Archive for the 'سیاست کثیف' Category

موقعیت خودساختهٔ ناچاری

دسامبر 7, 2019


«الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار»

این را آخوندها توی کتاب‌های‌شان نوشته‌اند. مثلاً‌ در کتاب‌های اصولی در بحث اجتماع امر و نهی آمده. یعنی چه؟ کسی که اختیار را از خودش سلب کند و خود را به ناچاری و اجبار برساند، این فرد ناچار و مجبور نیست، مختار است. مثال بزنم: فردی از لبهٔ پشت‌بام یک گام جلوتر پایش را می‌گذارد و سقوط می‌کند. می‌گوید «من نخواستم سقوط کنم و سقوط کردن به اختیار من نبود. پس نباید به خاطر شکستن پایم سرزنشم کنید.» این فرد خودش را در موقعیتی قرارداده که نمی‌تواند کاری کند و اختیار را از خود سلب کرده است. او وقت سقوط هیچ‌کاری نمی‌کند. موقعیتش، او را به زمین می‌افکند. اما این بی‌اختیاری در هنگام سقوط، به معنای نفی اختیار او نیست. او خودش، موقعیت بی‌اختیاری را ساخته است. مثال خیلی خوبی نیست. در مثال خدشه نکنید.

این روزها بارها و بارها روایت حامیان حکومت را از برخی سرکوب‌ها شنیده‌ام. مثلاً روایت ماهشهر را بشنویم. «عده‌ای ریختند و خیابان را بستند. راه پالایشگاه بسته بود. این پالایشگاه بخشی از بنزین ایران را تأمین می‌کرد. اینها مسلح بودند. دو سه روز با آنها گفتگو شد. می‌خواستند به پالایشگاه حمله کنند. پالایشگاه برای همه مردم است. حتی اگر به خانهٔ عادی کسی حمله شود، او حق دفاع دارد، چه برسد به پالایشگاهی با آن همه سرمایه. نیروی نظامی راهی جز مقابله با اینها نداشت. همه جای دنیا کسی که بخواهد به پالایشگاهی حمله کند، سرکوب می‌شود.»

اگر داستان این باشد، خب قانع‌کننده است. فرض کنید در یک روز بهاری در دوران آرامش اقتصادی و پیشرفت، یکهو سی-چهل نفر سلاح دست بگیرند و بخواهند به پالایشگاهی حمله کنند. اگر نیروی نظامی جلوی اینها را نگیرد، مقصر است. در روایت بالا،‌ من آن سربازی را که از پالایشگاه یا کلانتری یا حتی فروشگاهی بزرگ یا بانکی دفاع کرده سرزنش نمی‌کنم. او در موقعیت «ناچاری» بوده. اما آیا آن روایت همهٔ ماجراست؟

این موقعیت «ناچاری» موقعیتی خودساخته است. «الامتناع بالاختیار»‌است. اینقدر کلوخ تحقیر و تبعیض زده‌اند که فرد خستهٔ نومید سنگی می‌زند و الان می‌خواهند در مقابل آن سنگ، از خود دفاع کنند. این سنگ، جواب هزار کلوخ بی‌پاسخ است. فقر و فساد و تبعیض و ناامیدی و رنجوری و خستگی، موقعیتی ساخته که معترض سنگ می‌زند و این موقعیت محصول رفتار حکومت است. دفاع آن سرباز و نیروی نظامی در ماهشهر درست بود؟ بله. باید دفاع کند و ناچار است. حمله مسلحانه به پالایشگاه -بر فرض درستی روایت- غلط بود؟ بله، قطعاً. اما حکومت تبرئه می‌شود؟ نه. چون این موقعیت محصول رفتار اوست. «ناچاری در سرکوب شورش، تبرئه حاکمیت نیست» چرا؟ چون رفتار او عادتاً به شورش خستگان می‌انجامید. این روایت، روایتی ناقص است و زمینه را حذف کرده است. حکومت خودش را در موقعیت خودساختهٔ ناچاری و اجبار قرار داد.

آن نیروی نظامی مدافع پالایشگاه یا بانک یا هر مکان عمومی، «ناچار» است از دفاع. به گمان من هیچ تقصیری ندارد، اگر کارش دفاع باشد. اگر به پالایشگاه ماهشهر یا انبار سوخت در سیرجان حمله می‌شد، وضع بسیار بدتر بود. آن نیروی نظامی حاضر در آنجا بی‌تقصیر است -البته به شرطی که در دفاع زیاده‌روی نکرده باشد- مسئلهٔ من آوردن تانک نیست. مسئلهٔ من ساختن موقعیت اعتراض خشونت‌آمیز و شورش است. این موقعیت محصول رفتار حاکمیت است. شاید [شاید] برای دفاع از یک پالایشگاه مهم، تانک هم لازم باشد و مدافع حکومت بتواند توجیه بکند حضور تانک را؛ اما مسئله چیز دیگری است. حکومت خودش را وادار به موقعیتی کرده که باید تانک بیاورد وسط خیابان. این موقعیت را خودش ساخته است. این ناچاری را خودش درست کرده است. و «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار». شما مقصرید. ناچاری در سقوط، تقصیر اختیار آن گام‌های نادرست از لبهٔ بام است.

جامعهٔ نیرومندِ خودیاری‌گر

دسامبر 1, 2019

غایت کنش سیاسی چیست؟ پاسخ به این پرسش راه کنش سیاسی را نشان می‌دهد. احتمالاً پاسخ بسیاری «قدرت» باشد حتی اگر این پاسخ را در زرورق عناوین دیگر بپیچند. خطیبی چند سال پیش گفته بود که هدف پیامبران به دست‌آوردن قدرت سیاسی است نه بسط و اتمام مکارم اخلاقی. [نقل به مضمون] و آنگاه که به قدرت دست یافتند تازه وظایف حکومت را می‌شمرند.
به گمانم اگر پاسخ به راستی -نه فریبکارانه- این باشد که غایت کنش سیاسی، کاستن رنج انسان‌هاست، راه کنش سیاسی بسیار متفاوت می‌تواند باشد و حتی در مواردی از بیراههٔ قدرت هم دور خواهد شد. شاید کسانی که قدرت را غایت کنش سیاسی بدانند، بگویند قدرت سیاسی در خدمت انسان‌ها باید باشد و غایت آن، زندگی بهتر و یا همان کاستن رنج است. اما اگر پاسخ تنها «کاستن رنج انسان‌ها» باشد، می‌تواند قدرت را دور بزند و مسیر کاستن رنج و زندگی بهتر را از مسیری غیر از کسب قدرت بپیماید.

