Posts Tagged ‘مجله روشن’

برو که هر که نه یار منست بار منست

نوامبر 5, 2015

«هر کس با ما نیست، بر ماست.» این را بوش پس از یازده سپتامبر گفته بود. گروه سومی وجود نداشت، آن‌هایی که همراه نبودند، دشمن بودند. «یا این یا آن»؛ راه سوم نفی می‌شود. نفی راه سوم یا راه‌های دیگر اشتباهی تکرارشدنی در زندگی ما و گفته‌ها و عمل سیاستمداران است. «آبی هستی یا قرمز؟» پیشفرض این پرسش این است که هر ایرانی یا طرفدار پرسپولیس است و یا استقلال؛ تیم‌های دیگر نفی می‌شوند. نمونه ای که این روزها در گفتگوهای سیاسی به چشم می‌آید، نزاع حامیان و مخالفان توافق هسته ای است. یکی از مخالفان ایرانی توافق هسته ای در ابتدای نقدی که بر توافق نوشته است،می‌گوید : «خواندن این مطلب برای سه دسته گروه بی فایده است. خارج نشینان در پی بازگشت بی درد سر و نیازمند اثبات وفاداری به نظام اسلامی و دوم بهره مندان از فرصت‌های اقتصادی ناشی از برداشته شدن تحریم و سوم نسل جوان پرورش یافته در تاریخ و تبلیغ …» لُب حرفش این است یا مخالف توافق هسته ای باید باشی یا فرصت طلب و جاهل و … تا یادم نرفته بگویم عبارت «سه دسته گروه» اشتباه است. همین شیوه استدلال را می‌توان در کلمات موافقین توافق دید «یا موافق توافقی و یا جنگ طلب و طرفدار تحریم». یا این سخن: «مخالفین ایرانی توافق یا جنگ طلب هستند و یا از بنگاه‌های حامی اسرائیل پول می‌گیرند.» شک نکنید که کسانی پیدا می‌شوند که به خاطر پول یا جنگ طلبی علیه توافق هستند؛ شک نکنید، اما این نمی‌تواند دلیلی باشد که هر کسی مخالف توافق بود یکی از این دو گروه است. احتمال دارد با استدلال به این مخالفت رسیده باشد. همانطور که این سخن که خارج نشینان موافق توافق یا فرصت طلبند یا جاهل، بویی از حقیقت نبرده است. بسیاری از موافقین توافق، نه فرصت طلبند نه جاهل؛ دلیلشان برای موافقت، صلح طلبی و نفی تحریم و در نتیجه کم شدن رنج مردم ایران است.

«یا این یا آن»، مغالطه ای است که در این استدلال‌ها رخ داده است؛ «یا زنگیِ زنگ یا رومیِ روم». در این مغالطه انحصاری نادرست رخ می‌دهد، احتمال سوم نفی می‌شود. میان زنگی بودن و رومی بودن، فاصله زیادی است میان زنگبار و روم؛ فاصله ای میان سیاه و سپید. مغالطه یا این یا آن را، مغالطه سیاه و سپید نیز گفته‌اند به زبان امروزی تر صفر و یک. غیر از صفر و یک، سیاه و سفید چیز دیگری دیده نمی‌شود و این ندیدن نقطه مغالطه است. نمی‌توان درباره سرخی روی پیراهن گفت: «این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است» شاید «یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‌ست». بسیاری اوقات احتمال سوم هم هست.

مغالطه یا این یا آن، یک قیاس استثنایی است. میان گزینه الف و ب محدود می‌شود. اگر الف باشد، پس چنان و اگر ب باشد پس چنین. اگر موافق توافق باشی پس فرصت طلب و جاهلی و اگر مخالف پس طرفدار حقوق بشر. یا یار منی پس بمان یا بار منی پس برو «برو که هر که نه یار منست بار منست».

گاهی شکل پنهانی از این مغالطه در گفتگوها دیده می‌شود. مثلاً کسی بگوید من موافق بازگشایی سفارت انگلیس هستم و بشنود پس تو مخالف سیاست‌های استعماری روباه پیر نیستی. نوعی دوگانگی میان موافقت با بازگشایی سفارت و مخالفت با سیاست‌های انگلیس در این پاسخ دیده می‌شود. همین را در گفتگوی میان اپوزوسیون مخالف و موافق توافق هسته ای می‌بینیم. مخالف توافق می‌گوید موافقین توافق با سیاست‌های حکومت همراه و همگام‌اند. به این معنا که یا اپوزوسیونی یا موافق توافق. ساده است که بگوییم راه سومی هم هست. برخی افراد هم موافق توافق‌اند هم مخالف اپوزوسیون.

