Archive for the 'سیاست کثیف' Category

چرا روحانی پیروز مناظره شد؟؛ راهبرد مبارزهٔ زئیر

مه 13, 2017

هزار و نهصد و هفتاد و چهار، محمدعلی در کینشازا پایتخت زئیر با جرج فورمن مبارزه کرد. مبارزه‌ای که به «غرش در جنگل» معروف شد. محمدعلی پیش از آن مصدوم شده بود و از میدان‌ها دور بود. جورج فورمن جوان در المپیک ۶۸ قهرمان شد و پس از آن جو فریزر را شکست داده بود و قهرمان بوکس جهان بود و اینک در برابرش محمدعلی بود که مدت‌ها بود، مشت نزده بود. فورمن از ابتدا مشت زد و مشت زد. محمدعلی به گوشه رینگ رفت. فورمن مشت می‌زد و محمدعلی دفاع می‌کرد. دوستانِ فورمن به طعنه می‌گفتند «محمدعلی را نکش». محمدعلی تلاشی برای حمله به فورمن نمی‌کرد.

فورمن مشت زد و مشت زد و مشت زد. محمدعلی به رینگ تکیه داده بود و قدرت مشت‌های سهمگین فورمن را می‌گرفت. محمدعلی رقص‌پا می‌کرد، رجز می‌خواند به رینگ تکیه می‌داد و فورمن مشت می‌زد و مشت می‌زد.

راند هشتم شد. فورمن مشت زده بود و مشت زده بود؛ هر چه مشت داشت، زده بود. فورمن خسته شده بود. محمدعلی مشت می‌زند. فورمن روی زمین می‌افتد. فورمن برمی‌خیزد. محمدعلی مشت نمی‌زند، فورمن دوباره روی زمین ولو می‌شود.

روحانی هر سه مناظره را یک رقابت دانست نه سه رقابت. سه راند از یک مبارزه؛ نه سه مبارزهٔ مستقل. مناظرهٔ اول و دوم، روحانی [و جهانگیری] حمله نکردند. دفاع کردند. قالیباف و رئیسی مشت‌هایشان را زدند و زدند و زدند. روحانی گوشهٔ رینگ تکیه داده بود؛ حمله نکرد. پاسخ داد. تا مناظرهٔ سوم آنها بسیاری از مشت‌هایشان را زده بودند. مشت‌های بی‌هدف و بی‌اثر. آنها آمدند همان مشت‌ها را تکرار کنند؛ گمان کردند مثل دو مناظرهٔ قبل فقط می‌زنند؛ اما مشت خوردند. مشت‌های مناظرهٔ سوم آنها خسته بود. آنها مشت‌هایشان را، فشنگ‌های‌شان را پیش از آن خرج کرده بودند. اما رقیب هنوز مشت‌های تازه بود و قدرتمند. روحانی در سه مناظره ۷۲دقیقه وقت دفاع داشت؛ اما اینها فقط در یک مناظره وقت دفاع داشتند.

62740_286

مسئلهٔ دولت جایگزین

مه 6, 2017

چه هنگام می‌توانیم عاقلانه تصمیم به تغییر یک دولت -یا هر چیز دیگر- بگیریم

الف: دولت‌ها ابزار حل مسئله هستند. موفقیت و ناکامی دولت با نگاه به حل مسئله‌ها بدست می‌آید. مسئله‌ها یکسان نیستند؛‌ گاهی حل یک مسئله از حل صد مسئله ارزش بیشتری دارد و گاهی ناکامی در یک مسئله مهم‌تر از موفقیت در حل مسئله‌های دیگر است. برای سنجش موفقیت و ناکامی، باید نگاه کلی و پارادایمی داشت نه نگاه به فردْفردِ مسئله‌ها. تیمی که قهرمان لیگ شود، سه شکستش در لیگ در قهرمانی حل می‌شود. اگرچه آن شکست‌ها هم در جای خود اهمیت دارند.

ب: ما در دنیای واقعی زندگی می‌کنیم. نباید زمینهٔ و متن آنچه دربارهٔ آن صحبت می‌کنیم، حذف شود. اگر بگوییم الف باید برود؛‌ باید جایگزین واقعی -نه ایده‌آل- را لحاظ کنیم. به دنیای واقعی نگاه کنیم. لیبی را نگاه کنید. معمر قذافی دیکتاتور از رهبری لیبی کنار رفت؛ جایگزینش ناامنی، جنگ داخلی، تکه‌تکه شدن لیبی و از دست رفتن رفاه دوران قذافی شده است. [اینجا را بخوانید: «زندگی در زمان قذافی بسیار بهتر از امروز بود». ] عراق پس از صدام، دچارِ داعش شد. حواسمان باشد، ما در دنیای رنج‌ها زندگی می‌کنیم؛ در یک دنیای واقعی. رفتن الفِ بد، به معنای آمدن بِ خوب نیست. دنیای واقعی پر از رنج و غم، بارها خلاف این را ثابت کرده است.

