌ها بودند و گوشه‌ای هم «مَدرس» و دستشویی و … کلاس‌ها و حجره‌ها یک‌جا بودند. طبعاً نیمی از حجره‌ها سمت حیاط بودند و نیمی سمت خیابان. دوست داشتیم حجره‌مان سمت حیاط باشد که بشود پنجره را باز کرد و توی پنجره نشست و حیاط پر از گل و درخت را تماشا کرد. حجره‌ها سه نفره بود. یک اتاق، با یک موکت که کفَش پهن بود و یک کمد سه تکه. خبری از تخت نبود. هر کس پتویی می‌انداخت توی یکی از ضلع‌ها و می‌شد قلمروش و همانجا می‌خوابید. مرا چون سید بودم، احترام می‌کردند. فقط بهمان ناهار می‌دادند و خودمان باید فکری به حال صبحانه و شام می‌کردیم. دیگ بزرگی می آوردند توی راهرو و توی حجره غذا می‌خوردیم. تقریباً همه روز را به درس و مباحثه می‌گذراندیم. دو-سه نفر گروه مباحثه تشکیل می‌دادند و درس را با هم مرور می‌کردند و اشکالات هم را می‌گرفتند و گاهی سر فهم‌های مختلف‌شان از درس، جر و بحث می‌کردند. هم برای رفع اشکال خوب بود و هم برای تقویب بیان و هم برای به یاد ماندن درس. تقریباً همهٔ درس‌ها را مباحثه می‌کردیم. همهٔ طلبه‌ها اهل مباحث نبودند. آخر شب همنشینی بود که بهش «گعده» می‌گفتند و از هر چیزی سخن می‌گفتیم. دوستی داشتیم که الان منبری است، دفتری داشت پر از جک و لطیفه. می‌گفتند مرحوم موسوی اردبیلی هم دفتر جک داشته.

پنج‌شنبه‌ها صاحب‌دلی می‌آمد و درس اخلاق می‌داد. مرحوم احمدی میانجی (۱۳۰۵-۱۳۷۹) می‌آمد مدرسه و درس اخلاق می‌گفت. همه شرکت نمی‌کردند. آدم افتاده‌ و باصفایی بود و حرف‌هایش به دل می‌نشست. این‌سو و آن‌سوی در و دیوار مدرسه پر بود از روایات و جملاتی که به تهذیب اخلاق و خودسازی دعوت می‌کرد. مسجد مدرسه را می‌خواستند تعمیر کنند، نماز را در زیرزمین بزرگ قسمت غربی مدرسه می‌خواندند. قبل از اذان صبح، از هفتصد-هشتصد طلبهٔ خوابگاهی مدرسه، پنجاه-شصت نفری می‌آمدند آنجا و نماز شب می‌خواندند. شاید بشود گفت نماز شب نشانه‌ای برای تلاش برای خودسازی است. گاهی تک‌وتوک طلبه‌هایی پیدا می‌شد که دست به ریاضت و چله‌نشینی بزنند و یکی دو بار نتیجه‌اش بیماری جسمانی و روانی بود.

توی ذهن بسیاری از ما نوجوان‌های طلبه، آرزوی «عارف» شدن بود. دوست داشتیم چهل-پنجاه سال بعد منازل سلوک را طی کرده باشیم و طی‌الارض بلد باشیم و باطن‌ها را بخوانیم و کرامت و خرق عادت داشته باشیم. از همان اوایل در پی استاد و خضرِ راهی بودیم که دستمان را بگیرد. گاه و بی‌گاه می‌رفتیم نماز مرحوم آیت الله بهجت. معنویت‌خواهی کمابیش اما نه آنچنان پررنگ توی حجره‌ها بود. طنزی بین طلبه‌ها معروف بود که طلبه‌ها در سال‌های اول خدایند و آرام‌آرام پیغمبر و بعد امام می‌شوند و بعدها به عالم بودن رضایت می‌دهند و وقتی چهار کتاب بیشتر خواندند و شش‌هفت‌سالی گذشت و دیدند به هیچ‌جایی نمی‌رسند، می‌شوند یکی از مردم عادی و حتی گاهی بدتر. تا حدودی این طنز راست بود. معنویت‌خواهی به وضوح با فاصله‌گرفتن از سال‌های اولیه، کمتر و کمتر می‌شد. خیلی‌ها بودند که همان سال‌های اول، وقتی می‌دیدند این معبد، آن معبد رؤیایی آنها نیست، می‌رفتند و برنمی‌گشتند.

یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که دم حیاط مدرسه، روحانیِ پنجاه-شصت‌ساله‌ای نشسته بود و هفتاد-هشتاد نفر دورتادورش حلقه کرده بودند. امجد بود؛ محمود امجد. آواز می‌خواند. صدایش مبهم بود. انگار کمی با ردیف‌های آوازی آشنا بود. وسط آوازخواندنش تند و تند حرف می‌زد و گاهی جمعیت می‌خندیدند. روحانیِ جوانی رد شد و با طعنه گفت خوب بساطی راه انداخته‌اید و رفت. آن آغاز آشنایی با امجد بود.

مدرسهٔ معصومیه مدرسه‌ای سیاست‌زده بود. در بسیاری از تجمعات و اعتراض‌های آن دوران بسیج معصومیه نقش داشت. دوم خرداد ۱۳۷۶ اولین رأیم را در ۱۵ سالگی در همان سال اول به صندوق انداختم. به جز چند نفر انگشت‌شمار همه به ناطق‌نوری رأی داده بودند. شب پنج‌شنبه بعد از نیمه‌شب که تبلیغات ممنوع بود، طلبه‌ها را جمع کردند و گفتند وظیفهٔ ماست که این ورقه‌ها را در سراسر قم و حتی اگر شد هر شهر دیگر پخش کنیم. انگار آن برگه‌ها سرنوشت انتخابات را تغییر خواهد داد. برگه‌هایی دست‌مان دادند و من و دوستی به نام بنکدار در محلهٔ سالاریه پخش کردیم. توی برگه‌ها نوشته بود چرا به خاتمی رأی ندهیم و چرا به ناطق رأی بدهیم. از همان‌جا سنگک خریدیم. توی سنگک مگس بود. صبح که به مدرسه رسیدیم، نصف بچه‌ها را نیروی انتظامی دستگیر کرده بود. شب شنبه ۳ خرداد، توی زیرزمین دیگر که کوچک‌تر بود، طلبه‌ها فشرده نشسته بودند و گردِ غم بود که توی فضا بود و اخبار از پیروزی خاتمی می‌گفت. تنها خوشحال آن جمع، صغیرزاده بود که از قبل گفته بود خاتمی بیست میلیون رأی می‌آورد.

مدرسهٔ به آن بزرگی، یک تلویزیون ۲۱ اینچ داشت که توی کمدی قفل می‌شد. مدیر مدرسه سخت‌گیر بود حتی می‌گفت نباید آهنگ اخبار پخش شود. کلیددار تلویزیون اول اخبار پیچ صدا را می‌چرخاند تا آهنگ پخش نشود و تا آخر اخبار صبر می‌کرد. در روزهای عادی فقط اخبار می‌دیدند. آخر هفته کمی قوانین شل می‌شد. کلیددار خودش اهل بود. پرسپولیسی پر و پا قرص بود. فوتبال را پخش می‌کرد. شب جمعه مسابقهٔ هفته را و فیلم آخر شبکه یک را هم. سریال امام علی که شروع شد، مدیر اجازه داد سریال امام علی را هم ببینیم. جام ملت‌های ۹۶، مدیر نگذاشت فوتبال‌ها را ببینیم. طلبه‌ای سال بالایی تلویزیونی ۱۴ اینچ داشت. بالای یکی از ایوان‌های مدرسه اتاقکی بود که چهل-پنجاه نفر جا می‌شد. بازی ایران-کره بود. صد نفر توی هم چپیده بودیم و فوتبال را می‌دیدیم. وقتی ۲-۱ عقب بودیم، من شرط بستم که می‌بریم و بردیم. علی دایی ۴ گل زد. ۶-۲ بردیم. آن بازی را قاچاقی دیدیم و این لذت بُرد را بیشتر می‌کرد.

