ارسال شده در شعر | برچسبها شعر | 3 دیدگاه »
هیچگاه دشمن از پیروزی حریف شادمان نمیگردد، بلکه موجب رنجوری و ناخرسندیاش میشود. و همواره دشمنان از شکست رقیب چه در برابر خود و چه دیگری مسرور میگردند. این گزارهها خاستگاه مغالطهی بسیار رایج واکنش دشمن است.
این روزها رسانههای بیگانه همسو با سخنان وی، مطالبی را منتشر کردهاند و از کلمات وی استقبال کردهاند. همین مهمترین دلیل بر نادرستی این گفتارهاست.
اگر طرح قطع رابطه اقتصادی با انگلیس تصویب گردد، دست بسیاری از شرکتهای این روباه پیر از منافع تجارت با ما قطع خواهد شد و این موجب خشم آنان خواهدگشت.
گاهی این مغالطه بسیار کلی و طبق یک قاعده گفته میشود؛
هر عملی که دشمن را شاد کند، حتما خطاست و آنچه وی را خشمگین سازد درست است. میزان درستی و نادرستی فعل باید واکنش دشمن باشد.
البته باید توجه داشت مغالطی بودن این گزاره بدین معنا نیست، که واکنش دشمن هیچ نشانهای بر درستی یا نادرستی نیست. سخن این است که این نمیتواند ملاک تام و همیشگی باشد. بلکه صرفا یک نشانه است. نشانهای که گاه رهنمون به نادرستی یا درستی یک عمل است و گاه راهبر نیست. و نباید نشانه را جای ملاک نهاد. ملاک درستی عمل چیزی جز مصلحت و مفسده نیست. که از آن به حسن و قبح افعال یاد میشود. حسن و قبح تابع مصالح و مفاسد است. اگر یک عمل سودمندیاش بیش از ضررهایش بود، حسن است. اگر مفاسد و زیانهای یک فعل از مصالحش فزونی یافت، نادرست و قبیح است. البته خود این حسن و قبح بسته به میزان مصلحت و مفسده مراتبی دارد. و نیز نباید فراموش کرد که مصلحت و مفسده مساوی با مصلحت مادی نیست. هر چیز دیگر جای این ملاک را بگیرد، نوعی مغالطه است. و لو اینکه در غالب موارد با واقع یکسان باشد. برای درک روشنتر نادرستی ملاک واکنش دشمن به این نمونهها توجه کنید؛
معاویه از امضای صلح توسط امام حسن مجتبی علیهالسلام خشنود گشت. اما صلح امام ضامن بقاء مومنین و حفظ عزت آنان شد.
قبول قطعنامه 598 توسط ایران مورد استقبال کشورهای غربی حامی عراق قرار گرفت و اینان این اقدام ایران را گامی مهم در جهت صلح برشمردند. مرحوم امام از پذیرش قطعنامه با عنوان سرکشیدن جام زهر یاد کردند.
سخن گوی وزارت خارجه انگلیس آزادی پانزده ملوان دربند ایران را اقدامی مثبت خواند و آن را موجب خشنودی دولت انگلستان برشمرد.
در پی حملهی گروهی ناشناس و خودسر به سفارتهای کشورهای غربی در تهران، چند تن از کارمندان این سفارتخانهها مجروح شدند و به برخی از اموال سفارتخانهها خساراتی وارد شد. دولتهای غربی از دولت ایران خواستند تا با عوامل این اقدامات شدیدا برخورد کند.
افشاگری علیه مسئولان خطاکار و فاسد و محاکمه آنان موجب خوشحالی بیگانگان و دشمنان است. بهتر است با این مسئولان مدارا کرد تا دشمنان نتوانند با استفاده از این اخبار علیه نظام تبلیغات منفی کنند.
این نمونهها و مثالهای فراوان دیگر نشان میدهد همواره واکنش دشمن نمیتواند راهبر به صحت و سقم عمل باشد. اگرچه دشمن در صلح امام حسن و پذیرش قطعنامهی 598 و یا تبادل اسرا پس از جنگ تحمیلی ابراز خشنودی کرد، ولی این شادی مقارن با نادرستی فعل نیست و می بینیم که در این موارد علیرغم صحت فعل و منافع آن برای خود، دشمن هم ابراز شادی کردهاست. نیز مشاهده میشود که در مثال چهارم خشم دشمن به خاطر عمل نادرست و پر مفسدهی گروهی همرراه بودهاست. پس همواره خشم دشمن مقارن راستی کردار نیست. در تمام افعال باید پی منافع و مصالح و مفاسد و مضرات آن بود و بر اساس این ملاک تصمیم گرفت. خواه شادی دشمن را در پی داشتهباشد خواه ناخشنودیاش را.
