Posts Tagged ‘دعا’

روز بیست و هشت

سپتامبر 7, 2010

حرفی ندارم برایت‎،

می‎خواهم لمست کنم

ای محسوس‎ترین!

روز بیست و هفتم

سپتامبر 6, 2010

انسان
در ته دره‏ی امکان
انتهای قوس نزول
هبوط کرد
نه برای طغیان
نه برای عصیان

برای عاشقی.


بازنشر

روز بیست وششم- رؤیای سوخته

سپتامبر 6, 2010

آقای انشاءمان تخته را پاک کرد و نوشت «در آینده می‎خواهید چه شغلی داشته باشید؟» همان موضوع تکراری که باید هر سال می‎نوشتی‎اش کنار علم بهتر است یا ثروت و تابستان‎تان را چگونه هدر دادید.
وحید  که سیاه بود و خوش‎گِل، پدرش بی‎چیز بود و خودش خوش‎صدا و خانه‎شان یک محله پایین‎تر از خانه‎ی ما بود، رفت پای تخته و انشاءش را خواند. یادم نمی‎آید چه بود. اصلاً مهم نبود که یادت بیاید. آخرش محکم گفت » من می‎خواهم رئیس‎جمهور شوم.» همه خندیدند و خنده‎هاشان پر بود تمسخر. من نخندیدم و شاید تهِ دلم آرام گفتم آفرین. به خاطر بی‎چیزیِ بابایش و سیاهیِ صورتش خندیدند و من نخندیدم.
من همیشه انشاء می‎خواندم سر همه‎ی زنگ‎های انشاء. ایستادم روبه‎روی بچه‎ها. واژه‎های انشاءم انگار چرخ‎های روغن‎کاری نشده بود و بد جلو می‎رفت. ترسیده بودم از خنده‎های بچه‎ها، خنده‎های پر از استهزاءشان. از هر چند خط یکی را نمی‎خواندم. هیچ‎گاه این جمله‎ی انشاءم را نخواندم » من می‎خواهم رئیس دنیا شوم.» و نگذارم کسی شب گرسنه بخوابد و خیلی پول بدهم به بابای وحید. این بدترین انشاء تمام زنگ‎های انشاءم بود.
هنوز گاهی تهِ رؤیاهای سوخته‎ام رئیس دنیا می‎شوم و با وزیرانم می‎رویم توی تاکستان و انگور می‎چینیم و کسی نمی‎داند من رئیسم یا باغ‎بان یا کارگر و همه‎ی مردم غذا دارند و چه انگورهای خوش‎مزه‎ای.
این رؤیاها همه‎شان سوخته است. امروز بزرگ‎تر شده‎ام. و رؤیاهام هم بزرگ‎تر. تمام رؤیاهام خلاصه می‎شود در ناعصیان‎گری و گاهی که از خودم دل‎سردم، آرزو عوض می‎کنم؛ پسرکم و دخترکم عصیان‎گر نباشند. تمام آرزوهام این است. آرزوهایی سوخته.

الان از وحید هیچ خبری ندارم. باید از عباس بپرسم.

روز بیست و سوم

سپتامبر 1, 2010
ثانیه های با تو
بهتر از تمام ابدیت

چه نیاز به شبی بهتر
از هزار ماه.

روز بیست و یک

آگوست 31, 2010

آن‎گاه که انسان مستِ نامست است
حیرانِ ناحیران

آن‎گاه که طفلان شیرخوار مادر ندارند
و پدران بی‎پسرند و پسران بی‎پدر

آن‎گاه که در آن بیابانِ ابدیِ بی‎کران
با کاشی‎های سفیدِ رو به زرد
همه می‎گریزند به هیچ جا.

آن‎گاه که همه خود را می‎جویند

با چشمی خمار تو را تماشا خواهم کرد.
ای دیدنی‎ترین!

روز بیستم

آگوست 31, 2010

از میان انبوهِ اندوه‎ها
از سرِ خاک خِرَد خُرد
از انباشتِ تردیدها
از هراس پرسش‎های بی‎پاسخِ هستی
گذر خواهم کرد
و
تو را آغوش خواهم گرفت.

