دربارهٔ احمد الحسن و جریانش

مارس 12, 2019

صدام که سقوط کرد، بازار مدعیان مرتبط با مهدویت در عراق گرم شد. ده‌ها مدعی آخرالزمانی در سرزمین رنج‌کشیدهٔ بین النهرین مردم را برای دست‌یابی به نجات به سوی خود دعوت می‌کردند. محمود صرخی با ادعای سید حسنی بودن حامیان بسیاری را دور خود جمع کرد و چند بار درگیری‌های گستردهٔ مسلحانه را در کربلا به وجود آورد. بعدها حیدر المنشداوی با تأیید سید حسنی بودن صرخی، خود را یمانی نامید و با شعار «پرچم یمانی هدایت‌گرتر از پرچم حسنی است» مردم را به زیر پرچم خود فرامی‌خواند. او میان مسجد کوفه و سهله خیمه‌ای برپا کرد که زود برچیده شد. قریب به اتفاق ادعاهای آخرالزمانی در مدت کوتاهی خاموش شدند یا آرام‌آرام دگرگون شدند. مهم‌ترین حرکت آخرالزمانی پس از دروان صدام را می‌توان حرکت احمد اسماعیل معروف به احمد الحسن دانست.

احمد الحسن کیست؟
احمد الحسن -اگر زنده باشد- حدود ۵۰ سال دارد. ۱۹۶۸  در بصره به دنیا آمد. در ۱۹۹۲ در رشته شهرسازی فارغ التحصیل شد. در ۱۹۹۹به نجف رفت. مدتی کوتاه در درس سید محمد صدر حاضر شده است. در زمان صدام، همراه حیدر المنشداوی مدتی در زندان بود. در سال ۲۰۰۳ همراه منشداوی شد و منشداوی را یمانی خواند. دو سال بعد در ۲۰۰۵ از حیدر المنشداوی جدا شد و خود را وصی امام موعود و یمانی معرفی کرد. حیدر المنشداوی پس از مدتی در بغداد کشته شد. هنوز طرفدارانی دارد که بر این باورند او غیبت کرده است و بازخواهد گشت. احمد الحسن توانست در آشوب عراق طرفدارانی را جمع کند. در سال ۲۰۰۸ با نیروهای نظامی درگیر شدند و تعداد زیادی کشته شد. از آن پس احمد الحسن دیده نشده است. گروهی از یاران او مدعی‌اند او در غیبت به سر می‌برد.

از احمد الحسن جز چند تصویر که منسوب به اوست، عکسی دیده نمی‌شود. برخی یارانش مدعی‌اند با اعلام قیام او تمام تصاویر و اطلاعات او به صورت معجزه‌آسایی در همهٔ پرونده‌ها و … پاک شده است. از زندگی او در خلال سال‌های ۹۲ تا ۹۷ اطلاعاتی در دست نیست.

سال‌هاست خبری از احمد الحسن نیست و جز پست‌های گاه و بیگاه صفحهٔ فیسبوک او، چیزی از او دیده نمی‌شود. او و حامیانش توانسته‌اند در طی این سال‌ها حامیان بسیاری را در عراق و ایران جذب کنند.

ادعاهای احمد الحسن
احمد الحسن دربارهٔ مهدویت سه ادعای اصلی و ده‌های ادعای فرعی دارد. او برای خود سه نقش پیش از ظهور، هنگام ظهور و حکومت امام عصر و پس از حکومت امام عصر قائل است. او مدعی است پیش از ظهور، او یمانی است و از زمینه‌سازان ظهور حضرت. هنگام ظهور و حکومت امام حجت، او پرچم‌دار و وزیر امام عصر است و پس از پایان حکومت امام عصر، او به عنوان «اولین مهدی» وصی و جانشین امام است. نقش ادعایی او در ظهور امام عصر، در هر سه مرحله نقشی اساسی و مهم است. در کنار این‌ها او مدعی است که از نسل امام زمان است و با چهار واسطه به امام زمان می‌رسد.  و امام عصر مستقیماً به او تعلیم داده است. مدعی است که نام او در وصیت رسول خدا آمده است و ائمه او را با اسم و مشخصاتش نام برده‌اند و نامش در تورات و انجیل آمده و یارانش نخستین کسانی‌اند که به بهشت وارد می‌شوند هر کس به او ایمان نیاورد، در آتش خواهد سوخت.

مهم‌ترین مستند روایی آنان، روایتی به نام حدیث وصیت است. این روایت در کتاب غیبت طوسی آمده است. بر اساس این روایت، ادعا می‌کنند که پس از حکومت امام دوازدهم، دوازده مهدی خواهند آمد و اولین مهدی‌ها همنام پیامبر است. احمد الحسن خود را اولین این مهدی‌های دوازده‌گانه می‌خواند و مدعی است که نشانه‌های او را داراست.

این روایت علاوه بر ضعف، ابهام و تزلزل متن و ناسازگاری صدر و ذیل آن، با باورهای شیعه همچون حصر اوصیاء در دوازده نفر، رجعت پس از حکومت امام عصر متعارض است. در دیگر نقل‌های روایت وصیت، سخنی از مهدی‌های دوازده‌گانه نیامده است. افزون بر اینها دلیلی بر اینکه مصداق این روایت شخص احمد الحسن باشد، نیست.

احمد الحسن و حامیانش برای اثبات نقش‌های مختلف او در ظهور از روایات مختلف دربارهٔ مهدویت استفاده می‌کنند. آنها برای اثبات ادعاهایشان گاه به تحریف و تقطیع روایات دست می‌زنند و گاه به توجیه و تأویل رو می‌آورند.

اگرچه آنها برای ادعاهایشان به برخی روایات استناد می‌کنند؛ اما از مهم‌ترین دلایل آنان برای اثبات خود، استخاره، رؤیا و حتی انتساب برخی کرامات به احمد الحسن است. در جزوه‌ای که یاران احمد الحسن دربارهٔ او نوشته‌اند آمده: «در خصوص یمانی علیه السلام نیز آیات و روایات متعدیی یکی از روش‌های شناخت حجت خدا در آخر الزمان را رؤیای صادقه ذکر کرده‌اند و تا کنون مؤمنان بیش از هزاران رؤیای صادقه بر حقانیت یمانی علیه السلام دیده‌اند» او در کتاب بیان الحق و السداد، گواهی رسول خدا و اهل بیت در عالم ملکوت، مکاشفات مؤمنان در بیداری، استخاره به قرآن و تأیید او با استخاره، دعوت علما به مناظره و مباهله و معجزه‌خواهی، علم لدنی و اگاهی‌اش از غیب و دیده‌شدن کرامات از او و روایت وصیت و دیگر روایات را سند درستی ادعای خود می‌داند.

سازماندهی هوشمندانه
تقریباً همهٔ ادعاهای مرتبط با مهدویت شکست می‌خورد و پس از مدت کوتاهی خاموش می‌شود. جریان احمد الحسن در این سال‌ها روز به روز رشد کرد. با آنکه استدلال‌های روایی و ادعاهای مختلف آنان برای اثبات مدعاهای‌شان ناتمام و ضعیف است؛ اما آنها توانستند عدهٔ زیادی را جذب کنند. به نظر نخستین دلیل این رشد و جذب مدام، داشتن استدلال است ولو استدلال ضعیف. هر استدلالی هر چه هم ضعیف باشد، می‌تواند عده‌ای را قانع کند. این جریان توانسته است بسیاری از روایات مهدویت را به سود خود تفسیر کند گاه با تقطیع و تحریف و گاه با توجیه و تأویل و …این جریان استدلال‌ها را به استخاره و رؤیا گره می‌زنند. نه استخاره و نه رؤیا دلیلی بر درستی و نادرستی یک باور نیست. محتمل است از میان هر صد نفر که دعوت به جریان یمانی می‌شود، ده نفر استخاره بزنند و یک یا چند نفر از میان به گمان خودشان استخارهٔ موافق بیاید یا خواب موافق ببینند؛ خوابی که احتمالاً حدیث نفس اتفاقات روز بوده باشد. همین یک یا چند نفر از صد نفر کافی است.  به نظر آنها از شیوهٔ انباشت استدلال‌های ضعیف استفاده می‌کنند. ده‌ دلیل ضعیف را که هر یک به تنهایی قدرت اثبات ندارد، برای مخاطب بیان می‌کنند. این دلایل را با اموری مانند خواب و استخاره گره می‌زنند و انباشت این استدلال‌ها مخاطب را به این گمان وامی‌دارد که حق با آنهاست. چیزی که در این میان به یاری این جریان می‌آید، حس پررنگ انتظار و احساس نزدیکی ظهور و آمادگی برای شنیدن هر خبری دربارهٔ ظهور در ذهن مخاطبان است. اتفاقی که این سال‌ها در جامعهٔ ایران و عراق پررنگ شده است و می‌توان جریان‌هایی مانند سی‌دی ظهور نزدیک است یا منبرهای فراوان را که هر روز از نزدیکی ظهور می‌گفتند مثال زد. احساس پررنگ انتظار و امید به نزدیکی ظهور وقتی در برابر انباشت استدلال‌های ضعیف قرار گیرد، احتمال دارد فریب بخورد.

