Posts Tagged ‘عشق های بچه گانه درپیتی’

پایان یک افسانه دوست داشتنی

فوریه 8, 2011

تو عاشق شده‎ای. چشم‎هات گواهی می‎دهند. سکوت ممتد لب‎هات می‎گویند. وقتی دم ایستگاه کنارش بودی و سلامم کردی و نگاهت جای دیگر بود فهمیدم. وقتی توی کوپه آن طرف نشستی و از من شرم می‎کردی و هیچ صدایی جز غرش قطار نبود فهمیدم. تمام ثانیه‎های انس‎مان و همه‎ی لحظه‎های با تو بودن را می‎دهم به معشوق، همان معشوق تنفرآمیز تو. همه‎ی این سال‎های منِ با تو بودن و توی با من بودن نه من عاشق شدم نه تو. قانون زندگی من این بود که عاشق نشوم و دل به کس نسپارم و غرور تو نمی‎گذاشت عاشق شوی. قانون‎ها نمی‎شکنند، اما غرور تو شکست. تو عاشق شده‎ای و من قربانی عشق توام. تمام ثانیه‎های با تو بودن را باید بدهم به معشوق تنفرآمیزت. من تسلیم خواهم شد. خیلی ساده عاشق شدنت را می‎پذیرم و خیلی سخت قربانی شدنم را. بعد از سه روز سکوت آمدی کنارم روی نیمکت چوبی خیس نشستی و الکی چیزی گفتی تا نشان دهی هیچ نشده است. چقدر صدایت می‎لرزید. می‎دانستم نمی‎توانی آرام باشی و می‎دانستم سرم داد خواهی کشید و می‎دانستم قهرکنان خواهی رفت. یادت باشد اولین بار بود تلخ شده بودی و آخرین بار.  من تسلیم شده بودم، نیاز نبود روی نیمکت خیس بنشینی کنارم و لرزان حرف بزنی و فریاد کنی و قهر کنی. افسانه‎ی من و تو تمام شده است. تمام ثانیه‎هایی که جل و پلاسم را جمع می‎کردم نگاهم می‎کردی. وقتی می‎رفتم چشم‎هایت را دیدم از لای پرده که رفتنم را می‎دیدند. هیچ وقت نفهمیدم چشمانت آن ثانیه چه می‎گویند. افسانه‎ی من و تو تمام شده است. برایت آخرین شعر همه‎ی عمرم را می‎نویسم. می‎دانم نمی‎فهمی‎اش، آقای عاشق.

پ.ن
1.برای هشت-نه سال پیش است. با اندکی تغییر و تلخیص

2.بخشی از آن شعر آخر این بود
*افسانه شد تمام هنوز است بر دلم*افســــون تیر عشوه‎ی ابروکمان تو
افسانه شد تمام به خون عالمی غریق*در بحر فتنه های شب دیدگان تو
افسانه شد تمام ولی نـاله های من*پیچیده از جفــای تو بر آســـــتان تو

3. کاش مخاطب نامه اینجا را نخواند.