شما در حال ارتکاب مغالطه هستید

ژوئن 30, 2015

«آیا برنامه هسته‌ای به هزینه‌های اقتصادی آن می‌ارزد؟ این پرسش از اساس غلط است و بعضاً به شکل مغالطه به افکار عمومی پمپاژ شده است. … حل درست مسئله نه به «بی‌ارزش تلقی کردن فناوری هسته‌ای بومی» بلکه بستن آن نقطه آسیب‌پذیری است.»

این را کیهان نوشته است. کیهان پس از نقد پرسش اول، راه حل را اقتصاد مقاومتی می‌داند و از حافظ می‌خواند: «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد. و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد» من هیچ تخصصی درباره انرژی هسته ای ندارم؛ نه از بعد فنی و دانش فیزیکی‌اش و نه از بعد حقوقی و مسائل پیرامونش. درباره اقتصاد هم چیزی نمی‌دانم. پس بهتر است درباره سویه اقتصادی، فیزیکی و حقوقی این مسأله سکوت کنم. «تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی» نگاه ما، به پرسش و پاسخ است و اینکه آیا این پاسخ‌ها، پاسخی منطقی به آن پرسش‌اند یا پاسخ‌هایی مغالطه آمیز. یادمان باشد ما به هیچ وجه درباره انرژی هسته ای و اقتصاد و … صحبت نمی‌کنیم و طرفدار هیچ کدام از پرسشگران و پاسخگویان نیستیم؛ از لابه لای نوشته‌ها، چند سطر پیدا کرده‌ایم و می‌خواهیم حلاجی‌اش کنیم. همین.

متن را نگاه کنیم. یک پرسش است و سه حمله به پرسش و پس از آن یک جواب که راه حل ارائه می‌دهد. با آن سه حمله به پرسش کار داریم. اول اینکه گفته است این پرسش از اساس غلط است. دوم گفته گاهی این پرسش به شکل مغالطه آمیز پمپاژ می‌شود. سوم از درون پرسش «بی ارزش تلقی کردن» را صید کرده است. این سه حمله، سه استدلال مغالطی در مقام نقد است و تلاش پاسخگو برای بی ارزش کردن پرسش.

شاید اگر به جای «برنامه هسته ای» چیز دیگر بگذاریم، مسأله راحت تر باشد. پرسش این باشد «آیا طرح منوریل تهران به هزینه‌های اقتصادی آن می‌ارزد؟» یا «آیا طرح اتصال خزر به خلیج فارس به هزینه اقتصادی آن می‌ارزد؟» یا حتی «آیا گاوداری افشین آقا به هزینه اقتصادی‌اش می‌ارزد؟»   یک دلیل ساده برای تغییر پرسش هست؛ انرژی هسته ای در این سال‌ها با مسائل سیاسی و احساسی گره خورده است. مشت‌های زیادی گره شده است و فریاد زده‌اند که «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» . این احساس گاهی مانع از تفکر می‌شود. جا به جایی گاوداری افشین با برنامه هسته ای، گاهی به کمک فکر می‌آید؛ چون احساسات و مسائل بیرونی را کنار میزند.

حمله اول و دوم، «این پرسش از اساس غلط است» و « بعضاً به شکل مغالطه به افکار عمومی پمپاژ شده است» تأکید بر نادرستی و مغالطه آمیز بودن پرسش دارد. اگرچه می‌توان میان این دو تفاوت نهاد. در حمله سوم تفسیر نادرستی از پرسش ارائه می‌دهد. میان پرسش از توجیه اقتصادی یک طرح و بی ارزش تلقی کردن آن تفاوت است. اینجا مغالطه پهلوان پنبه رخ داده است. مغالطه پهلوان پنبه مدعای رقیب را به گونه ای دیگر جلوه می‌دهد و تفسیری ضعیف و قابل خدشه از آن ارائه می‌کند و آنگاه آن تفسیر خود را –نه مدعای رقیب- نقد می‌کند. الان بیشتر درباره مغالطه در دو حمله اول صحبت می‌کنیم.