موسیقی ممنوع بود. طلبه‌ها نباید توی حجره‌ها موسیقی گوش می‌دادند؛ اما گوش می‌دادند. نوارهای علیرضا افتخاری بسیار پرطرفدار بود. آن وقت‌ها تازه «نیلوفرانه» بیرون آمده بود. گاهی بین طلبه‌ها گفتگو می‌شد که جایز است یا نیست. بعدها فهمیدم که حتی هایده و حمیرا هم گوش می‌دهند و نوارها یواشکی دست‌به‌دست می‌شد. امجد که می‌آمد مدرسه، آواز می‌خواند. توی گوشهٔ افشاری می‌خواند، ابوعطا می‌خواند، شوشتری می‌خواند. یکی دو طلبه همراهش بودند که ردیف‌ها را خوب بلدند و گاهی به آنها می‌گفت که بخوانید. امجد بسیاری از قوانین و نظم‌های حاکم بر تصورات طلاب را شکست. همیشه می‌گفت «بازیگر نباشیم» و بسیاری از قوانین و نظم‌ها را بازی‌گری می‌دانست.

مدرسه امام محمد باقر، زندگی میان کاج‌های بلند

سه سال مدرسه معصومیه بودم؛ از ۱۵ سالگی تا ۱۸ سالگی. پایان سال سوم از مدرسه اخراج شدم؛ بی‌دلیل. خیلی‌ها را آن سال اخراج کردند. هر کس را گمان می‌کردند عنصر نامطلوب است. تقریباً تمام اعضای بسیج مدرسه را اخراج کردند. من عضو بسیج نبودم، اما برایشان خط می‌نوشتم. اعتراضی نکردم. نوعی تسلیم و رضا داشتم. خیلی از دوستانم اعتراض و حتی تجمع کردند؛ من سرم را انداختم پایین. رفتم سراغ مدرسهٔ امام باقر اول نیروگاه. نمره‌هایم خوب بود. طلبه‌ای جوان چند سؤال ازم پرسید و پذیرفت بروم آنجا. مدرسهٔ معصومیه جاه و جلال داشت، پر بود کاشی‌های معرق. نوک گلدسته‌هایش به تن آسمان سوزن می‌زدند. چند باری یواشکی، از راه‌های مخفی رفته‌بودیم آن بالا. هم ترسناک بود و هم باشکوه. مدرسه امام باقر ساده بود نه گنبدی داشت نه گلدسته‌ای و نه آمفی‌تئآتر. مدرسه‌ای ساده بود توی محله‌ای ساده. دو طبقه بود. سی‌-چهل حجره در هر طبقه بود. حجره‌ها همه رو به حیاط بودند مثل مدرسه‌های قدیم. بر خلاف مدرسهٔ معصومیه، کمد نداشتند و به جای کمد، پستو بود. در دو طرف پستو، قفسه گچی بود. بیشتر طلبه‌های آنجا قمی بودند و شب‌ها مدرسه خلوت می‌شد. حجره‌ها یک نفره و دونفره و گاهی سه نفره بود. پنجاه-شصت نفر شب‌ها می‌ماندیم. یکی از طلبه‌ها توی اتاقی کوچک بوفه راه انداخته بود. حیاط مدرسه پر بود کاج‌های بلند. کلاس‌های درس بغل‌دست حجره‌ها بود و گاه صبح اول صبح خواب‌آلود عبایی به دوش می‌انداختیم و می‌رفتیم سر درس. توی کلاس‌ها صندلی نبود و روی زمین می‌نشستیم. آنهایی که مقید بودند، دو زانو می‌نشستند. شرح لمعه و اصول فقه را آنجا خواندیم. استادهایش از استادهای معصومیه بهتر بودند. فضایش صمیمی‌تر بود. سیاست سیطره نداشت. همه همدیگر را می‌شناختیم. مقبرهٔ حاج‌علی‌بابا واقف مدرسه، توی حجره‌ای بود. آنجا مباحثه می‌کردیم. شاید روح حاج‌علی‌بابا از جر و بحث‌مان سر اینکه استعمال لفظ به لحاظ واحد در اکثر از یک معنا محال است یا نه، شاد می‌شد. از مدرسه تا حرم هفت دقیقه راه بود. از زیر پل نیروگاه و از روی پل آهنچی رد میشدیم تا به حرم برسیم. نماز صبح را حرم می‌خواندیم. بعد نماز صبح تا طلوع آفتاب توی مسجد بالاسر دو مباحثه داشتم. مدت کوتاهی حتی قبل از نماز صبح مباحثه‌ای گذاشتم که تعطیل شد. همهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. در طی هفته روزانه تا چهارده ساعت درس و بحث داشتم. پنج‌شنبه‌ها بعد از ناهار با موتور رکس آبی علی رسولی می‌رفتیم امام‌زاده‌گردی.

جنس طلبه‌های مدرسه با مدرسهٔ معصومیه فرق می‌کرد. اینجا زمینی‌تر بودند. زودتر از موعد از مرحله طلبهْ‌خدابودن و طلبهْ‌پیامبربودن آمده‌بودند پایین. از آن خودفریبیِ ما انسان‌هایی برگزیده‌ایم برای برقراری هدف خداوند بر زمین، فاصله داشتند. خیلی‌هاشان دنبال کار بودند. توی معصومیه در گوشِ ما نوجوان‌ها می‌خواندند دنبال کار و دنیا نروید، شما برگزیده‌اید، خداوند «مِن حیث لا یحتسب» خودش می‌رساند. عبدی تئاتر بازی می‌کرد، محمدی تو باشگاه بدن‌سازی نزدیک مدرسه، مربی بود. رضایی و همتی توی استخر نیروگاه شنا آموزش می‌دادند و حتی طلبه‌هایی بودند که پنج‌شنبه-جمعه می‌رفتند کارگری. آنها می‌دانستند که برگزیده و برتر نیستند.

همیشه از آن اخراج اشتباهی و بی‌دلیل خوشحالم. آن شکوه و بزرگی و خاص بودن مدرسهٔ معصومیه با شش ایوان مقرنس و با گنبد بزرگ و گلدسته‌هایی که تیغِ تیز نوک‌شان زخم می‌زد به چشم خورشید، ما را فریب داده بود که در این رؤیای شیرین باشیم که ما برگزیده‌ایم و نبودیم. گمان می‌کردیم خدا به ما نگاهِ خاص می‌کند و وقتی نصفِ شب پا می‌شدیم و خم و راست می‌شدیم در بارگاه خدا، اسم خود را در میان اولیاء الله می‌نوشتیم و در روز سرمان را بالا می‌گرفتیم و به گفتهٔ امجد «بازیگر» بودیم. شاید در آن چند سال معصومیه، تنها نگاهِ خاص خدا و شاید تنها پس‌گردنیِ مهربانانهٔ خاص خدا، همان اخراج از آنجا بود که بفهمیم «بازیگر نباشید» یعنی چه. مدرسهٔ امام باقر و طلبه‌های سادهٔ بی‌آلایشش این را یادم داد که ما اگر هیچ نباشیم، یکی از مردم عادی روی زمینیم.