با نگاهی به تعاملات و برخوردهای میان دو رقیب میتوان این تعاملات را چهارگونه دانست.1. تعاملات برد-برد.2. برخوردهای باخت-باخت. 3. پیروزی رقیب الف و شکست ب. 4. عکس سوم. تنها در دو مورد اخیر است که میتوان از شادی و یا خشم رقیب پی به صحت و سقم رفتار برد. و واکنش دشمن را راهبر به مصالح و مفاسد پشت عمل دانست. اما اگر معامله برد-برد باشد، مانند تبادل اسرا، هر دو گروه شادمانند. و اگر باخت-باخت، هر دو دسته در اشتباهند.
× مرتبط:
مغالطهی خودت هم
ارسال شده در اندیشه, سیاست کثیف, مغالطات | برچسبها مغالطه واکنش دشمن, مغالطات, مغالطات سیاسی | بیان دیدگاه »
توهین و دشنام به عقاید و لو عقاید باطل و انحرافی کاری نکوهیده است و غیرانسانی. نه مومن حق توهین به عقاید کفر را دارد و نه ملحد میتواند اندیشههای توحیدی را به سخره گیرد. حق انگاری یک مکتب تنها نقد اندیشههای غیر و برهان خواهی از آن را در پی دارد و اجازه توهین و دشنام به اندیشهی دیگر را نمیدهد. این گزاره در قرآن با نهی از دشنام به بتها-انعام 108- و در کلام امیرالمومنین با برحذر داشتن مومنین از دشنام تاکید شده است. و نیز هیچ خردمندی دستیازی به اموال دیگران و تعدی به آن و تخریب را جایز نمیشمرد. اما باید فراموش نکرد که هر عمل خلافی را باید بر وفق آن مجازات کرد. ” و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به”-نحل 126- .
پس از انتخابات و پی از آن تخلفات فراوان و تعرضات بسیاری به جان و مال و آبروی هموطنان شد. و این تخلفات در هر دو دسته نزاع مشاهده شد. از قتلهای کهریزک تا زندانیهای بیگناه و تخریب اموال عمومی و فحاشیها به مسئولین و آبروبردن و تهمت زدن و ضرب و شتم و تخلفات فراوان دیگر. آنچه این روزها از بنگاه بانگ بیرنگ ضرغامی و رسانههای کاغذی همسو اشاعه میشود، اتهام محاربه و گاهی بغی به یاران جنبش سبز است. نگارنده در پی اثبات بیگناهی این جنبش و تبرئه آنان نیست و هیچگاه با آنان همراه نبوده است، اما این اتهام را ناوارد میداند و این را فلسفهبافی –فقهبافی- برای توجیه برخی اشتباهات گذشته گویندگان مانند آنچه در کهریزک روی داد و راهی برای انتقامهای جناحی اینان میداند. با نگاهی کوتاه به فقه سستی عقیده محاربهانگاران روشن میشود.
احمد علمالهدی در اجتماع عاشورائیان که در اعتراض به اعمال هتاکانه و غیر انسانی گروهی در عاشورا گرد آمده بودند اغتشاشگران را محارب خواند و در گفتاری شگفت گفت “من به سران فتنه اعلام ميكنم كاري كه شما شروع كردهايد از بغي به محاربه رسيده است.” و آنگاه چندین بار با تاکید بر اینکه دارد استدلال میکند جمعیت را به دقت فرامیخواند. وی همانگونه که در فقه گفته شده است، به مهمترین اشکال ادعای خود اعتراف میکند و میگوید “شرط محارب اين است كه مسلحانه حركت كند.” و سپس برای اثبات محارب بودن آنان مقدماتی را میچیند تا به نتیجهی دلخواه برسد.
با تحلیل سخنان علمالهدی میتوان مقدمات استدلالش را اینگونه تحلیل کرد:
الف:افراد سازمان مجاهدین خلق به خاطر جنگ مسلحانه علیه جمهوری اسلامی در عملیات مرصاد محاربند. و مرحوم امام به این نکته اشاره کردهاند.
