Archive for the 'مناجات' Category

نجوای نوزده

اوت 19, 2011

و ما انا و ما خطری

تاریخ
هیچ‌گاه
رنج مورچه‌ی کارگر را
نمی‌نویسد


هیچ‌کس
فریادِ کرم خاکی را
میان نوک گنجشک
نمی‌شنود


آرزوهایم
در هستی ازلی، ابدی، بی‌کران
شاید
گم شوند


نجوای هجده

اوت 19, 2011

گردش نوِ گردون
هر چه حکم کند

«انسان را در رنج آفریده‌ای»

قدر و تقدیر
بهانه است

گستاخانه‌تر و بی‌واسطه‌تر
می‌خوانمت

 

نجوای هفده

اوت 17, 2011

کنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف

رقص هستی
گواه است
تاب مستوری نداشتی

 

خستگی چشم‌هام
کورسوی اشتیاق‌شان
باور نمی‌کنند
ای ناهویداترین پیدا


 

نجوای شانزده

اوت 17, 2011

إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاء خَفِيًّا
قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ

با فریادی آهسته‌تر از زکریا
و خواسته‌ای کوچک‌تر از یحیی
می خوانمت:
می خواهمت

نجوای پانزده

اوت 15, 2011
 
و اسقطتنی من عینک فما بالیت

و من از چشم‌های خیست
هبوط کردم
با تبسمی به سوگ‌ناکی هستی انسان
با بدرقه هق‌هق‌هات

نجوای چهارده

اوت 14, 2011

انت الذی لا یحفیک سائل

از اصرار گدایانِ
با پیشینه ی طغیان

از دست های عصیان
بر کوبه زلال آستانت

از گریه ی انسانِ
نوبازگشته به بارگاهت

خسته نیستی
تبسمت
زیر اشک های سُرورت
می تابد

 

نجوای سیزده

اوت 13, 2011

 

فلا تخیب آمالنا

با دست تهی
پر از آرزو
به گدایی آمده ام


اندکی خدا
می خواهم

نجوای دوازده

اوت 12, 2011

ارحم فی هذه الدنیا غربتی

توی هستی
ما غربیم

و تو
میتوانی دستمان را بگیری

 

نجوای یازده

اوت 11, 2011
لو نهرتنی من بابک ما برحت
اگر وبلاگم را داون کنی
باز هم مناجات مینویسم

دم:
امروز چند ساعت پیاده شده بودیم

 

نجوای ده

اوت 10, 2011

گِله‌ای نداریم
شِکوه‌هامان شکوه نیست

بهانه‌های گناه‌کاران است
برای گفتن و گریستن