آنچه در جریان احمد الحسن مشهود است، هوشمندی این جریان در جذب مخاطبان است. پشت این جریان یک گروه علمی است. ده‌ها کتاب به نام احمد الحسن منتشر شده است و یاران نزدیکش مثل ناظم العقیلی ده‌ها کتاب دربارهٔ دعوت او نوشته است و به نقدها پاسخ گفته‌اند. نقدهایی که به جریان احمد الحسن می‌شود، بی‌درنگ پاسخ داده می‌شود. لجنهٔ علمی این جریان، روایات را زیر و رو کرده‌اند و روایاتی را که بتوان از آن به سود خود بهره برد، می‌یابند و به آن استناد می‌کنند. استدلال‌های خود را پس از ایراد نقد‌ها، بازسازی می‌کنند. کسی که با کلام شیعه و روایات و تاریخ ادعاهای مهدویت آشنایی نداشته باشد، می‌تواند به سادگی ادعاهای این جریان را بپذیرد.

نکتهٔ مهم و در خور توجه این جریان، نخستین گروه‌های هدف آنان است. طلاب و روحانیان را می‌توان گروه نخست پیوستگان به این جریان شمرد. این جریان بر خلاف بسیاری دیگر از جریان‌های مدعی مهدویت ابتدا از مردم کوچه و خیابان یار جمع نکرد، بلکه از حجره‌ها و حوزه‌های علمیه به دنبال یار بودند. این اتفاق، اتفاقی هوشمندانه است. اگرچه در نگاه نخست، احتمال اینکه طلاب به آنها بپیوندد، کمتر از یک فرد دیگر است؛ اما پیوستن یک طلبه به آنان به معنای پیوستن یک مبلغ به آنان است و احتمال دارد همراه آن طلبه، مخاطبان تبلیغی آن طلبه هم همراه وی شوند. در قم و حتی دیگر شهرهای ایران، نخستین یاران این جریان، طلاب بوده‌اند. خیالی ساده است که بگوییم طلاب درس‌نخوانده جذب شده‌اند. برعکس برخی از طلاب پیوسته به این جریان، طلاب درس‌خوانده بوده‌اند.

از دیگر ویژگی‌های این جریان، بهره بردن از فضای مجازی و اینترنت است. یاران این گروه که خود را اصحاب احمد الحسن می‌نامند، در شبکه‌های مختلف اجتماعی حاضرند و دیگران را دعوت به گفتگو می‌کنند. روحانیان حامی این جریان، به پرسش‌های حامیان پاسخ می‌دهند. در فیسبوک صفحه‌ای منتسب به خود احمد الحسن است. در توییتر حساب‌های بسیاری دارند. در تلگرام کانال‌های متعددی دارند که تبلیغ این جریان را می‌کند.

شبکه‌سازی نیرومند و منسجم، تبلیغ نخستین در میان طلاب و روحانیان، داشتن پشتوانهٔ استدلالی نشانهٔ هوشمندی این جریان است و به این دلایل توانسته است باقی بماند و نیرو جذب کند.

واکنش حوزه علمیه
با آنکه معمولاً در مقابل ادعاهای دروغین مرتبط با مهدویت، حوزه علمیه سکوت می‌کند و منتظر خاموشی خود به خود جریان‌هاست، با توجه به رشد و نفوذ جریان احمد الحسن، کتاب‌های متعدد در رد این جریان نوشته شده است و جلسات متعددی  در رد آنان برگزار شده است. جلسات مناظرات عمومی و غیرعمومی بسیاری با حامیان احمد الحسن برگزار کرده‌اند. حجم کتاب‌های ردیه بر این جریان، نشانهٔ اهمیت این گروه است. این ردیه‌ها می‌تواند مانع رشد این جریان شود.

چه خواهد شد
جریان‌های مرتبط با مهدویت یا زود خاموش می‌شوند یا پس از مدتی و محقق‌نشدن پیش‌گویی‌ها باورهای خود را تغییر می‌دهند و به عنوان یک فرقهٔ جدید ظهور می‌کنند و در طی زمان یا باقی می‌مانند و یا آرام‌آرام از بین می‌روند. پس از ۲۰۰۸ احمد الحسن دیده نشده است و برخی از یاران او می‌گویند او نیز غایب شده‌اند. این باور به غیبت احمد الحسن، نشانهٔ تغییر باورهای این گروه است. آنها باورهای جدیدی دارند. اوصیاء پیامبر را از دوازده نفر به بیست و چهار نفر رسانده‌اند و گاهی در کلماتشان احمد الحسن را امام سیزدهم می‌نامند. احتمالاً در میان این گروه، باور به مهدی‌های دوازده‌گانه به عنوان باوری جداساز از شیعه امامیه نقش بازی کند و جانشینان احمد الحسن جای او را بگیرند. در بدترین حالت، می‌توان تصور قیامی مسلحانه را محتمل دانست که به انگیزهٔ زمینه‌سازی ظهور انجام شود.

آنچه مهم است، جلوگیری از رشد این جریان‌های دروغین است. جریان‌هایی که در بستر فقر تاریخی‌نگری، ظاهرگرایی و عواطف مخاطبان رشد می‌یابند.

این یادداشت در ماهنامهٔ خیمه، شماره ۱۲۸ منتشر شده است. در این شماره، پرونده‌ای را دربارهٔ احمد الحسن و جریانش باز کرده‌اند.


نجف و طلابی که طلبگی می‌کنند

مارس 13, 2018

پایانِ عصر صدام، آغاز دوبارهٔ حوزه نجف بود. روحانیان در تبعید بازگشتند. مدارسِ نویی برپا شدند. درس‌های اندک سطح و خارج بیشتر و بیشتر شدند. پایانِ صدام برای حوزه نجف مانند پایانِ پهلوی برای حوزهٔ قم نبود. هر دو حوزه پس از پایان استبداد پیشین رشد کردند. انقلاب اسلامی ایران و حاکمیت ولایت فقیه، آیندهٔ بسیاری از طلاب حوزه‌های علمیه ایران را تغییر داد. طلاب قم و دیگر شهرهای ایران، پیش از انقلاب یا در حوزه‌ها درس می‌خواندند و درس می‌دادند و یا مبلغ بودند. حکومت از آنها حمایتی نمی‌کرد. تنها گروهی اندک از طلاب در میانهٔ راه، مسیر خود را تغییر می‌دادند و به سوی رشته‌های انسانی در دانشگاه‌ها می‌رفتند. تدریس در دانشگاه‌ها و یا همکاری با مراکز پژوهشی علوم انسانی از معدود شغل‌های برخی از طلاب بود. می‌توان به تدریس شهید مطهری در دانشکدهٔ منقول و معقول دانشگاه تهران و یا همکاری مرحوم سید جلال آشتیانی با هانری کربن در گردآوری و تدوین «منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران» اشاره کرد. روحانیان در زمان پهلوی گاهی به مناصب قضایی و حقوقی می‌رسیدند. سید حسن امامی علاوه بر تدریس حقوق در دانشگاه، مدتی رئیس دادگستری تهران بود. امامی علاوه بر تحصیلات حوزوی، دانش‌آموخته حقوق از دانشگاه لوزان سوئیس بود. به هر حال، مشاغل غیرطلبگی در زمان پهلوی برای طلاب اندک و تا حدودی دور از دسترس بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این مسیر دگرگون شد. بسیاری از منصب‌های قضایی به طلاب سپرده شد. در بسیاری از ادارات و سازمان‌ها مانند جهاد کشاورزی، دانشگاه‌ها  و … نهادهای نمایندگی ولی فقیه ایجاد شد. در نیروهای نظامی و انتظامی سازمان عقیدتی-سیاسی برای تبلیغ دین ترویج شد. سازمان‌های دولتی تبیلغ مختفی مانند سازمان تبلیغات اسلامی، ستاد اقامه نماز و … تشکیل شد. پس از جنگ، مراکز حوزوی هنری تشکیل شد. برخی از  طلاب حتی سینما خواندند و تهیه‌کننده شدند و … حتی طلاب در بسیاری از مناصب و شغل‌هایی که مرتبط با طلبگی نبود، جا باز کردند. چهار رئیس جمهور از هفت رئیس جمهور پس از انقلاب از روحانیان بودند.