ب:همواره کسانی که عضو این سازمان باشند محاربند.
ج: آنانی که در اعتراضات و اغتشاشات همراه این گروه باشند در حکم آنانند.
د: این تجمعات و اعتراضات را سازمان مجاهدین رهبری میکرده است و شرکت کنندگان تحت امر آنان به این اغتشاشات دست زدند.
ه: دلیل گزاره بالا این است این گروه همان شعارهایی را سر دادند که چند روز پیش بر روی سایت سازمان منافقین بود.
و نیز از کلمات علمالهدی برداشت میشود که ابتدا معترضین و سران آن باغی بودند و در روز عاشورا ناگهان به محارب بدل شدند. و نیز این گونه فهمیده میشود که محاربه اشد از بغی است. برای نقد و بررسی سخنان علمالهدی باید ابتدا معنای بغی و محاربه و شرایط آن در فقه روشن گردد تا به درستی یا ناراستی استدلال وی رسید.
معنای بغی و محاربه
فقها هر کس را که بر امام عادل خروج و قیام کند، باغی دانستهاند. مقدس اردبیلی مراد از امام عادل را معصوم میشمرد-مجمع الفائدة و البرهان ج7 ص 534- و در شرح لمعه قید معصوم که منحصر در پیامبر و ائمه هداة است را ذکر کرده است. البته با این مبنا که کلیه شؤون حکومتی امامان برای ولی فقیه نیز صادق است میتوان بغی را نیز به زمان حکومت ولی فقیه نیز سرایت داد، اگر چه این مبنا را با این کلیت همهی فقها نپذیرفتهاند. در تعریف بغی اگرچه معمولا قید مسلحانه صریح نیامده است اما با نگاهی به احکام آن فهمیده میشود که قیام مسلخانه منظور بوده است . صاحب جواهر نیز در پی کلام شرایع قید بالسیف و نحوه را ذکر میکند-جواهرالکلام ج21 ص324- و نیز در فقه الامام الصادق این گونه تعریف شدهاست الخروج بالسیف علی امام عادل. برای بغی شرایطی ذکر شده است که برشمردن برخی از آنان در نشان دادن سستی گفتار علمالهدی یاری دهنده است. علامه حلی در تذکره الفقها-ج9 ص 407- این گونه سخن میگوید:
برای اثبات وصف بغی به سه شرط نیاز است:
اول: اهل بغی فراوان و کثیر باشند به گونهای که جز با تجهیز سپاه و جنگ نتوان آنان را متوقف ساخت و جمعشان را پراکنده ساخت. اما اگر گروهی اندک مانند یک نفر و دو نفر و ده نفر بودند که کید آنان ضعیف بود اینان اهل بغی نیستند.
دوم: این که از دسترس امام خارج باشند و در شهر یا صحرایی منفرد از امام باشند. اما اگر با امام باشند و در دسترس وی اهل بغی نیستند.
سوم: به شبههای گرفتار شده باشند که به خاطر آن بر امام خروج کنند. اما اگر بدون شبهه به مخالفت برخیزند حکم محارب را دارند.
نمونه واضح و روشن بغاة اهل نهروان و اصحاب جمل اند. که هر سه شرط بالا را دارا بودند. البته برخی از فقها در شرط نخست تردید دارند و کثرت را شرط اهل بغی نمی دانند. پس می توان این گونه بغی را معنا کرد که گروهی به خاطر شبهه ای که نسبت به امام عادل دارند در مکانی مستقل و منفرد از امام که از دسترس وی بیرون است مسلحانه علیه وی قیام میکنند.
برخورد با اهل بغی در فقه همان رفتار امیر المومنین با خوارج است. ابتدا باید ارشاد و موعظه و رفع شبهه کرد، اگر بازنگردند با بغاة به جنگ پرداخته میشود. این رفتاری است که هر حکومتی با قیام مسلحانه علیه خود انجام میدهد.
و اما محارب در فقه اینگونه معنا شدهاست: هر کس که سلاحش را آخته سازد و یا تجهیزش کند برای ترساندن مردم و اراده فساد در زمین چه در خشکی باشد چه در دریا چه در شهر باشد چه بیرون از آن روز باشد یا شب.-تحریر الوسیلة ج 2 ص 492-
تفاوت بغی با محاربه در این است که بغی قیام علیه امام است و در محاربه قیام علیه امام شرط نیست و ایستادن جلوی مردم است و اختصاصی به حکومت امام عادل ندارد و کثرت نیز در آن شرط نیست. و نیز میتوان گفت خاستگاه بغی اندیشهي غلط و شبهه است ولی محاربه اینگونه نیست.
