Posts Tagged ‘بازی وبلاگی اعتماد’

تقدیم به ساما و خوانندگانش

مارس 18, 2011

ساما (که لعنت خداوند بر او باد) ایمیلی با این مضمون برایم می‌فرستد:

«من وبلاگم را می دم ب تو
تو ب من
همون بازی وبلاگی
قبول؟
user::: mateel
pass::: shelakhtuba»

و به همین راحتی خرم کرده، یوزر-پسورد وبلاگم را می‌ستاند؛ قرار است در وبلاگش مطلب بنویسم. او هم متنی در وبلاگم می‌نویسید که مشخص نیست برای کدام ضعیفه‌ای به رشته‌ی تحریر در آورده است.

راستی نامرد معلوم نیست کامنت‌ خصوصی‌هایش را کجا می‌فرستد؛ هر چه اینجا را زیر و رو کردم اطلاعات دندان گیری نصیبم نشد. همان بهتر که یوزر پسوردش عمومی شود.

اصلا بی‌خیال مقدمه! می‌ترسم چند خط دیگر بنویسم، اینجا تعطیل شود. برویم سراغ اصل مطلب.

انگار همین 364 روز پیش بود که سال 89 آمد و واقعا چقدر زود گذشت.
از صمیم قلب برای ساما و خوانندگان اینجا سالی پر از نیش‌های باز آرزومندم.


روی عکس کلیک کنید تا بیشتر به عمق شاهکار این حقیر پی ببرید.

1- این متن به درخواست ساما و برای لبیک به بازی وبلاگ اعتماد نگارینده شد. سید جان خودت زحمت گذاشتن لینکاشو بکش.
2- اگر با ماشین شخصی به مسافرت می‌رید، جان هر کی دوست دارید وقتی از کنار یه ماشین دیگه رد می شید داخل ماشین بغلی رو نگاه نکنید.
3- به کوچولوها عیدی بدید.
4- برای منم دعا کنید
حامد احسانبخش

می‎دانم می‎دانی

مارس 13, 2011

اولین برخورد خیلی مهم است. این را می‌‏دانی. می‌‏دانم. وقتی با طفل معصومت آمدی توی کلاس استاد حسینی فهمیدم با یک آدم جدید طرفم. وقتی ماژیک‏هایش را از توی کیفت در آوردی و یک کاغذ دادی دستش گفتم: « انگار حواش نیست کجاست..» وقتی دیدم بچه‌ات وسط صحبت‏های استاد دارد برای خودش آواز می‌‏خواند و تو خیلی محترمانه از او خواهش می‌کنی سکوت را رعایت کند گفتم: «بابا این بنده‏ی خدا یه خورده حساب کار از دستش در رفته.» وقتی دیدم بچه‌ات می‌‏خواهد کاغدش را عوض کنی و تو برایش عوض کردی گفتم: «عجب دل خوشی داره»

وقتی بچه‏ت آب خواست و با خونسردی تمام، از روی میز استاد یه لیوان پلاستیکی برداشتی و از پارچ برایش آب ریختی و دادی دستش و صبر کردی تا جرعه جرعه نوشید گفتم: «!!!»  وقتی دیدم خودت هم لم دادی و شروع کردی به طراحی و نقاشی دیگر چیزی نگفتم.

وقتی طفلک بعد از یک ساعت و نیم حوصله‌اش سر رفت و مجبور شدی چند ثانیه قبل از اتمام کلاس بغلش کنی و بیرون ببریش و گفتی: «مادرش خونه نبود. نمی‌دونستم بمونم پیشش یا باخودم بیارمش. آوردمش» و آقای حسینی گفت: «خوب کاری کردی» و آرام رفتی بیرون؛ گفتم: «با یه آدمی طرفیم که روی خوش قلبی دیگران حساب باز کرده.» می‌‏دانی. می‌‏دانم.

**
این واژه‎های یادانگیز پر محبت را محمدعلی سلطان‎مرادی آفریننده‎ عزیز ایرانی آرام برایم نوشت.
من هم پشت پرده‎ی یک بازی وبلاگی را برایش.
این دو عکس را صاحب دل‎نها از آن روز گرفت.

 

همه چی بازیه، حتی این

مارس 13, 2011

پارسال حمید را که گرفتند، یا شاید هم مهدی را این فکر توی سرم دوران گرفت که واقعاً می‌گیرند و زندانی می‌کنند یک بچه 22، 23 ساله را؟
و بعد فکر می‌کردم به همه شوخی‌ها و لوده‌بازی‌هایمان که حالا وهمی از آن به جا مانده بود. واقعیت برای حمید-یا مهدی- 10 روز سلول انفرادی و برای من هراس و گریه و نگرانی بود. و بعد فکر کردم-و گمانم هم نوشتم- که واقعا ما بیش از حد بچه نیستیم؟ واقعاً ما را بیش از حد جدی نگرفته اند؟

خوب که دقیق بشوی همه چیز بازی است. مثل همین بازی اعتماد. حالا اگر من بخواهم این حرف‌هایم را بیشتر ادامه بدهم، حتماً عذر صاحب وبلاگ را می‌خواهند! اول از همه دوستانش، بعد محل تحصیلش، بعد محل کارش و بعدتر هم…. مهم این است که سر یک بازی همه چیزش را باخته است؛ مثل خیلی‌های دیگر که پارسال و امسال، سر یک بازی….بی‌خیال! انگار شوخی یا جدی بودن دنیا را، روی محیط یک دایره ریخته باشند و هر چیز هر چه قدر غیرجدی‌تر باشد، به همان میزان به جدیت نزدیک شده است.

پ.ن: این روزها درهم‌تر از این حرف‌ها هستم که برای دل خودم چیزی بنویسم. حکایت این چند خط هم فیلترینگ وردپرس و اینترنت دایال آپ منزل بود. خواستم سه بیت شعرم را کسی روی وبلاگم بگذارد؛ گفتم چه کسی بهتر از صاحب وبلاگ بازی اعتماد؛ من اعتماد کردم؛ یوزر و پس دادم، وبلاگم را آپ کرد و بعد او هم یوزر و پس داد؛ گفت همین امشب بنویس. من که نمی‌توانم پستش کنم، اگر این نوشته را می‌خوانید حکماً خود صاحب وبلاگ آپش کرده.
صاحب وبلاگ بی‌گاه‌ها

این هم جزئی از بازی اعتماد بود.