این اتفاق در عراقِ پس از صدام نیافتاد. سید علی سیستانی روحانیان را از کارهای اجرایی در دولت عراق نهی کرد. سازمان‌های گسترده‌ای که نیازمند طلاب باشند، در حکومت عراقِ پس از صدام تشکیل نشد و به طلاب نجف یک کلمه گفته شد «فقط درس بخوانید».

روحانیان و طلاب نجف مسیرشان مسیر سنتیِ حوزه‌های علمیه است. آنها در پیِ ارتقای علمی خود هستند و راه پیشِ روی‌شان راه طلبگی است. طلاب نجف به دو دستهٔ طالبان علم و خطیب‌ها تقسیم می‌شوند. طالبان علم فقه و اصول را ادامه می‌دهند. آنها معمولاً محاسنی بلند دارند. عمامه‌ای بزرگ بر سر می‌کنند و قبا می‌پوشند. خطیبان اما ظاهری متفاوت دارند. محاسنی کوتاه، عمامه‌ای کوچک و لباده‌. «طالبان علم» منبر نمی‌روند .

چندین مؤسسه فقهی  مانند دارالتراث در نجف تأسیس شده‌اند که کارشان تصحیح کتاب‌های فقهی و پژوهش‌های فقهی است. انتظار می‌رود مانند قم، پس از رشد حوزهٔ نجف این مؤسسات گسترش یابد. طبعاً برخی از «طالبان علم» برای پژوهش‌های فقهی در این مؤسسات مشغول خواهند شد.

به غیر از طالبان علم و خطیبان، گروهی اندک از طلاب به کارهای اجرایی حوزه و نیز فعالیت‌های سیاسی اشتغال دارند. بعضی ادارهٔ دفاتر مراجع را به عهده دارند. ادارهٔ مدارس علمیه و حتی تولیت بقاع مقدسه از دیگر کارهای طلاب است.

چنان‌چه در زمان صدام، برخی روحانیان در گروه‌های سیاسی علیه رژیم بعث فعالیت داشتند، پس از سقوط صدام نیز در سیاست عراق دخیل بودند. خانواده‌های حکیم و صدر از معروف‌ترین این خاندان‌هایند. مرحوم سید عبدالعزیز حکیم مدتی ریاست حکومت انتقالی عراق را پس از صدام بر عهده داشت. مجلس اعلای اسلامی عراق و جریان صدر در سیاست عراق تأثیرگذارند.  با این وجود عموم طلاب نجف، از ورود به سیاست پرهیز دارند.

به هر صورت می‌توان طلاب نجف را به صورت کلی به دو گروه طالبان علم، خطیب‌ها تقسیم کرد. در کنار این‌ها گروهی اندک که به امور اجرایی دفاتر مراجع و مدارس علمیه اشتغال دارند و روحانیانی که به سیاست رو آورده‌اند.

نکتهٔ مهم دیگری که در استمرار مسیر طلبگی طلاب نجف بی‌تأثیر نیست، کافی بودن نسبی شهریه نجفی‌هاست. شهریهٔ طلاب درس خارج حدود ۶۰۰هزار دینار است چیزی حدود ۵۰۰ دلار. شهریهٔ طلاب درس خارج قم کمتر از یک سوم شهریهٔ طلاب نجف است. شهریهٔ طلاب نجف برای یک زندگیِ متوسط ساده‌زیستانه مناسب است. آنها از جهت معیشت دغدغهٔ کمتری دارند. طلاب قم اما برای تأمین معیشت به شغل دیگری رو می‌آورند. این فاصله میان شهریهٔ طلاب نجف و قم با توجه به تعداد آنها طبیعی است.

مسئله دیگر اینکه میان نسل استادان نجف و شاگردان یک نسل فاصله است. حوزه در زمان صدام تضعیف شد. حوزهٔ نجف اینک حوزهٔ جوانی است. طلاب هنوز در مرحلهٔ آموختند. نسل میانه‌ای که بسیاری از آنها در قم به سوی شغل‌های دیگر -چه مرتبط با طلبگی چه غیر مرتبط- می‌روند، هنوز به طور کامل در نجف پدید نیامده است. نجف نیازمند است خود را بازسازی کند. در این سال‌ها در قم مؤسسات تخصصی فراوانی به وجود آمد. هویت طلبگی در این مؤسسات حفظ می‌شود و از سوی دیگر شغلی به عنوان تأمین معیشت آنان بود. احتمال می‌رود آرام‌آرام این مؤسسات در نجف هم پدید آیند و گسترش یابند.

خلاصه اینکه مسیر شغلی طلاب نجف با طلاب ایران و قم متفاوت است. آنها شهریه‌ای مناسب با زندگی ساده متوسط می‌گیرند. در حکومت و دولت عراق، شغل‌های مخصوص طلاب وجود ندارد. از ورود به سیاست و کارهای اجرایی نهی شده‌اند. حوزهٔ نجف حوزه‌ای جوان است. این تفاوت‌ها شغل طلاب نجف را از قم جدا می‌کند. می‌توان در یک جمله گفت «اکنون طلاب نجف، طلبگی می‌کنند.»

|
منتشرشده در شماره ۱۲۵ ماهنامهٔ خیمه


چرا روحانی پیروز مناظره شد؟؛ راهبرد مبارزهٔ زئیر

مه 13, 2017

هزار و نهصد و هفتاد و چهار، محمدعلی در کینشازا پایتخت زئیر با جرج فورمن مبارزه کرد. مبارزه‌ای که به «غرش در جنگل» معروف شد. محمدعلی پیش از آن مصدوم شده بود و از میدان‌ها دور بود. جورج فورمن جوان در المپیک ۶۸ قهرمان شد و پس از آن جو فریزر را شکست داده بود و قهرمان بوکس جهان بود و اینک در برابرش محمدعلی بود که مدت‌ها بود، مشت نزده بود. فورمن از ابتدا مشت زد و مشت زد. محمدعلی به گوشه رینگ رفت. فورمن مشت می‌زد و محمدعلی دفاع می‌کرد. دوستانِ فورمن به طعنه می‌گفتند «محمدعلی را نکش». محمدعلی تلاشی برای حمله به فورمن نمی‌کرد.

فورمن مشت زد و مشت زد و مشت زد. محمدعلی به رینگ تکیه داده بود و قدرت مشت‌های سهمگین فورمن را می‌گرفت. محمدعلی رقص‌پا می‌کرد، رجز می‌خواند به رینگ تکیه می‌داد و فورمن مشت می‌زد و مشت می‌زد.

راند هشتم شد. فورمن مشت زده بود و مشت زده بود؛ هر چه مشت داشت، زده بود. فورمن خسته شده بود. محمدعلی مشت می‌زند. فورمن روی زمین می‌افتد. فورمن برمی‌خیزد. محمدعلی مشت نمی‌زند، فورمن دوباره روی زمین ولو می‌شود.

روحانی هر سه مناظره را یک رقابت دانست نه سه رقابت. سه راند از یک مبارزه؛ نه سه مبارزهٔ مستقل. مناظرهٔ اول و دوم، روحانی [و جهانگیری] حمله نکردند. دفاع کردند. قالیباف و رئیسی مشت‌هایشان را زدند و زدند و زدند. روحانی گوشهٔ رینگ تکیه داده بود؛ حمله نکرد. پاسخ داد. تا مناظرهٔ سوم آنها بسیاری از مشت‌هایشان را زده بودند. مشت‌های بی‌هدف و بی‌اثر. آنها آمدند همان مشت‌ها را تکرار کنند؛ گمان کردند مثل دو مناظرهٔ قبل فقط می‌زنند؛ اما مشت خوردند. مشت‌های مناظرهٔ سوم آنها خسته بود. آنها مشت‌هایشان را، فشنگ‌های‌شان را پیش از آن خرج کرده بودند. اما رقیب هنوز مشت‌های تازه بود و قدرتمند. روحانی در سه مناظره ۷۲دقیقه وقت دفاع داشت؛ اما اینها فقط در یک مناظره وقت دفاع داشتند.