• مشهد، مدرسهٔ عباسقلی‌خان؛ زندگی در دل تاریخ
از حسرت‌هایی که همیشه توی دلم مانده، وقتی بود که دیدم کنار مسجد شاه اصفهان مدرسه‌ای علمیه هست و طلبه‌هایی آنجا حجره دارند و وقتی درهای مسجد را بسته‌اند، آنها می‌توانند در آن فضای معنوی و در سکوتی شکوهمند بنشینند و تماشا کنند. تجربهٔ نزدیک به آن، زندگی دو-سه ماهه در مدرسهٔ عباسقلی‌خان مشهد بود. شش نفر یک حجره گرفتیم. حجره‌ای که به جز سیم برق و لامپ، هیچ رنگی از مدرنیته نداشت. سقف حجره بلند و هلالی بود. درِ چوبی قدیمی داشت. مدرسه دو طبقه داشت. حجره‌های طبقهٔ دوم بالکن داشتند. توی آن بالکن می‌خوابیدم. روبرویش درخت کهنسال شاتوتی بود. شب‌ها تا صبح توی حرم بودیم. نماز صبح را می‌خواندیم و برمی‌گشتیم حجره. بعد طلوع آفتاب می‌خوابیدیم تا سر ظهر. بقیهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. ورودی مدرسه، ایوانی مقرنس بود با کاشی‌های آبی. حیاط مدرسه بزرگ بود و پر بود درخت. یکهو از هیاهوی خیابان و دنیای آهن و دود به سکوت چهارصد سال پیش برمی‌گشتی. پیرمردی نگهبان مدرسه بود؛ انگار نگهبان تونل زمان بود. روبروی در، آن طرف حیاط، ایوانی بزرگ بود. آنجا می‌نشستیم و مباحثه می‌کردیم. چند روحانی پیر هم هر روز می‌آمدند و مباحثه می‌کردند. صبحی امجد را دعوت کردیم، آمد حجره.

شاید گوشه‌ای از دلم، فکری پنهان شده بود که مدرسه‌های قدیمی چیزی داشتند که در آنان عارفان و واصلان تربیت شده‌اند. سقف‌های هلالی و مباحثه در ایوان‌های مقرنس و تماشای کاشی‌های لاجوردفام که در میان آجرها خودنمایی می‌کردند، سهمی داشتند در معنویت. وقتی تجربهٔ زندگی چند ماهه در مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان تمام شد، آنجا چیزی نبود، جز آجر و کاشی و مهارت معماری که آن را ساخته بود. آن آجرها و کاشی‌ها چیزی بود شبیه عبادت‌های‌مان که هیچ چیزی ازشان ساخته نبود.

• مشهد، مدرسهٔ امام صادق؛ چای، سیگار، کاظمی، امجد، فال حافظ و …
حتی آن سالی که مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان حجره گرفتیم، در طی روز می‌رفتیم مدرسهٔ امام صادق. مدرسهٔ امام صادق، ساده‌ترین مدرسه‌ای است که می‌توان تصور کرد. مدرسه‌ای کوچک با حیاطی مربعی‌شکل بدون هیچ درخت و حوضی. حجره‌ها سر جمع بیست تا نمی‌شد. کاظمی مدیر مدرسه بود. قبل از طلوع آفتاب می‌آمد و بعد از غروب می‌رفت. عبا و قبا را توی اتاق دم در آویزان می‌کرد. دو فلاسک بزرگ استیل و چند کتری رویی بزرگ داشت. چایِ گلابی و چای احمد را قاطی می‌کرد و می‌ریخت توی فلاسک‌ها. فلاسک‌ها را می‌آورد توی حیاط و روی نیم‌کت گوشهٔ حیاط می‌گذاشت. صدتایی استکان بود. استکان‌ها را خودش و چند طلبه دیگر می‌شستند. بعد گوشه‌ای می‌نشست و سیگارش را نخ به نخ می‌گیراند. سیگار ایرانی می‌کشید. می‌خواند «جان به قربان تو بهمن که تو کِنت الفقرایی». تِی برمی‌داشت و پوتین پا می‌کرد و حیاط و راهروها را می‌شست. همهٔ کارهٔ مدرسه بود؛ مدیر، خادم، آبدارچی. اولین باری که رفتم آنجا، حس خوشی به سیگار کشیدنش نداشتم. یادم نمی‌آید توی قم، کسی توی مدرسه سیگار کشیده باشد؛ اگر بود، بیرون از مدرسه و دور از چشم‌ها. چند طلبه هم همراه کاظمی سیگار می‌کشیدند. گاهی هم طلبه‌های غیرسیگاری، به قول خودشان تفننی پُکی به سیگار می‌زدند.

مدرسه توی کوچه چهارباغ بود و چسبیده بود به حرم. آنجا به طلبه‌های کوچک‌تر درس می‌دادم از صرف ساده تا رسائل و کفایه؛ درس‌های یک‌نفره و دو نفره. روز و شب‌مان آنجا با درس و چای و حرم و گعده سپری می‌شد. آنجا با صفری آشنا شدم. ما بیست ساله بودیم و صفری سی و هفت-هشت ساله. صفری کتابی را تصحیح می‌کرد و گاهی کمکش می‌کردیم. توی جنگ مجروح شده بود و گاهی درد می‌کشید. مجرد مانده بود و می‌گفت بعید می‌دانم خیلی عمر کنم. تبحر عجیبی در فال حافظ داشت. با آنکه هنوز باور به فال حافظ ندارم؛ اما صفری گاهی با جزئیات حیرت‌انگیزی شگفت‌زده‌مان می‌کرد. یادم است بعد از فال‌هایش بحث جدی درگرفته بود که آیا امکان دارد با فال کسی را رسوا کرد یا نه. دو سال بعد، تنهای تنها توی خانه‌اش توی قم مُرد.

امجد زیاد می‌آمد مدرسهٔ امام صادق. امجد شعارش بی‌شیله‌پیلگی بود و هیچ مدرسهٔ علمیه‌ای مانند آن مدرسه، بی‌شیله و پیله نبود. همه‌چیز سادهٔ ساده بود؛ بدون بازیگری. امجد روی همان موکت‌های توی حیاط می‌نشست و طلبه‌ها دورش جمع می‌شدند، گاهی به «شیدان» می‌گفت بخوان و شیدان می‌خواند و گاهی خودش هم می‌خواند. به غیر از شیدان، چند نفر دیگر هم بودند که خوب می‌خواندند. «معلمی» از همه بهتر می‌خواند. حتی می‌توانست با دهن، ساز بزند. خودش می‌نواخت بدون هیچ سازی و خودش می‌خواند. چنان ماهرانه این کار را می‌کرد که یکی‌دونفری که دربارهٔ موسیقی سخت‌گیر بودند، گعده را ترک می‌کردند.