روز نوزدهم

آگوست 30, 2010

وقتی گام‎های لرزان
سوی درخت
برداشته می‏شدند
دست در دست الست بودم
و پیمانه‏ی بامدادی‏مان را
مچاله نکرده بودم

آن‏گاه که دست‏های
پر از تردید
دراز می‏شدند
تا میوه‏ی ممنوعه را بچینند
نبرد خیر و شر نبود
و هنوز تو آقایم بودی

سیبی که زیر دندان‏هایم
له می‏شد
امر تو نبود
هوس من بود
و آن سیب چه بوی مهر تو را می داد

هوس‏هایمان طغیان نیست.
هوس است


بازنشر

روز هجدهم

آگوست 29, 2010

تو حاضر بودی
در تمام تار و پود
قالی‎چه‎ی پوسیده‎ی حیات

حتی در تار تارِ تفردِ سبیل پرپشت

و تجلی داشتی
در سیاهیِ
واج‎واج سطورِ
در فراسوی خوب وبد

و چه زنده بودی
در فصلِ «خدا مرده است».

روز هفدهم

آگوست 27, 2010

هديه آوردم برايت گونه هاي سرخ شرم

بر درت جاري شدم با آبشار اشك نرم

صد سبد يا ويلتا در دست هايم چيده ام

تا به دامانت بريزم با دلي لرزان وگرم

برداشتی از این فراز ابوحمزه:

اَدْعوُكَ يا رَبِّ راهِباً راغِباً راجِياً خآئِفاً اِذا رَاَيتُ مَوْلاي ذُنوُبي فَزِعْتُ

بازنشر

روز دوازدهم

آگوست 22, 2010

خواستم بیایم
خوابم برد
تو لالائی خوانده بودی.


خواستم چیزی بگویم برایت
نشد
نمی‌دانم چرا؟
نمی‌دانم چه کرده بودی، نشد


شاید من از بارگاهت رانده‌ شده باشم
نکند مهرت بر سر طغیان‌های‌م نباشد
شاید شنیدن صدای گناه‌آلودم را دوست نداری
نکند مأیوس شده‌ای


پیش از این
بیش از این
بخشوده بودی
گناه‌کاران را.

برداشتی رها از این فراز ابوحمزه‎ی ثمالی:

اَللّهُمَّ اِنّى کُلَّما قُلْتُ قَدْ تَهَیَّاْتُ وَتَعَبَّاْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلوهِ بَیْنَ یَدَیْکَ وَناجَیْتُکَ اَلْقَیْتَ عَلَىَّ نُعاساً اِذا اَنَا صَلَّیْتُ وَسَلَبْتَنى مُناجاتَکَ اِذا اَنَا ناجَیْتُ مالى کُلَّما قُلْتُ قَدْ صَلُحَتْ سَریرَتى وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابینَ مَجْلِسى عَرَضَتْ لى بَلِیَّهٌ اَزالَتْ قَدَمى وَحالَتْ بَیْنى وَبَیْنَ خِدْمَتِکَ سَیِّدى لَعَلَّکَ عَنْ بابِکَ طَرَدْتَنى وَعَنْ خِدْمَتِکَ نَحَّیْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ رَاَیْتَنى مُسْتَخِفّاً بِحَقِّکَ فَاَقْصَیْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ رَاَیْتَنى مُعْرِضاً عَنْکَ فَقَلَیْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ وَجَدْتَنى فى مَقامِ الْکاذِبینَ فَرَفَضْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ رَاَیْتَنى غَیْرَ شاکِرٍ لِنَعْمآئِکَ فَحَرَمْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ فَخَذَلْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ رَاَیْتَنى فِى الْغافِلینَ فَمِنْ رَحْمَتِکَ آیَسْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ رَاَیْتَنى آلِفَ مَجالِسِ الْبَطّالینَ فَبَیْنى وَبَیْنَهُمْ خَلَّیْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ لَمْ تُحِبَّ اَنْ تَسْمَعَ دُعآئى فَباعَدْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ بِجُرْمى وَجَریرَتى کافَیْتَنى اَوْ لَعَلَّکَ بِقِلَّهِ حَیآئى مِنْکَ جازَیْتَنى فَاِنْ عَفَوْتَ یا رَبِّ فَطالَ ما عَفَوْتَ عَنِ الْمُذْنِبینَ قَبْلى.

پ.ن:

نجوای دوازدهم پار

مناجات دوازدهم پیرارسال