62740_286


مسئلهٔ دولت جایگزین

مه 6, 2017

چه هنگام می‌توانیم عاقلانه تصمیم به تغییر یک دولت -یا هر چیز دیگر- بگیریم

الف: دولت‌ها ابزار حل مسئله هستند. موفقیت و ناکامی دولت با نگاه به حل مسئله‌ها بدست می‌آید. مسئله‌ها یکسان نیستند؛‌ گاهی حل یک مسئله از حل صد مسئله ارزش بیشتری دارد و گاهی ناکامی در یک مسئله مهم‌تر از موفقیت در حل مسئله‌های دیگر است. برای سنجش موفقیت و ناکامی، باید نگاه کلی و پارادایمی داشت نه نگاه به فردْفردِ مسئله‌ها. تیمی که قهرمان لیگ شود، سه شکستش در لیگ در قهرمانی حل می‌شود. اگرچه آن شکست‌ها هم در جای خود اهمیت دارند.

ب: ما در دنیای واقعی زندگی می‌کنیم. نباید زمینهٔ و متن آنچه دربارهٔ آن صحبت می‌کنیم، حذف شود. اگر بگوییم الف باید برود؛‌ باید جایگزین واقعی -نه ایده‌آل- را لحاظ کنیم. به دنیای واقعی نگاه کنیم. لیبی را نگاه کنید. معمر قذافی دیکتاتور از رهبری لیبی کنار رفت؛ جایگزینش ناامنی، جنگ داخلی، تکه‌تکه شدن لیبی و از دست رفتن رفاه دوران قذافی شده است. [اینجا را بخوانید: «زندگی در زمان قذافی بسیار بهتر از امروز بود». ] عراق پس از صدام، دچارِ داعش شد. حواسمان باشد، ما در دنیای رنج‌ها زندگی می‌کنیم؛ در یک دنیای واقعی. رفتن الفِ بد، به معنای آمدن بِ خوب نیست. دنیای واقعی پر از رنج و غم، بارها خلاف این را ثابت کرده است.

ج: مرزهای کلمات را بشناسیم. در بند پیشین نگفتیم این دولت بد است و نگفتیم در مقابل حکومت بد، باید خاموش بود. تنها هشداری واقعی بود دربارهٔ‌ جایگزین. یک قاعدهٔ مهم در دنیای واقعی را یادمان باشد «گاهی بدِ روشن بهتر از مبهم است». آنگاه می‌توانیم سخن از جایگزینی کنیم که از جایگزین مطمئن باشیم. جایگزین مبهم،‌ وضع امروز لیبی و عراق و مصر است. شاید جایگزین مبهم به نیکی و خیر بیانجامد؛ اما گاهی می‌شود لیبیِ ویرانِ پس از قذافیِ مستبد.

د: هشتاد و چهار، سر کوچه دوستی را دیدم. ازم پرسید رأیت با کیست؟ گفتم هاشمی. گفت دور و بری‌های هاشمی چنانند و بهمانند. پرسیدم دور و بری‌های احمدی‌نژاد کیستند؟ گفت نمی‌دانم. گفتم من به بد معلوم رأی می‌دهم نه به مبهم سربسته.

هـ: دولت‌ها تا روی کار نیایند، املای بدون غلطند، هندوانهٔ سربسته‌اند. دولت‌ها نمی‌توانند همهٔ مسئله‌ها را حل کنند. تا حالا دیده‌اید؟ گاهی حتی حل مسئله موفقیت نیست؛ بلکه پیشرفت به سوی حل مسئله موفقیت است. مثلاً در دولت یازدهم تورم به طور کامل حل نشده است و هنوز با نرخ مطلوب فاصله دارد؛ اما اینکه از چهل درصد به ۹ درصد رسیده‌است، در این مسئله موفقیت است. گاهی حتی صرف خروج از وضعیت بحرانی موفقیت است بدون اینکه پیشرفتی باشد. لغو تحریم‌های بین‌المللی خروج از وضعیت بحران است نه یک رشد. یعنی نسبت به وضعیت قبل، وضعیت کنونی موفقیت است نه نسبت به حالت آرمانی.

و: گاهی دلایل کافی برای نفی الف است؛ اما الف نیازمند جایگزین است. اما جایگزین آن مبهم است. دلایل کافی برای سقوط قذافی بود؛‌ اما آنجا که اگر یکی حذف شود، حتماً دیگری باید جایگزین شود، علاوه بر دلیل برای نفی الف، باید دلیل بر برتری جایگزین باشد. اگر مسئله، مسئلهٔ مهم باشد، عاقلانه نیست به سمت ابهام رفت.
جایگزینی فرایندی دو مرحله‌ای است: یک: نفی الف، دو: اثباتِ برتری ب. اگر الف را نفی کنیم و نتوانیم برتری ب را ثابت کنیم، آیا می‌توان به سمت ب رفت؟ به سادگی نمی‌توان تصمیم گرفت. مگر اینکه به این نتیجه برسیم که الف علاوه بر اینکه نفی شده است، خطرناک و بحران‌آفرین است. برویم سراغ مثال فوتبالی. علی دایی در سال ۹۳ سرمربی پرسپولیس بود. نتایج علی دایی موفقیت‌آمیز نبود. پس کارآمدی علی دایی نفی شده است. نیاز به جایگزین دارد. به جای علی دایی، حمید درخشان آمد؛ بدترین انتخاب ممکن. ادامه علی دایی بسیار بهتر از آمدن حمید درخشان بود. درخشان، پرسپولیس را به مرز سقوط کشاند. اگر الف ناموفق بود و ناکارآمد، تا هنگامی که جایگزینی مطمئن و برتر نیافته‌ایم، کنار زدنش خطاست مگر اینکه الف بسیار ناموفق و نزدیک به مرزهای سقوط باشد. درخشان جای دایی را گرفت و نتایج نادرخشانی کسب کرد. او اینک جای الف نشسته بود؛ یک الف شکست خورده. نیاز به جایگزین داشت. این بار جایگزین برتری‌اش روشن بود. برانکو آمد. هنگامی می‌توان جایگزینی را عاقلانه دانست که برانکو جای حمید درخشان بنشیند نه حمید درخشان جای علی دایی.
ز: دولت‌ها ابزار حل مسئله‌اند. باید مسئله‌ها را در یک بسته گذاشت و نگاه مسئله‌ای به موفقیت نا عدم‌موفقیت نداشت. البته این مسئله‌ها هستند که آن بسته را می‌سازند. دولت یازدهم مسئله‌های بسیاری را حل کرد و در برخی مسئله‌ها ناموفق بود. به گمان من، دولتی موفق بود. تحریم‌ها رفع شده است، اقتصاد آرام شده است، رشد اقتصادی مثبت شده است و … اول اینکه اثبات ناکارآمدی دولت سخت است. صرف اینکه نتوانسته معضل بیکاری را حل کند، به معنای ناکارآمدی نیست؛ آنها اشتغال را از صفر به هفتصدهزار رساندند. یعنی در حل معضل بیکاری گام‌هایی برداشته شده است. حتی اگر فرض کنیم که این دولت ناکارآمد بود، باید اثبات کنیم که رقبایش کارآمدند. در مسئولیت‌های کوچک‌تری که بودند، آیا موفق بودند. محمدباقر قالیباف را برانداز کنیم؛ مسئله‌های شهرداری را نگاه کنیم: ترافیک، آلودگی هوا، حاشیه‌نشینان شهر، فضای سبز، تفکیک زباله، ساختمان‌های بلند، ساماندهی دستفروش‌ها، توسعهٔ مترو، آب‌گرفتگی معابر در هنگام باران و ده‌‌ها مسئلهٔ دیگر. قالیباف وعده داده بود سه ساله مشکل ترافیک تهران را حل می‌کند. او دوازده سال بر سر کار بود نه چهارسال. دوازده سال برای تغییر و دگرگونی و توسعهٔ یک شهر زمان مناسب و حتی زیادی است. قطعاً‌ شهر تهران گام‌های رو به جلوی زیادی داشته است؛ اما آیا او توانسته با یک مدیریت طولانی این مسئله‌ها را حل کند؟ حدود سی و پنج سال، مدیریت سید ابراهیم رئیسی در قوهٔ قضاییه را نیز به همین صورت نگاه کنیم؛ همچنین عملکرد یارانش -که بسیاری از آنان وزرای دولت احمدی‌نژادند-. نسبت موفقیت اینان با مدیریت حسن روحانی چیست؟ آنها حمید درخشانند نسبت به علی دایی؟ برانکواند نسبت به حمید درخشان؟ حمید درخشانند نسبت به برانکو؟ علی دایی‌اند نسبت به برانکو؟ علاوه بر نفی حسن روحانی که کاری سخت است، نیاز به اثبات برتری خودشان است.