جامعه نمی‌تواند یا بسیار سخت و دور از دسترس است که خودبسنده باشد. خوشی و ناخوشی، شادی و رنج انسان‌ها سخت گره خورده است به حکومت و قدرت. دیدگاهِ خودبسندگی جامعه و بی‌دولتی را نمی‌توان پذیرفت؛ اما به گمانم می‌توانم به سمت جامعهٔ خودیاری‌گر رفت.
جامعهٔ خودیاری‌گر، جامعه‌ای است که افراد داوطلبانه در چارچوبی غیر از چارچوب حکومت سعی در بهبود زندگی دیگران می‌کنند. این تلاش می‌تواند آموزش، کارآفرینی، ساخت و ساز و حتی کمک‌های خیریه باشد. نمونه‌های فراوانی را می‌توان شمرد از کسانی که داوطلبانه برای کودکان روستایی قصه می‌خوانند تا جوانانی که هر سال در جنگل‌های زاگرس بلوط می‌کارند و افرادی که به دیگران حرفه‌ای را آموزش می‌دهند.

همهٔ این کنش‌ها، کنش‌های سیاسی‌اند و غایت سیاسی دارند، اگر غایت کنش سیاسی را «کاستن رنج انسان‌ها» و «بهبود زندگی» بدانیم. این جامعه خودش را یاری می‌دهد و در ضعف دولت‌ها به راه خود ادامه می‌دهد. جامعهٔ خودیاری گر در زمانهٔ ضعف دولت‌ها ضربهٔ سخت نمی‌بیند و یا دستکم زخمی که می‌بیند کمتر از زخم جامعه‌ای است که خود را یاری نمی‌کند.

جامعهٔ خودیاری‌گر را شاید بتوان دولتِ نادولت خواند؛ دولتی که این قدرت را دارد که برخی از مسائل جامعه را بدون نیاز به «مردان سیاست» حل کند. خود آموزش دهد، خود کار بیافریند، خود از محیط زیست حفاظت کند، خود راه خود را برود و خود از رنج‌های خود بکاهد و خود خویشتن را مداوا کند.

در دورهٔ بن‌بست سیاسی و زمانهٔ بی‌چارگی به گمانم تلاش برای یاری جامعه و برای ساختِ جامعهٔ خودیاری‌گر اگر بزرگ‌ترین کنش سیاسی نباشد، دستکم از مهم‌ترین کنش‌های سیاسی است. جامعهٔ خودیاری‌گر می‌تواند حکومت‌ها را وادار به همراهی کند و می‌تواند در سستی حکومت‌ها، خویشتن را یاری کند. شاید نوعی بی‌دولتی در عین وجود دولت.

در فراموشی بی‌نیازی خداوند

نوامبر 30, 2019

و او را هيچ زيانى نمى‌رسانيد

وَيَستَبدِل قَومًا غَيرَكُم وَلا تَضُرّوهُ شَيئاً وَاللَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ [۹:۳۹]
و گروهى ديگر به جاى شما آورد و او را هيچ زيانى
نمى‌رسانيد، و خداى بر هر چيزى تواناست. [ترجمهٔ مجتبوی]

گمان بسیاری از مؤمنان و بسیاری از حاکمان این است که اگر به گمان خویش پرچم‌دار ایمان بر زمین باشند و اسم خدا را بیاورند، همیشه خداوند یاری‌گر آنان است. گمان می‌کنند بیرق اسم خداوند در دست گرفتن، بهای یاری خداوند است و اینک که یاری پروردگار است، جاودانند. تو سیمِ سیاهِ خود نگه‌دار! «لا يبقى من الإسلام إلا اسمه ومن الإيمان إلا رسمه ومن القرآن إلا حرفه»

چهار کلمهٔ «ولا تضروه شیئا» بسیار کوبنده است. «گر جملهٔ کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گرد» نه تنها کفر ما -همهٔ ما- هیچ است؛ ایمان ما هم هیچ است. اگر ایمان ما چیزی بود، «لا تضروه شیئا» معنا نداشت. خداوند از ایمان ما، از کفر ما، از باور ما مستغنی است. برای او فریاد پرچمداری ایمان بر زمین هیچ است و «رئیس الملة والدین»ها بی‌معناست.

سنت اوست که هیچ‌کس را جاودانه بر زمین نگذارد «كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ثُمَّ إِلَينا تُرجَعونَ» [۲۹:۵۷] «هر كسى چشنده مرگ است، سپس به سوى ما بازگردانده مى‌شويد.» [ترجمهٔ مجتبوی] و نه هر کس، هر حکومتی هم مرگ را خواهد چشید. «وَتِلكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَينَ النّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ الَّذينَ ءامَنوا وَيَتَّخِذَ مِنكُم شُهَداءَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الظّـلِمينَ » [۳:۱۴۰] و اين روزها- پيروزيها و شكستها- را ميان مردمان مى‌گردانيم [تا آنها را بيازماييم‌] و تا خدا كسانى را كه ايمان آورده‌اند باز شناسد- يعنى تا معلوم سازد و بشناساند، و آنان كه نمى‌دانند بدانند- و از شما شهيدانى- يا گواهانى- برگيرد و خدا ستمكاران را دوست ندارد- اگر چه گاهى به ظاهر پيروز شوند- [ترجمه مجتبوی]
گمان خلافت الهی و گمان پرچمداری ایمان آنگاه که با گمان جاودانگی یاری خداوند آمیخته شود، حجاب خویشتن‌نگری است. این گمان مشاطهٔ کردار خویش است و گاه نتیجه‌اش گمان خطاناپذیری است.
حتی اگر بی‌هیچ خویش‌فریبی یاریگر خداوند باشند، در تجلی استغنای الهی حتی مقربان نیز قربانی می‌شوند. «خاموش باش باد بى‏نیازى خداوند است که مى‏ وزد سامان سخن گفتن نیست.»[تاریخ جهان گشای جوینی، ج ۱ص ۸۱]

جای دگر که از جایگزینی مردمانی دیگر گفته است، باز هم سخن از غنای الهی و نیازمندی انسان است. « وَاللَّهُ الغَنِىُّ وَأَنتُمُ الفُقَراءُ وَإِن تَتَوَلَّوا يَستَبدِل قَومًا غَيرَكُم ثُمَّ لا يَكونوا أَمثالَكُم» [۴۷:۳۸] خدا بى‌نياز است و شما نيازمنديد؛ و اگر روى برتابيد [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود. [ترجمهٔ فولادوند]

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

حکومت جمع؛ نه حکومت حل

نوامبر 23, 2019

 

جمهوری اسلامی معضلات اجتماعی را حل نمی‌کند؛ بلکه جمع می‌کند. این محصول نگاه امنیتی به همه چیز است. ماجرای ۸۸ نمونهٔ بسیار روشن این سیاست نادرست است. ۸۸ هیچ‌گاه حل نشد. ۹ دی هیچ چیز را حل نکرد و معترضان آن ۸ ماه، ده سال است باوری به روایت حکومت ندارند. بارها و بارها دیده شده که حاکمان جمهوری اسلامی نمی‌دانند و یا نمی‌خواهند بدانند که «اقناع بخشی از حقیقت سیاسی است». خیال می‌کنند با تکیه بر توان نظامی می‌توانند آشوبی را خاموش کنند و اعتراضی را ساکت کنند. باتوم و اسلحه هیچ چیز را حل نمی‌کند؛ بلکه تنها جمع می‌کند و آنچه که حل‌نشده باقی بماند و فقط جمع شود، باز هم برمی‌خیزد.

