تضعیف رهبر آینده؛ پیامد انتخاباتِ نامطمئن و ناآرام

فوریه 14, 2016
در نقد رفتار انتخاباتی دلواپسان و منادیان تقلب
 
انتخابات پنجم خبرگان از این جهت اهمیت بیش از پیشی دارد که احتمال دارد درباره رهبری آینده تصمیم‌گیری کند. آیت الله خامنه‌ای نیز در دیدار ۱۹ دی با مردم قم به این نکته اشاره‌ای کردند. ممکن است ترکیب‌های متفاوت مجلس پنجم خبرگان در تعیین انتخاب رهبری آینده، انتخاب‌های متفاوتی داشته باشند. از این‌رو این انتخابات، نسبت به انتخابات پیشین خبرگان پراهمیت‌تر و حتی پرحاشیه‌تر بوده است.
 
ورود سید حسن خمینی به عرصه انتخابات، حواشی فراوانی به دنبال داشت. پیش از ثبت‌نام او حمله‌ها به او آغاز شده بود و پس از آن شدت بیشتری یافت. تقریباً هر روز در میان خبرها، سخن از سید حسن است. گروهی خبر از تأیید صلاحیت او می‌‌دادند و ساعتی بعد تکذیبیه می‌آمد و گاهی تکذیبیه‌ها هم قلابی از آب درمی‌آیند. به صورت مستقیم یا غیرمستقیم دلواپسان او را گریزان از آزمون خوانند و عدم حضور او در امتحان را به ترس و خوی اشرافی نسبت می‌دانند. تأییدیه‌های علما نسبت به او را غیرمعتبر می‌دانند. در حمله‌ای نامستقیم به سید حسن خمینی گفته است «اجازه مراجع جای آزمون در قانون را نمی‌گیرد.» حسین شریعتمداری ادعا می‌کند یکی از اعضای هیئت رئیسه خبرگان از خمینیِ جوان خواسته است که در آزمون شرکت کند؛ اما هیچ یک از اعضای هیئت رئیسه چنین ادعایی را تأیید نمی‌کنند و جالب اینکه پس از تکذیب آن شریعتمداری در تیتر یک کیهان بزرگ می‌نویسد:«کیهان به هدف زد؛ اردوگاه فتنه به هم ریخت» یا پس از اینکه تأییدیه برخی علمای حوزه درباره سید حسن خمینی منتشر شد، رسانه‌های دلواپس تلاش کردند آن را مخدوش جلوه دهند و پس از تکذیب آن، فایل صوتی تأییده‌ها منتشر شد. این بخش کوچکی از حاشیهٔ حضور سید حسن خمینی در انتخابات پنجم خبرگان است.
 
اما آیا تمام این حملات در پیرامون سید حسن خمینی خلاصه می‌شود و با ردصلاحیت یا تأیید او و راه‌یافتن یا نیافتنش به مجلس خبرگان پایان می‌یابد؟ اگرچه همّ و غم دلواپسان این بود مانع تأیید صلاحیت سید حسن خمینی شوند، اما به سادگی می‌توان فهمید بقایای این حمله‌ها تا سال‌ها بعد باقی خواهد ماند؛ شاید شبیه مین‌هایی که سال‌ها پس از جنگ منفجر می‌شوند. رد صلاحیت سید حسن خمینی پایان بازیِ دلواپسان نیست؛ آغازی است بر یک بازیِ خطرناک که شاید دلواپسان از آن ناآگاه باشند.
 
ادعای کلی این نوشته این است، انتخابات پیش‌رو بسیار نیازمند آرامش و دوری از اضطراب و تشویش و تنش است. اگر انتخابات به سوی تقابل رود، به تضعیف جایگاه رهبری در آینده خواهد انجامید. یک‌سوی نفیِ آرامش دلواپسانند و سوی دیگر، آنانی‌که در سلامت انتخابات، -از تأیید صلاحیت‌ها تا اجرای آن- تردید را القاء می‌کنند.
 
دلواپسان با حمله‌های همه جانبه به «سید حسن خمینی» به صورت ناخواسته -و چه بسا خواسته- آیندهٔ «جمهوری اسلامی» را به چالش می‌کشند. معنای این ادعا این نیست که «نفی حسن خمینی، نفی جمهوری اسلامی است و اثبات او اثبات جمهوری اسلامی»؛ بلکه از لوازم غیرمستقیم حمله به حسن خمینی، تضعیف جایگاه رهبری در آینده است. البته شخص سید حسن خمینی، در این مدعا موضوعیت ندارد؛ بلکه خدشه و زیر سؤال بردن انتخابات خبرگان پنجم به تضعیف جایگاه رهبر آینده خواهد انجامید و این بازی خطرناکی است.
می‌توان پیش‌بینی کرد در صورت تأیید سید حسن خمینی رأی بالایی در تهران دارد. سید است، نوه بنیان‌گذار انقلاب است و نام خمینی را دارد، خوش‌تیپ است، جوان است، خوش‌مشرب است و … با این حال رسانه‌های دلواپسان خواستار رد صلاحیت او هستند و پیش از بررسی صلاحیت‌ها بسیار بر این طبل کوبیدند.
 
تردید در اعتبار اجازه‌ اجتهاد
عدم احراز صلاحیت حسن خمینی و به صورت غیرمستقیم نفی دانش فقهی سید حسن خمینی، نفی اعتبار شهادت علماء بر اجتهاد و جایگاه علمی دیگران است. آنها راه منحصر رد صلاحیت سید حسن خمینی را نفی دانش فقهی او و عدم اجتهاد او دیده‌اند و آنگاه احراز اجتهاد را منحصر در شرکت کردن در آزمون خبرگان دانسته‌اند و با این استدلال که حسن خمینی در آزمون شرکت نکرد، پس راهی برای احراز اجتهاد مورد نیاز خبرگان نیست، او را فاقد صلاحیت برشمرده‌اند و همین اتفاق افتاد. این استدلال با اجازه اجتهاد از سوی علمای حوزه و شهادت دیگر علما بر دانش فقهی او ناسازگار بود. به همین دلیل، به نفی اجازه اجتهاد و شهادت دیگر علما روی آوردند. عدم احراز، نادیده‌گرفتن علماء حوزه بود و نوعی تقابل حوزه و شورای نگهبان در آن دیده می‌شد. حتی آیت الله یزدی به این مسئله اشاره کرد و گفت «اجازه اجتهاد تنها در امور آخوندی است»
 
نمی‌توان انکار کرد که در گذشته برای مصالحی، اجازاتی غیرواقعی صادر شده است؛ چنان‌چه در زمان اجبار روحانیون به سربازی در رژیم گذشته برای فرار از سربازی برخی اجازات صادر شد؛ اما این‌گونه نبوده است که با وجود اجازات غیرواقعی، جایگاه اجازه اجتهاد نفی یا حتی متزلزل شود. حتی فقهای بزرگ در صدور این اجازه سخت‌گیر بودند. آیت الله خوئی به تعداد انگشت‌شماری از شاگردان خود اجازه اجتهاد داد و حتی با وجود اذعان به مجتهد بودن برخی دیگر از شاگردان، برای آنان اجازه صادر نکرد.
 
عدم احراز سید حسن خمینی، پیامد ناخوش دیگری نیز داشت. نوعی رفتار دوگانه در عمل‌کرد شورای نگهبان به چشم می‌‌آمد. بسیاری از اعضای کنونی و پیشین خبرگان، با تأییدیه علمای دیگر و بدون آزمون وارد خبرگان شده‌اند و بالاتر از این در تأیید صلاحیت‌های این دوره، برخی از کاندیداها بدون شرکت در آزمون پذیرفته شدند. اگر قرار باشد راه تأیید اجتهاد خبرگانی منحصر در شرکت در آزمون شود، نه تنها حسن خمینی بلکه بسیاری از اعضای خبرگان باید از این دایره خارج شوند و نفی تأیید علما و اجازه اجتهاد، به گونه‌ای خدشه‌دار کردن بسیاری اعضای خبرگان است و زیر سؤال بردن مشروعیت این نهاد مهم است. این پرسش باید به صورت قانع‌کننده‌ای پاسخ داده شود. عمل‌کرد شورای نگهبان، موجب تردید می‌شود. چه بسا بتوان از تمام تصمیم‌های شورای نگهبان دفاع کرد؛ اما باید این تردید رفع شود و اگر رفع نشود، شاید پیامدهای آن باقی بماند. نگارنده در مقام قضاوت درستی و نادرستی تأییدصلاحیت‌ها نیست؛ تنها از تردیدی سخن می‌گوید که باید پاسخ داده شود و چه بسا پاسخی قانع کننده داشته باشد.
 
عدم احراز صلاحیت سید حسن خمینی بازتاب گسترده‌ای داشت؛ چنان‌چه شرکت وی خبرساز بوده است. سناریوی دلواپسان به عدم تأیید صلاحیت خمینیِ جوان بسنده نکرده است؛ آنان خواستار رد صلاحیت آیت الله امجد، اکبر هاشمی و … هستند. رد صلاحیت اینان، به مشروعیت خبرگان آینده در اذهان عمومی ضربه وارد خواهد کرد. اگر این خبرگان، برای رهبری آینده تصمیم‌ بگیرد، آن‌گاه همیشه این شبهه در مقابل رهبر آینده خواهد بود که او منتخب خبرگانی است که افراد تأثیرگذاری مانند هاشمی و حسن خمینی و … رد صلاحیت شده‌اند. رد صلاحیت اینان، به صورت غیرمستقیم به تضعیف رهبر آینده خواهد انجامید.

حتی با تأیید صلاحیت هاشمیِ پیر و خمینیِ جوان و … باز هم حملهٔ‌ دلواپسان، مجلس خبرگان پنجم و رهبر آینده را -بر فرض انتخابش در مجلس پنجم خبرگان- نشانه رفته است. دور از دسترس نیست که مثلث هاشمی، روحانی، حسن خمینی در تهران رأی بالایی را کسب کنند. می‌توان تصور کرد که اینان در صورت نیاز به انتخاب رهبر، تأثیرگذار خواهند بود. با نگاهی به حملات دلواپسان، روشن می‌شود که هدف آنان از حمله‌ها که گاهی صریحاً بدان اذعان می‌کنند این است که نگذارید اینان رهبر آینده را انتخاب کنند. دلواپسان در تخریب جناح مقابل خود، بانگ برداشته‌اند که می‌خواهند در خبرگان نفوذ کنند و بر طبل خطر می‌کوبند. بر پایهٔ این احتمال که طیف مقابل دلواپسان تأیید صلاحیت شوند و در انتخابات رأی بالایی بیاورند -که هیچ بُعدی ندارد و محتمل است- و در مجلس پنجم خبرگان تأثیرگذار باشند و از قضای روزگار انتخاب رهبری دست اینان افتاد، آن‌گاه با مرور هجمه‌های دلواپسان در امروز، آیا آنان و حامیانِ‌شان به انتخابِ کسانی که به گمان‌شان صلاحیت ورود به خبرگان ندارند، احترام می‌گذارند؟ آیا هم‌چنان خود را مطیعِ رهبر منتخب می‌دانند؛ رهبری که رأی امثال هاشمی و روحانی و حسن خمینی و… پشت اوست. آیا جایگاه آن رهبر با تبلیغات امروزی آنان متزلزل و خدشه‌پذیر نخواهد شد؟ آیا از بذر نفرت امروز، می‌توان در آینده گندم قبول برداشت؟
بررسی فرض‌های دیگر، باز هم تأثیر تخریب دلواپسان را در آینده رهبری نشان می‌دهد؛ اگرچه گاهی اندک است. به هر حال، روشن است که تضعیف و متزلزل کردن مجلس خبرگان، چه با تلاش برای عدم تأیید صلاحیت رقبا و تخریب آنان، چه با تشکیک در سلامت انتخابات، چه با تخریب اعضای آن که وظیفهٔ انتخاب احتمالی رهبر آینده را بر عهده دارند، به تزلزل جایگاه رهبری آینده خواهد انجامید. این در حالی‌است که یکی از ثمرات این انتخابات، روشن شدن نقش رأی مردم در انتخاب رهبر است. با تزلزل در انتخابات خبرگان به هر طریقی، نه تنها نقش رأی مردم در انتخاب رهبر کم‌رنگ خواهد شد، بلکه جایگاه رهبر هم با پرسش‌هایی مواجه خواهد شد و محتمل است به تضعیف آن بیانجامد. بازی دلواپسان برای بُرد در انتخابات خبرگان، بازی خطرناکی است، چه آنان پیروز شوند، چه شکست بخورند، احتمال دارد بازی آنان به تضعیف خبرگان آینده و در نتیجه به تزلزل انتخاب آنان بیانجامد و این بازی خطرناکی است.
 