*این نوشته به گونه‌ای ادامه «ساختار انقلاب‌های انتخاباتی» است.


دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مه 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی محاکمه و اعدام خواهند شد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 


دربارهٔ یک «اگر»؛‌مرزهای کلمات و کژتابی‌های زبان

آوریل 29, 2017

به بهانهٔ حذف آن «اگر» در اتهام محمدباقر قالیباف به حسن روحانی

میان این دو جمله تفاوت است:

الف: پدر خطاب به فرزندش: امسال برایت دوچرخه می‌خرم.
ب: اگر معدلت بیست شد، برایت دوچرخه می‌خرم.

جملهٔ اول معلق بر هیچ چیزی نیست. پایان سال، فرزند می‌تواند از پدر خود وعده‌اش را بازخواست کند. اما جملهٔ دوم معلق بر تحقق یک اتفاق دیگر است. اگر فرزند، معدلش ۱۹ شد، نمی‌تواند از پدر بازخواستِ وعده کند. تفاوت یک «اگر» است و بود و نبود آن اگر می‌تواند به فرزند حق بازخواست را بدهد یا بگیرد.

مثال دیگر بزنیم:

الف: رهبر انقلاب از نظام پارلمانی حمایت کرد.
ب: « …اگر یک روزی در آینده‌های دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌های نزدیک، چنین چیزی پیش نمی‌آید – احساس بشود که به جای نظام ریاستی مثلاً نظام پارلمانی مطلوب است – مثل اینکه در بعضی از کشورهای دنیا معمول است – هیچ اشکالی ندارد» [بیانات در جمع دانشجویان کرمانشاه. ۲۴مهر ۹۰]

از کلمات آیت‌الله خامنه‌ای نمی‌توان حمایت از نظام پارلمانی و ترجیح آن بر ریاست جمهوری را برداشت کرد. جمله بر «اگر» بنا شده است.

مثال دیگر:
الف: حسن نصرالله اسرائیل را تهدید کرد که نیروگاه اتمی دیمونا را بمباران خواهد کرد.
ب: حسن نصرالله: «اگر رژیم صهیونیستی بار دیگر به لبنان حمله کند برای پاسخ هیچ خط قرمزی نخواهیم داشت. حزب الله لبنان آمادگی هدف قرار دادن راکتور اتمی دیمونا را دارد.» [گفتگوی سید حسن نصرالله با واحد مرکزی خبر. ۵ اسفند ۹۵]

میان تهدید ابتدایی با هشدارِ مقابله به مثل تفاوت بسیار است؛ تفاوت شروع‌کننده جنگ و مدافع. سید حسن نصرالله، اسرائیل را ابتدائاً تهدید نکرده است؛ کلماتش بر یک «اگر» ساخته شده است: «اگر آنها حمله کردند، ما سخت پاسخ خواهیم گفت.» جملهٔ اول با حذف «اگر» یک تهدید ابتدایی و مطلق معنا می‌شود؛ درحالیکه این هشدار، معلق است بر «اگر حمله کردند»
این «اگر»ها در زندگی عادی ما بسیار است. «اگر خانه‌ام فروش رفت، بهت بیست میلیون قرض می‌دهم.» نگفته است «در هر حالی،‌بهت بیست میلیون قرض می‌دهم». وقتی این شرط حذف شود، انگار جمله مطلق است و «در هر حالی» و نه فقط در وقت «فروش خانه». یا «برو لوبیا قرمز بخر، قرمه سبزی درست کنم». نگفته است حتماً‌ قرمه‌سبزی درست می‌کنم، قرمه‌سبزی امشب معلق است بر اینکه کسی برود لوبیا قرمز بخرد. دور و برمان پر است از این «اگر»ها.

بسیاری از مشکلات و نزاع‌های ما به خاطر فهم نادرست جملات است؛ همان «کژفهمی». کلمات و جملات معنای محدودی دارند. معنای‌شان مرز دارد. کژفهمی یعنی مرزهای معنایی کلمات را رعایت نکنیم؛‌ یا کمتر بفهمیم یا بیشتر. وعده‌ای را که بر امری دیگری معلق است، «در هر حالی»‌بفهمیم یا بالعکس.

اشتباه محمدباقر قالیباف، همین بود. او اسیر «مغالطهٔ مطلق‌انگاشتن امر معلق» شده بود. کلمات حسن روحانی و فهم قالیباف را نگاه کنیم:

الف: من با توسعه گردشگری، ۴ میلیون شغل ایجاد می‌کنم. [فهمِ قالیباف]
ب: «.. اگر تنها ۱۰ میلیون گردشگر وارد کشور شود بیش از ۱۳.۳ میلیارد دلار درآمد ارزی و ۴ میلیون اشتغال درست می‌شود..» [کلمات حسن روحانی]

میان این دو جمله تفاوت بسیار است. در الف [فهم قالیباف]، ما با وعده‌ای مطلق مواجهیم؛ یعنی من این کار را خواهم کرد. پس اگر نشد، می‌توان او را بازخواست کرد. اما در «ب»[کلمات روحانی] ما با یک شرطیه مواجهیم و یک «اگر». هیچ وعدهٔ مستقیمی در کلامش نیست. نگفته‌است «من ۱۰میلیون گردشگر می‌آورم» نگفته است «من ۴میلیون شغل ایجاد می‌کنم». گفته است اگر این شود، آن می‌شود. جمله مبهم است. اینکه طی چند سال به رقم سالانه ۱۰میلیون گردشگر برسیم، سخنی نیامده است.

مهم گفتگوی قالیباف و روحانی نیست. اگر فهم رشد یابد، فریب‌خوردن کم می‌شود. کژفهمی‌های ما و کژتابی‌های زبان و ابهامات بستر بسیاری از فریب‌ها و مغالطات است. شناخت مرزهای معنایی، اینکه یک کلام تا کجا معنا دارد، اینکه به کلام چیزی را نچسبانیم که نگفته است، اینکه فراتر و فروتر از معنای کلمات نرویم، فهم را تقویت می‌کند. ترویج و رشد «تفکر انتقادی» کمک به فهم و آگاهی جامعه است. تفکر انتقادی فرد و جامعه را در برابر مغالطات و فریب‌های زبانی قدرتمند می‌کند. یک کلام: کلمات مرز دارند؛ مرزهای معنایی کلمات را بشناسیم و فریب کژتابی‌های زبان را نخوریم. برای فرزندان خود دوچرخه بخرید و آن را معلق بر یک «اگر» نکنید.