نقد استدلال علمالهدی
به غیر از گزاره نخست مقدمات استدلال که گزارهای تاریخی و صحیح است، دیگر مقدمات استدلال یاد شده ناراستاند و نمیتوانند آبستن نتیجه باشند.
گزاره دوم: نادرستی استصحاب محاربه، پایههای گزارهی دوم را میلرزاند و ٱن را از درستی بیگانه میکند. اگر فردی در گذشته محارب بوده باشد و اکنون دست از این عمل برداشته باشد نمیتوان وی را محارب نامید. مانند آبی که دیروز داغ بودهاست، نمیتوان به خاطر داغی دیروز حکم به داغی الآن کرد. و اگر الآن داغ باشد نه به خاطر داغی دیروز است بلکه باید پی حرارتی نو گشت. در مبحث مشتق در کتب اصولی این نکته بیان شدهاست آنچه که در گذشته به صفتی موصوف و متلبس بودهاست و اکنون آن صفت از آن زائل گشته است اتصاف کنونی آن نادرست و اشتباه و مجاز است. البته نباید این را نادیده گرفت که هم اتصاف صفات و هم زوال آنان انواع متفاوت دارد و گاهی مثل داغی آب است و گاهی مانند اجتهاد و علم و گاهی زوال به آنی است و گاهی به سالیانی. صفت محارب با دست برداشتن آن گروه یا فرد از حرکات ارهابی و مسلحانه زائل میشود. مثلا فرقه جندالله ریگی که یک گروه محارب است و هر از گاهی دست به این اعمال میزند همچنان محاربند. اما اگر روزی اینان از این اقدامات دست شویند دیگر محارب نیستند. –البته باید به خاطر اعمال پیشین مجازات شوند.- پس نمیتوان گفت اگر فرد یا گروهی زمانی محارب بود همواره محارب است. و نمیتوان محارب بودن سابق را استصحاب کرد زیرا شرط اساسی استصحاب که وحدت قضیه است مفقود است یعنی عمل پیشین با عمل کنونی متفاوت است پس نمیشود استصحاب کرد. و بر فرض صحت استصحاب، استصحاب فراتر از محتوای استصحاب هیچ پیآمدی ندارد و نمیتوان گفت چون اینان محاربند پس باید اعدام شوند؛ زیرا استصحاب اصل مثبت نیست. بلی اگر همچنان به اعمال محاربانه دست زد محارب است، نه به دلیل استصحاب و حکم پیشین، بلکه به خاطر عمل کنونی محاربند. پس گزاره دوم نادرست است. البته میتوان اینگونه گفت سازمان مجاهدین خلق اگر همچنان حرکات محاربانه کند محاربند و اگر فقط مخالفند بدون حرکات مسلحانه نه.-این با تبرئه اینان از جرمهای دیگر اشتباه نگردد.- پس استناد به حکم امام در بیست سال پیش نادرست است، چون احتمال زوال این صفت هست و اگر همچنان محاربند نه به خاطر حکم بیست سال پیش است بلکه به خاطر اعمال فعلی است. و حکم امام تطبیق فتوای کلی بر افراد معین است و سرایت آن به افراد دیگر در زمانهای دیگر نیاز به تطبیق نو دارد.
گزارهی سوم: این سخنی غریب و شگفت است. ٱیا صرف همراهی و همگامی موجب سرایت حکم یکی به دیگری است؟ اگر اینچنین است چرا حکم از افرادی که عضو این گروهک نیستند به اعضای این فرقه سرایت نمیکند؟ یعنی طبق این مبنا میتوان گفت قطعا در این اعتراضات افرادی بودند که پیش از آن محارب نبودند و گروهی بودند که پیش از آن محارب بودند به علت همراهی محاربان با نامحاربان محاربان دیگر محارب نیستند. به ویژه که این اعتراضات به خودی خود عمل محاربی نبود. و اگر قرار باشد از حکمی سرایت کند از نامحارب به محارب سرایت میکند نه بالعکس. این گزاره سستی تفکر محاربهانگاران را نشان میدهد. قاعدهی ناشنیده همراهان یک محکوم مبتلا به حکم محکوم میشوند هیچگاه در فقه نیامده است، بلکه خاستگاه آن سیاست است. طبق این قاعده باید گفت تمام حاضرین در تظاهرات پیش از انقلاب تودهای بودند زیرا حزب توده در این تظاهرات شرکت داشت و شعارهایشان مطابق شعارهای مردم بود. برای دریافت سستی این گزاره نیاز به تفکر و بصیرت نیست.