بازی فتنهٔ اکبر
یکی دیگر از رفتارهای دلواپسان، هشدار دربارهٔ بروز فتنه‌ای بزرگ‌تر در انتخابات آینده است. هیچ دانایی دوست ندارد اتفاقات تلخ سال ۸۸ دوباره تکرار شود. نشریهٔ‌ ۹دی وابسته به حمید رسائی با تیتر درشت در صفحهٔ اول خود می‌نویسد: «فتنهٔ اکبر». حجة الاسلام قرهی -که به عنوان استاد اخلاق شناخته می‌شود- با ذکر خاطره‌ای از مرحوم آیت‌الله مولوی قندهاری می‌گوید: «آیت‌الله مولوی قندهاری فرمود: من نیستم، اما شما هستید. …مرحوم آیت‌الله قندهاری همین فتنه ۸۸ را پیش‌بینی کردند، گفته بودند که فتنه‌ای به وجود می‌آید که بعد از آن فتنه اکبر است. بعد فرمود: من در آن زمان نیستم اما شما خودتان را سپر بلای این سید عظیم الشأن قرار دهید!» این جملات در رسانه‌های دلواپسان تکرار می‌شود و دیگر بزرگان این گروه، تکرار می‌کنند و دربارهٔ «فتنه اکبر» هشدار می‌دهند. شبکه‌های اجتماعی پر شده است از هشدار درباره فتنهٔ آینده.
 
خود هشدار و احتیاط برای جلوگیری از «فتنه» و بلوا، نه تنها مشکلی ندارد؛ بلکه راهی خردمندانه است. اما وقتی هشدار از حدی عادی بگذرد؛ موجب ناامنی روانی خواهد شد. در یک مثال، می‌توان تشبیه کرد به قفل‌کردن درها و ورودی‌های خانه هنگام شب، برای جلوگیری از سرقت. این یک اتفاق عادی و بدون دلهره و اضطراب است. اما اگر گفته شود، حتماً امشب دزد خواهد آمد و این تکرار شود؛‌ احساس ناامنی ایجاد می‌شود و هر رویداد عادی را با آن‌چه خطر می‌پندارد، تفسیر می‌کند و موجب واکنش می‌شود. حتی صدای گربهٔ روی دیوار هم در این موقعیت واکنش فرد را به دنبال خواهد شد.
 
بخش مهمی از اتفاقات پس از انتخابات ۸۸، زادهٔ تنش‌های پیش از انتخابات بود. تنش‌هایی که احساسات را برمی‌انگیخت. رفتارهای نادرست در مناظرات و در کف خیابان‌ها؛ شعارهایی که علیه رقیب و حتی گاهی تمسخر او در خیابان‌ها فریاد زده می‌شد، اتهامات به یکدیگر و … همه و همه احساساتی را موجب شد، که پس از انتخابات فوران کردند و با اتفاقات نو بعد انتخابات شعله‌ورتر می‌شدند. یک نمونهٔ‌ خوب برای فوران احساسات، صعود ایران به جام‌جهانی ۹۸ بود. آن‌چه مردم را به صورت خودجوش و بدون سابقهٔ قبلی به خیابان‌ها کشاند، تنها به دلیل صعود به جام‌جهانی نبود. آن صعود بالا و پایین داشت و فراز و نشیب.
وقتی هشدارها از حد عادی فراتر بروند. شکست یک جناح در انتخابات، از دست رفتن انقلاب تفسیر شود و پیروزی رقیب را پیروزی بیگانگان بدانند و این در کلمات تکرار شود، ناامنی روانی ایجاد خواهد شد. بازی با احساسات موافقین و مخالفین و کوبیدن بر طبل «فتنه» و نواختن در شیپور بلوا، خود زمینه‌ساز ناآرامی است. ناامنی روانی و احساس اینکه فتنه‌ای خواهد و اتفاقی خواهد افتاد، جامعهٔ پر از احساسات را به سوی رفتارهای نادرست می‌کشاند.
فضای انتخابات، به خودی خود همراه احساسات و گفتگو و هیجان است. کنترل این هیجان نیازمند مدیریت سوق‌دهنده به آرامش و عقلانیت است. چه فریاد «تقلب، تقلب» و چه فریاد «فتنه، فتنه» زمینه‌ساز ناامنی و کشاندن هیجان انتخاباتی به سوی تقابل و ناآرامی است.
 
*
متن را حدود یک‌ماه پیش نوشته بودم. در شماره اخیر روشن منتشر شده است. با اتفاقات نو، نیازمند ویرایش است؛ اما ادعای اصلی نوشته هم‌چنان پابرجاست.

علی لاریجانی، قم، دلواپسان و نواصول‌گرایی

فوریه 13, 2016

آغاز تقابل لاریجانی و دلواپسان
رابطهٔ دلواپسان و علی لاریجانی شکرآب است. یک قاعدهٔ نانوشتهٔ کلی -شاید استثناءاتی داشته باشد- این است هرکس روزی‌روزگاری رقیب محمود احمدی‌نژاد بود؛ همیشه دشمن دلواپسان است. هیچ‌گاه رابطهٔ حامیان محمود احمدی‌نژاد با رقبایش در انتخابات نهم و دهم به دوستی تبدیل نشد و حتی گاهی هرچه گذشت دشمنی بیشتر و بیشتر شد. حتی هنگامی که بسیاری از حامیان احمدی‌نژاد در دو سال پایانی و به ویژه پس از داستانِ خانه‌نشینی یازده روزه از او دل بریدند، اما آن دشمنی‌ها باقی ماند. اکبر هاشمی رفسنجانی نمونهٔ روشن رقیب آن روز است که هنوز هم دشمن است. دیگر رقبای احمدی‌نژاد هم این‌گونه بودند. از میان رقبای احمدی‌نژاد، شاید محمدباقر قالیباف را بتوان نزدیک‌ترین فرد از جهت تفکر به او دانست؛ اما حتی قالیباف هم از دشمنی حامیان احمدی‌نژاد بی‌نصیب نماند. مداح مشهور تهران او را به «عمرسعد» تشبیه کرد. پس از شکست دلواپسان در انتخابات ۹۲، تا مدت‌ها میان حامیان سعید جلیلی و محمدباقر قالیباف درگیری بود و هر یک دیگری را دلیل شکست می‌دانست. تاریخ دهه گذشته می‌گوید دلواپسان هیچ‌گاه نتوانستند از رقابت به دوستی برسند و هر چه این رقابت شدیدتر بود، دشمنی بیشتر شده است. نمی‌توان گفت این دشمنی پس از رقابت، نتیجهٔ تفکر دلواپسی است؛ چه بسا ماجرایی اتفاقی و از بد حادثه باشد. به هر صورت، علی لاریجانی از روزی که محمود احمدی‌نژاد سودای ریاست جمهوری کرد، رقیب او بود و این آغاز تقابل دلواپسان و علی لاریجانی است.

لاریجانی، دو سال نخست دورهٔ احمدی‌نژاد، دبیر شورای امنیت ملی بود. او پروندهٔ هسته‌ای را به سرانجامی رسانده بود؛ اما احمدی‌نژاد او را برکنار کرد و پروندهٔ برنامهٔ هسته‌ای ایران تا دوران حسن روحانی بسته ماند. علی لاریجانی از برجام و توافق هسته‌ای در دوران روحانی حمایت کرد. حامیان احمدی‌نژاد، لاریجانی را متهم کردند که پس از انتخابات ۸۸، پیروزی را به موسوی تبریک گفته است. در اسفند ۹۰، مجلس با ۷۹ امضاء، احمدی‌نژاد را فراخواند تا به سؤال نمایندگان پاسخ دهد؛ اما او با طنز و تمسخر پاسخ مجلس را داد. بهمن ۹۱، تقابل احمدی‌نژاد و لاریجانی پر‌رنگ‌تر از همیشه بود. در ۱۵ بهمن، عبدالرضا شیخ‌الاسلامی وزیر کار احمدی‌نژاد استیضاح شد. احمدی‌نژاد در جلسهٔ استیضاح، فیلمی را پخش کرد که مخفیانه از گفتگوی فاضل لاریجانی و سعید مرتضوی گرفته شده بود. لاریجانی پاسخ احمدی‌نژاد را داد و او را متهم کرد که مانع رسیدگی به پروندهٔ اطرافیانش می‌شود. هفت روز بعد، در مراسم ۲۲ بهمن در حرم حضرت معصومه، حامیان احمدی‌نژاد سخنرانی لاریجانی را بهم ریختند که به «غائلهٔ قم» معروف شد. «حلقهٔ پرتو» به ایجاد غائلهٔ قم متهم شد. اگرچه پس از خانه‌نشینی یازده روزه احمدی‌نژاد، دلواپسان به ظاهر علیه احمدی‌نژاد موضع گرفتند، اما همواره در تنش‌های سیاسی از او حمایت کردند. آنها مخالف طرح سؤال از رئیس‌جمهور بودند که یکی از سؤالات نیز همین خانه‌نشینی بود. پس از استیضاح وزیر کار، سخنرانی لاریجانی را در حرم به آشوب کشاندند. حتی در دوران روحانی، آرزوی بازگشت احمدی‌نژاد را کردند.

حلقهٔ پرتو
پرتو سخن، هفته‌نامه‌ای است که از سوی مؤسسه امام خمینی قم منتشر می‌شود. این مؤسسه برای آیت‌الله مصباح یزدی است. آیت‌الله مصباح و شاگردانش در روی کار آمدن احمدی‌نژاد، سهمی انکار‌ناشدنی داشتند. پرتوسخن در انتخابات ۸۴ چندین ویژه‌نامهٔ تبلیغاتی برای احمدی‌نژاد چاپ کرد. شاگردان آیت‌الله و طلاب جوان شیفتهٔ ایشان به شهرها و روستاهای دور و نزدیک سفر کردند و محمود احمدی‌نژاد را تبلیغ کردند.
نام حلقهٔ پرتو از این نشریه گرفته شده است. آنها در بسیاری از «غائله‌»های قم دست داشته‌اند. در نماز جمعه علیه آیت الله جوادی آملی شعار دادند. در مقابل بیت برخی مراجع مانند آیت‌الله صافی گلپایگانی علیه ایشان شعار گفتند. در خرداد ۸۵، سخنرانی اکبر هاشمی را بر هم زدند و … اما هیچ‌گاه با آنان برخوردی نشد. پس از بلوا در سخنرانی ۲۲بهمن لاریجانی، مجلس گزارشی مفصل علیه حلقهٔ‌ پرتو تهیه و منتشر کرد. آنها پیش از غائله و پس از آن، پیامک‌هایی رد و بدل کرده بودند که در این گزارش به آنها اشاره شده است: «ترکاندن در تخصص ماست! همه بدانند.» و «برادران امشب کم ترکاندیم، چون موقعیت لو رفته بود، ولی باز هم تشکر!»

لاریجانی؛ نمایندهٔ قم
پس از برکناری یا استعفای لاریجانی از شورای امنیت ملی، او از ۱۳۸۶ نمایندهٔ‌ قم شد. در دورهٔ هشتم از ۳۲۷هزار رأی، با ۲۳۹هزار رأی نفر اول شود و در دورهٔ‌ نهم از ۴۱۴هزار رأی، او ۲۷۰هزار رأی داشت و باز نفر نخست بود. در هر دو دوره، جامعهٔ مدرسین قم از او حمایت کرد. پدر لاریجانی، آیت‌الله‌العظمی شیخ هاشم آملی از مراجع تقلید قم بود و او منتسب به خانوادهٔ علماست. هم‌چنین علی لاریجانی داماد شهید مطهری است. او در هر دو دوره با اختلاف بسیار نفر نخست شد؛ آن‌هم در شهری که «حلقهٔ پرتو» فعالیت می‌کند.
انتخابات مجلس نهمِ قم، یک پدیده داشت؛ احمد امیرآبادی فراهانی. با آنکه کاندیدای اصلی حامیان آیت‌الله مصباح، مجتبی ذوالنور روحانی شناخته‌شده بود، اما امیرآبادی از او پیشی گرفت و نماینده مجلس شد. امیرآبادی ۱۴۷هزار رأی -حدود نصف رأی لاریجانی- و ذوالنور ۱۳۵هزار رأی کسب کردند. هیچ‌یک از این دو از حمایت جامعهٔ‌ مدرسین بهره نبردند. اما رأی ذوالنور با امیرآبادی تفاوتی اساسی داشت. رأی حجت‌الاسلام ذوالنور، رأی سیاسی و گفتمانی بود؛ اما رأی امیرآبادی رأی قومیتی. آنان‌که به ذوالنور رأی دادند، به خاطر تفکر سیاسی او بود. سال‌ها در قم شناخته شده بود. اما امیرآبادی ناشناخته بود. امیرآبادی با حمایت ترک‌های نیروگاه به مجلس راه یافت؛ نه به خاطر تفکر سیاسی‌اش. منطقهٔ نیروگاه قم، منطقه‌ای وسیع با جمعیتی فراوان است. عمده جمعیت این منطقه را ترک‌ها تشکیل می‌دهند. زبان گفتاری این منطقه ترکی است. امیرآبادی توانست رأی اهالی این منطقه را به سوی خود بکشاند و با اضافه کردن رأی دلواپسان به مجلس راه یابد.