🔹 پ.ن:
۱.پیشنهاد می‌کنم جزوه کوتاه «تفکر انتقادی» را که روح‌الله محمودی ترجمه کرده‌است، بخوانید:
https://goo.gl/gTkL7k

۲. اینجا دربارهٔ مغالطات می‌نویسم و سعی می‌کنم از مثال‌های روزمره استفاده کنم:
https://t.me/moghaletat
*
https://t.me/samaeiat


از مقالات سعدی انجمنی

اکتبر 19, 2016

بهترین راه شناختن دیگران، روبروشدن با آنان است. حتی اگر بوی عطری را توصیف کنند به اندازه ثانیه‌ای بوییدن آن مفید نیست. می‌توانیم برای آشنایی با بزرگان، زندگینامه آنان را بخوانیم، اما تا با آنها و آثارشان روبرو نشده‌ایم، شناخت‌مان ناقص است. میان شنیدن «سعدی شاعر بزرگی است.» و شنیدن و مواجهه با این بیت شعر «در کویِ تو معروفم و از روی تو محروم/گرگ دهن‌آلودهٔ یوسف ندریده» فرق بسیار است. گزارش رادیویی فوتبال، هیچ‌گاه زیبایی‌های فوتبال را نشان نمی‌دهد؛ برای درک زیبایی و شناختنش باید آن را دید و رودررو شد. اما پرسشی که باید به آن پاسخ گوییم این است چرا باید با سعدی روبرو شویم و او را بشناسیم؟ سعدی برای انسانِ امروز چه دارد، برای جوانی که پوکمون‌گو بازی می‌کند، چه دارد؟ اگر پاسخ این باشد، شناخت او، اطلاعات عمومی را بالا می‌برد و به درد حل جدول روزنامه می‌خورد، می‌شود با پنج دقیقه خواندن زندگینامهٔ‌ کوتاه سعدی، چهار خط به اطلاعات عمومی خود اضافه کنیم. اما سعدی چیزی دارد، که نباید تنها چهار خط درباره‌اش خواند و تمام. آدمی که سراغ سعدی می‌رود و با نثر و شعرش روبرو می‌شود، با آدمی که چیزی از سعدی نخوانده است، متفاوت است. شاید بسیاری از کتاب‌ها و انسان‌ها باشند، که خواندن و شناختن‌شان چیزی به ما اضافه نکنند؛ اما سعدی چیزی دارد که می‌ارزد سراغ او برویم و او را بشناسیم.

نگفتند حرفی سخن‌اوران …که سعدی نگوید مثالی بر آن
گلستان، بوستان، غزلیات، قطعات و چند رساله در نصیحت به پادشاهان و… از آثار سعدی‌اند. شعر و نثر سعدی، پر است از مضامین اخلاقی. گویی سعدی برای هر اتفاق و ماجرا و تجربه‌ای که انسان پیش‌رو دارد، سخنی دارد. پیشامدی نیست «که سعدی نگوید مثالی بر آن».

گلستان هشت باب دارد. هفت باب اول، حدود صد و هشتاد حکایت دارد. باب هشتم در آداب صحبت است و صد بخش کوتاه دارد. این حکایات، همه تجربیات انسانی در موقعیت‌های مختلف است و سعدی با به تصویرکشیدن این موقعیت‌ها، سعی در نشان‌دادن راه صحیح به خواننده دارد. در گلستان با حکایتی مواجهیم که از راست‌گویی، حسادت، انتقام‌جویی، دزدی و تعارض اخلاقی، رجوع به غیر متخصص، فایده تجربه و دانش و … می‌گوید. کلمات سعدی به‌ گونه‌ای است که آنچه به ما یاد می‌دهد، می‌تواند به ضرب‌المثل و شعار تبدیل شود. به عنوان مثال، سعدی برای پریدن میان کلام دیگری می‌گوید «سخن را سر است ای خداوند و بُن…میاور سخن در میان سخُن». برای تکرار نکردن سخن و چندبار گفتنش می‌گوید «چو یکبار گفتی مگو باز پس…که حلوا چو یکبار خوردند بس». درباره گفتگو و جدال با نادانان می‌گوید «چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار..سر خود را به نادانی شکستی». درباره عیبجویان هشدار می‌دهد «هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد…بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد» در سراسر گلستان، به چنین مواردی برخورد می‌کنیم « که سعدی هرچه گوید پند باشد»

بوستان ده باب دارد و یک مقدمه. باب نخست خطاب به حاکمان و فرمانروایان است و آنان را به «عدل و تدبیر و رای» دعوت می‌کند. احسان، عشق و شور و مستی، تواضع، رضا، قناعت، عالم تربیت، شکر بر عافیت، توبه و راه صواب و در آخر مناجات باب‌های دیگری بوستانند. سعدی در بوستان، انسان خوب و مدینه فاضله را تصویر می‌کند. در حکایت آتش‌سوزی بغداد به آن کس که دکانش نسوخته بود و شکر می‌گفت عتاب می‌کند «پسندی که شهری بسوزد به نار… و گرچه سرایت بود بر کنار؟» و همدردی را فریاد می‌زند. درباره زیاده‌روی در احسان می‌گوید «به یک بار بر دوستان زر مپاش…وز آسیب دشمن به اندیشه باش» می‌گوید کارها را به آنان که تجربه ندارند، مسپاریم «گرت مملکت باید آراسته…مده کار معظم به نوخاسته» یا نخواهی که ضایع شود روزگار…به ناکاردیده مفرمای کار» به درست‌گویی و بی‌توجهی به پسند دیگران دعوت می‌کند «بگوی آنچه دانی سخن سودمند…وگرهیچ‌کس را نیاید پسند» مواجهه با سعدی، برای ما چیزی دارد، در ماجراهای زندگی به ما کمک می‌کند. «سخن‌های سعدی مثال است و پند…بکار آیدت گر شوی کاربند»

داستان غزلیات سعدی، داستانی متفاوت است. سعدی از جایگاه معلمی در گلستان و بوستان، در مقام عاشق سخن می‌گوید. غزل سعدی پر است از تصویرسازی‌های بدیع در قالب کلماتی روان و بدون پیچیدگی. «بس در طلبت کوشش بی‌فایده کردیم…چون طفل دوان در پی گنجشک پریده»، «بازآ که در فراق تو چشم امیدوار…چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است» حکمت‌ها، مضامین اخلاقی و تجربیات زندگی نیز در غزل‌های سعدی فراوان یافت می‌شود. «تن آدمی شریف است به جان آدمیت»، «بسیار زر که مس بدرآید ز امتحان» سعدی، آثارش را نتیجه سختی‌هایی می‌داند که همه عمر چشیده است «همه عمر سختی کشیده است سعدی…که نامش برآمد به شیرین زبانی»

اگرچه مولوی می‌گوید «بهتر آن باشد که سر دلبران…گفته آید در حدیث دیگران» اما سعدی بهتر از دیگران سخن خویش را وصف می‌کند. «گرت از بدایع سعدی نباشد اندر بار….به پیش اهل معانی چه ارمغان آری؟» در بیتی که هم معشوق و هم شعر خود را توصیف می‌کند، می‌گوید «حُسن تو نادرست در این عهد و شعر من…. من چشم بر تو و همگان گوش بر منند» او خود را توانا بر توصیف معانی‌ای می‌داند که دیگران نمی‌توانند «در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراد… که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل» سخنانش همه جا نقل مجلس بود «هفت کشور نمی‌کنند امروز…بی‌مقالات سعدی انجمنی»

نهایت سخن
از کلام سعدی، می‌توان آموخت و به دیگران آموزاند. او برای موقعیت‌ها و تجربه‌های گوناگون انسانی، سخن دارد. سخنش به‌گونه‌ای است که می‌تواند شعار زندگی شود. «مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان»

این متن را به پیشنهاد صدرا محقق عزیز [که غمش مباد و گزندش مباد و درد مباد] برای مجله‌ای داخلی که اسمش را نمی‌دانم، نوشتم. گفته بود مخاطبش نوجوانان است.


بین الحرمین

اکتبر 5, 2016

متن زیر، مدخل بین الحرمین در «فرهنگ سوگ شیعی» (ویراست یکم، تهران، خیمه،۱۳۹۵)است. محسن حسام مظاهری مدیر و سرویراستار این فرهنگ است.

بین‌الحرمین
فاصله‌ی میان حرم‌های امام‌حسین(ع) و حضرت عباس (ع) در کربلا.

«بِینُ‌الحَرَمِین» در لغت به‌معنای میانِ دو بارگاه است و به‌طور عام به فاصله‌ی میان دو حرم اطلاق می‌شود. در معنای خاص و متأخر، به فاصله‌ی میان حرم‌های امام‌حسین(ع) و ابالفضل بین‌الحرمین گفته می‌شود. در برخی روایات از فاصله‌ی میان مکه و مدینه هم با این نام تعبیر شده و وقوع حادثه‌ای در آن از علایم ظهور شمرده شده است. گاهی نیز به فاصله‌ی میان مسجد النبی و قبرستان بقیع بین‌الحرمین گفته می‌شود. هم‌چنین بازار میان دو مسجد شاه و جامع تهران به «بازار بین الحرمین» مشهور است. اما رایج‌ترین کاربرد این واژه در دهه‌های اخیر همان فاصله و صحن میان دو حرم در کربلا است.