گعده‌های مدرسهٔ امام صادق، چیز دیگری بود. بعد از غروب انگار توی فضای مدرسه آرامش بود. روحانی‌ای بود علوم غریبه را بلد بود و تعبیر خواب می‌دانست و در طب سنتی ماهر بود. بعد غروب یکی دو ساعتی می‌نشست. هیچ ادعایی نداشت و فقط آدم‌های اطرافش می‌دانستند که چه می‌داند. خیلی از کسانی را که به او مراجعه می‌کردند به پزشکان متخصص ارجاع می‌داد. شاید خیلی ساده به نظر برسد؛ اما به این معنا بود، مرز دانش خود را می‌دانست و ادعای حل همهٔ مشکلات پزشکی را نداشت. اما بیشتر از طب، علوم غریبه و تعبیر خواب جلب توجه می‌کرد. می‌گفت تعبیر خواب بسیار ربط به استعاره‌دانی دارد. خودش می‌گفت کتاب «المطول» را نُه بار خوانده و درس داده. مطول کتابی است در علم معانی و بیان و بدیع و در آن دربارهٔ استعاره و تشبیه بسیار بحث شده است. می‌گفت اگر دو نفر هم‌زمان یک خواب ببینند، دو تعبیر دارد و به طلبه‌ای که خواب وحشتناکی دیده بود گفت «خواب دیده ترس ندارد. باید از خواب ندیده ترسید.»

به گمانم در همهٔ این سال‌ها مدرسهٔ امام صادق، معنوی‌ترین جایی بود که بوده‌ام. صدای مناجات‌های سحرگاهی حرم امام رضا، نقارهٔ طلوع و غروب شنیده می‌شد. طلبه‌هایی که تابستان‌ها از قم و جاهای دیگر می‌آمدند که آنجا بمانند، در جستجوی معنویت بودند. همیشه بحث کرامات داغ بود. امجد همهٔ این‌ها را بی‌ارزش می‌کرد و طرحی نو درمی‌انداخت. وقتی می‌گفتند «آیت‌الله…» می‌گفت «مورچه هم آیت الله است». کرامات و خرق عادات و … را بی‌ارزش می‌دانست. امجد باور دینی ما را هرس کرد و می‌گفت حرف دین یک چیز است «مرنج و مرنجان!» و اگر معنویتی هست، در همین دو کلمه است.

هشت‌‌-نه سال بعد از آن سحر نیمهٔ شهریور که طلبه شده بودم، همهٔ نردبان را پایین آمده بودم. نه خدا بودم، نه پیامبر بودم، نه امام بودم و نه ولی خدا. یکی از خلق الله بودم که توی تاریخ گم می‌شدم. سخت بود که به خودم بگویم که رؤیاهایم سوخته است.

سال آخری که آنجا بودم، آرام آرام توی دلم تردید آمد. روزهای میانی شهریور بود و بیشتر طلبه‌ها برگشته بودند شهرهای خودشان. جز من و دو سه نفر دیگر هیچ‌کس نبود. کاظمی می‌خواست مدرسه را بشوید. در مدرسه را بست. برایمان پوتین آورد و چند نفری همه مدرسه را شستیم. تِی می‌کشیدم و هی از خودم می‌پرسیدم نکند همهٔ اینها «بازیگری» باشد و همه خیال باشد و هیچ واقعیتی نداشته باشند. این پرسش همهٔ جانم را گرفته بود و حتی دمِ زیارت امام رضا در روزهای آخر وسط زیارت می‌گفتم نکند همه چیز پوچ باشد. تردیدی سخت رنج‌آور.

سال‌های حجره‌نشینی که تمام شد، در برابرم گذشته‌ای بود با رؤیاهای سوخته. حرف آن استاد سال اول توی ذهنم می‌چرخید که باید پس از چند سال به نزدیکی مرزهای عصمت رسید و اینک در نزدیکی من جز بنایی ویران نبود؛ معبدی که از دست رفته بود. سال‌های بعد تلاشی بود برای جستنِ معبد از دست رفته. اگر هیچ‌چیز واقعیت نداشت، آن آرامش عجیب پس از غروب مدرسهٔ امام صادق واقعیت داشت، آن احساس وزیدن خدا در میان برگ‌های سوزنی کاج‌های مدرسه امام باقر واقعی بود، تجربه‌ای که قوی‌تر از هر برهانِ فلسفی‌ای بود. هنوز می‌شد در گوشه‌ای از دیوارهای آن معبد از دست‌رفته، زیر سایه‌ای نشست و از هستی لذت برد.
*


این متن را برای مجلهٔ حوالی، شمارهٔ خوابگاه نوشتم. از اینجا می‌توانید این مجله را بخرید.


حکومتِ شکل‌گرایِ اسلامی

ژانویه 12, 2020

«باید پیش از مراسم تدفین، انتقام می‌گرفتیم و انتقام باید رأس همان ساعتی بود که آنها سردار را به شهادت رساندند.»


در گمانِ من، یکی از اساسی‌ترین مشکلات «جمهوری اسلامی» شکل‌گرایی است. بسیاری از سیاست‌های جمهوری اسلامی، بر بنیان شکل‌گرایی بنا شده است. شکل‌گرایی در برابر محتواگرایی و در برابر خواستِ متن و مکتب است. متن مکتب دعوت به عدالت می‌کند، عدالت در هزار شکلِ اخلاقی می‌تواند محقق شود؛ اما شکل‌گرا می‌گوید چون امیر المؤمنین در زمان حکومتش در دکة القضاء قضاوت می‌کرد، باید قاضی در چنان جایی بایستد بدون سایبان. برای شکل‌گرا، شکل اجرای سیاست‌ها مهم است. خود شکل اهمیت دارد و گاهی اهمیتش بیشتر از محتوا و متن می‌شود.

نمونهٔ آشکار شکل‌گرایی را می‌توان در نزاع برای دفن شهدا در وسط میدان امیرچخماق یزد دید. سازمان میراث فرهنگی پیشنهاد داده بود که مقبرهٔ شهدا در گوشهٔ میدان باشد؛ اما سردار باقرزاده می‌گفت باید در «وسط میدان» باشند. باقرزاده گفته بود: « «زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» آنچه در متن اهمیت دارد، تکریم و احترام شهداست؛ نه در میانه یا گوشهٔ میدان بودن یا حتی دفن در مکانی تاریخی. دفن شهیدی در روستایی دور هیچ منافاتی با تکریم و احترام او ندارد. دفن شدن در «وسط میدان» شکل است؛ شکلی که گمان می‌کنند تکریم و احترام در آن محقق می‌شود.

شکل‌گرایی در پی ساختِ شعائر است و شعائر را به نماد و شکل تعریف می‌کنند. گمان می‌کنند هر چه شعائر بیشتر و پررنگ‌تر باشد، پیروزترند. شکل‌گرایی شعائرساز، مناسبت‌های مذهبی و مراسم‌های آیینی را گسترش می‌دهد. دههٔ محسنیه و باقریه و … می‌سازد. صدای بلندگوها را بلندتر و قُطر طبل‌ها را بیشتر می‌کند. «طبل‌ها فریادها دارند از طبال‌ها» و فریاد می‌زند که «شهر باید به من هیئتی عادت بکند». این شکل‌گرایی گاه در تقابل با این متن مکتب است که دیگر انسان‌ها را نباید آزار داد. اما برای شکل‌گرایی، شکل بیشتر از محتوا اهمیت دارد. شکل‌گرایی همین «شعائر» را در ساحت سیاست می‌سازد. پی‌در‌پی نیاز به تظاهرات خیابانی دارد برای تأیید خویش. در برابر اعتراض‌های خیابانی، اعتراض خیابانی شلوغ‌تری می‌سازد؛ به جای اینکه مقبولیت و مشروعیت خود را در رضایتمندی شهروندان ببیند، در پی تأیید خود در تظاهرات حامیان است. به جای شنیدنِ صدای اعتراض، به شکل‌گرایی روی می‌آورد و «تجمع در اعتراض به اعتراض» راه می‌اندازد.