گزارهی چهارم: نادرستی این گزاره که یک خبر است فقط نیازمند چشمی بینا و کمی انصاف و به مقدار لازم وجدان است. و خدایی که سخت نایاب است.
گزارهی پنجم: کذب این قضیه اظهر من الشمس است. کلاه خودتان قاضی. ٱیا این ملازمه بین شعارهای سایت منافقین و تحت امر بودن حاضرین در تظاهرات درست است؟ آیا احتمال ندارد سایت مذکور از دیگران گرفته باشد؟ آیا همهی معترضین را این سایت به صحنه کشانده است؟ این سخنان جز ضعف قوهی استدلال مستدلین نشانه چیز دیگری نیست. و این گفتارها جز وهن فقه نتیجهای به بار ندارد.
به غیر از اشکالات بالا، اشکالات فراوان دیگری نیز بر این شبه استدلال وارد است. آیا طبق تعاریف از بغی و محاربه این اعمال میتواند مصداق یکی از آن دو باشد؟ شروط بغی را فاقد است زیرا نه قیام مسلحانه است. نه خارج از کنترل نیروهای انتظامی. نه خروج بر امام معصوم. از شرایط محاربه هم به دور است، نه سلاحی در کار است و نه قصد اخافه و ترساندن مردم. پس اینان با کدامین ملاک و معیار این اتهامات را میگویند و میبافند؟
شرط محاربه به کارگیری سلاح است که در این اعتراضات و آشوبها دیده نشد. پس نمیتوان آنان را محارب نامید. مگر اینکه تعریفی نو از محاربه داشت. نگارنده درصدد تبرئه معترضین نیست و معتقد است اگر جرمی مرتکب شدهاند مانند تخریب اموال و یا برهمزدن امنیت و… باید محاکمه شوند همانند مهاجمین به کوی دانشگاه و قاتلین کهریزک و.. . ولی نباید به حکمی که حق آنان نیست متصف گردند. دزد باید به خاطر دزدی محاکمه شود و نمیتوان وی را زناکار دانست.
با تعریف فقه از بغی و محاربه عمق این سخن شگفت علمالهدی روشن میشود که ” شما از بغی شروع کردید به محاربه رسیدید.” از نظر فقهی این سخن جز گفتاری مهمل و بدون معنا چیز دیگری نیست. . مگر اینکه وی معانی جدیدی از بغی و محاربه داشته باشند. یعنی شما ابتدا بر امام عادل قیام مسلحانه کردید سپس پا را فراتر نهادید و با سلاح به ترساندن مردم پرداختید. سستی این گفتار آنگاه هویداتر میگردد که بدانیم در فقه بغی اشد و بدتر از محاربه است و از همین روست که برخی فقها باغین را تکفیر کردهاند و نماز و غسل و کفن و دفن کشتههای بغاة را لازم نمیدانند ولی بر کشتگان محاربین- بر فرض اسلام- نماز و غسل و دفن لازم است.
متاسفانه این اظهارات جز شعلهور کردن آتش تفرقه و وهن فقه و روحانیت و سوء استفادهی سیاسی سودجویان سودی ندارد. و باید گفته شود که فقه شیعه از این گونه استدلالات خالی است و بر پایه استدلالات دقیق و عمیق و کاوش سخت بنا نهاده شده است. و شایسته نیست برای خشنودی برخی سیاسیون فقه را ابزار کرد و آن را سخیف نشان داد.