این صحن از سمت غرب به حرم امام‌حسین(ع) و از سمت شرق به حرم ابالفضل متصل است. در دو سوی شمالی و جنوبی، هتل‌ها و مغازه‌ها قرار دارند. فاصله‌ی میان دو حرم، ۳۷۸ متر است که ‌هم‌اندازه‌ی مَسعی (فاصله‌ی صفا و مروه) در مکه است. در ادبیات مذهبی معاصر از این شباهت استفاده می‌شود.

بین‌الحرمین طی دو سال از ۱۴۰۵ق تا ۱۴۰۷ق ساخته شد. پیش از آن، فاصله‌ی دو حرم بخشی از بافت قدیمی کربلا بود و منازل شخصی، بازار «سوق الهرج»، مدارس علمیه‌ی «بادکوبه» و «حسن‌خان» و اماکنی ازجمله مرقد سیدمجاهد در آن قرار داشت. پس از آن‌که وزارت اوقاف عراق در سال ۱۳۹۳ق اداره‌ی عتبات عالیات را به‌دست گرفت، در ۱۴۰۰ق لجنه‌ی بازسازی و توسعه‌ی حرمین در کربلا تشکیل شد و در محرم ۱۴۰۵ق با حضور صدام حسین ـ آخرین رییس‌جمهور دولت بعث عراق ـ در کربلا، یک میلیون دینار برای بازسازی و توسعه‌ی حرمین اختصاص یافت. اتصال دو حرم نیز بخشی از این طرح گسترده بود. در این طرح املاک اطراف و میان دو حرم تملک شد و با تخریب آن‌ها، صحن بین‌الحرمین با عرض ۴۰ متر شکل گرفت و در سوم جمادی‌الثانی ۱۴۰۷ق افتتاح شد. در جریان جنبش اعتراضی شیعیان در شعبان سال ۱۴۰۰ق ـ که به «انتفاضه‌ی شعبانیه» مشهور شد ـ علاوه بر حرمین، بسیاری از اماکن و حسینیه‌ها در بین‌الحرمین توسط نیروهای حکومتی تخریب شد. پس از آن، بین‌الحرمین تعریض شد. با سقوط صدام، بین‌الحرمین بازسازی شد و اکنون نیز طرح توسعه‌ی آن در دست اجرا است.

در دهه‌های اخیر و پس از احداث بین‌الحرمین، این اصطلاح وارد ادبیات مذهبی و عاشورایی شده و حتی هویتی مستقل از دو حرم یافته است. اشعار بسیاری درباره‌ی این مکان سروده شده و در مداحی‌ها و نوحه‌خوانی‌ها هم از آن به‌عنوان یکی از مکان‌های محبوب و میعادگاه عاشقان امام‌حسین(ع) تعبیر می‌شود. همچنین در نامگذاری هیئت‌های عزاداری، گاهی از این نام استفاده می‌شود.

منابع: آل‌طعمه (۱۴۳۰)؛ آل‌طعمه (1996)؛ اللجنة الاعلامیة لاحتفالات یوم المحافظة (1986)؛ خلیلی (1987)؛ دهخدا (۱۳۷۳)؛ کرباسی (2009)؛ کورانی (۱۳۶۹)؛ مجلسی (۱۴۰۳).

برای مطالعه‌ی بیشتر: آل‌طعمه (۱۳۸۹)؛ تبراییان (۱۳۹۱).

سیداکبر موسوی

فهرست تفصیلی منابع:
الکرباسی، محمد صادق محمد، دائرة المعارف الحسینیة؛ تاریخ المراقد الحسین و اهل بیته و انصاره، المرکز الحسینی للداراسات، لندن، ۱۴۳۰ه-۲۰۰۹م
تبرائیان، صفاءالدین، انتفاضه شعبانیه؛ حماسه مقاومت اسلامی ملت عراق، مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۹۱
اللجنة الاعلامیة لاحتفالات یوم المحافظة، کربلاء بین ماضیها المجید و حاضرها المشرق، مطبعة ساکو، بغداد،۱۹۸۶م
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، المواقع‌الاثریه والسیاحه فی کربلاء، نشر مشعر، تهران، ۱۴۳۱ق-۱۳۸۹ش
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، تاریخ مرقد الحسین، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۹۶م – ۱۴۱۶ق
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، الانتفاضة الشعبانية في كربلاء؛شعبان ۱۴۰۰ هـ – آذار ۱۹۹۱ م ضمن موسوعة كربلاء المقدسة، مركز كربلاء للثقافة والتراث،كربلاء المقدسة،۲۰۰۹ – ۱۴۳۰ هـ
کورانی، علی، معجم احاديث الامام المهدي عليه‌السلام، مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، ۱۴۱۱ق- ۱۳۶۹ش
خلیلی، جعفر، موسوعة العتبات العالیات، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۸۷م – ۱۴۰۷ق
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، دار احیاء التراث، بیروت،۱۹۸۳م
گفت و گو با نویسنده سخت کوش استاد سید سلمان هادی آل طعمه،فصلنامه فرهنگ زیارت، ج۴، پاییز ۱۳۸۸، نشر مشعر،
دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه دهخدا، جلد چهرام(بسیطه-تبورک)، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورهٔ جدید، ۱۳۷۷

بین الحرمین


فوتبال، محرم و کارخانهٔ تقابل‌سازی

اکتبر 3, 2016

در حالت عادی، میان برگزاری یک مسابقه فوتبال و سوگواری محرم هیچ رابطه‌ای نیست. در فوتبال امکانِ شادی هست؛ یک شادی موقت. نمایش این شادی -در مسابقاتی که قهرمان را مشخص نمی‌کند- چند دقیقه بیشتر نیست. [نمایش شادی با اصل شادی متفاوت است]
برگزاری مسابقه فوتبال در زمان سوگواری محرم در نگاه عده‌ای از متدینان ناپذیرفتنی است. اینگونه استدلال می‌کنند که «جنس سوگواری از غم است و در فوتبال امکان نمایش شادی است و نمایش شادی، توهین به سوگواری است. سوگواری مقدس است و فوتبال امری زمینی؛ پس باید فوتبال را کنار نهاد.»

این استدلال را نمی‌توان به تمامه رد کرد و نمی‌توان به تمامه پذیرفت. در سرزمین ما سوگواری امری محترم است و به پاس آن، برخی فعالیت‌های روزمره را تعطیل می‌کنند. این مسئله را عرف تعیین می‌کند. عرف نمی‌پذیرد که در روز تاسوعا و عاشورا همه نانوایی‌ها و بقالی‌ها و مکانیکی‌ها تعطیل باشند. تعطیلی همه امور، معیشت مردم را سخت می‌کند. خود عرف حد نگه می‌دارد. بازار تعطیل است؛ اما جاهایی هست که کار مردم لنگ نشود. همان مردمی که مُجریان سوگواری‌اند، خط‌کشی می‌کنند و میان جریان معیشت و پاس‌داشت سوگواری جمع می‌کنند و ضروری‌ها را از غیرضروری تشخیص می‌دهند. مثلاً باشگاه کشتی‌ را در نظر بگیرید. یک باشگاه عادی اگر در تاسوعا و عاشورا باز باشد، از نگاه عرف تقبیح می‌شود؛ اما اگر تیم ملی کشتی برای مسابقات جهانی یا المپیک که یک ماه بعد برگزار می‌شود، تمرین می‌کنند و پس از تمرین در مراسمی شرکت می‌کنند [یا نمی‌کنند]، عرف این تمرین را مقابل سوگواری نمی‌بیند؛ زیرا ضرورت آن را درک می‌کند. این ضرورت را اینگونه تعریف می‌کنند که اگر تعطیل شود، به زندگی ضربه می‌زند. در مسائل کمی پیچیده‌تر باز هم عرف، راه خود را پیدا می‌کند. تقارن ایام سوگواری محرم و نوروز را می‌توان مثال زد. مردم کوچه و بازار هم به دید و بازدیدهای نوروزی می‌رفتند و هم به مراسم سوگواری. هم قیمه هیئت را می‌خوردند و هم آجیل نوروز را. درست زمانی‌که عده‌ای از متدینین نگران این تقارن ناخواسته بودند، مردم راه خود را پیدا می‌کردند و بدون اینکه سوگواری نفی شود، نوروز را پاس می‌داشتند.
داستان برگزاری مسابقه فوتبال در ایام سوگواری همین است. مردم میان برگزاری مسابقه‌ای که برنامه‌اش دست خود ماست و می‌توان چند روز این‌ور آن‌ورش کرد و مسابقه‌ای که برنامه‌اش دست ما نیست، تفاوت می‌گذارند. ضرورت عرفی برگزاری را هم درک می‌کنند.تلاش برای تغییر زمان را می‌بینند و حتی درک می‌کنند چرا این تلاش به سرانجام نمی‌رسد. پس اصل برگزاری یک مسابقه فوتبال را که هم مهم است و هم برنامه‌اش دست ما نیست، در ایام سوگواری درک می‌کنند. این مسابقه را می‌گذارند در دسته رفتارهایی ضروری که باید انجام شود.