شکل‌گرایی عادتاً به سوی شکوه‌مندسازی می‌رود. وقتی شکل مهم باشد، شکل باید شکوه‌مند باشد. شاید بتوان در پاسخ به این پرسش تکراری که چرا می‌توانیم موشک بسازیم؛ اما ماشین نه، گفت «به دلیل سیاست شکل‌گرا». موشک، فضا، اتم، نانو، تسخیر بزرگ‌ترین و تسخیر کوچک‌ترین شکوه‌مند است. تسخیر فضا، قدرت موشکی و … غرورآفرین و شکوه‌مند است؛ «کمتر کشوری به این فناوری دست یافته است» سخنی غرور‌‌آفرین است؛ اما خودرو و جاروبرقی و یخچال و لباس‌شویی را همه می‌سازند و ساخت‌شان شکوه‌مند نیست. شکل‌گرایی گمان می‌کند با شکوه‌مندسازی می‌تواند برتر بود؛ می‌تواند «عزت» داشت و ناخواسته دور می‌شود از اینکه پیروزی و عزت در رضایتمندی مردمان است.

شکل‌گرایی در پی شعائرسازی است، در پی شکوه‌مندسازی است و می‌خواهد شعائر شکوه‌مند باشد. گلدسته‌ها را مطلا می‌کند و از گرسنگانِ در سایهٔ گلدسته‌ها بی‌خبر است. می‌خواهد باشکوه‌ترین مزارها را بسازد. می‌خواهد باشکوه‌ترین تشییع‌ها را داشته باشد. می‌خواهد انتقامش باشکوه باشد. شکل‌گرایی در پی فزون‌طلبی است. «الهاکم التکاثر».

شکل‌گرایی عدالت را در ساده‌زیستی خلاصه می‌کند. مسئول ساده‌زیست بی‌تدبیر را به مسئول مدبّر متمول ترجیح می‌دهد. عدالت‌خواهی شکل‌گرا، مبارزه با مفسِدان است؛ نه با فساد و حتی گاه راه را گم می‌کند و به سوی مبارزه با ثروت می‌رود حتی اگر مشروع باشد.

شکل‌گرایی «نما» برایش مهم است. در پی تزیین نماست. در پی شکوه نماست. هیچ نقصی و هیچ غباری را بر نما برنمی‌تابد. کاشی‌های معرق مساجد را بر ایمانِ دل‌ها مقدم می‌کند. «مساجدهم عامرة وهي خراب من الهدی». قرآن‌های مطلا می‌سازد؛ اما «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم في الامر» را فراموش می‌کند. گلدسته‌ها و گنبد و مقبرهٔ آیت الله خمینی را شکوه‌مند و مجلل می‌سازد؛ اما کمی آن‌سوتر از گورخواب‌ها بی‌خبر است. «ولعل بالحجاز اوالیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع»

شکل‌گرایی که نما و شکوه سازه و شعائر برایش مهم است و مقدم بر مکتب است، ویرانی درون و دوری از متن را می‌پذیرد. عزتِ شکل‌گرایانه را فریاد می‌زند حتی اگر رنج و فقر مردم نتیجه‌اش باشد. فریاد جنگ برمی‌آورد چون گمان می‌کند جنگ عزت است و نجنگیدن ذلت؛ حتی اگر به ویرانی شهرها بیانجامد. «ساده‌زیست» را می‌گزیند حتی اگر اقتصاد فروبپاشد. عددها را جابجا می‌کند تا شکل تخریب نشود. خطا را نمی‌پذیرد تا حیثیتش لکه‌دار نشود. عذرخواهی نمی‌کند تا هیمنه‌اش فرونریزد.

جمهوری اسلامی، سخت در بند شکل‌گرایی است. می‌خواهد انتقام در ساعت خاصی باشد، پیش از تدفین باشد، باشکوه باشد و اگر خطایی انجام شود، آن را بپوشاند. اعتبار همهٔ رسانه‌های خویش را ویران می‌کند تا شکوهِ انتقام و نمایِ آن لکه‌ای نبیند. امنیت را در فزونی لشکریان و سلاح می‌بیند نه در رضایتمندی و همراهی مردم. اعتراض‌ها به خود را تحقیر می‌کند که نما و شکل آسیبی نبیند. اما متن می‌گوید «نگاه دار دل مردم از پریشانی»

پ.ن
یادداشت محسن حسام مظاهری را با عنوان «هیس! مبادا به گوش دشمن برسد» بخوانید.


پس‌ از سلیمانی

ژانویه 6, 2020

الف: حضور مردم در تشییع جنازه سلیمانی نشانهٔ محبوبیت او بود. مسئله پدیداری است. او در نگاه مردم، نه نمایندهٔ مجلس بود، نه رئیس جمهور، نه شهردار تهران، نه رئیس سپاه، نه رئیس قوهٔ قضائیه و … او یکی از «حاکمان» نبود؛ او «سرباز» بود در نگاه مردم. به این دلیل حتی کسانی که با حاکمیت همراه نیستند، او را ستودند و در تشییع او حاضر شدند. نمی‌توان محبوبیت سلیمانی را «مشروعیت» حاکمیت دانست.


ب: به گمانِ من مشروعیت نظام پس از ۸۸ تَرَک برداشت و ترمیم نشد. نهِ به آیت الله مصباح و یزدی در انتخابات ۹۴ نمایشی از این تَرَک بود. اعتراض‌های آبان ۹۸ و سرکوب آن این تَرَک را عمیق‌تر کرد. نمایش عریان فساد و تبعیض که پس از ۸۴ آغاز شد، این تَرَک را بیشتر و بیشتر کرد. ناتوانی دولت روحانی در تحقق وعده‌هایش آن کورسوی امید به بهبودی را خاموش کرد. یکه‌تازی ناپاسخگوی نهادهای انتصابی و تأثیرشان بر نهادهای انتخابی و نمایش این دوگانگی ضربه‌ای بر جمهوریت بود. همهٔ اینها به شکاف میان حاکمیت و مردم می‌انجامید و روز به روز بیشتر می‌شد. نمی‌‌توان حضور پررنگ مردم را ترمیم این تَرَک دانست؛ اما فرصتی است برای پوشاندن آن.

ج: براندازی متکی به بیگانه نمی‌تواند پیروز باشد. اگرچه این سال‌ها بسیاری از رسانه‌ها را دست گرفتند و جارچیان بسیاری داشتند و هیاهو می‌کردند، اما نتوانستند موازنهٔ اجتماعی در خیابان را تغییر دهند. البته می‌توان اذعان داشت که احتمالاً در بر بسیاری از اذهان تأثیر داشته‌اند. فراخوان‌های آنان به میدان‌های میلیونی و … شکست خورد. یکی از مهم‌ترین دلایل شکست آنان، همراهی آنان با بیگانه است. بسیاری از رسانه‌های آنان از دولت آمریکا و سعودی تأمین مالی می‌شوند. با پمپئو عکس می‌گیرند و از تحریم‌هایی که مردم را رنج می‌دهند، حمایت می‌کنند. به گمانم تشییع سلیمانی، بیش از آنکه معنایش حمایت از سیاست‌های جمهوری اسلامی باشد، نهِ مهمی به بیگانه و براندازانِ متکی به بیگانه بود.