ارسال شده در سیاست کثیف | برچسبها قرآن, مهدی کروبی, میرحسین موسوی, مجازات, محمد خاتمی, محارب, محاربه, ولی فقیه, امیرالمومنین, امام جمعه, امام صادق, انتخابات, احمدینژاد, اعدام, باغی, تقلب, تجاوز, جمهوری اسلامی, جنبش سبز, حدود, خرداد 88, زندان کهریزک, سیاست, سازمان مجاهدین خلق, شکنجه, صدا و سیما, علمالهدی | 4 دیدگاه »
ارسال شده در شعر | برچسبها احمد, شعر | بیان دیدگاه »
ارسال شده در شعر | برچسبها کربلا, آفرینش, امام حسین | ۱ دیدگاه »
گاهی مقایسهها اشتباه است.ولی روزگار وادارمان میکند به مقایسه.همواره کسانی پیدا میشوند که ادعاهایشان از خودشان بلندتر باشد و پای کوچکشان را در پای بزرگان کردهاند. امروز مدعیان ولایتمداری را میبینیم که بزرگترین صدمه را به اساسیترین ستون نظام وارد آوردهاند. و با جاخالیکردن و در گوشه خزیدن خود را از انتقادات و اتهامات و هجمهها به دور داشتهاند. در روزگارهای سخت است که انسانها غربال میشوند و مدعیان راستآزمایی میشوند و عیار ادعاهایشان روشن میگردد.
سالها پیش – زمان خاتمی- در باشگاه شهید میثمی قم که زیر نظر تیپ امام صادق است، آقای ذوالنور که مسئول تیپ بود، گفت: وقتی بحث صلح در جنگ پیش آمد،هاشمی رفسنجانی رفت پیش امام و گفت “اگر میگویید جنگ را ادامه دهیم امر شما اطاعتش واجب است ولی اگر با صلح موافقید، بسیاری از رزمندگان و مردم شاید از این تصمیم ناراحت شوند و احتمال دارد به شما جسارت کنند و کلامی بگویند که در شأن شما نباشد، اگر وظیفه شرعی خود میدانید که با صلح موافقت کنید این مسأله را به من بسپارید، تا اگر ناراحت شد از من ناراحت شود نه از شما و اگر کلام نابجایی گفتهشد به من گفتهشود نه شما. و حتی حاضرم مردم من را به عنوان خائن بشناسند ولی به شما جسارت نشود.”
همین داستان را سالها بعد خود هاشمی گفت.
انتخابات امسال و وقایع پس از آن از تلخترین روزهای انقلاب بود. وقایع تلخ بسیاری اتفاق افتاد، از کشتهشدن عدهای بیگناه تا بیاعتمادی به نظام و ریزش برخی یاران و جسارت طرفین به یکدیگرو… . مسئول برگزاری انتخابات دولت بود و پاسخگوی انتخابات نیز باید دولت میبود. قانع نشدن معترضین به پاسخهای انتخاباتی دولت ادامه اعتراضات و حوادث تلخ را در پی داشت. محصولی یار غار احمدینژاد برگزارکننده انتخابات بود. من نمیخواهم این ضعف پاسخدهی را عمدی تلقی کنم. ولی مرد مدعی شجاعت و جسوری پس از قضایای انتخاباتی چه کرد؟ کسی انتظار این را ندارد که احمدینژاد خود را قربانی میکرد تا این فتنه و اعتراضات خاموش شود. چون چنین شجاعت و ایثاری از شخصیت وی برنمیآید. فقط سؤال من این است چرا او صحنه را خالی کرد و سرگرم مشائی و یاران غارش شد و در مقابل هجمه معترضین به انقلاب نایستاد؟ و همان وظیفه قانونی خود یعنی پاسخدهی به کاری که مجریش بوده است شانه خالی کرد. به گوشه خزیدن احمدینژاد در حوادث پس از انتخابات یکی از تلخترین اتفاقات را نتیجه داد. هجمههایی که باید به سوی دولت مجری انتخابات میشد روبه سوی رکن نظام یعنی رهبری شد. احمدینژاد برای در امان بودن مقام معظم رهبری را سپر کرد و با فرار از صحنه اتفاقات انتخابات رهبری را تنها نهاد، تا امروز شعارهای معترضین را به سوی رهبری ببینیم. اگر احمدینژاد به وظیفه خود عمل میکرد و بزدلانه به سوراخ امن انجمنشان نمیگریخت، امروز جسارتها به رهبری را شاهد نبودیم. با نگاهی به این هجمهها میبینیم احمدینژاد فراموش شده است و متاسفانه و صد افسوس این رهبری است که باید تیرهای هجمهها را بپذیرد. از احمدینژاد این انتظار نمیرود که در هنگامی به رهبری حمله میکنند و به وی جسارت می شود، خود را سپر کند، ولی این ناجوانمردی است که پا به فرار نهد و شاهد باشیم که آنچه اعتراض به احمدینژاد و اعمال وی بود امروز سوی رهبری است. و این بسیار تلخ است. بسیار. من به جرأت میگویم این هجمههای امروز به رهبری نظام که بسیار غمانگیز است نتیجه شانه خالی کردن و فرار احمدینژاد از وظایف خود است.