این جملات و شبه آن بسیار شنیده می‌شود: «شما مغالطه می‌کنید»، «توی این کلمات چند مغالطه است»، «این که مغالطه است». این کلمات می‌توانند درست باشند؛ کما اینکه پس از آن به روشنی تبیین شود که چه نوعی از مغالطه است و به چه دلیل مغالطه است. اما اگر به صورت مبهم و بدون دلیل «این مغالطه است» به سوی ادعای رقیب هجوم برند، چه بسا خودش یک مغالطه باشد. مغالطهٔ «این که مغالطه است». من خودم از وقتی این ستون را می‌نویسم بارها با چنین کلماتی مواجه شده‌ام که «حرف شما مغالطه است، خودتان را در ستون مغالطه نقد کنید». اگر این ادعا که «این مغالطه است» بدون پشتوانه تبیین باشد و گوینده‌اش نتواند نشان دهد که چه مغالطه ای رخ داده است، خود این ادعا نوعی مغالطه است. خیلی ساده می‌توان در برابر این ادعا، پاسخ داد «چه مغالطه ای رخ داده است؟» آنگاه می‌توان دریافت که این ادعا، یک نقد است یا یک مغالطه. در کلمات کیهان، تنها به «این یک مغالطه است» و «این از اساس غلط است» اکتفا شده است.


در شماره ۱۴ دوهفته نامه روشن منتشر شد.

از هگلیِ پای در گل تا ۴ تا عوضی

آوریل 26, 2015

۱. «مسموم کردن چاه» به عنوان یک مغالط چنین است که کسی ادعایی کند و برای جلوگیری از اعتراض و مخالفت دیگران صفت مذمومی را به مخالفان آن نسبت دهد و به این ترتیب، همه آن‌ها را قبل از اینکه سخنی گفته باشند در جای خود بنشاند، زیرا اگر کسی بخواهد سخنی در اعتراض به گوینده مطرح کند، گویا خود را به عنوان مصداقی برای آن صفت مذموم معرفی کرده است. هر کسی به جز افراد بی هنر و مخالفان رشد فرهنگی قبول دارد که در کشور ما بودجه بسیار کمی به فعالیت‌های هنری اختصاص می‌یابد. [این بند نقل از کتاب مغالطات اصغر خندان ص ۱۲۶ است]

۲. من دوست دارم به جای عبارت نامأنوس مسموم کردن چاه، «مغالطه صاحب خراب» یا «مغالطه برچسب زنی» یا حتی «مغالطه پای بست ویران» را بگویم. خانه از پای بست ویران است. همان چشمه و چاه مسموم است. فارسی را حتی در هنگام مغالطه کردن پاس بداریم.

۳. این یک مغالطه دم دستی و ساده است. به جای استدلال و یا پاسخ به استدلال، دشنام، صفت زشت و حتی گاهی مثل داستان پادشاه لخت، صفاتی که در عرف بسیار قبیح است به مخالف مدعا داده می‌شود. یک نکته را فراموش نکنید. هر فحش و دشنامی مغالطه نیست. هر گزارشی از انگیزه فرد مغالطه نیست. مغالطه وقتی است که این کلمات بخواهند از معنای خود فراتر روند و چیزی را اثبات کنند و یا نفی کنند یا حتی به کمک اثبات و نفی چیزی بروند. قبل از اینکه بروم بند بعدی، تصحیح کنم که این کلمات وقتی مغالطه است که بخواهد هر نتیجه ای را که روی کاغذ منطق بیربط است، اثبات کند. ما از این گزاره «او قصد فریب تو را دارد» می‌توانیم به این نتیجه برسیم که «پس به او اعتماد نکن» اما نمی‌توانیم بگوییم «پس اندیشه‌اش باطل است»

۴. به گمانم نیازی نباشد که لیچارها و صفات مختلف را ردیف کنیم و مثال بیاوریم. «آخوند درباری»، «وکیل الدولة»، «غرب پرست»، «منتقد بیسواد»، «مزدور اجنبی»، «۴ تا خس و خاشاک»، «۴ تا بچه»، «۴ تا عوضی» همه از مصادیق مغالطه پای بست ویران است. [این عدد ۴ را دریابید.]