ماجرای پس از افزایش قیمت بنزین، ماجرای بنزین نیست؛ ماجرای خستگی و نومیدی است. این خیزش، خیزش خستگان است. تقلیل آن به بنزین سه هزار تومانی نادیدن ماجراست. هیچ ماجرایی را نمی‌توان بدون متن آن و زمینه‌اش و بافتش تفسیر کرد. زمینه و بافت اعتراض‌ها و آشوب‌های اخیر خستگی و نومیدی است؛ نومیدی‌ای که پس از چراغ دروغین امید ۹۲، ۹۴ و ۹۶ به خشم بدل شد.

حکومت جمهوری اسلامی از ۸۴ به این سو به سمت تقویت نهادهای انتصابی رفت و نهادهای انتخابی را تضعیف کرد و در حکومت دوگانگی‌ای ایجاد کرد و حتی اگر مردم کوچه و بازار در انتخاباتی گمان پیروزی داشته باشند، در عمل زیر سایهٔ قدرت نهادهای انتصابی راه به جایی نخواهند برد. دادستانی در هر اتفاقی و هر تصمیمی حتی آسفالت‌کردن کوچه‌ای در محله‌ای در شهری کوچک می‌تواند جنبه‌ای حقوقی به ماجرا بدهد و تصمیمی را لغو کند و یا دستوری دهد. حتی اگر منتخبان مردم در نهادهای انتخابی بخواهند کاری کنند، نمی‌توانند.

جمهوری اسلامی ما را ناامید کرده و ما را خسته کرده است. پیروزی‌های‌مان را تلخ می‌کند. حسن روحانی در انتخابات ۹۶ پیروز نشد، ما مردم کوچه و بازار بودیم که پیروز شدیم و الان نومید و خسته‌ایم از دولتی که به ما پشت کرد و هر روز بیشتر شبیه کسانی شد که نمی‌خواستیم پیروز شوند. جامعهٔ مدنی را ضعیف و ضعیف‌تر می‌کند و نمی‌خواهد این حقیقت را دریابد که تضعیف نهادها و جامعهٔ مدنی زمینه‌ساز خشونت است.

جمهوری خود‌ی‌ها حامیان مردمی‌اش را به تماشاگر بدل کرد و تماشاگران را به معترض و معترضان را به برانداز و همهٔ اینها به گمانم سخت گره خورده به آموزهٔ نادرست خودی و غیرخودی. حاکم وظیفه‌اش دو دسته‌کردن مردم نیست. حاکم باید زندگی مردم را بهتر کند و به باور و ایمان‌شان کاری نداشته باشد. «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید». خودی و غیرخودی اگر به معنای باور و کنش نسبت به حاکمیت نباشد، حتی اگر واقعیت خارجی داشته باشد، نباید در رفتار حاکمیت نسبت به مردم تأثیری داشته باشد. چه حامی، چه معترض، چه تماشاگر باید مساوی باشند و در هنگام جرم فرفی میان خودی و غیر خودی نیست. اما آنچه ما تماشا می‌کنیم تفاوت و تبعیض میان خودی‌ها و غیرخودی‌هاست. خودی و غیرخودی اگر در رفتار حاکمیت تأثیر بگذارد، هم فسادآور است و هم باعث تبعیض می‌شود. و فساد و تبعیض مشروعیت حکومت را متزلزل می‌کند.

گمان می‌کنم در ۸۸ مشروعیت حکومت تَرَک برداشت و متزلزل شد و بسیاری از حامیان عادی و تماشاگران دچار تردید شدند و گاهی از باور پیشینشان نسبت به حکومت گذر کردند. حکومت نتوانست ۸۸ را «حل» کند و تنها در پی «جمع» آن بود و گمان کرد پس از جمع‌کردنش پیروز شده است؛ اما نمی‌دانست که در اذهان بسیاری از مردم شکست خورده است و این می‌ماند. بخش مهمی از انقلاب ۵۷ ریشه در مرداد ۳۲ داشت. حتی رابطهٔ ایران و آمریکا تا خاطره کودتای مرداد ۳۲ و خاطره حمله به سفارت آمریکا حل نشود، به سادگی حل نمی‌شود. این خاطره‌ها بر همه کنش‌ها سایه می‌اندازند. دشمنی تا در اذهان حل نشود، حل نخواهد شد. امروز می‌توان ادعا کرد که جمهوری اسلامی،جایگاه خود در اذهان بسیاری از مردم را از دست داده است و مقصر نخست، خودش است.

نمی‌توان و نباید از نقش مخرب بیگانگان در وضعیت کنونی غافل بود. قطعاً ترامپ و تحریم‌های شریرانه و بیگانگانی دیگر مقصرند و سخت هم مقصرند؛ اما بخش بزرگی از تقصیر گردن حکومت و رفتارهای نادرستش است. اگر حکومت تقصیرش بزرگ نبود، می‌توانست انگشت اتهام را به سمت بیگانگان بگیرد و احتمالاً اذهان مردم هم می‌پذیرفتند؛ اما وقتی اعدا عدو جمهوری اسلامی، خودش است و این را ما لمس می‌کنیم، نمی‌توانیم بپذیریم که همه تقصیر بیگانه است. بسیاری از کنش‌های بیگانه قطعاً شریرانه است و گمان نادرستی است که به سوی آنان دست دراز کنیم. می‌توان برای جمع کردن مسئله معترضان و حتی آشوبگران را از خیابان به زندان‌ها و خانه‌های‌شان بُرد و گاهی وادار به مهاجرت کرد و در رسانه‌ها گفت آمریکا و عربستان و اسرائیل و سازمان رجوی پشت پرده بودند. شاید در بخشی از ماجرا نقش داشته‌باشند، نمی‌توان یکسره انکار کرد؛ اما سخن این است که با اذهان مردم کوچه و بازار چه می‌کنید؟ سازمان مجاهدین به فلان کلانتری حمله کرد و برخی از آشوبگران آموزش‌دیده بودند و … قبول؛ اما این همه ماجرا نیست. بخش زیادی از معترضان مردم عادی همین مرز و بوم بودند. نگاه امنیتی این مردم عادی را نادیده می‌گیرد و نادیده‌گرفتن‌شان و نشنیدن فریادشان به معنای حل نشدن ماجراست.

حکومت باید مخاطبانش را تغییر دهد. سال‌هاست رهبر انقلاب پیش از سخن و پس از سخنانش چند هزار نفر ده دقیقه شعار می‌دهند و «تا خون در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» سر می‌دهند. اینها همهٔ مردم کوچه و بازار این سرزمین نیستند. انحصار مخاطبان -که معمولاً فداییانند- راهزان است ‌و حجاب دیدن واقعیت است. مردمی که در خیابان‌ها در دی ۹۶ و امروز اعتراض کردند، بیگانه نیستند؛ مردمند. باتوم فقط اینها را «جمع» می‌کند و هیچ کمکی به «حل» مسئله نمی‌کند. حکومت باید تغییر در جامعه را ببیند و خودش را با تغییر جامعه تغییر دهد.