رأی قومیتی راهی برای به زیرکشیدن لاریجانی
دلواپسان در پی اینند که لاریجانی را به زیر بکشند. لاریجانی در دورهٔ گذشته دو برابر آنان رأی داشت و اگر تغییرات سیاسی پس از روی‌کار آمدن روحانی را در رأی مردم در نظر بگیریم، احتمالاً‌ این دوره، به خاطر حمایت او از برجام و نقشش در تصویب آن در مجلس، رأی لاریجانی بیشتر خواهد شد. پس دلواپسان برای به زیرکشیدن رأی او کاری سخت در پیش رو دارند.

قم سه نماینده دارد. آنها می‌خواهند فهرستی سه نفره معرفی کنند تا مبادا رأی سوم به سوی لاریجانی نرود. مطمئناً در دورهٔ گذشته، برخی از کسانی که به امیرآبادی و ذوالنور رأی دادند، لاریجانی را هم در برگه‌های خود نوشته‌اند. این تعداد حتی اگر کم باشد، باز بخشی از رأی لاریجانی را خواهد شکست. آنها وحید یامین‌پور، مجری تلویزیون را به قم آورده‌اند، سقای بی‌ریا معاون احمدی‌نژاد در امور روحانیون نیز از دیگر کاندیداهای آنان است. چهار-پنج نفری که باید سه نفرشان فهرست را پر کنند. امیرآبادی قطعاً در فهرست خواهد ماند. او رأی منطقهٔ ترک‌نشین نیروگاه را همراه دارد و می‌تواند آنها را مجاب کند که به دو هم‌فکرش رأی دهند. نخستین جلسات پیش از انتخابات دلواپسان در همین منطقه آغاز شد. امیرآبادی به رأی دلواپسان نیاز دارد و دلواپسان به رأی قومیتی امیرآبادی. باید میان سه-چهار گزینهٔ‌ دیگر دو نفر انتخاب شوند. اگرچه ذوالنور، شناخته‌شده‌تر و محبوب‌تر است؛ اما صددرصد همراه دلواپسان نیست. او مانند دلواپسان به برجام حمله نکرد. در بسیاری از اتفاقات سکوت می‌کند. این احتمال وجود دارد، که این استقلال نسبی باعث شود او در فهرست جا نگیرد. در هر صورت، آنان روی رأی قومیتی حساب باز کرده‌اند. اتفاقی که شاید با توجه به مبانی دلواپسان کمی غریب بیاید.

تلاش دیگر دلواپسان این است که مانع از حمایت جامعه مدرسین از علی لاریجانی شوند. اتفاقی که تنها در صورتی ممکن است که جامعهٔ‌ مدرسین فهرست انتخاباتی ندهد. اگر آنها فهرست دهند، از علی لاریجانی حمایت خواهند کرد؛ زیرا مراجع قم از او حمایت می‌کنند. تلاش دلواپسان این است که مانع فهرست انتخاباتی جامعهٔ مدرسین شوند. این فهرست از آن جهت اهمیت دارد که به صورت سنتی، بسیاری از مردم قم، به این فهرست رأی می‌دهند. رأی نفر دوم انتخابات پیشین قم، حجت‌الاسلام آشتیانی به خاطر حمایت جامعه مدرسین از اوست. اگر جامعهٔ مدرسین، فهرست انتخاباتی ندهد، نخستین بار است در انتخابات مجلس، کاندیداها معرفی نمی‌کند و آن‌گاه می‌توان پیش‌بینی کرد که بخشی از سبد رأی علی لاریجانی ریزش خواهد کرد.

سه راهکار فهرست سه نفره بدون جای خالی، توجه به رأی قومیتی و تلاش برای نفی فهرست انتخاباتی جامعهٔ مدرسین بخشی از کوشش دلواپسان برای پایین آوردن رأی علی لاریجانی در قم و حتی شکست او در انتخابات دهم مجلس است. لاریجانی‌ای که در مجلس هشتم و نهم اجازه نداد هیچ‌گاه آنان به ریاست مجلس برسند و بارها با آنان مقابله کرد.

لاریجانی و اصول‌گرایی نو
در تب و تاب تأیید صلاحیت‌ها و عدم احراز سید حسن خمینی در خبرگان، خبر کوتاه مهمی بود که کمتر به آن توجه شد؛ عدم همراهی علی لاریجانی با فهرست اصول‌گرایان. احتمالاً معنی‌اش این باشد که لاریجانی از حدادعادل و مؤتلفه و پایداری و … جدا شد و راهی دیگر انتخاب کرد. چه لاریجانی و همراهانش فهرست مستقلی ارائه دهند و چه با اعتدال‌گرایان حامی دولت ائتلاف کنند و چه به صورت آرام و مستقل و بدون فهرست در انتخابات حاضر شوند، می‌توان ادعا کرد که او از اصول‌گرایی مغشوش امروز جدا شده است؛ چنان‌چه علی‌اکبر ناطق‌نوری جدا شده بود. این‌ها در پیِ پی‌ریزی اصول‌گرایی خالص و نو هستند؛ اصول‌گرایی‌ای که از تفکرات احمدی‌نژاد و حامیانش و پایداری‌ها دور باشد. اصول‌گرایی امروز مغشوش به تفکرات پایداری و احمدی‌نژادی است. لاریجانی می‌خواهد خود را از این گونه از اصول‌گرایی جدا کند. اصول‌گرایی یا جای اوست یا جای دلواپسان. او نمی‌تواند با وزیران احمدی‌نژاد و پایداری‌ها در یک اقلیم بگنجند.
این جدایی نه فقط به خاطر تقابل‌های گذشته است. تفکر لاریجانی با تفکر پایداری ناسازگار است؛ چنان‌چه تفکر سیاسی ناطق‌نوری با آنان همراه نیست. در تفکر پایداری عنصر حذف رقیب با هر ابزاری برجسته است. اما لاریجانی و ناطق‌نوری اگرچه اصول‌گرایند، اما در پی حذف اصلاح‌طلبان و رقبای سیاسی خود نیستند. لاریجانی گسترهٔ خودی‌ها را توسعه می‌دهد و به رقبا از جناح دیگر هم جا می‌دهد؛ اما پایداری‌ها به هیچ‌وجه آنان را نمی‌پذیرند.

تراز اصول‌گرایی در این سال‌ها «حسین شریعتمداری» و «کیهان» است. اصول‌گرایی که ترازش کیهان باشد با آن اصول‌گرایی که ترازش ناطق‌نوری باشد، بسیار متفاوت است. علی لاریجانی، نمی‌خواهد همراه اصول‌گرایی کیهانی باشد. او در پی بنای نویی از اصول‌گرایی است. تفکری که با رقیب، رقابت کند و دوست باشد و رقابت به حذف و دشمنی نیانجامد. دایرهٔ خودی‌ها گسترده باشد. ابزار مباهته در آن راه نداشته باشد. اخلاق سیاسی بر رفتارها حاکم باشد. او با خروج از این ائتلاف و گردهمایی، احتمالاً‌ به سوی بنای دسته‌ای نو از اصول‌گرایان است و با این انشعاب، خود را از تندروی‌های برخی اصول‌گرایان جدا می‌کند و احتمالاً با تشکیل اصول‌گرایی مبتنی بر عقلانیت، طیف سنتی اصول‌گرایان را به سوی خود بکشاند و حتی نیم‌نگاهی به ریاست‌جمهوری پس از حسن روحانی داشته باشد. تقابل قدیمی او با دلواپسان و احتمال انشعاب او از اصول‌گرایان و تشکیل نواصول‌گرایی راه سخت و پرتنشی را برای او به همراه دارد.

منتشر شده در شماره ۲۹ دوهفته‌نامه روشن

7670


تغییر نقطه‌های سنجش و تغییر نتیجه‌

ژانویه 30, 2016

اگر نقطهٔ الف را با نقطهٔ ب بسنجیم، نقطه الف یک ناکامی و شکست است. اگر همان نقطهٔ الف را با نقطهٔ جیم بسنجیم، نقطهٔ الف، یک موفقیت و پیروزی است و اگر با نقطهٔ دال بسنجیم، احتمالاً یک فاجعه است.

آلودگی هوای تهران در روزهای نخست زمستان، بهانه‌ای برای انتقاد از دولت یازدهم بود، به گونه‌ای که روزنامه‌های منتقد چند روز تیتر اولشان، دربارهٔ آلودگی هوا بود. برخی رسانه‌های حامی دولت در پاسخ به این انتقادها، میزان آلودگی هوا را با سال‌های پیش مقایسه کردند. «در سال ۹۲، ۳ روز پاک، ۲۰۲ روز سالم و۱۶۰ روز ناسالم بود و در سال ۹۳، ۱۶ روز پاک، ۲۳۳ روز سالم و ۱۱۶ روز ناسالم بود.» این آمار نشان می‌دهد که روزهای پاک و سالم افزایش یافته و روزهای ناسالم کم شده است. از دو سنجش متفاوت، دو نتیجه متفاوت بدست آمده است و هر دو هم درست است -اما لزوماً منصفانه نیست- در سنجش اول، آلودگی هوا در دی‌ماه ۱۳۹۴ با نقطهٔ وضعیت مطلوب سنجیده شده است و نتیجهٔ آن ناکامی دولت است. در سنجش دوم آلودگی هوا در سال ۹۳ با سال ۹۲ سنجیده شده است و نشان داده شده که وضعیت بهتر شده است و نتیجه اینکه دولت در مبارزه با آلودگی نسبتاً موفق بوده است. دو استدلال مبتنی بر سنجش، دو نتیجهٔ متفاوت داشته است. اگر با نقطهٔ ب بسنجیم، موفق است و اگر با نقطهٔ جیم ناموفق.

نظرات مختلف دربارهٔ برجام، حاصل همین تغییر نقطه‌ها و تغییر نتیجه‌هاست. اگر دستاورد برجام را با موقعیت مطلوب و آرمانی بسنجیم و در نتیجه امتیازاتی را که از دست داده‌ایم، در نظر بگیریم، نمی‌توان برجام را یک پیروزی خواند؛ بلکه یک عقب‌نشینی و شکست است. اما اگر برجام را با آن‌چه پیش از آن بوده، بسنجیم، یک موفقیت است. پیش از برجام، ما تحریم بودیم و اینک نیستیم؛ غنی‌سازی ایران -ولو محدود- به رسمیت شناخته شده است و … اما نقطهٔ آرمانی آن است که بدون هیچ محدودیتی و دادنِ امتیازی، این حقوق را داشته باشیم. اما برجام با آن نقطهٔ آرمانی فاصله دارد.

یک نمونهٔ فوتبالی را مرور کنیم. تیم ناتینگهام فارست در ۱۹۹۹به لیگ دسته اول سقوط کرد و در ۲۰۰۶ به لیگ دو انگلستان سقوط کرد. آن‌ها در ۲۰۰۹، پس از سه سال به لیگ یک بازگشتند. آیا صعود ناتینگهام فارست از لیگ دو به لیگ یک، موفقیت است؟ با تغییر نقطه‌های سنجش، نتایج مختلفی به دست می‌آید. شک نکنید هنگامی که آنها از لیگ دو به لیگ یک آمدند، شادی کردند. این یک صعود و یک جهش و پیروزی و یک گام رو به جلو است و به خودی‌خود یک موفقیت است. اما اگر جایگاهِ آنان در سال ۲۰۰۹ را با جایگاه‌شان در سال ۹۸ که در لیگ برتر بودند، بسنجیم، آنها عقبند و هنوز یک تیم ناکامند. اگر یک طرفدار کهنسال ناتینگهام فارست باشیم و به یاد بیاوریم که در میان سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۸۰، هفت جام به دست آوردند و دو بار فاتح  جام باشگاه‌های اروپا شدند، شاید از صعود از لیگ دو به لیگ یک، کمی شاد باشیم، اما با حسرت به این صعود نگاه خواهیم کرد و حتی این صعود را با سنجش با سال‌های آخر دهه هفتاد، نه یک ناکامی بلکه یک فاجعه می‌دانیم.