ج: مرزهای کلمات را بشناسیم. در بند پیشین نگفتیم این دولت بد است و نگفتیم در مقابل حکومت بد، باید خاموش بود. تنها هشداری واقعی بود دربارهٔ‌ جایگزین. یک قاعدهٔ مهم در دنیای واقعی را یادمان باشد «گاهی بدِ روشن بهتر از مبهم است». آنگاه می‌توانیم سخن از جایگزینی کنیم که از جایگزین مطمئن باشیم. جایگزین مبهم،‌ وضع امروز لیبی و عراق و مصر است. شاید جایگزین مبهم به نیکی و خیر بیانجامد؛ اما گاهی می‌شود لیبیِ ویرانِ پس از قذافیِ مستبد.

د: هشتاد و چهار، سر کوچه دوستی را دیدم. ازم پرسید رأیت با کیست؟ گفتم هاشمی. گفت دور و بری‌های هاشمی چنانند و بهمانند. پرسیدم دور و بری‌های احمدی‌نژاد کیستند؟ گفت نمی‌دانم. گفتم من به بد معلوم رأی می‌دهم نه به مبهم سربسته.

هـ: دولت‌ها تا روی کار نیایند، املای بدون غلطند، هندوانهٔ سربسته‌اند. دولت‌ها نمی‌توانند همهٔ مسئله‌ها را حل کنند. تا حالا دیده‌اید؟ گاهی حتی حل مسئله موفقیت نیست؛ بلکه پیشرفت به سوی حل مسئله موفقیت است. مثلاً در دولت یازدهم تورم به طور کامل حل نشده است و هنوز با نرخ مطلوب فاصله دارد؛ اما اینکه از چهل درصد به ۹ درصد رسیده‌است، در این مسئله موفقیت است. گاهی حتی صرف خروج از وضعیت بحرانی موفقیت است بدون اینکه پیشرفتی باشد. لغو تحریم‌های بین‌المللی خروج از وضعیت بحران است نه یک رشد. یعنی نسبت به وضعیت قبل، وضعیت کنونی موفقیت است نه نسبت به حالت آرمانی.

و: گاهی دلایل کافی برای نفی الف است؛ اما الف نیازمند جایگزین است. اما جایگزین آن مبهم است. دلایل کافی برای سقوط قذافی بود؛‌ اما آنجا که اگر یکی حذف شود، حتماً دیگری باید جایگزین شود، علاوه بر دلیل برای نفی الف، باید دلیل بر برتری جایگزین باشد. اگر مسئله، مسئلهٔ مهم باشد، عاقلانه نیست به سمت ابهام رفت.
جایگزینی فرایندی دو مرحله‌ای است: یک: نفی الف، دو: اثباتِ برتری ب. اگر الف را نفی کنیم و نتوانیم برتری ب را ثابت کنیم، آیا می‌توان به سمت ب رفت؟ به سادگی نمی‌توان تصمیم گرفت. مگر اینکه به این نتیجه برسیم که الف علاوه بر اینکه نفی شده است، خطرناک و بحران‌آفرین است. برویم سراغ مثال فوتبالی. علی دایی در سال ۹۳ سرمربی پرسپولیس بود. نتایج علی دایی موفقیت‌آمیز نبود. پس کارآمدی علی دایی نفی شده است. نیاز به جایگزین دارد. به جای علی دایی، حمید درخشان آمد؛ بدترین انتخاب ممکن. ادامه علی دایی بسیار بهتر از آمدن حمید درخشان بود. درخشان، پرسپولیس را به مرز سقوط کشاند. اگر الف ناموفق بود و ناکارآمد، تا هنگامی که جایگزینی مطمئن و برتر نیافته‌ایم، کنار زدنش خطاست مگر اینکه الف بسیار ناموفق و نزدیک به مرزهای سقوط باشد. درخشان جای دایی را گرفت و نتایج نادرخشانی کسب کرد. او اینک جای الف نشسته بود؛ یک الف شکست خورده. نیاز به جایگزین داشت. این بار جایگزین برتری‌اش روشن بود. برانکو آمد. هنگامی می‌توان جایگزینی را عاقلانه دانست که برانکو جای حمید درخشان بنشیند نه حمید درخشان جای علی دایی.
ز: دولت‌ها ابزار حل مسئله‌اند. باید مسئله‌ها را در یک بسته گذاشت و نگاه مسئله‌ای به موفقیت نا عدم‌موفقیت نداشت. البته این مسئله‌ها هستند که آن بسته را می‌سازند. دولت یازدهم مسئله‌های بسیاری را حل کرد و در برخی مسئله‌ها ناموفق بود. به گمان من، دولتی موفق بود. تحریم‌ها رفع شده است، اقتصاد آرام شده است، رشد اقتصادی مثبت شده است و … اول اینکه اثبات ناکارآمدی دولت سخت است. صرف اینکه نتوانسته معضل بیکاری را حل کند، به معنای ناکارآمدی نیست؛ آنها اشتغال را از صفر به هفتصدهزار رساندند. یعنی در حل معضل بیکاری گام‌هایی برداشته شده است. حتی اگر فرض کنیم که این دولت ناکارآمد بود، باید اثبات کنیم که رقبایش کارآمدند. در مسئولیت‌های کوچک‌تری که بودند، آیا موفق بودند. محمدباقر قالیباف را برانداز کنیم؛ مسئله‌های شهرداری را نگاه کنیم: ترافیک، آلودگی هوا، حاشیه‌نشینان شهر، فضای سبز، تفکیک زباله، ساختمان‌های بلند، ساماندهی دستفروش‌ها، توسعهٔ مترو، آب‌گرفتگی معابر در هنگام باران و ده‌‌ها مسئلهٔ دیگر. قالیباف وعده داده بود سه ساله مشکل ترافیک تهران را حل می‌کند. او دوازده سال بر سر کار بود نه چهارسال. دوازده سال برای تغییر و دگرگونی و توسعهٔ یک شهر زمان مناسب و حتی زیادی است. قطعاً‌ شهر تهران گام‌های رو به جلوی زیادی داشته است؛ اما آیا او توانسته با یک مدیریت طولانی این مسئله‌ها را حل کند؟ حدود سی و پنج سال، مدیریت سید ابراهیم رئیسی در قوهٔ قضاییه را نیز به همین صورت نگاه کنیم؛ همچنین عملکرد یارانش -که بسیاری از آنان وزرای دولت احمدی‌نژادند-. نسبت موفقیت اینان با مدیریت حسن روحانی چیست؟ آنها حمید درخشانند نسبت به علی دایی؟ برانکواند نسبت به حمید درخشان؟ حمید درخشانند نسبت به برانکو؟ علی دایی‌اند نسبت به برانکو؟ علاوه بر نفی حسن روحانی که کاری سخت است، نیاز به اثبات برتری خودشان است.