سخن دیگر اینکه اعتراض‌های خشونت‌آمیز زنگ خطر است. این خشونت هیچ توجیهی ندارد. اگر مسئله حل نشود، اگر این اعتراض‌ها گسترده‌تر شود و اگر در گسترش اعتراض‌ها خشونت بیشتر شود، سخت باید ترسید. ضرر خشونت‌ها در اعتراض فقط به سمت حکومت نیست؛ بلکه به سمت مردم عادی نیز هست. آمبولانس‌ها و بانک‌ها و خیابان‌ها و فروشگاه‌ها مالِ مردم است. باید ترسید از اینکه خشونت‌ها گسترده‌تر شود و به سمت سوریه‌ای شدن برویم و متأسفانه کسانی هستند که دوست دارند ایران سوریه شود. خشونت در اعتراض، خطاترین اشتباه در اعتراض است به هزار دلیل.

در یک کلمه «به جای شنیدن «تا خون در رگ ماست» بیایید وسط مردم، بشنوید، ببینید چقدر عوض شده‌اند و ببینید چقدر رنج کشیده‌اند، با کاربلدان واقعاً کاربلد گفتگو کنید و در پی راه حل باشید.» و حتماً اگر پی حل مسئله‌اید، باید دست از بسیاری از باورها و رفتارهای پیشین بردارید. باید دست از تحمیل سبک زندگی خاص بر همه مردم بکشد، باید آموزهٔ خودی و غیرخودی و تأثیرش در حاکمیت را حذف کند، نهادهای مدنی را تقویت کند و از قدرت و دخالت نهادهای انتصابی بکاهد. آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد و … و نمی‌توان مثل آن پیرمرد خسته گفت «خودتان و حکومت‌تان». هر تصمیم حکومت در زندگی ما تأثیر دارد و این‌گونه نیست که خودشان و حکومت‌شان.

چرا روحانی پیروز مناظره شد؟؛ راهبرد مبارزهٔ زئیر

مه 13, 2017

هزار و نهصد و هفتاد و چهار، محمدعلی در کینشازا پایتخت زئیر با جرج فورمن مبارزه کرد. مبارزه‌ای که به «غرش در جنگل» معروف شد. محمدعلی پیش از آن مصدوم شده بود و از میدان‌ها دور بود. جورج فورمن جوان در المپیک ۶۸ قهرمان شد و پس از آن جو فریزر را شکست داده بود و قهرمان بوکس جهان بود و اینک در برابرش محمدعلی بود که مدت‌ها بود، مشت نزده بود. فورمن از ابتدا مشت زد و مشت زد. محمدعلی به گوشه رینگ رفت. فورمن مشت می‌زد و محمدعلی دفاع می‌کرد. دوستانِ فورمن به طعنه می‌گفتند «محمدعلی را نکش». محمدعلی تلاشی برای حمله به فورمن نمی‌کرد.

فورمن مشت زد و مشت زد و مشت زد. محمدعلی به رینگ تکیه داده بود و قدرت مشت‌های سهمگین فورمن را می‌گرفت. محمدعلی رقص‌پا می‌کرد، رجز می‌خواند به رینگ تکیه می‌داد و فورمن مشت می‌زد و مشت می‌زد.

راند هشتم شد. فورمن مشت زده بود و مشت زده بود؛ هر چه مشت داشت، زده بود. فورمن خسته شده بود. محمدعلی مشت می‌زند. فورمن روی زمین می‌افتد. فورمن برمی‌خیزد. محمدعلی مشت نمی‌زند، فورمن دوباره روی زمین ولو می‌شود.

روحانی هر سه مناظره را یک رقابت دانست نه سه رقابت. سه راند از یک مبارزه؛ نه سه مبارزهٔ مستقل. مناظرهٔ اول و دوم، روحانی [و جهانگیری] حمله نکردند. دفاع کردند. قالیباف و رئیسی مشت‌هایشان را زدند و زدند و زدند. روحانی گوشهٔ رینگ تکیه داده بود؛ حمله نکرد. پاسخ داد. تا مناظرهٔ سوم آنها بسیاری از مشت‌هایشان را زده بودند. مشت‌های بی‌هدف و بی‌اثر. آنها آمدند همان مشت‌ها را تکرار کنند؛ گمان کردند مثل دو مناظرهٔ قبل فقط می‌زنند؛ اما مشت خوردند. مشت‌های مناظرهٔ سوم آنها خسته بود. آنها مشت‌هایشان را، فشنگ‌های‌شان را پیش از آن خرج کرده بودند. اما رقیب هنوز مشت‌های تازه بود و قدرتمند. روحانی در سه مناظره ۷۲دقیقه وقت دفاع داشت؛ اما اینها فقط در یک مناظره وقت دفاع داشتند.

62740_286

مسئلهٔ دولت جایگزین

مه 6, 2017

چه هنگام می‌توانیم عاقلانه تصمیم به تغییر یک دولت -یا هر چیز دیگر- بگیریم

الف: دولت‌ها ابزار حل مسئله هستند. موفقیت و ناکامی دولت با نگاه به حل مسئله‌ها بدست می‌آید. مسئله‌ها یکسان نیستند؛‌ گاهی حل یک مسئله از حل صد مسئله ارزش بیشتری دارد و گاهی ناکامی در یک مسئله مهم‌تر از موفقیت در حل مسئله‌های دیگر است. برای سنجش موفقیت و ناکامی، باید نگاه کلی و پارادایمی داشت نه نگاه به فردْفردِ مسئله‌ها. تیمی که قهرمان لیگ شود، سه شکستش در لیگ در قهرمانی حل می‌شود. اگرچه آن شکست‌ها هم در جای خود اهمیت دارند.

ب: ما در دنیای واقعی زندگی می‌کنیم. نباید زمینهٔ و متن آنچه دربارهٔ آن صحبت می‌کنیم، حذف شود. اگر بگوییم الف باید برود؛‌ باید جایگزین واقعی -نه ایده‌آل- را لحاظ کنیم. به دنیای واقعی نگاه کنیم. لیبی را نگاه کنید. معمر قذافی دیکتاتور از رهبری لیبی کنار رفت؛ جایگزینش ناامنی، جنگ داخلی، تکه‌تکه شدن لیبی و از دست رفتن رفاه دوران قذافی شده است. [اینجا را بخوانید: «زندگی در زمان قذافی بسیار بهتر از امروز بود». ] عراق پس از صدام، دچارِ داعش شد. حواسمان باشد، ما در دنیای رنج‌ها زندگی می‌کنیم؛ در یک دنیای واقعی. رفتن الفِ بد، به معنای آمدن بِ خوب نیست. دنیای واقعی پر از رنج و غم، بارها خلاف این را ثابت کرده است.