این نتایج گوناگون و گاه متضاد، به دلیل نسبی بودن آنهاست؛ صعود به لیگ یک، بالنسبه به ماندن در لیگ دو موفقیت است و بالنسبه به حضور در لیگ برتر ناکامی و در مقایسه با حضور و قهرمان شدن در جام باشگاه‌های اروپا ناکامی است. برجام بالنسبه به سال‌های تحریم و هزینهٔ‌های سنگین آن و تأیید حق غنی‌سازی ایران و … یک موفقیت است. اما اگر این را با حالت آرمانی مقایسه کنیم، نمی‌توان گفت یک موفقیت است. اما قطعاً گامی رو به جلو است. مخالفین برجام با تغییر نقطه‌های سنجش و تأکید بر موقعیت آرمانی تلاش می‌کنند آن را شکست و جام زهر و حتی خیانت جلوه دهند.

در جایی که با نسبت‌های مختلف و تغییر نقطه‌های سنجش، نتایج گوناگون به دست می‌آید، اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید تمام سنجش‌ها را بگوییم. حذف بخشی از این سنجش‌ها، نتیجه‌ای نادرست به ما می‌دهد؛ خصوصاً‌ اگر این نتیجه را نتیجه‌ای مطلق بدانیم نه نتیجه‌ای نسبی. برای به دست آوردن یک نتیجهٔ درست، باید نسبت‌ها و سنجش‌های مهم و تأثیرگذار را بیان کرد و از جمع آن‌ها نتیجه را اخذ کرد. می‌توان دربارهٔ آلودگی هوای تهران در یک نتیجهٔ منصفانه این‌گونه گفت: اگرچه در این سال‌ها از میزان روزهای ناسالم کاسته شده، اما هم‌چنان مشکل آلودگی کاملاً مرتفع نشده است. ناتینگهام فارست اگرچه از صعودش به لیگ یک شادمان است، اما تا راه‌یابی به لیگ برتر و قهرمانی دوباره، فاصلهٔ زیادی دارد.


حمله به حسن خمینی و مغالطه انحصار علت

ژانویه 14, 2016

آمدن سید حسن خمینی به عرصهٔ انتخابات خبرگان بی‌حاشیه نبوده است و حتی می‌توان گفت اول راه است. دلواپسانِ مخالف سیدِ جوان، علیه او حمله‌های خود را از همان ساعات اولیه ثبت‌نام آغاز کردند و طبیعی است که این هجمه‌ها ادامه یابد و شدیدتر خواهد شد. حامیان خمینیِ جوان هم طبعاً‌ وارد این گفت‌وگوها و بگومگوها خواهند شد. زبان گفتگو درساحت سیاست، زبان برهان نیست، زبان جدل است و جدل در دل خود، مغالطات فراوانی را همراه خواهد داشت. به سادگی می‌توان در کلمات موافقان و مخالفان مغالطات را صید کرد. هدف این نوشته موافقت یا مخالفت با سید حسن خمینی نیست. تنها نمونه‌ای آموزشی از مغالطاتی که در این مجادلات بیان شده است، بازگو می‌شود؛ شبیه اینکه خطای بازیکنی در فوتبال برای آموزش داوران نمایش داده شود بدون این‌که به بازیکن و تیم و … اشاره شود.

بگذریم. پس از اعلام ثبت‌نام حسن خمینی، دلواپسان بر این مسأله تأکید کردند که او در امتحان خبرگان شرکت نکرده است و چون در امتحان شرکت نکرده است پس اجتهادش محرز نیست. در نتیجه باید او را رد صلاحیت کنند. تاکتیک عملیات حملهٔ یک دلواپسان به حسن خمینی، نفی اجتهاد و دانش فقهی او بود. استدلال آنها این‌گونه تقریر می‌شود: او جوان است و هنوز اجتهاد او محرز نیست. راه احراز اجتهاد، شرکت در امتحان خبرگان است. حسن خمینی در امتحان شرکت نکرده است. پس او صلاحیت شرکت در خبرگان را ندارد.

این استدلال -که بسیار تکرار شده است و نمونه‌های مشابه فراوانی دارد- دربردارندهٔ «مغالطه انحصار علت» است. این مغالطه آن‌گاه رخ می‌دهد که برای یک پدیده، علت‌های گوناگونی باشد و استدلال‌کننده با کنار نهادن دیگر علت‌ها، تنها یکی از علت‌ها را فرض کند و با نفی علت به نفی معلول برسد. مثلاً گفته شود او دچار بیماری ایدز نیست؛ زیرا هیچ‌گاه تماس جنسی نداشته است. در این استدلال علت انحصاری ابتلا به ایدز، تماس جنسی است و وقتی آن نفی شود، ابتلا به بیماری هم نفی می‌شود. در حالیکه علت‌های گوناگون دیگر مانند تزریق خون آلوده و … نیز در میان است. یا این آب گرم نیست؛ زیرا در معرض تابش آفتاب نبوده است. در حالیکه احتمال دارد با آتش گرم شده باشد. به بیان دیگر پدیدهٔ الف، علت‌های گوناگونی دارد که با تحقق هر یک از آنها، محقق می‌شود. آب هم با تابش آفتاب گرم می‌شود، هم با سماور برقی، هم با آتش هیزم. اما در مغالطه انحصار علت، علت‌های دیگر نادیده گرفته می‌شود و با نفی علت باقی‌مانده، پدیده هم نفی می‌شود. بیماری ایدز به علت نبود تماس جنسی، نفی می‌شود و علت‌های دیگر دیده نمی‌شود.

در داستان حمله به صلاحیت علمیِ سید حسن خمینی برای شرکت در خبرگان، همین مغالطه رخ داده است. برای شناسایی اجتهاد مورد نیاز خبرگان، راه‌های گوناگونی در قانون آمده است؛ از تأیید صریح یا تلویحی رهبر تا شناخته شدن به اجتهاد و ارائه متن یا کتابی که دلیل بر قدرت اجتهاد فرد است. راه احراز و شناخت اجتهاد افراد برای شرکت در خبرگان، منحصر به شرکت در امتحان نیست. خمینیِ‌ جوان از اوایل دهه هشتاد، دروس سطح حوزه را تدریس می‌کرده و چهارپنج سالی است که خارج فقه و اصول تدریس می‌کند. کتاب‌ها و مقالات فقهی دارد. بسیاری دیگر از داوطلبان در دوره‌های پیشین بدون شرکت در آزمون خبرگان تأیید صلاحیت شدند و به آن مجلس راه یافتند. اما دلواپسان برای حمله به خمینی جوان، دیگر راه‌های احراز صلاحیت برای خبرگان را نادیده می‌گیرند و با القاء انحصاری بودن احراز در آزمون، می‌خواهند صلاحیت خمینیِ جوان را نفی کنند و بگویند: «او در آزمون شرکت نکرده است؛ پس اجتهادش ثابت نیست و صلاحیت ندارد.»
دُم:
منتشر شده در شماره ۲۷ روشن

 کانال تلگرام مغالطه را بخوانید:  https://telegram.me/moghaletat

این خبرگان و حسن خمینی و …

ژانویه 7, 2016

انتخابات مجلس خبرگان، معمولاً کم حاشیه و بدون سر و صدا برگزار شده است. اما انتخابات پیش روی مجلس خبرگان را می‌توان انتخاباتی متفاوت از دوره‌های گذشته آن دانست. برخلاف دوره‌های پیشین، از مدت‌ها پیش از آغاز روند انتخابات –ثبت نام و تأیید صلاحیت و …- بحث‌های فراوانی پیرامون آن شکل گرفته است.

رویگردانی مردم در انتخابات ۹۲ از اصولگرایان به سوی حسن روحانی، هشداری بود برای اصولگرایان. اصولگرایان از این واهمه داشتند که در انتخابات‌های بعدی نیز شکست بخورند. چنانچه کارشناسان سیاسی ترکیبی متفاوت از مجلس دهم را در بهارستان پیش بینی می‌کنند. همزمانی انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی، خود یکی از دلایل تفاوت این دوره از انتخابات مجلس خبرگان با دوره‌های پیشین است. انتخابات خبرگان در بسیاری از حوزه‌ها انتخاباتی غیررقابتی بود و این عدم رقابت انگیزه شرکت در انتخابات را کم می‌کرد.

اما با تجمیع انتخابات، انگیزه شرکت در انتخابات مجلس شورا، برای شرکت در انتخابات مجلس خبرگان کافی است و این به معنای افزایش آمار شرکت کنندگان در انتخابات خبرگان است. نگاهی به تاریخ انتخابات در سالهای گذشته نشان می‌دهد که افزایش و کاهش شرکت کنندگان در تغییر منتخبان انتخابات، تأثیر زیادی داشته است.

اما تفاوت مهم تر این دوره از انتخابات خبرگان، در نامزدهاست. احتمالاً با نسل نو و جوانی از روحانیون در این انتخابات مواجه خواهیم شد. در یک تشابه اتفاقی، فاصله میان انتخابات ۹۴ و انقلاب و فاصله انقلاب تا ۱۳۲۰ –پایان دوره رضاخان- سی و هفت سال است. رابطه رضاخان با روحانیت به سه دوره تقسیم می‌شود. دورهٔ همراهی از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۶ است. دوره دوم که از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ بود دوران محدود سازی بود و پس از آن تا ۱۳۲۰ دوران سرکوب و مقابله با روحانیت بود. تا جایی شش هزار طلبه سال ۱۳۰۴ به هشتصد طلبه در سال ۱۳۲۰ کاهش یافت. پس از روی کار آمدن محمدرضا و در دوران آیت الله بروجردی و پس از آن، سیاست تعامل با روحانیت جایگزین سیاست تحدید و سرکوب رضاخان شد و این مسأله به افزایش تعداد طلاب انجامید. با پیروزی انقلاب و نقش روحانیت در آن، تعداد طلاب و روحانیون به طرز چشمگیری افزایش یافت. اعضای دوره‌های پیشین خبرگان، عمدتاً از میان علما و روحانیونی بود که آغاز طلبگی آنان در زمان پهلوی بوده است. با گذشت سی و هفت سال از انقلاب، می‌توان حدس زد در این دوره با کاندیداهایی مواجه خواهیم شد که پس از انقلاب و حتی در سالهای دهه هفتاد به سلک روحانیت درآمده باشند. شرکت این دسته از روحانیون جوان در انتخابات خبرگان و احتمال انتخاب آنان، می‌تواند ترکیبی دیگرگون از مجلس خبرگان را بسازد.

هاشمی، اعتدال گرایان و اصلاح طلبان، سید حسن خمینی را برای این مجلس احتمالاً دیگرگون می‌خواهند. خمینی جوان، در صورت شرکت و راهیابی به مجلس خبرگان،‌ مشهورترین چهره تازه وارد این مجلس خواهد بود؛ مجلسی که احتمالاً چهره‌های تازه و جوان دیگری را نیز داشته باشد.

وابستگی او به امام خمینی، شهرت و محبوبیت و نیز حمایت برخی از اعضای قدیمی مجلس خبرگان از او،می‌تواند وزن او را در این مجلس سنگین کند و حتی او را به سوی صندلی ریاست مجلس خبرگان بکشاند؛ ریاستی که پس از وفات آیت الله مشکینی ناپایدار بود.

هاشمی پس از آیت الله مشکینی سه سال رئیس خبرگان بود و بعد از حوادث ۸۸ و فشار سیاسی بر او،‌ در اسفند ۸۹ آیت الله مهدوی کنی به جای او نشست و در ۹۳ انتخابات ریاست خبرگان را به آیت الله یزدی واگذار کرد. بعید است هاشمی دوباره سودای ریاست خبرگان در سر داشته باشد، اما با تغییر احتمالی ترکیب خبرگان و ورود سید حسن خمینی به آن، این احتمال وجود دارد که هاشمی و حامیانش از ریاست او حمایت کنند؛ اگرچه با وجود کسانی مانند آیت الله هاشمی شاهرودی  این احتمال تضعیف می‌شود. در هر صورت، خمینی جوان در مجلس خبرگان آینده، نماینده قدرتمند خواهد بود مگر اینکه او در این مجلس تنها باشد.