بر فرض اینکه احمدینژاد فرار نمیکرد و خود اعتراضها را به جان میخرید و باز نتیجهای نمیداد، وی که خود را شجاع و دلیر مینامد میتوانست خود را قربانی کند تا ولایتمداریاش را اثبات کند. ولی از او بعید است. یادمان نمیرود که وی رهبری را تنها گذاشت حتی در رابطه با مسأله مشائی به رهبری جسارت کرد و تیری دیگر به سوی رهبر رها کرد. و این بزرگترین گناه احمدینژاد خواهد بود.
گاهی مقایسه اشتباه است.
ارسال شده در بیدسته, سیاست کثیف | برچسبها مشائی, هاشمی, احمدی نژاد, رهبری | 10 دیدگاه »
سلام
میدانم میتوانی بخوانیاش و ببخشیام. سالهاست میخواستم این را بنویسم. بدون اسم و بدون آدرس. حالا مینویسم. هنوز دیر نشدهاست. میخواستم حلالیت بطلبم. و گناه حق الناسی را که بر گردنم است حلال کنی. گناهی که زاییدهی جهالت بود. آن وقت که من شانزده سال داشتم و اشعریگری حاکم مرا با خود میبرد و دیگران برایم فکر میکردند، من آمدم دم خانهات و علیهت شعار دادم و کمک آنهایی کردم که در حسینیهات را از جا کندند. و خانهنشینیات را جشن گرفتم. و در اردوهایمان دستهجمعی سخیفترین کلمات را در هجو تو میگفتیم. میخواهم ببخشیام.
روحت متعالی باد و در جوار هستی مطلق شادمان.
سید اکبر موسوی
ارسال شده در بیدسته | برچسبها منتظری | 7 دیدگاه »
مردی سر دختر باردار دوازده سالهاش را بریده است. میگویند توی خیابان، جلوی چشم مردم. و مردی دیگر مرد دیگر را که با زنش تماس مشکوک داشته است به خانه میکشاند و با ساتور پارهپارهاش میکند و توی سه تا کیسهی زباله میریزد و میبرد توی دره میاندازد. و پسری مادرش را که از شوی معتادش طلاق خواستهاست میکشد. و دو زورگیر دو نفر را که باج ندادهاند کشتهاند.و… .
همهی این اتفاقات طی یک ماه اخیر در یک شهر کوچک اتفاق افتاده است. یاسوج. اینها را اضافه کنید به آمار بالای اعتیاد و فسادهای پنهان و دزدیها و دعواهای فراوان خیابانی در این شهر کوچک. البته و صد البته یاسوج از ایران جدا نیست و جاهای دیگر ایران کم و بیش هم این اتفاقات است. اتفاقاتی که فقط برای صفحه حوادث ارمغان میآورد و دل هیچ کسی را نمیلرزاند. اگرچه حافظهی تاریخیمان ضعیف است ولی یادمان نمیرود آن بنگاه بانگ و رنگ ضرغامی کمترین جنایتی در غرب به ویژه آمریکا را صدها بار در بخشهای مختلف خبری توی بوق و کرنا میکرد و از سقوط اخلاقی جامعه غرب خبر میداد و برای چاشنی هم دو تا کارشناس دلایل این سقوط را بررسی و بازگو میکردند. غافل از اینکه هر روز چند خفاش شب و مرد هزار چهره و بیجه و قاتل سریالی و… در صفحات حوادث روزنامههامان رونمایی میشوند.