۵. اینگونه نیست صفات و برچسب‌هایی که به مخالفان مدعا داده می‌شود، همیشه در معنای اصلی خود، معنایی منفی داشته باشند. این معانی وقتی از مسیر اندیشه و نقد علمی به جامعه و رسانه‌های عام سرازیر می‌شوند، گاهی تبدیل به یک برچسب با بار منفی می‌شوند. در عرف ما کلماتی مانند «لیبرال»، «سکولار» و حتی «فمینیست» و … تبدیل به گونه ای دشنام شده‌اند؛ یعنی وقتی کسی را فمینیست می‌خوانیم گویی صفتی منفی به او می‌دهیم و خود به خود این کلمه به سمت ویرانی مدعای آنان می‌رود. این اتفاق را در دیگرسو هم می‌بینیم. «بنیادگرا»، «مسلم» و حتی گاهی «مؤمن» نیز گاهی تبدیل به برچسب‌هایی می‌شود که بار منفی دارند. این برچسب‌ها که رسانه‌ها سازنده آن‌اند، مسیر «اندیشه هراسی» را هموار می‌کند چه «غرب هراسی» باشد و چه «اسلام هراسی». حتی رسانه‌ها گاهی سعی می‌کنند عناوین دیگران را به صفتی منفی تبدیل کنند. می‌توان در فضای سیاسی و فکری امروز ایران به کلمات «دلواپسان»، «مدعیان اصلاحات»، «تکنوکرات»، «روشنفکر»، «متحجر» و .. اشاره کرد. در منازعات میان اندیشمندان ما، متأسفانه این کلمات بسیار دیده می‌شود: «این هگلیِ پای در گل».

۶. مغالطه پای‌بستِ ویران یا همان مسموم کردن چاه، شبیه مغالطه بار ارزشی کلمات است و گاهی با آن همراه است. در هر دوی این مغالطات کلماتی استفاده شده است که بار ارزشی دارند و بار مغالطه بر دوش ارزش منفی کلمات است؛ اما ویژگی مغالطه پای‌بستِ ویران این است که به شخص مخالف حمله ور می‌شود و او را به صفتی با ارزش منفی وصف می‌کند؛ اما در مغالطه بار ارزشی کلمات، خود گزارش نه شخص مخالف با کلماتی که ارزش منفی یا مثبت دارند، نقل می‌شود.

*
برای ستون مغالطات دوهفته نامه روشن نوشتم.

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

فوریه 19, 2015

سورن کی‌یرکگور در ترس و لرز می‌نویسد: «بی‌گمان اشک‌ها یک استدلال وحشتناک انسانی‌اند و گاه کسانی را که هیچ چیز متأثرشان نمی‌کند منقلب می‌کنند. در نمایشنامهٔ اوریپید، ایفیژنی می‌تواند گریه کند؛ در واقع او هم همچون دختر یفتاح باید دو ماه گریه کند، آن هم نه در تنهایی بلکه در پای پدرس و با به کاربردن همهٔ هنرش که «چیزی جز اشک نیست» و با حلقه‌زدن به دور زانوان پدر به جای تقدیم شاخهٔ زیتون لابه‌کنندگان.» [ترس و لرز، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، ص ۱۱۶-۱۱۷]

گریستن تنها یک فعل انسانی مانند دویدن نیست. گریه زبان است، متن دارد و از «ماجرایی» حکایت می‌کند. گریه از خودش فراتر می‌رود و «چیز» دیگر را روایت می‌کند. روایتگری گریستن، اشک‌ها را به «یک استدلال» مبدل می‌سازد؛ به «یک استدلال وحشتناک انسانی». آن‌چه این استدلال را «وحشتناک» می‌کند، تآثیری است که بر دیگری دارد. «گاه کسانی را که هیچ چیز متأثرشان نمی‌کند، منقلب می‌کنند.» گریه ماجرایی غیر از خودش را روایت می‌کند، با زبانی که قدرتمند است و می‌تواند مخاطب را دگرگون کند. «گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم»

اشک، گریه و هر چیزی که بتواند احساسات دیگری را برانگیزد و با برانگیختن احساسات سخنی را بقبولاند، گونه‌ای از مغالطه است.

