Posts Tagged ‘رواداری’

دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مه 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی محاکمه و اعدام خواهند شد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 

Advertisements