خمینی جوان کمتر در مسائل سیاسی، خصوصاً جایی که به گروه و جناح خاصی گره خورده باشد،‌ سخن می‌گوید. او بیشتر چهره ای حوزوی دارد که در حوزه علمیه قم به تدریس درس خارج مشغول است و اتفاقاً درسی شلوغ دارد. با این حال، نسبت خانوادگی و نیز رفت و آمدهای سید حسن خمینی او را نزدیک به اردوگاه اصلاح طلبان نشان می‌دهد. هر از گاهی عکسی از خمینی جوان و رئیس دولت اصلاحات و دیگر اصلاح طلبان منتشر می‌شود. احمد خمینی پسر او دستبند سبز به دست می‌کند. از این نشانه‌ها می‌توان رویکرد سیاسی سید حسن را فهمید.

در مقابل، طیف افراطی اصولگرایان مانند پایداری و حتی برخی از اصولگرایان از آمدن سید حسن خمینی به صحنه انتخابات خبرگان بیم ناکند. نام حسن خمینی نه تنها این قدرت را دارد که نامهای بزرگان منسوب به اصولگرایان را پشت سر نهد، حتی این قدرت را دارد که برخی از آراء را به سوی همراهانش در سیاهه انتخابات جذب کند. در سالیان اخیر دلواپسان، بارها به تقابل با حسین خمینی برخاسته‌اند که اوج آن در اخلال در مراسم سالگرد رحلت امام خمینی بود. دلواپسان در رسانه‌های خود از حسن خمینی به «حسن مصطفوی» یاد می‌کنند و بارها تنها انتساب او به امام را انتساب خویشاوندی دانسته‌اند. پس از آنکه هاشمی او را «آیت الله» خواند، به این مسأله اعتراض کردند.

به هر حال، اصلاح طلبان و اعتدال گرایان از سویی تلاش می‌کنند حسن خمینی در انتخابات خبرگان شرکت کند و از سویی دلواپسان دوست دارند او نیاید. اگر خمینی جوان قصد شرکت در انتخابات را داشته باشد، می‌توان پیش بینی کرد که رأی بالایی خواهد داشت. احتمال رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان، احتمالی مضحک است. شاید بتوان احتمال داد که شورای نگهبان اکبر هاشمی رفسنجانی را به بهانه ای غیر از بهانه کهولت سن در این انتخابات رد صلاحیت کند؛‌ اما رد صلاحیت خمینی جوان را نمی‌توان در نظر گرفت.

گمان می‌رود سید حسن خمینی، اگر بیاید، رأی بالایی خواهد داشت و در مجلس خبرگان آینده، جایگاه ویژه ای داشته باشد. حتی می‌توان ورود او به انتخابات را،‌ باعث افزایش سبد رأی همفکرانش در انتخابات خبرگان دانست. اگر همه این‌ها محقق شود، آیا این به سود او و حتی به سود جبهه همفکران اوست؟

نیمه خالی لیوان را نگاه کنیم. اگرچه احتمالاً حسن خمینی رأی بالایی داشته باشد، هم به دلیل انتسابش به امام، هم به دلیل روحیات و خصوصیات شخصی مانند ورزشی بودنش و خوش چهره بودن و هم به دلیل حمایت احتمالی هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان و…  اما عدهٔ زیادی به او رأی نخواهند داد.

رأی دلواپسان در مقابل او خواهد بود و حتی شاید حامیان اصولگرایان معتدل نیز به او رأی نخواهند داد. اما مهم‌تر از مخالفت دلواپسان با او،‌ نحوه مخالفت دلواپسان و تبعات این مخالفت است. دلواپسان هیچ ابایی ندارند که مجلس سخنرانی او را بهم بزنند و او را  «حسن مصطفوی» بنامند و حتی بگویند او لیاقت تدریس در حوزه ندارد.

حتی چند سال پیش عکسی از او منتشر شده بود که آن سوتر بطری نوشابه کوکاکولا بود و از اینکه در یک عکس نوه امام و نوشابه کوکاکولا بود، به او حمله شده بود. حسن خمینی بیاید، احتمالاً از سوی دلواپسان، دست نشانده هاشمی و مهره هاشمی معرفی شود. تعابیر مهره و دست نشانده برای گفتمان دلواپسی تعابیری مؤدبانه است. هر اشتباهی در مؤسسه تنظیم نشر آثار امام و حرم امام خمینی را به او نسبت خواهند داد و بزرگنمایی خواهند کرد. حتی اگر حسن خمینی به این رفتارها واکنشی نشان ندهد؛ اما این‌ها در اذهان مخاطبان تأثیر خواهد گذاشت. این نخستین بخش منفی حضور اوست که البته دلیل درستی برای حضور او نیست. رفتار و تخریب رقیب، دلیلی موجه برای عدم رقابت نیست.

می‌توان در میان حامیان حسن خمینی دلایلی برای نیامدن او پیدا کرد. خمینی جوان، سالهاست در حوزه قم تدریس می‌کند و چند سالی است که عالی‌ترین سطح دروس حوزه یعنی خارج فقه و اصول را برگزار می‌کند. از او کتاب‌هایی با محوریت علوم حوزوی منتشر می‌شود. دوری او از سیاست،‌ نه تنها او را از تبعات سیاست تا حدودی دور نگه داشته است، بلکه به جایگاه اجتماعی او کمک کرده است.

تلاش اصلاح طلبان برای شرکت او در انتخابات، نشان از این جایگاه اجتماعی او دارد. اگرچه بخش مهمی و از این جایگاه به خاطر انتساب او به بیت امام است؛ اما اگر موقعیت حوزوی و علمی او نبود، تصور چنین جایگاهی دور از دسترس بود. از دیگرسو، مناسبات سیاسی و اجتماعی ایران به گونه ای است که قدرت و جایگاه سیاسی-اجتماعی لزوماً از مقام و صندلی سیاسی برنمی خیزد. حتی گاهی آنانکه از این مقام‌ها دوری می‌کنند،از قدرت بیشتری برخوردارند. مرجعیت یکی از این جایگاه‌هاست. چنانچه جایگاه سیاسی مرجعیت سید علی سیستانی در عراق از جایگاه بسیاری از رجال سیاسی آنجا قدرتمندتر است.

اگر بتوان برای حسن خمینی در آینده حوزه‌های علمیه،‌ جایگاه بالایی پیش بینی کرد؛ ورود او به عرصه سیاسی می‌تواند به آن جایگاه ضربه بزند. جایگاهی که می‌تواند در حالیکه «آسوده برکنار»از های و هوی سیاست است، اما نقش راهبری و مشورتی قدرتمندی باشد. مقامی که می‌توان حسن خمینی را در سالهای آینده در آن جایگاه تصور کرد. او می‌تواند عرصه سیاست را به دیگران واگذارد و خود به عنوان راهبری در بیرون از گود باشد.


او فکر کرده است؛ پس درست است

دسامبر 31, 2015

او فکر کرده است،‌ پس درست است.
در گفتگوهای عادی خودمان، کلمات سیاست‌مداران و حتی ادعاهای علمی در کتاب‌ها و مقالات و … بسیار می‌شنویم و می‌بینیم که برای نشان دادن درستی و صحت یک ادعا –یا رد یک ادعا- به گفتهٔ دیگری استناد می‌شود. شکل ساده این گفتگو این است: «ادعای الف درست/غلط است؛ چون آقا/خانم جیم گفته است»

«-شب‌ها سَرپَرپَرین می‌آد تو حیاط خونهٔ ما
-سرپرپرین وجود نداره.
-وجود داره؛ آخه بابام گفته.»
«-علاوه بر اینکه پارچه لباس زبر است و پوست بچه را اذیت می‌کند، به تن پسرم هم گشاد است.
-نه اینطور نیست. خیلی از مشتری‌ها این را برده‌اند و راضی بوده‌اند.»

«تئوری فرگشت فروریخته است؛ روبرتو پائولینی زیست‌شناس بزرگ ایتالیایی در پژوهش‌هایش این تئوری را باطل کرده است.»
«به سیاست خارجهٔ این دولت نمی‌توان اعتماد کرد؛ کلمات مایکل لدین،‌ تحلیل‌گر برجستهٔ آمریکا را ببینید.»
«همه این شبهات، سال‌هاست که پاسخ داده شده است؛ با کمی مطالعه خواهی دید که محققان پنبهٔ این سؤالات را زده‌اند»
«تمام روایات کتاب کافی صحیح است؛ زیرا کلینی در مقدمه گفته است تنها روایات صحیح را جمع‌آوری کرده است.»
«این انیمیشن، محصولی صهیونیستی است؛ دکتر عباسی نمادهای فراوانی که مبلغ صهیونیست است، در آن پیدا کرده است.»

در تمام این نمونه‌ها، آن‌چه درستی یا نادرستی یک ادعا را تعیین می‌کند، نتیجه‌ای است که دیگری بدست آورده است. استدلال کننده به جای اینکه خود استدلال کند، محصولِ استدلال دیگری را بدون اینکه استدلالِ دیگری را ذکر کند، به عنوان دلیلی بر ادعای خود می‌آورد. به بیان دیگر، فردی دیگر به جای او فکر کرده است و به تفکر دیگری و محصول تفکر وی اعتماد می‌شود و آن‌گاه نتیجهٔ تفکر دیگری را به عنوان دلیل ادعای خود می‌گوید.
یکی از شرایط مهم «تفکر انتقادی» دوری از اینگونه استدلال است. نتیجه‌ای که دیگران از مقدمات یک استدلال به دست می‌آورند، بدین معنا نیست که ما هم همان نتیجه را بدست بیاوریم. فروشنده برای فروش کالای خود، به رضایت دیگر مشتریان استدلال می‌کند؛ بسنده کردن به این استدلال که مبتنی بر گزارشی از نتیجهٔ دیگران است، نمی‌تواند توجیهی خوبی برای خرید یک کالا باشد. فروشندگان از این ترفند بسیار بهره می‌برند. آن‌ها با مشتریانی مواجه می‌شوند که کالایی را با رنگ یا برند خاصی می‌خواهند که ندارند. برای تغییر عقیدهٔ مشتری، به استدلال «همهٔ کسانی که این رنگ/برند را برده‌اند، راضی‌اند» یا «این رنگ این روزها مُد است و همه این رنگ/مدل را می‌برند» و … پناه می‌برند و در موارد بسیاری موفق‌اند.

در مغالطهٔ ارجاع به نتیجهٔ دیگری، ما با یک استدلال کامل مواجه نیستیم؛ تنها نتیجه و محصول استدلال را می‌بینیم. در دانش‌هایی که با گزارش و نقل سر و کار دارند، کتاب‌های فراوانی داریم با نام «الصحیح»، چه در تاریخ و چه در حدیث و … مؤلف با مبانی خود، گزارش یا روایتی را صحیح پنداشته است و در کتاب خود نقل کرده است. گاهی برای اثبات اعتبار تمام گزارش‌های آن کتاب، استدلال شده است که مؤلف تنها گزارش‌های صحیح را نقل کرده است. اما این استدلال نمی‌تواند اعتبار تک‌تک گزاره‌ها را ثابت کند. چه بسا، مبانی و شرایط صحت و وثاقت یک گزارش در نزد مؤلف با مبانی ما متفاوت باشد. چنانچه معنای «صحیح» در علم حدیث در میان متقدمان و متأخران متفاوت است. به هر حال، نتیجه‌ای که دیگری بدان رسیده است؛ لزوماً نتیجه‌ای نیست که ما بدان برسیم، به ویژه در جایی که نظرات گوناگون و متضاد باشد.

جملهٔ «الف در کتابش تمامی استدلال‌های به نفع ادعای ب را رد کرده است.» به عنوان استدلالی برای ردّ ادعای ب، ارزشی ندارد؛ اگرچه یک گزارش خبری است و از آن جهت که یک خبر است، همان اندازه ارزش دارد. اما ارزش یک استدلال را ندارد. من وقتی با این‌گونه استدلال مواجه می‌شوم فوراً می‌گویم و همه استدلال‌های الف هم در دیگر کتاب‌ها رد شده است. اگر الف به ب پاسخ داده است؛ جیم هم به الف پاسخ داده است و … تنها در صورتی این استدلال می‌تواند جای یک استدلال صحیح بنشیند که مقدمات آن ذکر شود. در آن صورت ما نه با یک نقل قول، بلکه با استدلال مواجهیم.