د: جمهوری اسلامی باز باید بر معاهدهٔ صلح منطقه‌ای تأکید کند و در این راه تلاش کند. راهی جز این نداریم. آمریکا نمی‌خواهد و نمی‌تواند آرامش را به غرب آسیا بیاورد و خود باعث بسیاری از ناآرامی‌هاست. اشتباه جمهوری اسلامی در این سال‌ها تقابل با عربستان و هم‌پیمانانش بود. این تقابل -اگرچه بسیاری از آن از سوی سعودی بود- عربستان را به سوی اسرائیل کشاند. امروز غرب آسیا دو تکه و چند تکه است و این تقابل پررنگ‌تر از همیشه است. باید راهی جست برای صلح فراگیر منطقه‌ای؛ صلحی بدون نیاز به غرب.

هـ: جمهوری اسلامی نیاز دارد به ترمیم مشروعیت خود. این مشروعیت تَرَک‌خورده بازسازی نمی‌شود مگر با تغییر بسیاری از سیاست‌هایش. در جمهوری اسلامی کسانی هستند که می‌خواهند به سمت «حکومت اسلامی» آن هم با تفسیری اقتدارگرایانه بروند و «جمهوری» را نفی می‌کنند. زیربنای این تفکر، باور «امام-امت» است. مردم سرزمین را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می‌شود. این تقسیم با غایت حاکمیت ناسازگار است. حاکمیت باید همهٔ مردم سرزمین را با هر باوری، مساوی ببیند و در تأمین حقوق اولیه انسانی آن‌ها کوشا باشد. جمهوری اسلامی برای ترمیم مشروعیت، باید آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد، از تحمیل سبک زندگی خاص بر مردم دست بردارد، آزادی را به رسانه‌ها برگرداند، نظامیان را به پادگان برگرداند و حاکمیت دوگانه را رها کند و به سمت آراء مردم برود و ….

و: براندازی در حال حاضر نه ممکن است و نه مطلوب. از آن جهت ممکن نیست که نه موازنهٔ اجتماعی در خیابان به سود آنان است و حکومت امکان سرکوب دارد. پهلوی وقتی شکست خورد که اولاً موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داد. جمعیتی که به استقبال آیت الله خمینی در بهشت زهرا رفت، حدود سه میلیون نفر رود. در عاشورای ۵۷ راهپیمایی میلیونی انجام شد. همان زمان دست‌بالا در حمایت از بختیار حدود صد هزار نفر شرکت کردند. تجمع حامیان سلطنت در امجدیه حتی نیمی از زمین را پر نکرد. در ماه‌های پایانی موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داده بودند. موازنهٔ اجتماعی در خیابان به هیچ وجه به سود براندازان نیست. ۱۸ ماه پیش حدود ۱۶ میلیون نفر به ابراهیم رئیسی رأی دادند. همین چند روزدر تشییع سلیمانی چند میلیون نفر شرکت کردند. براندازی کنونی متکی به بیگانه است. بیگانه‌ای که در ذهن ایرانیان کودتایی علیه دولت قانونی انجام داده است، هواپیمای مسافربری را ساقط کرده است و یکی از سربازان میهن را ترور کرده است و مردم را با تحریم رنج داده است. کسانی که براندازی کنونی را بانگ می‌زنند، علناً دین‌ستیزند. تفکیک میان دین و سیاست نکته‌ای است؛ اما دین‌ستیزی چیز دیگر.
نامطلوبی براندازی در حال حاضر بدین‌خاطر است که بسیار محتمل است به درگیری‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ داخلی بیانجامد. سرنوشتی که در لیبی می‌بینیم. تکیه آنان به بیگانه، باعث وامداری آنان به بیگانه می‌شود و وامداری به بیگانه مخالف استقلال است. معترضان امروز عراق، شعارشان استقلال است و دولت عراق به آسانی نمی‌تواند از شر سربازان آمریکایی و تأثیر آمریکا بر سیاستش راحت شود.


تأملی دربارهٔ حضور سلیمانی و ایران در آن‌سوی مرزها

ژانویه 4, 2020

به گمان من مسئله حضور ایران در دیگر کشورها مسئلهٔ سادهٔ یک‌خطی نیست که با جملهٔ «ایران سیاست‌های فرامرزی دارد و سیاست‌های فرامرزی بد است» حل شود و بعد با آن قاسم سلیمانی را نفی کنیم. در یک حالت ساده و بی‌هیچ زمینه‌ای بله دخالت و یافتن امنیت در سرزمین‌های دیگر را می‌‌توان نفی کرد و یا دستکم زیر سؤال برد. اما زمینه نباید حذف شود و مسئلهٔ پیچیده و حتی بسیار پیچیده به مسئلهٔ ساده و یک‌خطی تنزل یابد.

اگر همهٔ کشورهای همسایهٔ ما، همهٔ کشورهای خاورمیانه چیزی شبیه عمان -یا دستکم تصور ما از عمان- بودند، اگر اسرائیلی نبود که رؤیای نیل تا فرات را در سر دارد، اگر عربستانی نبود که با دلارهایش در پاکستان و افغانستان و … در پی نفوذ است، اگر ترکیه‌ای نبود که در پی احیای عثمانی است، اگر آمریکایی نبود که هم به کشوری در شرق ما حملهٔ نظامی کرده است و هم به کشوری در غرب ما، اگر داعش نبود، اگر تفکر وهابیت نبود که شیعیان را کافر می‌دانند و خون‌شان را هدر، اگر تلاش سعودی و امارات و آمریکا و عربستان و روسیه و … برای نفوذ در عراق و افغانستان و سوریه و لبنان و … نبود. اگر همان‌ها از تجزیه‌طلبان داخلی حمایت نمی‌کردند، اگر همه اینها ساکت بودند و سر جای خود می‌نشستند و رؤیای نفوذ منطقه‌ای نداشتند، بله سیاست دخالت ایران و حضور قاسم سلیمانی را می‌شد در یک خط ساده محکوم کرد. اما مسئله ساده نیست؛ مسئله پیچده است؛ بلکه بسیار پیچیده است. اگر قاسم سلیمانی و سپاه ایران جلوی حملهٔ داعش به بغداد را نمی‌گرفت، الان وضعیت چه می‌شد؟ اگر سلیمانی و ایران و … با داعش در سوریه مقابله نمی‌کرد، وضعیت چگونه بود؟ اگر سیطره و سلطه و مالکیت آمریکا در خاورمیانه بی‌هیچ مزاحمی بود، وضعیت چگونه بود؟ رؤیای نیل تا فرات اسرائیل به کجا رسیده بود؟ من جواب را نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. اما تنها می‌دانم مسئله بسیار پیچیده است. بسیار پیچیده. با یک خط «به جای رسیدگی به محرومان داخلی، نباید در آن سوی مرزها می‌جنگید» نمی‌توان مسئله را پاسخ داد. اگر ما آن سوی مرزها نبودیم، عراق دست که بود؟ یکی از ده‌ها پیچیدگی این مسئله این است که «اگر ما نباشیم، سعودی خواهد بود» و «سعودی خیرخواه ما نیست». «اگر ما نباشیم، آمریکا خواهد بود» و «آمریکا خیرخواه ما نیست».