«اتهاماتی که به ایشان نسبت داده می‌شود نمی‌تواند درست باشد. او و همسرش نوهٔ یکی از شهدای بزرگ هستند. خانواده ایشان همواره در کارهای خیر و کمک به ایتام و فقرا بودند.»
«چگونه می‌توانید سیاست‌های دولت را زیر سؤال ببرید. رئیس جمهور صبح‌ها وقتی به دفترش می‌آمد، چشم‌هایش از بی‌خوابی و خستگی سرخ بود.»
«شما چگونه با انتقال تیم نفت به اراک مخالفید؟ استان مرکزی، زادگاه بنیان‌گذار انقلاب است. این استان  و شهر اراک، شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب کرده است.»

«ارتباط احساسات با مغالطات از دو جنبه است: یکی این‌که احساسات گاهی چنان بر انسان غلبه می‌کنند که عقل و استدلال را از درک صحیح حقایق باز می‌دارند. جنبه دیگر این‌که با برانگیختن احساسات در مخاطب، از آن برای القای سخن غیرمستدل استفاده شود. سودجویی، غرور، تعصب، حسادت و… همچنین اوصافی مانند عشق، محبت، دلسوزی و .. از احساساتی هستند که زمینه‌ساز این مغالطه‌اند.»[اصغر خندان، مغالطه، ص ۱۵۱]

مظلوم‌نمایی و وادار کردن مخاطب به دلسوزی و آن‌گاه چسباندن نان نتیجه به تنور داغ ترحم، از مغالطات رایج در مدارس و دانشگاه‌ها و دادگاه‌هاست. تغییر لحن، گریستن، بیان وضعیت اسف‌بار و رقت‌انگیز برای به کرسی نشاندن سخن از مصادیق «مغالطه جلب ترحم» است.

افلاطون کلمات سقراط را در دفاعیه‌اش نقل می‌کند. این سخنان نمونه خوبی برای این مغالطه است. سقراط بیان می‌کند که نمی‌خواهد از دلسوزی و ترحم مخاطبان بهره ببرد:

«شاید در میان شما کسانی باشند که به یاد بیاورند وقتی که خود به محاکمه کشیده شده و در معرض خطری جزیی قرار گرفته‌اند، در برابر دادرسان زاری نموده و اشک‌ها ریخته و حتی برای جلب ترحم آنان کودکان خود را به دادگاه آورده‌اند، در حالی‌که من با این که در معرض بزرگ‌ترین خطرها هستم چنان نمی‌کنم.
من نیز خویشانی دارم زیرا به قول هومر از درخت بلوط نزاده‌ام و از سنگ بیرون نجسته‌ام، بلکه از میان آدمیان برخاسته‌ام و حتی سه پسر دارم که یکی بزرگ شده است و دو پسر دیگر هنوز کودک‌اند. ولی هرگز آنان را برای جلب شفقت شما به دادگاه نخواهم آورد.» [دوره آثار افلاطون، ترجمه محمدحسن لطفی و رضا کاویانی، ج۱، ص ۳۲؛ مثال از کتاب مغالطات]

حواسمان باشد مغالطات همیشه از جنس کلمات نیستند. گاهی رفتار هستند. سقراط به آوردن کودکان به دادگاه مثال می‌زند. گریستن، حتی نازک کردن صدای سخنران برای نفوذ در دل مخاطب، تمارض در فوتبال برای فریب داور یا در مغالطه پارازیت، رفتارهایی که باعث سلب ادامه سخن یا کم کردن تأثیر پیام بر مخاطب انجام می‌شود، از جمله رفتارهای مغالطی هستند.

خرس طلایی برلین در دستان خواهرزاده جعفر پناهی

دفن شهدا و زایش دوگانه‌ها

ژانویه 17, 2015

دفن هشت شهید گمنام در میدان امیرچخماق یزد با برخی مخالفت‌ها روبرو شد. اگرچه بسیاری از مخالفت‌ها همانند مخالفت‌های دفن شهدا در دانشگاه‌ها و پارک‌ها بود، اما برای نخستین بار بود که در یکی از ابنیه تاریخی اتفاق می‌افتاد و این امر باعث کشمکش و مخالفت‌هایی تازه شد.

نزاع انگیزه‌ها
هر دو سو، فارغ از استدلال‌های رقیب، دیگری را به انگیزه‌های نادرست متهم می‌کنند. مخالفین، مدعی‌اند مجریان طرح از نام و یاد شهدا، استفاده ابزاری در جهت منافع سیاسی خود می‌کنند و موافقین، مخالفین را به عدم احترام و نفی ایثارگری رزمندگان و شهدا متهم می‌کنند. فارغ از درستی و نادرستی این اتهام‌ها، هر دو سوی ماجرا استدلال‌هایی به نفع خود می‌چینند.