*
منتشرشده در شماره ۲۶ روشن


خودسازی فکری با ویکی‌نویسی

دسامبر 16, 2015

بسیاری از مغالطات –نه همه‌شان- برخاسته از احساسات هستند. ترس، دوست داشتن، تنفر، ارعاب و … فکر را به انحراف می‌کشانند. در معنایی عام هر چیزی مسیر درست فکر کردن را منحرف کند،‌ مغالطه است. آشنایی با مغالطات، هم فکر را از مغالطه دور می‌کند و هم با اشتباهات در استدلال‌های دیگران آشنا می‌شویم. تنها کاربرد آشنایی با مغالطات، فهم مغالطه دیگران نیست. این آشنایی به سامان دادن به تفکر خویش نیز کمک می‌کند. آشنایی با مغالطات، صرفاً مطالعات آکادمیک و خواندن کتاب و مقالات مغالطات نیست. پیشنهاد مجرب، منفعت آور برای خود و دیگران برای اجتناب از مغالطات و در نتیجه شناختن مغالطات دیگران و فریب نخوردن در برابر بسیاری از استدلال‌های مغالطی «ویکی‌پدیا»نویسی است.

ویکی‌پدیا دانشنامه است با قید آزاد. همه ما می‌توانیم آنجا بنویسم، درباره هر چیزی، از توپ فوتبال تا بزمجه زرد خالدار تا برندگان نوبل فیزیک یا روستایی در کویر. اما این چگونه به تفکر ما و شناخت مغالطات کمک می‌کند؟
دانشنامه نویسی قواعدی دارد. چند قاعده ساده را رعایت کنیم، شبیه جوشانده آویشن مادربزرگ معجزه می‌کند.
قانون اول: هر چیزی باید منبع معتبر داشته باشد. من اگر چیزی شنیده باشم و مطمئن هم باشم که درست است، اما هیچ منبع معتبری برایش پیدا نکنم، نمی‌توان آنجا بنویسمش. یادمان نرود منبع معتبر هر منبعی نیست. من نمی‌توانم درباره یک مسأله نجومی به روزنامه کیهان ارجاع دهم. اما همان روزنامه درباره اینکه شریعتمداری در همایش الف چه گفت، منبع معتبر است. پس من اگر شنیدم که ستاره دنباله دار هالی، هر ۸۶ سال از همین حوالی می‌گذرد، باید بگردم و بگردم تا ببینم راست است یا نه. بسیاری از معلومات ما با این وصف، قابل نوشتن نیستند.

قانون دوم: کلمات باید خنثی باشند. هیچ ارزش مثبت یا منفی در گزارش ما نباشد. من نمی‌توانم بنویسم: «آن دانشمند فرزانه و بیهمتا و اسوه همه عالمان در جواب آن نادان بیسواد گفت..». این جمله در دانشنامه تبدیل می‌شود به «الف در پاسخ ب گفت» آن قطار القاب پرطمطراق مثبت و آن القاب منفی حذف می‌شوند.

قانون سوم: قضاوت نکنید. مگر می‌شود؟ شاید در واقع نشود، بی طرف بود. اما در دانشنامه باید بیطرف بود. قضاوت را کنار گذاشت. قضاوت همیشه اینگونه نیست که من طرفدار این رأی هستم. گاهی در لابه لای کلمات پنهان است: «در دوئل هر دو تیر خوردند، روح جان آرام از تنش پرکشید و خون سالیوان دشت را کثیف کرد.» یا شبیه گزارشگران فوتبال بعضی شهرستان‌ها که وقتی بازیکنان شهرشان خطا می‌کند میگویند داور این صحنه را خطا تشخیص داد و وقتی خطای حریف است، می‌گوید بازیکن حریف به شدت خطا کرد.

اگر بخواهیم درباره «برجام» بنویسیم؛ نمی‌توانیم بنویسیم «هلوکاست هسته ای» همانگونه که نمی‌توان نوشت «فتح الفتوح برجام» این دو عنوان هم قضاوت دارد و هم کلماتش منفی و مثبت است. هلوکاست هسته ای و فتح الفتوح کلماتی است که مخاطب را اغوا می‌کند و فریب می‌دهد.

همین سه قانون را درباره‌اش فکر کنیم. قوانین بیشتر و محدویتهای بیشتری برای نوشتن در یک دانشنامه هست. کلمات ما باید پیراسته باشد. سترده از قضاوت و احساسات و کلمات دارای بار ارزشی. ما گزارشی می‌نویسیم که باید بیطرفانه باشد. هر چیزی که رنگ طرفداری یا ضدیت دارد، باید از کلمات زدود. وقتی کلمات پیراسته باشند، ما با گزارشی مواجهیم که احساساتی ندارد که بتواند ما را فریب دهد. وقتی ما به اینگونه نوشتن عادت کردیم، می‌توانیم گزارش‌ها و کلمات دارای احساسات و قضاوت‌ها را از احساسات و قضاوت‌ها خالی کنیم. بسیاری از مغالطات و کج رفتن فکر به خاطر احساسات و قضاوت‌های واژگان است. کلمات خالی از احساسات و قضاوت‌ها،‌ به سختی می‌توانند ما را مرعوب کنند. این قوانین به سادگی راه بسیاری از مغالطات را می‌بندند.

ویکی پدیا، دانشنامه ای است که همه می‌توانیم بنویسیم. باید پیراسته و سترده از احساسات و قضاوت‌ها نوشت. پیراسته نویسی به ما کمک می‌کند در مواجه با ادعاها و گزارش‌ها آن‌ها را پیراسته کنیم. پیراسته کردن جملات، ما را با دو عبارت از یک اتفاق مواجه می‌کند. سنجش میان این دو، می‌تواند مغالطات را نشانمان دهد. در جمله ناپیراسته چه بوده است که می‌توانست فکر را تحت تأثیر بگذارد و در جمله پیراسته نیست، این را نشانمان می‌دهد.

ویکی پدیا بنویسید، روزی ده دقیقه یا حتی به اندازه یک توییت یا نوشتن یک جمله در شبکه‌های اجتماعی. هم به دانش کمک کرده‌اید و هم با پیراسته نویسی و پیراسته اندیشی آشنا خواهید شد. مغالطه نمی‌کنید و مغالطه‌ها را خواهید شناخت. حتی اگر به این مهارت دست نیافتید، به دانش کمک کرده‌اید. مسائل بسیاری است که کسی آن‌ها را در ویکی پدیا ثبت نمی‌کند؛ از اتفاقات تاریخی تا آموزه‌های فلسفی تا شهرهایی که رود نیل ازشان می‌گذرد. بسیاری از اتفاقات روز را اگر کسی در مدخل مرتبط ثبت نکند، چند ماه بعد، هیچ کس یادش نمی‌آید، پس به خودتان و دانش کمک کنید.

منتشرشده در شماره ۲۵ روشن


در نکوهش آموزش پینوکیویی خوبی‌ها و بدی‌ها

دسامبر 2, 2015

پینوکیو، داستان عروسکی است که جان دارد و می‌تواند مانند انسان‌ها راه برود و حرف بزند و فکر کند و مهم‌تر از همه اختیار دارد، اما عروسکی چوبی است. عروسک به جای این‌که به مدرسه رود، فریب روباه مکار و گربه نره را می‌خورد و به بیراهه می‌رود. به یادماندنی‌ترین اتفاق داستان، دراز شدن دماغ چوبی پینوکیو است. هر وقت دروغ می‌گوید، فورا دماغش دراز می‌شود و او را رسوا می‌کند. پینوکیو چنان به انحراف می‌رود که تغییر ماهیت می‌دهد و به خر تبدیل می‌شود. اما این پایان داستان نیست، پینوکیو به کمک فرشته مهربان و دوستانش، راه خوبی را در پیش می‌گیرد و تبدیل به انسان می‌شود؛ انسانی که چوبی نیست و گوشت و پوست دارد و انسانی واقعی است.

در این داستان، چیزی که به چشم می‌آید، دیدن فوری نتیجه عمل است. وقتی دروغ می‌گوید فورا دماغش دراز می‌شود. وقتی بد می‌شود، خر می‌شود و وقتی خوب می‌شود، انسان می‌شود. خالق پینوکیو می‌تواند این اتفاقات را استعاره‌ای از تجسم اعمال دنیوی در سرای دیگر بداند که در یک پارادایم دینی مطرح است یا حتی عینی کردن و رئال‌نمایی نتیجه درازمدت عمل بداند و این‌گونه توجیه کند که روی‌آوردن به بدی‌ها، در باطنش سقوط به حیوانیت است و سیر به سوی خوبی‌ها، صعود به انسانیت، و این داستان می‌خواهد روح و باطن اعمال را نشان دهد.

از آموزه‌های دینی، این‌گونه فهمیده می‌شود که پاداش و کیفر اخروی، چیزی جز تجسم اعمال دنیوی نیست. پس می‌توان این ادعا را پذیرفت که داستان ذکر شده، استعاره‌ای از مفاهیم دینی و حتی اخلاقی است.

این یک سویه داستان بود. داستان روی دیگری هم دارد و آن فاصله میان انجام فعل و مشاهده نتیجه آن است. اتفاقی که در داستان پینوکیو و مشابه آن در سریال‌هایی شبیه کلید اسرار و امثال آن جریان دارد، مشاهده سریع نتیجه و باطن اعمال است.

در مجموعه «کلید اسرار» هر گاه کسی بدی کند، در همین‌جا بلایی بر او نازل خواهد شد. کسی که خوبی می‌کند، بی درنگ در همین‌جا پاسخش را خواهد دید. نکته مهم‌تر این است که معمولا این داستان‌ها بر پایه اتفاقی ماورایی و خارج از علل و اسباب عادی پی‌ریزی می‌شود. گاهی این داستان‌ها چنان مبالغه و اغراق‌مند می‌شوند که گمان می‌شود هر کس بدی کند، فورا از آسمان سنگی بر سرش فرود خواهد آمد و هر کس خوبی کند، فرشتگان همان آن، بوسه بر دستانش خواهند زد.

اما اتفاقی که در زندگی ما جریان دارد، این‌گونه نیست و ما این‌گونه که در داستان پینوکیو و یا کلید اسرار است، پاداش و جزا نمی‌بینیم. انسان‌ها معمولا نیکی‌هایی که می‌کنند و در دجله می‌اندازند، تا وقتی به بیابان روند و ایزد بازشان دهد، فاصله بسیاری است. به راحتی می‌توان به این نتیجه رسید که انتظار این‌که نتیجه خوبی را فورا بیابیم و کیفر بدی فورا بر سرمان کوفته شود، انتظاری نابجا و اشتباه است. اما به نظر می‌آید که برخی آموزش‌ها و داستان‌ها این نکته را تلقین می‌کنند که میان فعل و نتیجه‌اش فاصله‌ای نیست.

کودکی را فرض کنید که با این تصور بزرگ شده است که هر گاه خوبی کند، مثلا به مادرش کمک کند، فرشتگان شب زیر بالشش شکلات می‌گذارند، و هر گاه بدی کند، زمین می‌افتد و دستش زخم می‌شود؛ زیرا وقتی بلایی سرش آمده بود به او گفته بودند که به خاطر کار بدش بوده است. این آموزه‌ها آرام آرام در ذهن کودک به باور تبدیل می‌شود. کودکی که گمان کند، همان اتفاقی که در خوبی‌ها و بدی‌ها بر سر پینوکیو آمد، برای او هم صادق است، انتظار دارد که سریع عقوبت شود و سریع پاسخ نیکی خود را دریابد؛ اما زندگی واقعی چیزی دیگر است.