این اتفاقات در مملکتی رخ میدهد که گوشهای مردمش پر از موعظه و نصیحت است و خود را امالقرای ممالک اسلامی میداند و همه جا پر است از منبر و حدیث و وعظ و خطابه. این اتفاقات کم نیست که آن را یک حادثه نامید و رد شد. این اتفاقات را آیا میتوان انحطلط اخلاق در جامعه ایران دانست؟ آیا مردم ما در منجلاب فساد غرق میشوند؟ آیا افزایش فساد اداری و مالی در ایران و سقوط آزاد به انتهای کشورهای فاسد اداری مؤید این سقوط نیست؟ آیا مردم ایران به نوعی یاغیگری اخلاق و طغیان رو آوردهاند؟
و آیا وقت آن نیست که مسئولین این مملکت به جای نزاعهای بیهوده و بیسود سیاسی فکری به حال مملکت خودشان کنند؟ و سؤالی که مدتی در ذهنم جولان میدهد آیا سقوط اخلاقی جامعه نتیجع عقاید حجیتیهای دولت است؟
لینک دوستان: سقوطاخلاقی: گام نو
بازی زیبای لگد و قانونشکنی از دودینگ هاوس
پ.ن:
از دوستان فضای مجازی دعوت میکنم در اینباره بنویسند
دودینگ هاوس
و دوستانی که نامشان را نیاوردهام.
ارسال شده در جامعه, سیاست کثیف | برچسبها فرهنگ ایران, سقوط اخلاقی ایران | 6 دیدگاه »
این صدای منصور ارضی است که در مراسم رحلت امام در سال شصت و هشت امت حزب الله را بر حذر میدارد مبادا خون شهدا را پایمال کنند و مقلد مرحوم آیتالله خویی شوند و مرجعیت را به آنور مرز برند و نقشهی دشمنان را عملی کنند. و امت را به مرحوم آیتالله اراکی ارجاع میدهد. همین
و اینجا
ارسال شده در سیاست کثیف | برچسبها منصور ارضی, آیت الله اراکی, آیت الله خویی, تعیین مرجعیت, جامعه مدرسین | 7 دیدگاه »
چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .
- خدای بی نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت . ببین چشمانش چه شکوهی دارد .
سنگم می زند .
- گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر . این پسر سال ها باید دنیا را ببیند . این ظلم است . او حق دارد زنده بماند .
سنگم می زند .
- نمی دانستم این همه سنگ دلی . گمانم این بود پیامبران مهربان ترینند . اگر تو پسرت را نمی خواهی ، او تو را می خواهد .
سنگم می زند .
- اسماعیل مال تو نیست . مال هاجر هم هست . مال خود هم هست . گریه های مادرش را چه می کنی .
چه سخت است این مرد . سنگم می زند .
- به مادر پیرش رحم کن . به جوانیش رحم کن . به زیباییش .
دلش نمی لرزد . سنگم می زند .
- تو و خدایت ستم کارید . آینده این جوان را سر می برید . مادرش را دق مرگ می کنید . مگر قربانی این پسر چه سودی دارد .نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا . تو جگرگوشه ات را از دست می دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش . شاید رویایت اشتباه بوده . من صدای گریه های مادر پیرش را می شنوم . مادری که سال ها انتظار این پسر را داشت .
باز هم نمی لرزد . چه سخت است دل این مرد . سنگم می زند .
دست و پای جوانش را می بندد . تا دلش نسوزد برای دست و پا زدنش . کهنه ای می کشد روی چشمان زیبای اسماعیل . دست های ابراهیم نمی لرزد . پسرش را نمی بوسد . تیغ تیز خنجر می درخشد زیر آفتاب . انگار تمام هستی این جا را می بینند . من به جای ابراهیم می لرزم .اضطراب دارم . یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می برد . اسماعیل می نشیند. چه قربانی گران بهایی . نه پدر تردید دارد نه پسر . پاهایم می لرزد . ابراهیم خنجر را می برد سوی گلوی اسماعیل . چقدر مطمئن . لرزش پاهایم بیشتر شده است . خنجر را می گذارد روی گلوی اسماعیل . می کشد . دلم تنگ شده است انگار . مثل مجرمی که همیشه حسرت می خورد . حسرت اشتباهش را . پاهایم می لرزد . می خواهم سجده کنم به ابراهیم . می خواهم سجده کنم به آدمی .
پ.ن:
بازنشر از دل لرزان ابلیس در متیل
ارسال شده در داستان کوتاه | برچسبها ابلیس, ابراهیم و اسماعیل, داستان, داستان کوتاه, ذبح اسماعیل, رمی جمرات, عید قربان | ۱ دیدگاه »