بسیاری از نزاع‌های سیاسی، به انگیزه خوانی و اتهام به انگیزه‌ها و نیت‌های نادرست می‌انجامد. اگرچه در منطق خلط انگیزه و انگیخته را از مغالطات شمرده‌اند و نمی‌توان از نادرستی انگیزه به بطلان مدعی و استدلال پی برد، اما در سیاست –و حتی بازار- نمی‌توان استدلال‌ها را فارغ از انگیزه‌ها نگاه کرد. دنیای سیاست و اجتماع و کوچه بازار، دنیای کشف حقیقت و راستی نیست، که به سادگی حکم به نفی انگیزه خوانی داد. میدان سیاست، میدان حدس انگیزه‌ها و نیت‌هاست و سیاستمداران و استدلال‌ها و گفتارهایشان، جدا از انگیزه‌ها نیست. «کلمة حقٍ یُراد بها الباطل» اشاره به همین است. با همه این اوصاف، روی کاغذ منطق، نمی‌توان از نادرستی انگیزه پی به بطلان مدعا و استدلال برد. یادمان نرود، وقتی میگوییم میدان سیاست، جای انگیزه خوانی است، به این معنا نیست که هر انگیزه خوانی یا اتهام انگیزه سوء، درست است.

استدلال‌هایی برای پاسداشت
اگر استدلال‌های دو طرف را نگاه کنیم، همه استدلال‌ها –چه مخالف، چه موافق- به احترام و پاسداشت شهدا تأکید دارند و مدعی‌اند رفتار گروه مقابل نفی احترام است.
موافقین استدلال می‌کردند که دفن شهدا در دانشگاه‌ها و اماکن عمومی، باعث یاد بیشتر و توجه بیشتر دانشجویان و مردم به شهداست. گلزارها و قبرستان‌ها معمولاً در گوشه و کنار و بیرون شهرهاست. وقتی شهدا در مکانهای عمومی دفن شوند، یاد آن‌ها بیشتر می‌شود.

مخالفین استدلال می‌کنند که دفن شهدا در اماکن عمومی، باعث بی توجهی به آنان و حتی بی احترامی به آنان می‌شود. بسیاری افراد بدون توجه رد می‌شوند و این به معنای غربت آنان در این اماکن است. گاهی مزار آنان در اماکن عمومی، ناسازگاری و ناهمگونی دارد و این خود به معنای بی احترامی به آنان است.
معمولاً استدلال‌های هر دو گروه بر پایه احترام و پاسداشت شهداء مبتنی است. اما یکی به سوی نفی دفن در اماکن عمومی میل دارد و یکی بر اجرای آن.

داستان دفن در میدان امیرچخماق کمی متفاوت شد. علاوه بر این موافقت و مخالفت سابق، دفن در مکانهای تاریخی و میراث فرهنگی نیز موجب اختلاف شد. دفن در میدان، تغییر و تصرف در بنای تاریخی ثبت شده بود و این امر باعث اختلاف شده بود.
دفن شهدا در میدان امیرچخماق یزد

تقابل؛ دوگانه شهدا-یونسکو؛ شهدا-قانون و…
این داستان، می‌تواند یک ماجرای عادی باشد که مثل بسیاری از مسائل دیگر موافق و مخالف دارد و درش اختلاف است. اما رفتارها و گفتارها گاهی این اختلاف را به تقابل تازه ای تبدیل می‌کند؛ تقابلی که واقعاً نیست و بهتر است که نباشد.

سردار باقرزاده پس از دفن شهدا اینگونه سخن می‌گوید: «مردم یزد امروز با افتخار رضایت خداوند و امام رضا (ع) را به رضایت یونسکو در مورد ثبت جهانی اثر تاریخی امیرچخماق ترجیح داده‌اند.»

از سوی دیگر سازمان میراث فرهنگی اعلام می‌کند که تدفین شهدا در میدان امیرچخماق بدون اجازه و غیرقانونی است. در مقابل یکی از نمایندگان مجلس می‌گوید: «تفکری در میراث فرهنگی در حال وارد شدن است که دستاوردها و ارزش‌های دفاع مقدس را جزو میراث فرهنگی تلقی نمی‌کند.»