شاید این اشکال جدی باشد که ما خودمان در این وضعیت نقش داشتیم، سیاست ما باعث تشدید این بحران پیچیده شده است و هر کنش ما باعث واکنش دیگران شده و هر کنش آنها باعث واکنش ما. مخالف نیستم. اما همهٔ تقصیر ما نیستیم. در این خاورمیانه، اسرائیل هست. اسرائیل پش از انقلاب هم باعث درگیری‌هایی در خاورمیانه بود. عربستان هست که چه پیش از بن‌سلمان و چه پس از او، بارها خواستار حملهٔ نظامی به ایران بوده و آمریکا را تحریک می‌کرده است. نکرده؟ در این منطقه داعش بود که در رؤیاهایش تسخیر سرزمین پارس بود. نبود؟

حرف من این است، مسئله را ساده و یک‌خطی نبینید. مسئله بسیار پیچیده است. در مسائل بسیار پیچیده، احکام یک خطی اخلاقی، جایی ندارند و باید سراغ احکام پیچیده رفت. مثال ساده‌اش اعتراض موسی به خضر بود که چرا کشتی را سوراخ کردی. خضر مسئله را پیچیده می‌دید. موسی یک خطی. خضر میان این دو راه گیر کرده بود که اگر کشتی سوراخ نشود، پادشاهی ستمگر آن را غصب می‌کند که خسارتی جبران‌ناپذیر است و اگر کشتی سوراخ شود، خسارتی جبران‌پذیر است؛ اما از غصب پادشاه نجات می‌یابد. موسی «پادشاه ستمگر» را حذف کرده بود و ماجرا را فقط «تجاوز به مال غیر» و تخریب مال دیگری می‌دید. حق با موسی است؛ تجاوز و تخریب مال دیگری نادرست است؛ اما حق با خضر است، گاهی تخریب مال دیگری، اگر پادشاه ستمگر غاصبی آن سوی آب باشد، به سود مالک کشتی است. آن سوی مرزها پادشاهان ستمگر غاصبی ایستاده‌اند.

سخن من این نیست که سیاست ایران در آن سوی مرزها درست است یا نادرست است. من نمی‌دانم. اما وقتی تحلیل می‌کنیم، باید پادشاهان ستمگر غاصب آن سوی آب را هم ببینیم و مسئله را سادهٔ یک‌خطی نکنیم و موسی‌وار بانگ اعتراض برنداریم که اگر هر چیز را ساده ببینم فراق میان ما و واقعیتِ گرگ‌منش خارجی است. «هذا فراق بینی و بینك». مسئله بسیار پیچیده است.


چند کلمه برای فرهاد خسروی

دسامبر 20, 2019

بر شانه‌های خسته‌اش
هیچ پرنده‌ای ننشسته بود
و هیچ دستی عاشقانه آن را لمس نمی‌کرد
بندهایی سخت تنیده و پیچیده در یکدگر
به رنگ خستگی گندم‌زار پس از هجوم داس‌ها
زخم می‌زدند بر شانه‌های خسته‌ای
که هیچ دست عاشقانه‌ای بر آن ننشسته بود

جعبهٔ جادوی خاموشِ خفته در لفاف‌های گرم و نرم
نوجوانی‌اش را خم می‌کرد
تنِ افراخته‌اش را می‌شکست
و شادی‌های جنون‌وار کودکی‌اش را به یغما می‌برد

و هزار مژدهٔ خفته در گلوی جعبهٔ خاموش جادو

تازیانه‌های باد در ستمگری زمستان
بر تن رؤیاهایش می‌نشست
و آرزوهایش گام به گام غرق می‌شدند
در سپیدی بی‌کران برف‌ها
و مرگ شبیه سپیدی بی‌کران است
زمین سپید
آسمان سپید
و تازیانه‌های سپید باد بر چهره‌ای که همهٔ رؤیاهایش را گم کرده بود

جعبهٔ خموش جادو
خفته در لفاف‌های گرم و نرم
تن کودکی را خم می‌کرد
در گلویش هزار نوید خفته
مردی از مردان سیاست
مژده می‌سرود
مادری گیسوان دختری را شانه می‌کرد
و پدری برای‌شان غزل می‌خواند
پسرانی پر از تبسم
کنار هم در انبوه زرق و برق فروشگاه‌ها
تکه‌ای سیب‌زمینی می‌خوردند
و شادی مستانه می‌کردند
«لحظات خوشمزه»

اینچ‌های هولناک جعبهٔ جادو
قد کودکی را کمان می‌کرد
با هزار شادی دروغ خفته در صفحهٔ سیاهش
با هزار مژدهٔ بهشت خفته
رؤیاهای کودکی را خفه می‌کرد

در تازیانه‌های ستمگر زمستان
در زیر هزار بهشت شداد خفته در جعبه‌ای خاموش
کودکی همهٔ رؤیاهایش را گم می‌کند
همهٔ زندگی‌اش را
با مشت‌های بسته یخ‌زدهٔ
و هنوز هزار هزار رؤیای فریبای رنگین در گلوی جعبهٔ جادوست


حتی یک نفر

دسامبر 18, 2019

عدد در خدمت نفی تفرد و لمس‌ نشدن حادثه
در صوتی که از گفتگوی مرحوم منتظری با مسئولان اعدام‌های تابستان ۶۷ منتشر شده بود، کسی می‌گوید: ۲۰۰ نفر دیگر … مرحوم منتظری جواب می‌دهد: حتی یک نفر. و بعد می‌گوید چگونه جواب خانوادهٔ اینها را بدهیم. پاسخی که مرحوم منتظری می‌دهد صرف نظر از دیدگاه فقهی‌اش، نشان از این دارد که انسان‌های منفرد در عددها گم نشده‌اند و تفرد در یک کل و یک عدد نفی نشده است. او انسانی را می‌بیند که زندگی‌اش داستانی جدا دارد و او فردی است غیر از ۱۹۹ نفر دیگر. او یک فرد در میان ۲۰۰ نفر را نمی‌بیند؛ حسین حسنی فرزند محمد و افسانه را می‌بیند. این را کنار کلمات شهید غلامحسین افشردی بگذاریم «اوایل جنگ بچه‌های تبریز در دهلاویه ۷۰ تا شهید دادند. خدا شاهده که همه تنشون می‌لرزید. حالا هزار تا، دو هزار تا، سه هزار تا، اصلاً انگار نه انگار. اگر فردا بهمون بگن ۱۰۰ هزار تا، انگار یک با هزار فرقی ندارد. … من برای این، جوابی در روز قیامت ندارم. اگر برادر‌ها جواب دارند، خوش به حالشون. من جواب ندارم بدهم.» چیزی که منتظری و افشردی فریاد می‌زنند علیه نفی تفرد است؛ علیه ندیدن انسان به مثابه انسانی منفرد و یکتاست. علیه این است که انسان‌ها عدد نیستند.

ما هولناکی ماجرای خاشقچی را بیشتر لمس می‌کنیم تا بمباران اتمی هیروشیما را. شاید این ضعف تحلیل‌های ذهنی انسان باشد. انسان می‌تواند «کلی» بسازد و از چند چیز منفرد یکتا، کلی‌ای ذهنی درست کند و وقتی گزاره‌هامان در بارهٔ «کلی» بود، از لمس ماجرا دور شده‌ایم و ماجرایی را که لمس نکنیم، دردش را نمی‌فهمیم. فرض کنید داستان یک نفر را از دویست‌هزار نفری که در دو بمباران اتمی کشته شدند، بشنویم.