این شیوه آموزش، علاوه بر اینکه نوعی فریب کودک است، خوب و بد را در ذهن کودک تاجرانه تعریف کرده است و او انتظار دارد در برابر هر خوبی، خوبی بیند و در برابر بدی، بدی. شاید با رشد کودک، معنای ابتدایی تجارت خوبی در برابر خوبی عوض شود، اما احتمال دارد، او به گونه‌ای پیچیده‌تر انتظار خوبی در برابر خوبی داشته باشد حتی در حد اظهار تشکر دیگران. این آموزش خوبی و بدی را نه به خاطر خوب بودن و بد بودنشان توصیه و نهی می‌کنند، بلکه به خاطر سود فردی توصیه می‌کنند. این فرد اخلاقش در راستای سود شخصی و فردی تعریف می‌شود نه یک اخلاق دیگرگرا و به سود دیگر انسان‌ها.پینوکیو.الفبا


شبکه‌های اجتماعی، دیگران و دگرگونی‌های ما

نوامبر 18, 2015

شبکه‌های اجتماعی یا جوامع مجازی، بخشی از زندگی واقعی ما شده‌اند. شاید دیگر نتوان آن را فضای مجازی نامید و باید پذیرفت که دقایقی مثل همه دقایق زندگی ماست. بسیاری از ما، ساعتی یا ساعاتی از روز و شبمان را در این جامعه می‌گذرانیم و گاهی مثل چای صبحانه نمی‌توان آن را ترک گفت.
شبکه‌های اجتماعی اینترنت را چه مجازی بدانیم و چه واقعی و یا چیزی میان این دو، با آن چیزی که خارج از این فضاست و در یک زندگی بدون اینترنت در جریان است، تفاوت دارد. سویه مهمی از این تفاوت، هجوم اطلاعات و آگاهی‌ها و کلمات است. پیش از وب ۲ جریان اینترنت، تک‌گویی و مونولوگ بود. اگر گفتگویی بود، در حاشیه یک متن بود و خود گفتگو اصل نبود. مانند آنچه در وبلاگ‌ها می‌گذشت. متن پست وبلاگی، سخن و تک‌گویی نویسنده است و مالک وبلاگ در حاشیه آن، در بخش کامنت‌ها مجال گفتگو را باز می‌کند. اتاق‌های چت و فروم‌ها مسیر اینترنت را به سوی گفتگو سوق می‌دادند. اما پدیده وب ۲ و شبکه‌های اجتماعی، دوران سیطره و اوج وبلاگ‌ها و فروم‌ها را پایان دادند.

گفتگو و جریان اطلاعات در شبکه‌های اجتماعی آسان‌تر و پرمخاطب‌تر از وبلاگ‌ها و دیگر ابزار پیش از وب ۲ است. شبکه‌های اجتماعی گفتگومحور است و گفت و شنید نه در حاشیه، بلکه اصل و اساس شبکه‌های اجتماعی است.

محفل‎هایی با انسان‎های نادیده
می‌توان شبکه‌های اجتماعی را به محفل چند نفره تشبیه کرد که هر کس سخنی می‌گوید و دیگران در ادامه‌اش چیزی می‌گویند و تایید یا نقد می‌کنند. اما شبکه‌های اجتماعی چندان شبیه به این محافل نیست. معمولا افراد یک محفل و مجلس محدود است و معمولا انسان‌هایی که دور هم جمع می‌شوند دوستی و اشتراکاتی دارند. اما آنچه در اینترنت و جوامع مجازی رخ می‌دهد این‌گونه نیست. در اینترنت با انسان‌هایی هم کلام می‌شویم که هیچ‌گاه در فضای خارج از اینترنت فرصت گفتگو با آنان نداشته‌ایم. گاهی کسانی با ما گفتگو می‌کنند که هیچ اشتراکی با ما ندارند. شبکه‌های اجتماعی ابزارهایی در اختیار ما قرار می‌دهند که گفت و شنودهایمان را کنترل کنیم و با هر کسی سخن نگوییم و هر کسی سخن ما را نشنود؛ اما این ابزارها نمی‌توانند به طور کامل مانع این گفت و شنود شوند و حتی خود ما دوست نداریم باب گفتگو با دیگر تفکرات را تماماً ببندیم.

رودررو شدن با فکر مخالف
مواجهه و روبرو شدن با تفکر و اندیشه مخالف را نمی‌توان از شبکه‌های اجتماعی اینترنت جدا کرد. با انسان‌هایی روبرو می‌شویم که هیچ‌گاه آنان را ندیده‌ایم و نخواهیم دید و در اندیشه کمترین اشتراکی نداریم. متأسفانه مخالفت‌ها همیشه از مسیری منطقی و اخلاقی گذر نمی‌کنند و بسیار به وادی تهمت و توهین و بداخلاقی می‌انجامد.
شرکت در گفتگو با تفکرات مخالف یا تماشای گفتگو میان همفکران و مخالفان، و در نتیجه شنیدن صدا و تفکری غیر از آنچه در اندیشه ماست، موجب واکنش ما خواهد شد. این واکنش می‌تواند در قالب پاسخ به ادعای اندیشه مقابل باشد یا می‌تواند یک احساس درونی باشد که ابراز نشود. واکنش‌های ما و هر فرد دیگری در شنیدن صدایی غیر از صدای ما، بسته به شخصیت فردی، نوع تعامل با دیگران، شیوه بیان اندیشه مقابل و مسائل دیگر باشد. واکنش ما در برابر یک پرسش‎گر با واکنش در برابر یک توهین‎گر متفاوت خواهد بود. در هر صورت، کلمات ناهمسوی دیگران در هر قالبی بیان شود، غالباً اثری در ما ایجاد می‌کند.

داستان را از نو شروع کنیم. من با اندیشه‌ای مشخص وارد فضای مجازی می‌شوم. مثلاً من فردی مذهبی هستم، دوستانم متدین هستند. تفکر مخالفم را شبهه می‌دانم. در نوجوانی خیال می‌کردم افرادی مغرض این شبهات را درست می‌کنند و تنها منافع دنیایی آنان را به این کار وادار می‌کند. بسیار کم اتفاق افتاده است که با کسانی که متدین نیستند یا معتقد به مذهب و آیین دیگری هستند، گفتگو داشته باشم. من با این زمینه وارد فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی می‌شوم. با آدم‌هایی برخورد می‌کنم که نه تنها اعتقادی به دین و آیین و مذهب ندارند، بلکه به مخالفت و عناد با آن مشغولند و گاهی به سادگی توهین می‌کنند و حتی کسانی که برای این توهین‌ها فلسفه می‌چینند. مطمئناً کسی که در یک فضای همسو با تفکرش می زیسته و ناگهان با تفکراتی روبرو می‌شود که فکر وی و حتی مقدسات وی را زیر سؤال و توهین می‌برد، نمی‌تواند در برابر این اتفاق جدید واکنشی نداشته باشد.

ما اگر بخواهیم در شبکه‌های اجتماعی اینترنت زندگی کنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم با اندیشه‌های مخالف و توهین‌ها مواجه خواهیم شد. از روزی که وارد این فضا می‌شویم این هجمه آغاز می‌شود و همیشه هم هست. این تقابل نمی‌تواند با بی‌تفاوتی ما همراه باشد و لو اینکه در درون خود، اما واکنشی خواهیم داشت. ما با واقعیتی جدید روبرو شده‌ایم، اتفاقی که پیش از این، در دوردست‌ها و تنها در میان توطئه‌ها آن را تصور می‌کردیم، اینک از سوی هم‌کلامان ما در شبکه‌های اجتماعی صورت می‌گیرد.

آغاز دگرگونی‌ها
چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من خیال می‌کنم ما آرام آرام عوض خواهیم شد. همان‌طور کسانی که مقابل ما موضع گرفته‌اند، آرام آرام عوض خواهند شد. این دگرگونی لزوماً دگرگونی در اندیشه‌ها و تفکرات نیست، شاید تنها دگرگونی در رفتار و نحوه تقابل باشد و احتمال دارد باعث بازنگری و بازسازی اندیشه باشد.
برای اینکه به پاسخی دقیق برسیم، و بدانیم که آدم‌ها و اندیشه‌هاشان در تقابل با تفکرات مخالف در فضای مجازی و دیگر فضاها چقدر دست‌خوش دگرگونی می‌شود، باید کار میدانی کرد و آنگاه داده‌ها را تجزیه و تحلیل کرد. می‌توان پیش از آنکه به کار میدانی پرداخت، بر اساس تجربیات شخصی و مشاهدات حدس‌ها و فرضیه‌هایی را طرح کرد. همه ما افراد بسیاری را دیده‌ایم که با وارد شدن در یک فضای نو، پس از مدتی در افکارشان و اندیشه‌شان تغییر ایجاد می‌شود و گاهی کاملاً دگرگون می‌شوند.
در فضای نو، منظومه فکری ما و نظام عقیدتی ما مکرر مورد هجمه اندیشه دیگران قرار می‌گیرد. منظور از هجمه، تقابل خصمانه عمدی نیست. منظور از هجمه معنایی گسترده است که حتی بیان نظر مخالف و شنیدن آن را در برمی‌گیرد. شبکه‌های اجتماعی این امکان را برای کاربران فراهم کرده است که اندیشه و نظر خود را بیان کنند و دیگران شنونده و مخاطب آن باشند.
تفکر ما، اجزاء مستقل از هم نیست؛ بلکه مانند شبکه‌ای متصل و مرتبط به هم هستند. گاهی شبیه دومینو است و چه بسا نفی یکی از باورهای ما به نفی باورهای مرتبط دیگری منجر شود. در مواجهه ما با اندیشه‌های دیگر و شنیدن استدلال‌هایشان گاهی به بازسازی اجزاء منظومه فکری خود دست می‌زنیم، بدون اینکه اصل منظومه فکری و کلیات آن تغییر کند. البته به این معنا نیست که مواجهه حتماً به تغییر و لو اندک اندیشه می‌انجامد؛ چه بسا اندیشه ما مهاجم باشد و دیگران را وادار به تغییر کند بدون آنکه در خود اندیشه ما تغییری حاصل شود. تأثیرگذاری اندیشه ما بر دیگران بستگی به قدرت و استحکام اندیشه و استدلال‌های ما و توانایی در بیان آن دارد.

دگرگونی رفتاری
تغییرات ما و دیگران در مواجهه با دیگر اندیشه‌ها، صرفاً اعتقادی و مرتبط با تفکر نیست. اولین و شاید مهم‌ترین دگرگونی، دگرگونی رفتاری است. کاربران شبکه‌های اجتماعی تنها به بیان تفکرات و اندیشه نمی‌پردازند؛ حجم زیادی از محتوای فضای مجازی بیان اتفاقات زندگی روزمره و احساسات انسانی کاربران است. احساسات و اتفاقاتی که برای همه است و ربطی به مؤمن و کافر و موافق و مخالف ندارد. احساسات و ماجراهای مشترک، مخالف اندیشه ما را تبدیل به انسانی با اندیشه‌ای دیگر تبدیل می‌کند. پیش از این، نگاه به یک ملحد یا یک ضد انقلاب تنها شامل الحاد و ضدیتش با انقلاب بود، اما پس از تعامل در شبکه‌های اجتماعی تبدیل به انسانی می‌شود که مثل ما است و درد و رنج و شادی و امید و … دارد و تفکرش با ما مخالف است. این تغییر تصور رفتار ما را تغییر خواهد داد. همانطور که تصور افرادی که در میان اقلیت‌های مذهبی و دینی زندگی کرده‌اند متفاوت است با کسانی که آنان را درک نکرده‌اند. زندگی در میان دیگران، تصور ما از آنان را عوض خواهد کرد. مؤمن و ملحد را به انسان مؤمن و انسان ملحد تبدیل می‌کند و در نتیجه رفتار ما دگرگون خواهد شد. بسیار دیده شده است که وقتی به دیگران مصیبتی برسد، تسلی‌دهندگان کسانی از دیگر اندیشه‌ها باشند.