این گفته‌ها خواسته یا ناخواسته به تشکیل تقابل می‌انجامد؛ تقابل میان شهدا و یونسکو، شهدا و قانون، شهدا و میراث فرهنگی. درحالیکه چنین تقابلی نه واقعیت دارد و نه مطلوب است. من خیال می‌کنم مردم یزد به تشییع شهدا آمدند و نه ترجیح رضایت خداوند بر رضایت یونسکو. این تشییع هر جای دیگر بود، همان مردم می‌آمدند. میان تکریم شهدا و حفظ و عدم تغییر در ابنیه تاریخی به سادگی می‌توان جمع کرد و چنین تقابلی را ایجاد نکرد.

دوگانه شکل گرایی-مکتب گرایی
«زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» این کلمات شبه استدلال سردار باقرزاده برای دفن شهدا در «وسط میدان» است.
در این کلمات «فضیلت‌های انسانی» که شهیدان قهرمان آن‌اند، با دفن شهدا در «حاشیه میدان» ناسازگار دانسته شده است؛ کسانی که در «وسط میدانِ» فضیلت بوده‌اند، باید در «وسط میدان» امیرچخماق دفن شوند. این نگاه به «شکل» چنان اهمیت می‌دهد که باید همسان و سازگار با «محتوی» و مکتب باشد و مکتب را بدون شکل خاص نمی‌پذیرد. در مقابل برخی به مکتب فارغ از شکل اصالت می‌دهند. برای مکتب گرایی آنچه مهم است «یاد شهیدان» و «فضیلت‌های انسانی» است فارغ از اینکه در گوشه میدان باشند یا وسط میدان یا حتی در جایی دیگر. اما در شکل گرایی، مکان خاص اهمیت و اصالت دارد.
این تقابل پیش از این در دفن شهدا در دانشگاه‌ها نیز دیده می‌شد. مخالفین ادعا می‌کردند که برای یاد و پاسداشت شهیدان نیاز به دفن آنان در محوطه دانشگاه نیست و می‌توان با گفته‌ها و نوشته‌ها و یادکردها از آنان تجلیل کرد. موافقین بر لزوم ساختمان مزار آنان در دانشگاه برای پاسداشت آنان تاکید داشتند. همین ماجرا درباره مسجد در محوطه تئاتر شهر تهران یا تخت جمشید تکرار شده است.

*
این یادداشت را برای مجله روشن نوشته ام.
پیش از این درباره داستان مسجد تئاتر شهر نوشته بودم. طبل ها فریادها دارند از طبالها را بخوانید.

چند حاشیه بر مصاحبه تلفنی مسیح علینژاد و سید احمد خاتمی

دسامبر 26, 2014


نقل قول ناقص-تحریف

این دو گزاره را نگاه کنیم: «هفتاد درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» و «هفتاد درصد از جمعیت معتادان، جوانان زیر بیست سال‌اند.» این دو گزاره بسیار با هم متفاوت‌اند. اگر گزاره دوم گزاره صادقی باشد، مطابق آمار معتادان و آمار جمعیت، گزاره نخست اینگونه می‌شود «سیزده درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» [همه گزاره‌ها فرضی است. جدی نگیرید.] گزاره نخست، شکل ناقص و تحریف شده گزاره دوم است. نقل قول ناقص و تحریف به سادگی می‌تواند یک گزاره را فاجعه آمیز نشان دهد. «ما با هر اعتراض مسلحانه‌ای به شدت برخورد می‌کنیم» با «ما به هر اعتراضی به شدت برخورد می‌کنیم» فاصله‌ای دراز دارد. جابه جا کردن یک واژه، حذف یک کلمه، نقل ناقص و… می‌تواند معنای متن را دگرگون کند و چیزی بگوید که گفته نشده است.
علینژاد در پرسش خود نقل قولی را از سید احمد خاتمی اینگونه می‌گوید: «برای حل مساله حجاب باید خون ریخته شود.» اما کلمات احمد خاتمی چیز دیگری بود. «برای حل مسأله حجاب باید خون پاک ریخته شود.» حذف کلمه پاک معنا را کاملاً دگرگون می‌کند. در جمله علینژاد می‌توان این معنا را برداشت کرد که می‌توان خون بی‌حجابان را ریخت. اما جمله خاتمی چیز دیگری است.