ج: مرزهای کلمات را بشناسیم. در بند پیشین نگفتیم این دولت بد است و نگفتیم در مقابل حکومت بد، باید خاموش بود. تنها هشداری واقعی بود دربارهٔ‌ جایگزین. یک قاعدهٔ مهم در دنیای واقعی را یادمان باشد «گاهی بدِ روشن بهتر از مبهم است». آنگاه می‌توانیم سخن از جایگزینی کنیم که از جایگزین مطمئن باشیم. جایگزین مبهم،‌ وضع امروز لیبی و عراق و مصر است. شاید جایگزین مبهم به نیکی و خیر بیانجامد؛ اما گاهی می‌شود لیبیِ ویرانِ پس از قذافیِ مستبد.

د: هشتاد و چهار، سر کوچه دوستی را دیدم. ازم پرسید رأیت با کیست؟ گفتم هاشمی. گفت دور و بری‌های هاشمی چنانند و بهمانند. پرسیدم دور و بری‌های احمدی‌نژاد کیستند؟ گفت نمی‌دانم. گفتم من به بد معلوم رأی می‌دهم نه به مبهم سربسته.

هـ: دولت‌ها تا روی کار نیایند، املای بدون غلطند، هندوانهٔ سربسته‌اند. دولت‌ها نمی‌توانند همهٔ مسئله‌ها را حل کنند. تا حالا دیده‌اید؟ گاهی حتی حل مسئله موفقیت نیست؛ بلکه پیشرفت به سوی حل مسئله موفقیت است. مثلاً در دولت یازدهم تورم به طور کامل حل نشده است و هنوز با نرخ مطلوب فاصله دارد؛ اما اینکه از چهل درصد به ۹ درصد رسیده‌است، در این مسئله موفقیت است. گاهی حتی صرف خروج از وضعیت بحرانی موفقیت است بدون اینکه پیشرفتی باشد. لغو تحریم‌های بین‌المللی خروج از وضعیت بحران است نه یک رشد. یعنی نسبت به وضعیت قبل، وضعیت کنونی موفقیت است نه نسبت به حالت آرمانی.

و: گاهی دلایل کافی برای نفی الف است؛ اما الف نیازمند جایگزین است. اما جایگزین آن مبهم است. دلایل کافی برای سقوط قذافی بود؛‌ اما آنجا که اگر یکی حذف شود، حتماً دیگری باید جایگزین شود، علاوه بر دلیل برای نفی الف، باید دلیل بر برتری جایگزین باشد. اگر مسئله، مسئلهٔ مهم باشد، عاقلانه نیست به سمت ابهام رفت.
جایگزینی فرایندی دو مرحله‌ای است: یک: نفی الف، دو: اثباتِ برتری ب. اگر الف را نفی کنیم و نتوانیم برتری ب را ثابت کنیم، آیا می‌توان به سمت ب رفت؟ به سادگی نمی‌توان تصمیم گرفت. مگر اینکه به این نتیجه برسیم که الف علاوه بر اینکه نفی شده است، خطرناک و بحران‌آفرین است. برویم سراغ مثال فوتبالی. علی دایی در سال ۹۳ سرمربی پرسپولیس بود. نتایج علی دایی موفقیت‌آمیز نبود. پس کارآمدی علی دایی نفی شده است. نیاز به جایگزین دارد. به جای علی دایی، حمید درخشان آمد؛ بدترین انتخاب ممکن. ادامه علی دایی بسیار بهتر از آمدن حمید درخشان بود. درخشان، پرسپولیس را به مرز سقوط کشاند. اگر الف ناموفق بود و ناکارآمد، تا هنگامی که جایگزینی مطمئن و برتر نیافته‌ایم، کنار زدنش خطاست مگر اینکه الف بسیار ناموفق و نزدیک به مرزهای سقوط باشد. درخشان جای دایی را گرفت و نتایج نادرخشانی کسب کرد. او اینک جای الف نشسته بود؛ یک الف شکست خورده. نیاز به جایگزین داشت. این بار جایگزین برتری‌اش روشن بود. برانکو آمد. هنگامی می‌توان جایگزینی را عاقلانه دانست که برانکو جای حمید درخشان بنشیند نه حمید درخشان جای علی دایی.
ز: دولت‌ها ابزار حل مسئله‌اند. باید مسئله‌ها را در یک بسته گذاشت و نگاه مسئله‌ای به موفقیت نا عدم‌موفقیت نداشت. البته این مسئله‌ها هستند که آن بسته را می‌سازند. دولت یازدهم مسئله‌های بسیاری را حل کرد و در برخی مسئله‌ها ناموفق بود. به گمان من، دولتی موفق بود. تحریم‌ها رفع شده است، اقتصاد آرام شده است، رشد اقتصادی مثبت شده است و … اول اینکه اثبات ناکارآمدی دولت سخت است. صرف اینکه نتوانسته معضل بیکاری را حل کند، به معنای ناکارآمدی نیست؛ آنها اشتغال را از صفر به هفتصدهزار رساندند. یعنی در حل معضل بیکاری گام‌هایی برداشته شده است. حتی اگر فرض کنیم که این دولت ناکارآمد بود، باید اثبات کنیم که رقبایش کارآمدند. در مسئولیت‌های کوچک‌تری که بودند، آیا موفق بودند. محمدباقر قالیباف را برانداز کنیم؛ مسئله‌های شهرداری را نگاه کنیم: ترافیک، آلودگی هوا، حاشیه‌نشینان شهر، فضای سبز، تفکیک زباله، ساختمان‌های بلند، ساماندهی دستفروش‌ها، توسعهٔ مترو، آب‌گرفتگی معابر در هنگام باران و ده‌‌ها مسئلهٔ دیگر. قالیباف وعده داده بود سه ساله مشکل ترافیک تهران را حل می‌کند. او دوازده سال بر سر کار بود نه چهارسال. دوازده سال برای تغییر و دگرگونی و توسعهٔ یک شهر زمان مناسب و حتی زیادی است. قطعاً‌ شهر تهران گام‌های رو به جلوی زیادی داشته است؛ اما آیا او توانسته با یک مدیریت طولانی این مسئله‌ها را حل کند؟ حدود سی و پنج سال، مدیریت سید ابراهیم رئیسی در قوهٔ قضاییه را نیز به همین صورت نگاه کنیم؛ همچنین عملکرد یارانش -که بسیاری از آنان وزرای دولت احمدی‌نژادند-. نسبت موفقیت اینان با مدیریت حسن روحانی چیست؟ آنها حمید درخشانند نسبت به علی دایی؟ برانکواند نسبت به حمید درخشان؟ حمید درخشانند نسبت به برانکو؟ علی دایی‌اند نسبت به برانکو؟ علاوه بر نفی حسن روحانی که کاری سخت است، نیاز به اثبات برتری خودشان است.

*این نوشته به گونه‌ای ادامه «ساختار انقلاب‌های انتخاباتی» است.

دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مه 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی محاکمه و اعدام خواهند شد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 

دربارهٔ یک «اگر»؛‌مرزهای کلمات و کژتابی‌های زبان

آوریل 29, 2017

به بهانهٔ حذف آن «اگر» در اتهام محمدباقر قالیباف به حسن روحانی

میان این دو جمله تفاوت است:

الف: پدر خطاب به فرزندش: امسال برایت دوچرخه می‌خرم.
ب: اگر معدلت بیست شد، برایت دوچرخه می‌خرم.

جملهٔ اول معلق بر هیچ چیزی نیست. پایان سال، فرزند می‌تواند از پدر خود وعده‌اش را بازخواست کند. اما جملهٔ دوم معلق بر تحقق یک اتفاق دیگر است. اگر فرزند، معدلش ۱۹ شد، نمی‌تواند از پدر بازخواستِ وعده کند. تفاوت یک «اگر» است و بود و نبود آن اگر می‌تواند به فرزند حق بازخواست را بدهد یا بگیرد.

مثال دیگر بزنیم:

الف: رهبر انقلاب از نظام پارلمانی حمایت کرد.
ب: « …اگر یک روزی در آینده‌های دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌های نزدیک، چنین چیزی پیش نمی‌آید – احساس بشود که به جای نظام ریاستی مثلاً نظام پارلمانی مطلوب است – مثل اینکه در بعضی از کشورهای دنیا معمول است – هیچ اشکالی ندارد» [بیانات در جمع دانشجویان کرمانشاه. ۲۴مهر ۹۰]

از کلمات آیت‌الله خامنه‌ای نمی‌توان حمایت از نظام پارلمانی و ترجیح آن بر ریاست جمهوری را برداشت کرد. جمله بر «اگر» بنا شده است.

مثال دیگر:
الف: حسن نصرالله اسرائیل را تهدید کرد که نیروگاه اتمی دیمونا را بمباران خواهد کرد.
ب: حسن نصرالله: «اگر رژیم صهیونیستی بار دیگر به لبنان حمله کند برای پاسخ هیچ خط قرمزی نخواهیم داشت. حزب الله لبنان آمادگی هدف قرار دادن راکتور اتمی دیمونا را دارد.» [گفتگوی سید حسن نصرالله با واحد مرکزی خبر. ۵ اسفند ۹۵]

میان تهدید ابتدایی با هشدارِ مقابله به مثل تفاوت بسیار است؛ تفاوت شروع‌کننده جنگ و مدافع. سید حسن نصرالله، اسرائیل را ابتدائاً تهدید نکرده است؛ کلماتش بر یک «اگر» ساخته شده است: «اگر آنها حمله کردند، ما سخت پاسخ خواهیم گفت.» جملهٔ اول با حذف «اگر» یک تهدید ابتدایی و مطلق معنا می‌شود؛ درحالیکه این هشدار، معلق است بر «اگر حمله کردند»
این «اگر»ها در زندگی عادی ما بسیار است. «اگر خانه‌ام فروش رفت، بهت بیست میلیون قرض می‌دهم.» نگفته است «در هر حالی،‌بهت بیست میلیون قرض می‌دهم». وقتی این شرط حذف شود، انگار جمله مطلق است و «در هر حالی» و نه فقط در وقت «فروش خانه». یا «برو لوبیا قرمز بخر، قرمه سبزی درست کنم». نگفته است حتماً‌ قرمه‌سبزی درست می‌کنم، قرمه‌سبزی امشب معلق است بر اینکه کسی برود لوبیا قرمز بخرد. دور و برمان پر است از این «اگر»ها.

بسیاری از مشکلات و نزاع‌های ما به خاطر فهم نادرست جملات است؛ همان «کژفهمی». کلمات و جملات معنای محدودی دارند. معنای‌شان مرز دارد. کژفهمی یعنی مرزهای معنایی کلمات را رعایت نکنیم؛‌ یا کمتر بفهمیم یا بیشتر. وعده‌ای را که بر امری دیگری معلق است، «در هر حالی»‌بفهمیم یا بالعکس.

اشتباه محمدباقر قالیباف، همین بود. او اسیر «مغالطهٔ مطلق‌انگاشتن امر معلق» شده بود. کلمات حسن روحانی و فهم قالیباف را نگاه کنیم:

الف: من با توسعه گردشگری، ۴ میلیون شغل ایجاد می‌کنم. [فهمِ قالیباف]
ب: «.. اگر تنها ۱۰ میلیون گردشگر وارد کشور شود بیش از ۱۳.۳ میلیارد دلار درآمد ارزی و ۴ میلیون اشتغال درست می‌شود..» [کلمات حسن روحانی]

میان این دو جمله تفاوت بسیار است. در الف [فهم قالیباف]، ما با وعده‌ای مطلق مواجهیم؛ یعنی من این کار را خواهم کرد. پس اگر نشد، می‌توان او را بازخواست کرد. اما در «ب»[کلمات روحانی] ما با یک شرطیه مواجهیم و یک «اگر». هیچ وعدهٔ مستقیمی در کلامش نیست. نگفته‌است «من ۱۰میلیون گردشگر می‌آورم» نگفته است «من ۴میلیون شغل ایجاد می‌کنم». گفته است اگر این شود، آن می‌شود. جمله مبهم است. اینکه طی چند سال به رقم سالانه ۱۰میلیون گردشگر برسیم، سخنی نیامده است.

مهم گفتگوی قالیباف و روحانی نیست. اگر فهم رشد یابد، فریب‌خوردن کم می‌شود. کژفهمی‌های ما و کژتابی‌های زبان و ابهامات بستر بسیاری از فریب‌ها و مغالطات است. شناخت مرزهای معنایی، اینکه یک کلام تا کجا معنا دارد، اینکه به کلام چیزی را نچسبانیم که نگفته است، اینکه فراتر و فروتر از معنای کلمات نرویم، فهم را تقویت می‌کند. ترویج و رشد «تفکر انتقادی» کمک به فهم و آگاهی جامعه است. تفکر انتقادی فرد و جامعه را در برابر مغالطات و فریب‌های زبانی قدرتمند می‌کند. یک کلام: کلمات مرز دارند؛ مرزهای معنایی کلمات را بشناسیم و فریب کژتابی‌های زبان را نخوریم. برای فرزندان خود دوچرخه بخرید و آن را معلق بر یک «اگر» نکنید.