دگرگونی‌های اندیشه
مواجهه و روبرو شدن با دیگر اندیشه‌ها، چه تأثیری بر اندیشه ما دارد؟ نظام فکری ما با اندیشه‌هایی روبرو می‌شود، که پیش از این چنین جلوه‌هایی نداشتند و با شیوه‌ای نو به مصاف اندیشه ما آمده‌اند. مخالفان اندیشه ما همه در یک سطح نیستند؛ چه از جهت مخالفت و چه از جهت سطح دانش. این‌گونه نیست که بتوان با عرضه اندیشه خود و استدلال‌ها دیگران را اقناع کرد و در برابرشان پیروز شد. پیروزی در یک تقابل اندیشه‌ای ربط به حق و بطلان اندیشه ندارد، بلکه بسیار وابسته به آگاهی و دانش و شیوه تبیین آن است. بعید نیست که ما در مواجهه با مخالفی باشیم که بیش از ما آگاهی داشته باشد و نتوان از پس وی برآمد.
اندیشه ما منظومه است، مانند شهری است که خانه‌ها و محله‌ها و کوچه و خیابان‌هایش به هم متصلند و همه با هم مجموعاً شهر را می‌سازند. منظومه فکری ما مثل شهر مرز دارد. مادامی که تنها در این شهر هستیم و در آن تنفس می‌کنیم و زندگی ما تماماً بسته به فعالیت در شهر است و از آن خارج نشده باشیم، تصور زندگی در جای دیگر سخت است. اما وقتی به شهر دیگری برویم و دلبستگی‌هامان به شهر کمتر شود، و به عبارت دیگر وقتی که از مرزهای شهر عبور کنیم، دیگر آن اطمینان برای زندگی همیشگی در آنجا را نداریم و با تردید مواجه خواهیم شد. خروج از شهر باعث می‌شود آن را به گونه‌ای دیگر نظاره کنیم. وقتی که از بالای کوه به شهر نگاه می‌کنیم، می‌توان بی‌نظمی و عیوب شهر را از نگاه کلی دید. اما وقتی که در خیابان و کوچه هستیم، هیچ‌گاه به این نگاه کلی دست نخواهیم یافت. خروج از مرزهای شهر، دلبستگی‌ها و علاقه‌ها را کاهش خواهد داد. مثل دانشجویی که از شهرش به دانشگاه شهری دیگر می‌رود. مواجهه با دیگر اندیشه‌ها و شنیدن استدلال‌های دیگران، همواره امکان ایجاد تردید و شک را در اندیشه دارد. این احتمال ممکن است که ما با استدلالی محکم‌تر و قوی‌تر از سوی اندیشه مخالف مواجه شویم. این استدلال در ما ایجاد تردید خواهد کرد و ما را از مرزهای منظومه اعتقادی پیشین خارج خواهد کرد.
خروج از مرزهای منظومه فکری، ما را در وضعیتی جدید قرار خواهد داد. مانند فردی هستیم که بالای کوه ایستاده است و شهر را با نگاه تردید می‌نگرد و نمی‌داند اگر به شهر بازگردد باز خیابان‌ها و درخت‌ها و آدم‌هایش را همان‌گونه می‌بیند که پیش از این می‌دیده است یا نه و حتی تردید دارد که بماند یا برود. برای روشن‌تر مثالی بیاوریم؛ فردی که طرفدار تفکر اصول‌گرایی است، در شبکه‌های اجتماعی اینترنت یا حتی در گفتگوهای رودررو، با تفکر اصلاح‎طلبی مواجه می‌شود. گاهی می‌تواند از اندیشه‌اش دفاع کند و گاهی با پرسش‌هایی مواجه می‌شود که یا نمی‌تواند پاسخ دهد و یا اگر پاسخ دهد دچار تردید خواهد شد. اگر این پرسش‌های تردید‌آمیز رو به فزونی گذارد و انباشته شود، فرد کم‌کم از مرزهای منظومه تفکر سیاسی‌اش خارج می‌شود و از بیرون به آن می‌نگرد. نگاه از بیرون در این صورت همراه با تردید است. شاید بتواند به بازسازی تئوریک منظومه فکری‌اش بپردازد و برخی کوچه و خیابان‌هایش را اصلاح کند و شاید نتواند. در اینجا با موقعیتی جدید روبرو خواهد شد. در مقابل اندیشه سابق خود ایستاده است در حالیکه پرسش‌های بدون پاسخ همراه اوست و تردید و شک بر اندیشه‌اش سایه دارد. [پیشنهاد می‎کنم مقاله مرزهای پل تیلیخ را در کتاب آینده ادیان بخوانید.]

دشواری گذر از باور
این موقعیت، موقعیت دشواری است. ساده نیست که اندیشه‌ای را که سال‌ها بدان باور داشته‌ایم، رها کنیم. نخستین و منطقی‌ترین تلاش، جستجو برای استدلال و برهان برای اندیشه‌مان است. یعنی بتوانیم به پرسش‌ها و شبهات پاسخ گوییم و از اندیشه‌مان دفاع کنیم. در اینجا اندیشه ما دچار تغییر خواهد شد. پیش از این اندیشه ما پشتوانه محکم استدلالی نداشت، اما پس از مواجهه با پرسش و تلاش برای یافتن پاسخ، اندیشه مانند سابق نیست، بلکه از پشتوانه استدلالی برخوردار است. آنچه که تغییر یافته است، آگاهی ما و در نتیجه استحکام اندیشه است.
اما همیشه این طور نیست. شاید ما نتوانیم برخی پرسش‌ها و شبهات را پاسخ دهیم. در اینجا تردید باقی خواهد ماند. گاهی اندیشه یا گزاره‌ای که با تردید مواجه می‌شود، اهمیت چندانی ندارد و می‌توان آن را کنار گذاشت، بدون آنکه در ساختار منظومه فکری تغییر خاصی ایجاد کند. اما گاهی گزاره‌ای مهم مورد هجوم تردید واقع می‌شود که فروریختن آن، برخی از منظومه فکری و حتی گاهی تمام آن را دگرگون می‌کند. این موقعیت، دشوار و صعب است و نمی‌توان به سادگی تصمیم گرفت.

در این حالت، که ما نتوانسته‌ایم در برابر پرسش‌های تردیدآفرین، پاسخی مناسب بیابیم، و از مرزهای اندیشه خود خارج شده‌ایم، بر سر دوراهی واقع خواهیم شد. می‌توان همراه با تردیدها به منظومه شهر اندیشه بازگشت و می‌توان همراه با تردیدها از اندیشه گذر کرد و به منظومه‌ای نو پا گذاشت.
نمونه سیاسی این سال‌ها را می‌توان در تغییر فکری محمد نوری‌زاد مشاهده کرد. نوری‌زاد پس از انتخابات ۸۸، با پرسش‌ها و شبهاتی مواجه می‌شود و در تفکرش نمی‌تواند آن‌ها را پاسخ دهد و حل کند و ناچار از اندیشه گذشته‌اش می‌گذرد و به تفکری جدید پا می‌گذارد. نمونه‌های مذهبی و دینی بسیاری را می‌توان به شمار آورد؛ کسانی که مذهب و یا دین خود را تغییر می‌دهند. اما اگر نتوانستیم به پرسش‌ها و شبهات پاسخ دهیم، ولی از اندیشه گذر نکردیم، به این امید که شاید پاسخی باشد و ما نیافته باشیم، در این حالت تردیدهایی که همراه ماست، باعث تعصب خواهد شد. تعصب و رادیکال‌تر شدن سایه‌ای بر بی‎پاسخی خواهد یافت. ما برای فرار از پاسخ گفتن، باید از راه‌های منطقی و استدلالی فاصله بگیریم؛ زیرا در واقع پاسخی نداریم. بی‌پاسخی ما را به تعصب وادار می‌کند و به باور بدون دلیل می‌رساند.

مخلص کلام
چکیده آنچه را که گفتیم می‌توان اینگونه بیان کرد. مواجهه با اندیشه‌ها و تفکرات دیگران در شبکه‌های مجازی باعث تغییراتی در ما خواهد شد. اگر ما دارای اندیشه‌ای محکم و با پشتوانه استدلالی باشیم، هسته اندیشه ما محکم خواهد ماند، اما در برخی مواضع فرعی معتدل‌تر خواهد شد. در صورت استحکام می‌‌توان بر دیگران اثر گذاشت. اما باز در رفتار دچار نوعی کثرت‌گرایی اجتماعی خواهیم شد. اگرچه ما اندیشه دیگران را نمی‌پذیریم، اما در مواجهه با صاحبان اندیشه، به نگاهی انسانی خواهیم رسید و حتی گاهی در غم‌ها و شادی‌ها شریک می‌شویم. البته این احتمال دارد که مخالفت فکری را به همه ساحات زندگی سرایت دهیم و در غم‌ها و شادی‌های زندگی هم مخالف باشیم. اما اگر اندیشه از استحکام برخوردار نباشد، در مواجهه دچار تردید خواهد شد. تردید گاهی موجب گذر و عبور از اندیشه سابق می‌شود و گاهی با تردید به اندیشه سابق بازخواهیم گشت. بازگشت از تردید بدون یافتن پاسخ، موجب رادیکالیسم و تعصب خواهد شد.


دیه گو آرماندو مارادونا در برابر دی کارموی قناری فروش

نوامبر 17, 2015

«حجت الاسلام دکتر […]، محقق و پژوهشگر، استاد حوزه و دانشگاه، دکترای تاریخ و عضو هیئت علمی […] پیرامون مسئله دست دادن امام حسین با عمرسعد که توسط حجت الاسلام نقویان مطرح شد، گفت:…. دکتر […] در پایان افزود: ایشان که سواد تاریخی ندارند و اگر دارند همان معمول مطالعات شخصی است. بنده متخصص تاریخ هستم و حاضرم در این زمینه به مناظره بنشینم. برخی از آثار منتشر شده از ایشان تاکنون عبارت‌اند از:…» [اینجا]

ما نمی‌خواهیم درباره دست دادن صحبت کنیم. اصلاً مهم نیست و به گمان من بحث نادرستی است و این همه هیاهو نداشت. جناب نقویان به گمان من اشتباه کرد؛ از دل تاریخ و متن تاریخ این اثبات نمی‌شود؛ چون برای مورخ و برای تاریخ اهمیت نداشته است. البته نقویان می‌خواهد با یک متمم آن را اثبات کند، که به گمان من باز هم تمام نیست، در متن خبر به این متمم دقت نشده است. بگذریم. متن بالا بخشی از یک خبر است؛ یکی از ده‌ها پاسخی که به نقویان داده شد. تیتر خبر دعوت به مناظره است. در متن سخن نقویان گذرا گفته و تقریباً مفصل پاسخ داده شده است. اگر متن خبر اینگونه بود که فرد الف پژوهشگر تاریخ، گفت به این دلایل ادعای فرد ب باطل است. بعد ادعای فرد ب و دلایل ابطالش را می‌گفت، اینک ما درباره‌اش گفتگویی نداشتیم.

خبر بالا سه بخش دارد: اول دعوت به مناظره، دوم ادعای دو طرف –که از طرف فرد الف هر دو ادعا مطرح می‌شود و ادعای فرد ب مفصل رد می‌شود- و سوم معرفی دو طرف مناظره از سوی تنظیم کننده خبر. اشکال کار در بخش سوم است. خبر از نزاعی درباره یک مسأله تاریخی می‌گوید. ادعای فرد الف و ب را طرح می‌کند. مخاطب با دو ادعای مخالف مواجه است. گونه روایت دو ادعا حق را به ادعای الف می‌دهد و ادعای را بدون پشتوانه می‌شمرد. اما نویسنده خبر به این راضی نیست. می‌خواهیم وزن ادعای الف را بیشتر کند و قدرت ادعای ب را کمتر. از نبرد ادعاها به نبرد گوینده‌ها می‌کشاند. مخاطب میان این دو باید قضاوت کند. روشن است که مخاطب در وزن کشی یک «متخصص» و یک بی سواد حق را به متخصص می‌دهد. خبر را نگاه کنید. اسم و القاب یک طرف حدود بیست کلمه است و اسم و لقب طرف مقابل دو کلمه. در تمام خبر نفر اول با القاب دکتر، استاد، پژوهشگر و … یاد می‌شود؛ نفر دوم یک بار با لقب «حجت الاسلام» و بار دیگر بدون آن و تنها با نام ذکر می‌شود. فرد الف که دعوت کننده به مناظره است خود به این وزن کشی نیز دامن میزند. او خود را «متخصص تاریخ» می‌داند و فرد مقابل را اینگونه معرفی می‌کند: « ایشان که سواد تاریخی ندارند و اگر دارند همان معمول مطالعات شخصی است.» داستان هنوز تمام نشده است. خبر با پاسخ و رد ادعای نقویان پایان نمی‌یابد. در انتها نویسنده خبر، آثار حجة الاسلام دکتر را می‌شمارد. پنج کتاب و سیزده مقاله او را برای مخاطب معرفی می‌کند. واکنش مخاطب چیست؟

مخاطب با دو ادعا مواجه است. یک ادعا از فردی است که عناوین قبل و بعد اسمش یکی دو خط است. نیمی از متن خبر، برشمردن کتاب‌ها و مقالات اوست. خود را متخصص می‌داند. سمت دیگر ادعا از فردی است که تنها یک لقب دارد و آن هم لقبی در درجات پایین علمی و در متن خبر هم او ناآگاه به تاریخ خوانده می‌شود. واضح است مخاطب تحت تأثیر القاب و عناوین و نوع تنظیم خبر قرار می‌گیرد. خبر می‌توانست تنها با مستندات تاریخی حق را به الف بدهد و مخاطب را قانع کند. اما به این بسنده نمی‌کند و نزاع را نه به قدرت استدلال‌ها بلکه به عناوین گوینده‌ها می‌کشاند. یک سو را بالا می‌برد و یک سو را پایین. گویا یک سوی میدان دیگو آرماندو مارادونا ایستاده است و یکسو دیکارموی قناری فروش یا مسابقه سرعت بین بوگاتی ویرون و پیکان گوجه‎ای.

منتشر شده در شماره ۲۴ روشن