مصاحبه و بازجویی
مصاحبه را نباید صحنه بازجویی کرد. مصاحبه برای شنیدن نظر مصاحبه شونده است نه اعتراف گیری و تفهیم اتهام. اگرچه گاهی برای شنیدن نظر مصاحبه شونده باید به لطایف الحیل چنگ زد، اما نباید مصاحبه بوی بازجویی بدهد.

حق پاسخ ندادن
انسان‌ها آزادند، پس نمی‌توانند همدیگر را مجبور کنند. حق من برای پرسشگری، باعث نمی‌شود که مخاطب «مجبور» به پاسخگویی باشد. من نمی‌توانم بگویم «باید» پاسخ بگوید. من حق پرسش دارم و او حق سکوت و پاسخ ندادن. حق من باعث تکلیف او و نفی حق او نمی‌شود. آزادی یک فرد انسانی نمی‌تواند آزادی فرد دیگری را محدود کند و نمی‌توان از «حق پرسش» به «لزوم پاسخ» رسید. چنانکه نمی‌توان حق پرسش را نفی کرد، نمی‌توان «حق خاموشی در برابر پرسش» را نفی کرد.
یادمان نرود حق پرسش، حق پاسخ ندادن به معنای اخلاقی بودن پرسش و پاسخ ندادن در همه احوال نیست. گاهی و در شرایط خاصی پرسش نادرست و غیراخلاقی است و گاهی و در موقعیتی پاسخ ندادن غیراخلاقی است. خصوصاً هنگامی که تعهد و قرارداد فرد را ملزم به پاسخگویی کند. یک معلم از آن جهت که معلم است، در مقام آموزگاری باید به پرسش‌ها پاسخ دهد. اما‌‌ همان معلم می‌تواند پاسخ یک پرسش از زندگی شخصی‌اش را ندهد. حق پاسخ ندادن یک حق همیشگی نیست؛ تعهدات، ساختار و مسئولیت و… گاهی الزام پاسخ را طلب می‌کند، البته در چارچوب‌های خود.
بازگردیم به مصاحبه، سید احمد خاتمی می‌تواند به مصاحبه گر بگوید من پاسخ شما را نمی‌دهم. حتی می‌تواند به دلایلی که دارد، با خبرنگاری مصاحبه کند و با خبرنگاری مصاحبه نکند. او حق «پاسخ ندادن» دارد.

شما آدم نیستید
مصاحبه را مرور کنیم. علی‌نژاد خود را معرفی نمی‌کند – با این آگاهی که می‌داند اگر معرفی کند، پاسخ نمی‌شنود-. در پرسشش کلمات احمد خاتمی را تحریف می‌کند. اطلاعات نادرست می‌دهد. [اعتراف به اینکه به خاطر سخنان «شما» این کار را کرده] مصاحبه را بدون اجازه منتشر می‌کند. سید احمد خاتمی این حق را دارد، پاسخ او را نگوید. او برای پاسخ ندادن چند دلیل می‌گوید:

«شما ضد انقلابید من با ضد انقلاب مصاحبه نمی‌کنم… شما آدم نیستید که با شما حرف بزنم. شما خائن به کشورید…»

سه دلیل در این جمله برای مصاحبه نکردن آمده است؛ ضدیت با انقلاب، خیانت به کشور و آدم نبودن. من و شما و هر کس دیگر این حق را دارد، که همکلام‌هایش را انتخاب کند. باور و اعتقاد می‌تواند یک مؤلفه برای گلچین کردن باشد. این یک انتخاب طبیعی است که یک فرد انقلابی با یک فرد مخالف صحبت نکند و پاسخ نگوید. بالعکس آن هم درست است. اما نقطه پررنگ کلام آنجاست که می‌گوید «شما آدم نیستید» ضد انقلاب بودن، حتی خائن بودن هویت فردی و تشخص فرد را نفی نمی‌کند. یک مخالف، یک انسان مخالف است. حتی یک خائن، یک انسان خائن است و هنوز انسان است. اما وقتی «آدم بودن» و انسان بودن او را نفی کنیم، شخصیت و هویت را نفی کرده‌ایم. می‌توان زمانی را تصور کرد که میان موافق و مخالف مدارا و شفقت و در نتیجه گفتگو باشد در عین تقابل باور، اما وقتی تمام هویت نفی شود، راه مدارا و گفتگو بسته می‌شود.

برای شماره سوم روشن نوشته ام.
مصاحبه را میتوانید از اینجا ببینید.