«پسری نوزده ساله که چند ماهی است دل در گرو دختری در دو کوچه بالاتر دارد. پسرک فهمیده بود دخترک کتاب‌های داستان دوست دارد. یک ماه در رستورانی کار کرد. با پولی که به دست آورد، ترجمهٔ ژاپنی غرور و تعصب را خرید. صبح روز دوشنبه همراه دسته‌گلی از یاس‌های وحشی منتظر بود که دخترک از خانه بیرون بیاید. سر کوچه به دخترک سلام کرد. دخترک جا خورد. پسر گفت این‌ها را برای تو خریده‌ام. دخترک با تعجب دستش را دراز کرد. صدای انفجار بزرگی به گوش رسید. هر دو بهم نگاه کردند و رو برگرداندند سمت صدای انفجار. کتاب سوخت. دسته‌گل سوخت. پسر سوخت. دختر سوخت.»

داستان این پسر و دختر در عدد ۲۳۰هزار کشته گم می‌شود. هر ۲۳۰هزار کشته آن ماجرا داستانی منحصر به فرد دارند که وقتی عدد می‌آید، هولناکی داستان‌ها در میان عددها پنهان می‌شوند. ذهن کلی‌سازی می‌کند تا بتواند راحت‌تر بفهمد و راحت‌تر بگوید و راحت‌تر گزارش کند؛ اما در این کلی‌سازی تفرد نفی می‌شود و ما نمی‌توانیم حادثه را لمس کنیم.

در سرکوب‌ها عدد در خدمت سرکوب‌گر است. وقتی انسان‌های منفرد فروکاسته شوند به عدد، فرقی نمی‌کند دویست باشد یا سیصد یا دویست و سی هزار. افشردی گفته بود «انگار یک با هزار فرق نمی‌کند». حادثه‌ای که لمس نشود، رسانه اگر نتواند هولناکی حادثه را بیان کند، اگر انسان را در عددها گم کند، نمی‌تواند علیه رنج فریاد بزند.

شمخانی گفته بود «۸۵ درصد جان‌باختگانِ در استان تهران در هیچ تجمعی نبودند.» نمی‌دانم ادعا درست است یا نه؛ حتی اگر درست باشد، حتی اگر یک نفر از سوی نیروهای نظامی کشته شده باشد، باید پاسخگو باشند. آن «۱۵ درصد» کسر کوچکی از صد نیست؛ بلکه محمد و رضا و آرش و زهرا و کیوان و مهسا و … اند. هر یک انسانی منفرد با داستانی متفاوت از هر انسان دیگرند. «حتی یک نفر».


نوشته‌های مرتبط:
موقعیت خودخواستهٔ ناچاری
حکومت جمع؛ نه حکومت حل
در فراموشیِ بی‌نیازی خداوند


موقعیت خودساختهٔ ناچاری

دسامبر 7, 2019


«الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار»

این را آخوندها توی کتاب‌های‌شان نوشته‌اند. مثلاً‌ در کتاب‌های اصولی در بحث اجتماع امر و نهی آمده. یعنی چه؟ کسی که اختیار را از خودش سلب کند و خود را به ناچاری و اجبار برساند، این فرد ناچار و مجبور نیست، مختار است. مثال بزنم: فردی از لبهٔ پشت‌بام یک گام جلوتر پایش را می‌گذارد و سقوط می‌کند. می‌گوید «من نخواستم سقوط کنم و سقوط کردن به اختیار من نبود. پس نباید به خاطر شکستن پایم سرزنشم کنید.» این فرد خودش را در موقعیتی قرارداده که نمی‌تواند کاری کند و اختیار را از خود سلب کرده است. او وقت سقوط هیچ‌کاری نمی‌کند. موقعیتش، او را به زمین می‌افکند. اما این بی‌اختیاری در هنگام سقوط، به معنای نفی اختیار او نیست. او خودش، موقعیت بی‌اختیاری را ساخته است. مثال خیلی خوبی نیست. در مثال خدشه نکنید.

این روزها بارها و بارها روایت حامیان حکومت را از برخی سرکوب‌ها شنیده‌ام. مثلاً روایت ماهشهر را بشنویم. «عده‌ای ریختند و خیابان را بستند. راه پالایشگاه بسته بود. این پالایشگاه بخشی از بنزین ایران را تأمین می‌کرد. اینها مسلح بودند. دو سه روز با آنها گفتگو شد. می‌خواستند به پالایشگاه حمله کنند. پالایشگاه برای همه مردم است. حتی اگر به خانهٔ عادی کسی حمله شود، او حق دفاع دارد، چه برسد به پالایشگاهی با آن همه سرمایه. نیروی نظامی راهی جز مقابله با اینها نداشت. همه جای دنیا کسی که بخواهد به پالایشگاهی حمله کند، سرکوب می‌شود.»

اگر داستان این باشد، خب قانع‌کننده است. فرض کنید در یک روز بهاری در دوران آرامش اقتصادی و پیشرفت، یکهو سی-چهل نفر سلاح دست بگیرند و بخواهند به پالایشگاهی حمله کنند. اگر نیروی نظامی جلوی اینها را نگیرد، مقصر است. در روایت بالا،‌ من آن سربازی را که از پالایشگاه یا کلانتری یا حتی فروشگاهی بزرگ یا بانکی دفاع کرده سرزنش نمی‌کنم. او در موقعیت «ناچاری» بوده. اما آیا آن روایت همهٔ ماجراست؟

این موقعیت «ناچاری» موقعیتی خودساخته است. «الامتناع بالاختیار»‌است. اینقدر کلوخ تحقیر و تبعیض زده‌اند که فرد خستهٔ نومید سنگی می‌زند و الان می‌خواهند در مقابل آن سنگ، از خود دفاع کنند. این سنگ، جواب هزار کلوخ بی‌پاسخ است. فقر و فساد و تبعیض و ناامیدی و رنجوری و خستگی، موقعیتی ساخته که معترض سنگ می‌زند و این موقعیت محصول رفتار حکومت است. دفاع آن سرباز و نیروی نظامی در ماهشهر درست بود؟ بله. باید دفاع کند و ناچار است. حمله مسلحانه به پالایشگاه -بر فرض درستی روایت- غلط بود؟ بله، قطعاً. اما حکومت تبرئه می‌شود؟ نه. چون این موقعیت محصول رفتار اوست. «ناچاری در سرکوب شورش، تبرئه حاکمیت نیست» چرا؟ چون رفتار او عادتاً به شورش خستگان می‌انجامید. این روایت، روایتی ناقص است و زمینه را حذف کرده است. حکومت خودش را در موقعیت خودساختهٔ ناچاری و اجبار قرار داد.

آن نیروی نظامی مدافع پالایشگاه یا بانک یا هر مکان عمومی، «ناچار» است از دفاع. به گمان من هیچ تقصیری ندارد، اگر کارش دفاع باشد. اگر به پالایشگاه ماهشهر یا انبار سوخت در سیرجان حمله می‌شد، وضع بسیار بدتر بود. آن نیروی نظامی حاضر در آنجا بی‌تقصیر است -البته به شرطی که در دفاع زیاده‌روی نکرده باشد- مسئلهٔ من آوردن تانک نیست. مسئلهٔ من ساختن موقعیت اعتراض خشونت‌آمیز و شورش است. این موقعیت محصول رفتار حاکمیت است. شاید [شاید] برای دفاع از یک پالایشگاه مهم، تانک هم لازم باشد و مدافع حکومت بتواند توجیه بکند حضور تانک را؛ اما مسئله چیز دیگری است. حکومت خودش را وادار به موقعیتی کرده که باید تانک بیاورد وسط خیابان. این موقعیت را خودش ساخته است. این ناچاری را خودش درست کرده است. و «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار». شما مقصرید. ناچاری در سقوط، تقصیر اختیار آن گام‌های نادرست از لبهٔ بام است.