🔹 پ.ن:
۱.پیشنهاد می‌کنم جزوه کوتاه «تفکر انتقادی» را که روح‌الله محمودی ترجمه کرده‌است، بخوانید:
https://goo.gl/gTkL7k

۲. اینجا دربارهٔ مغالطات می‌نویسم و سعی می‌کنم از مثال‌های روزمره استفاده کنم:
https://t.me/moghaletat
*
https://t.me/samaeiat

ملکه الیزابت وارد انتخابات ایران می‌شود

مارس 12, 2016

اصل ماجرا
«لیست انگلیسی» و در برابر آن «لیست ضدانگلیسی» عنوانی بود که دلواپسان به دو فهرست انتخاباتی اطلاق کردند. منشأ این عنوان، یادداشتی بود در بی‌بی‌سی. یادداشت بی‌بی‌سی گزارشی بود از یک کنش سیاسی در انتخابات ایران که خواستار حذف سه تن از بزرگان اصول‌گرایان در خبرگان بودند. آن یادداشت، گفته بود که آیا چنین چیزی «امکان ریاضی» دارد یا نه و حتی از سختی آن سخن گفته بود. در یادداشت منتشر شده در بی‌بی‌سی هیچ توصیهٔ مستقیمی نشده بود که به این‌ها رأی دهید یا ندهید. خود نویسنده هم تأکید کرده بود «فارغ از ارزش گذاری در مورد «خوب» یا «بد» بودن آن، و گذشته از اینکه به لحاظ سیاسی هم ممکن باشد یا نه، به لحاظ ریاضی تا چه حد ممکن است» نویسنده اذعان دارد که نمی‌خواهد به کسی توصیه کند این کار را بکند یا نکند. تنها اعداد و ارقام را کنار هم می‌نهد و می‌خواهد ببیند چنین چیزی امکان دارد یا ندارد.

نتیجه‌ای که نویسنده می‌گیرد، امکان یا دشوار بودن این هدف است: «انتظار رای دادن یکپارچه … نیاز به میزانی نامعمول از هماهنگی میان رای دهندگان دارد.» و «البته طبیعتا انتظار رای دادن یکپارچه هواداران فهرست رفسنجانی-روحانی به فهرستی از ۱۶ کاندیدای رقیب محمد یزدی، احمد جنتی و محمدتقی مصباح یزدی (که شامل کاندیداهای به شدت محافظه کار نیز می شود) واقع بینانه نیست.»

حتی جالب اینکه نویسنده راهکاری برای پاتک رقیب می‌نویسد: «هر رای دهنده اصولگرایی که در فهرست خود علاوه بر آنها نام کسان دیگری را هم بنویسد، بدون آنکه خود بداند به حذف این سه روحانی در فهرست نهایی منتخبان تهران کمک کرده است.» همین راهکار از سوی حامیان لیست موسوم به ضدانگلیسی در روزهای منتهی به انتخابات تبلیغ می‌شد و فهرست‌هایی با حذف مشترکین دو لیست تهیه شد.

حمله
یادداشت منتشرشده در بی‌بی‌سی بهانه‌ای برای حمله به فهرست «خبرگان مردم» شد. آنها را «لیست انگلیسی» نامیدند. همایش «نه به انگلیس» برگزار کردند. در تریبون‌ها علیه آنان صحبت شد. فهرست مقابل را با عنوان «ضدانگلیسی» تبلیغ کردند و در خیابان‌ها پوستر و بنر «فهرست ضدانگلیسی» را تبلیغ کردند. خواستار توبه فهرست انگلیسی شدند و صدها نوشته علیه آنان نوشتند. همهٔ این حمله‌ها مبتنی بر یک مسئله بود و آن اینکه «انگلیس از یک فهرست خاص حمایت کرده است.»

آیا انگلیس حمایت کرد؟
مستند ادعای حمایت انگلیس از فهرست خبرگان مردم، همان یادداشت بی‌بی‌سی بود. در کنار این برخی از گفتگوهای تلویزیون بی‌بی‌سی هم به عنوان سند حمایت انگلیس، منتشر شد.

ما به مباحث سیاسی کاری نداریم. به این کار داریم که آیا از آن متن، این ادعا که «انگلیس حامی لیست خاصی است» استخراج می‌شود؟

متن یادداشت را اجمالاً‌ مرور کردیم. ادعای متن «بررسی امکان ریاضی حذف سه تن از کاندیداهاست» نه توصیه به تلاش برای حذف. متن می‌گوید برای حذف این سه کاندیدا، باید یکپارچگی رأی فهرستی باشد و این یکپارچگی «ناواقع‌بینانه» و «نیازمند هماهنگی نامعمول» است و این هدف را «دشوار» می‌بیند. نویسنده متن، حتی رأی به مشترکین را از سوی حامیان این سه کاندیدا، تلاش ناخواسته برای حذف آنان می‌شمرد و تلویحاً به گونه‌ای رأی به مشترکین را اشتباه اصول‌گرایان می‌شمرد.

میان ادعای متن و ادعای «حمایت انگلیس» فاصلهٔ بسیاری است. اگر بخواهیم میان این دو ملازمه درست کنیم باید این مقدمات را بپذیریم:
۱. در یادداشت بی‌بی‌سی، از حذف این سه تن حمایت شده است. تلویحاً‌ یا تصریحاً.
۲. حمایت از حذف این سه تن، حمایت کامل از فهرست مقابل است.
۳. یادداشت نویسندهٔ بی‌بی‌سی، موضع بی‌بی‌سی است نه موضع نویسنده.
۴. موضع بی‌بی‌سی، موضع دولت انگلستان است.
۵. دولت انگلستان، قصد دخالت در انتخابات ایران را داشته است.
۶. در بی‌بی‌سی موضعی مقابل یا متفاوت با این یادداشت نوشته نشده است.
۷. هر کس در بی‌بی‌سی سخن گوید یا بنویسد، موضع دولت انگلستان است.
۸. بی‌بی‌سی قصد فریب ندارد. یعنی بداند که موضع او، در ایران مخالفینی دارد و برای فریب آنان از مخالف خودش برای تخریبش حمایت کند. در صورتی میان این دو ملازمه است که بی‌بی‌سی قصد فریب نداشته باشد.
۹. حمایت بی‌بی‌سی از یک فرد، به معنای سرسپردگی او به انگلستان است و می‌توانیم او را «انگلیسی» بنامیم. میان حمایت شده از انگلیس و «انگلیسی» تفاوت است. و …. [بخشی از این مقدمات برگرفته از وبلاگ بربساط نکته‌دانان]

اگر دقت کنیم، نه هر کسی در بی‌بی‌سی سخن می‌گوید موضع بی‌بی‌سی است و نه هر سخن بی‌بی‌سی موضع انگلستان و نه حمایت انگلستان از فردی، او را انگلیسی می‌کند. در بی‌بی‌سی یادداشت‌های دیگری و سخنان دیگری در مقابل این یادداشت موجود است. متن یادداشت هم توصیه به عملی نیست. همهٔ مقدمات نادرست است. تنها چیزی که می‌توان گفت این است که با «مغالطه تحریف» برای تخریب رقیب تلاش کرد
ه‌اند. اگر کسی بخواهد از این متن، حمایت از انگلیس و بی‌بی‌سی و … را بفهمد، بداند که این‌گونه نیست. فقط خواستیم بگوییم میان آن و این رابطه‌ای نیست.