عرف مردم، همین مردمی که در دسته‌ها و هیئت‌ها شرکت می‌کنند، با مسابقهٔ فوتبالی که زمان برگزاری‌اش دست ما نیست، کنار می‌آیند و برایشان توجیه‌پذیر است؛ چنان‌چه بازی‌های این‌چنینی پیش از این بوده و به سادگی ماجرا را حل کرده‌اند و بدون اینکه به احترام و قداست سوگواری ضربه بزند، برگزار شده است. می‌توان گفت این بازی هم مثل بازی‌های پیشین بی‌هیچ اتفاق خاصی برگزار می‌شود و تمام. چنان‌چه پس از تقارن نوروز و محرم، اتفاق خاصی نبود و به سادگی رد شد.

حساسیت متدینین و علما برای پاسداشت سوگواری درست و ستودنی است؛ اما آنجا که عرف به سادگی میان این مسائل جمع می‌کند، نباید میان این دو امر،‌ تقابل ایجاد کرد. این تقابل اگر به نفی بیانجامد، این نفی یکسویه نخواهد بود و در نتیجه، شاید فوتبال تعطیل شود؛ اما به سوگواری هم ضربه خواهد خورد. آنجا که ضرورت‌های عرفی پیش می‌آید، راه نفی نیست. سوگواری اگر بخواهد به تعطیلی همه امور بیانجامد، مردم کوچه‌بازار معترض خواهند شد و این به سود سوگواری نیست. می‌توان برخی از خیابان‌های شهر را برای دسته‌های عزاداری بست؛ اما نمی‌توان اتوبان تهران-قم را بست. بستن اتوبان زندگی مردم را مختل می‌کند؛ اما بستن خیابان شهری جایگزین دارد. برگزاری یک مسابقه فوتبال داخلی که برنامه‌اش با فدراسیون فوتبال ایران است با برگزاری مسابقه فوتبال بین‌المللی که برنامه‌اش را فیفا، چند سال پیش چیده‌است، متفاوت است. خصوصاً‌ آنکه راه‌هایی ساده برای احترام به سوگواری هست.

بازی پرسپولیس-لخویا

منتشر شده در دین‌آنلاین


تیترها و القاء رابطه میان دو امر نامعلوم

اوت 2, 2016

«رئیس ستاد قالیباف در کرج آمر حمله به سفارت عربستان»؛ این تیتر برخی رسانه‌ها پس از شناسایی آمر حمله به سفارت است. در همین تیتر کوتاه، مغالطه‌ای رخ داده است. در تعریف گسترده و عامی از مغالطه، هرچیزی که مسیر درست اندیشیدن و نتیجه‌گرفتن را مخدوش کند، مغالطه است. با این تعریف، حتی رفتارهایی که مسیر اندیشیدن را منحرف می‌کنند؛ مصداق مغالطه هستند. چنانچه جلب ترحم، توهین، هیاهو و … از مغالطات شناخته شده است.
در تیتر میان همکاری به ستاد محمدباقر قالیباف در انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ و دستور حمله رابطه‌ای برقرار شده است. گفته شده است «وصف مُشعر به علیت است» به این معنا وقتی که ما در یک گزاره نسبتی را به یک عنوان و وصف خاص برمی‌گردانیم و اسناد می‌دهیم، گویا آن وصف علت آن حکم است. وقتی گفته می‌شود «انسان‌های دانا را احترام بگزار»، دانایی علت احترام گزاردن است. یا به گفتهٔ‌ سعدی «اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی»، خر بودن، علت پیش بیطار رفتن است. میان موضوع و محمول گزاره، رابطه است. آن‌گاه که به جای هویت شخص یا شیء، وصف و عنوان موضوع گزاره است، نباید بیگانه از محمول و حکم قضیه باشد یا لااقل نباید به گونه‌ای باشد که توهم رابطه ایجاد شود.

میان سه تیتر «اعدام عبدالمالک ریگی»، «اعدام ریگی تروریست» و «اعدام یک بلوچ سنی» تفاوت بسیار است. در تیتر نخست، هیچ اشاره‌ای به علت اعدام نشده است و تیتر خنثی است؛ چون هیچ وصفی در آن نیست و باید برای فهم علت اعدام به متن خبر رجوع شود. تیتر دوم وصف و قید «تروریست» را دارد؛ پس این‌گونه برداشت می‌شود که علت اعدام وی اقدامات تروریستی او بوده است. اما تیتر سوم اعدام او را به مذهب و قومیت او ربط داده است نه به رفتار و اقداماتش.
نمونه‌های فراوانی برای این‌گونه تیترها می‌توان ذکر کرد. دستگیری دوست استخر و جکوزی اصلاح‌طلبان به خاطر فساد اقتصادی، فرار رفیق گرمابه و گلستان اصول‌گرایان به کانادا یا تنبیه دانش‌آموزان افغان در مدرسه‌ای در کرج و … . آیا افغان بودنِ این دانش‌آموز دلیل و علت تنبیه بوده است یا اینکه معلم هر دانش‌آموزی را که درس نخواند یا رفتار نادرستی انجام دهد، تنبیه می‌کند چه ایرانی باشد چه افغان؟ اما عنوان این را القاء می‌کند که معلم به خاطر مهاجر بودن او را تنبیه کرده است نه به خاطر مسائل انضباطی.

این را فراموش نکنیم که ذکر هر وصفی، به معنای رابطه و علیت است و اگر میان وصف و حکم ربطی نباشد، پس نادرست است. بسیاری از وصف‌ها اگرچه با حکم رابطهٔ علّی ندارند، اما ذکرشان نیز به معنای علیت و رابطه نیست. اگر گفته شود «دروازه‌بان تیم ستاره دستگیر شد» مخاطب میان وصف دروازه‌بانی و دستگیری رابطه‌ای ایجاد نمی‌کند؛ زیرا این‌گونه اوصاف -نه همیشه- جایگزین شخصیت حقیقی می‌شوند. اما اگر گفته شود «اقدامات مشکوک دست‌ّهای پشت‌پرده در آستانهٔ بازی فینال؛ دروازه‌بان تیم ستاره دستگیر شد» این‌جا میان حکم دستگیری و وصف دروازه‌بانی رابطه‌ای ایجاد شده است.
برگردیم به مثال اول؛ دستور حمله به سفارت عربستان چه ارتباطی با ریاست بر ستاد قالیباف و به تبع آن با خود باقر قالیباف دارد؟ به سادگی می‌توان جواب داد: «هیچ». وقتی میان این دو رابطه‌ای نباشد، گویا آنچه را که «علت» نیست، «علت» شمرده‌ایم.
این مغالطه را می‌توان به مغالطه «اخذ ما بالعرض مقام ما بالذات» برگرداند. چیزی را علت نیست، علت شمرده‌ایم. اگرچه این‌گونه تیترها راه فرار دارد؛ چون صریح نیستند. به همین دلیل گفته‌اند وصف «مشعر» به علیت است نه صریح و یا ظاهر در علیت.
یادمان نرود، کلمات مرز دارند. این نوشته فقط از یک تیتر صید مغالطه کرد. اصلاً و ابداً دربارهٔ درستی و نادرستی حمله به سفارت، ستاد قالیباف در سال ۹۲، تنبیه دانش‌آموزان ایرانی و غیرایرانی، دستگیری دروازه‌بانان و … صحبتی نکردیم. فقط و فقط گفتیم بین این وصف و حکم در تیتر رابطه‌ای نیست. اما به گونه‌ای گفته شده که گویا رابطه است و نکنید این کار را.

منتشر شده در شماره ۲۹روشن
کانال مغالطه:
https://telegram.me/moghaletat