*
منتشرشده در شماره۳۱ روشن
کانال مغالطه:
https://telegram.me/moghaletat

ZED

آرش برهانی و علامه‌ها

مارس 3, 2016
«…آیا شخصی که تقریبا با همه فوتبالیست‌های لیگ برتری حتی آرش برهانی عکس یادگاری جدا جدا دارد و بنا به اعتراف خودش، نه تنها اغلب بازی‌های لیگ خودمان را می‌بیند که اغلب بازی‌های لیگ‌های خارجی را هم دنبال می‌کند «علامه» است؟! …» [+]
این یک استدلال است. از یک گزاره، گزاره‌ای دیگر را نتیجه گرفته است.«او با آرش برهانی و دیگر فوتبالیست‌ها عکس یادگاری دارد.» پس «او علامه نیست.» کبرای کلی این استدلال که ذکر نشده است این است:«هر کس با همه فوتبالیست‌های لیگ برتر عکس یادگاری جداجدا دارد، علامه نیست.»
 
کبرای کلی خودش نیازمند استدلالی جداگانه است. شاید گوینده استدلال کبرا را اینگونه اثبات کند:
«کسی که با فوتبالیست‌ها حتی آرش برهانی عکس دارد، وقتش را صرف درس و بحث نمی‌کند» و «کسی که وقتش را صرف درس و بحث نکند، علامه نیست» و نتیجه می‌گیرد «هرکس با همه فوتبالیست‌ها…»
شاید هم از راه دیگری وارد شود و بگوید «کسی که با فوتبالیست‌ها عکس دارد، شأن و منزلت طلبگی و روحانیت را نفی کرده است» و «کیس که شأن و منزلت روحانیت را نفی کند، علامه نیست» پس «هر کس با همه فوتبالیست‌ها…»
 
تعریف سادهٔ استدلال این است که از مقدمه یا مقدماتی به نتیجه‌ای دیگر برسیم. از «داغی خاکستر» می‌فهمیم که «آنها خیلی دور نشده‌اند». متن بالا یک استدلال است. از «عکس با فوتبالیست‌ها حتی آرش برهانی و تماشای فوتبال» فهمیده است که «او علامه نیست». در متن کلمات حاوی نوعی تحقیر نسبت به آرش برهانی است. «حتی آرش برهانی» ازش فهمیده می‌شود که استدلال‌گر برهانی را فرد فرودست فوتبالیست‌ها شمرده است. به این تحقیر کاری نداریم.
 
نقل قول نادرست
در مقدمهٔ اول -که در استدلال ذکر شده است- نویسنده دروغ می‌گوید-به شدت دروغ می‌گوید-. به واژه‌های «همهٔ فوتبالیست‌ها»، «اغلب بازی‌های لیگ خودمان را می‌بیند»، «اغلب بازی‌های لیگ‌های خارجی» دقت کنید؛ آن هم با تأکید بر «به اعتراف خودش».
متن کلمات حسن خمینی در گفتگو با برنامهٔ نود در بهمن ۹۲ این است:« به شدت گذشته که برای دیدن مسابقات به ورزشگاه امجدیه و آزادی می رفتم، مسابقات را پیگیری نمی کنم اما از طریق احمد نتایج را می شنوم به دلیل مطالعه، برنامه نود را هم از ساعت 12 به بعد می بینم اما همیشه تلاش می کنم دیدارهای تیم ملی را حتما ببینم… فوتبال خارجی را جدی پیگیری نمی کنم. بازیکن مورد علاقه ام مسی است…»
کلمات حسن خمینی می‌گوید: بازی‌های لیگ برتر را کم می‌بیند و دلیلش هم منافات با «مطالعه» است. تلاش می‌کند دیدار تیم ملی را ببیند. فوتبال خارجی را هم پیگیری نمی‌کند. به ادعاهای مقدمهٔ اول استدلال نگاه کنید. پس مقدمهٔ اول گزارشی نادرست است؛ گزارشی با چندین ادعای خلاف واقع.
 
مقدمهٔ دوم؛ مغالطه دلیل نامربوط
مقدمهٔ دوم که کبرای استدلال است -و ذکر نشده است- این است: «هر کس با همه فوتبالیست‌های لیگ برتر عکس یادگاری جداجدا دارد و…، علامه نیست.» فرض کنیم، مقدمهٔ اول گزارشی مطابق واقع بود. باز هم استدلال عقیم بود؛ زیرا ادعای مقدمهٔ دوم ادعایی نادرست است. خلاصهٔ چند ادعای او این است که «الف وقت بسیاری برای فوتبال صرف می‌کند؛ پس نمی‌تواند علامه باشد» میان این دو هیچ ارتباطی نیست. مثل اینکه بگوییم الف به کوهنوردی علاقه‌مند است؛ پس فیزیک‌دان خوبی نیست.
مغالطهٔ دلیل نامربوط، مغالطه‌ای است که میان مقدمات استدلال و نتیجه ارتباطی نیست و نمی‌توان از آن مقدمات، چنین نتیجه‌ای گرفت. نتیجه‌ای که از مقدمات به دست می‌آید، با نتیجهٔ موردنظر مساوی نیست. نتیجهٔ نادرست این مغالطه سه حالت دارد یا اعم از نتیجهٔ درست است یا اخص است و یا بیگانه. در مثال گفته‌شده بیگانگی میان ادعا و نتیجه درست را می‌بینیم. از «وقت‌گذران برای فوتبال» به‌هیچ‌روی «علامه‌نبودن» به دست نمی‌آید.
 
این مغالطه بسیار رایج است. بسیاری از مقدمات استدلال‌های روزمره در سیاست و اجتماع، با نتیجهٔ‌ آن بیگانه است و هیچ ربطی ندارد. «چگونه می‌توان به برجام اعتماد کرد، وقتی ظریف با جان کری پیاده‌روی می‌کنند؟»، «او فردی بسیار ساده‌زیست است و کفش‌های بنددار می‌پوشد؛ پس بهترین فرد برای ریاست‌جمهوری است.»
 
کلمات نویسندهٔ‌ وطن‌امروز، مثالی دم‌دستی از مغالطه بود. این متن تنها یک تمرین ساده و آسان برای یافتن نادرستی‌ها در آن است. نخست ادعاها را با اصل مقایسه کردیم، همگی نادرست بودند. این قانون را همیشه یادتان باشد، هر گزارشی را باور نکنید و اصلش را پیدا کنید و آن‌گاه داوری کنید. سپس استدلال‌های پنهان در کلمات را سر و صورت منطقی بدهید. برگرداندن متن به صورت منطقی و تحلیل منطقی آن، راه را برای شناخت درستی و نادرستی باز می‌کند. نکتهٔ آخر اینکه، استدلال بالا سُست و نادرست بود؛ اما وقتی یک استدلال باطل شد، نمی‌توان ضد آن را نتیجه گرفت. از بطلان یک استدلال نمی‌توان بطلان نتیجه یا درستی ضد آن را نتیجه گرفت.
*
منتشر شده در شماره ۳۰ روشن