*این نوشته به گونه‌ای ادامه «ساختار انقلاب‌های انتخاباتی» است.

دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مه 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی را محاکمه و اعدام خواهیم کرد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 

دربارهٔ یک «اگر»؛‌مرزهای کلمات و کژتابی‌های زبان

آوریل 29, 2017

به بهانهٔ حذف آن «اگر» در اتهام محمدباقر قالیباف به حسن روحانی

میان این دو جمله تفاوت است:

الف: پدر خطاب به فرزندش: امسال برایت دوچرخه می‌خرم.
ب: اگر معدلت بیست شد، برایت دوچرخه می‌خرم.

جملهٔ اول معلق بر هیچ چیزی نیست. پایان سال، فرزند می‌تواند از پدر خود وعده‌اش را بازخواست کند. اما جملهٔ دوم معلق بر تحقق یک اتفاق دیگر است. اگر فرزند، معدلش ۱۹ شد، نمی‌تواند از پدر بازخواستِ وعده کند. تفاوت یک «اگر» است و بود و نبود آن اگر می‌تواند به فرزند حق بازخواست را بدهد یا بگیرد.

مثال دیگر بزنیم:

الف: رهبر انقلاب از نظام پارلمانی حمایت کرد.
ب: « …اگر یک روزی در آینده‌های دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌های نزدیک، چنین چیزی پیش نمی‌آید – احساس بشود که به جای نظام ریاستی مثلاً نظام پارلمانی مطلوب است – مثل اینکه در بعضی از کشورهای دنیا معمول است – هیچ اشکالی ندارد» [بیانات در جمع دانشجویان کرمانشاه. ۲۴مهر ۹۰]

از کلمات آیت‌الله خامنه‌ای نمی‌توان حمایت از نظام پارلمانی و ترجیح آن بر ریاست جمهوری را برداشت کرد. جمله بر «اگر» بنا شده است.

مثال دیگر:
الف: حسن نصرالله اسرائیل را تهدید کرد که نیروگاه اتمی دیمونا را بمباران خواهد کرد.
ب: حسن نصرالله: «اگر رژیم صهیونیستی بار دیگر به لبنان حمله کند برای پاسخ هیچ خط قرمزی نخواهیم داشت. حزب الله لبنان آمادگی هدف قرار دادن راکتور اتمی دیمونا را دارد.» [گفتگوی سید حسن نصرالله با واحد مرکزی خبر. ۵ اسفند ۹۵]

میان تهدید ابتدایی با هشدارِ مقابله به مثل تفاوت بسیار است؛ تفاوت شروع‌کننده جنگ و مدافع. سید حسن نصرالله، اسرائیل را ابتدائاً تهدید نکرده است؛ کلماتش بر یک «اگر» ساخته شده است: «اگر آنها حمله کردند، ما سخت پاسخ خواهیم گفت.» جملهٔ اول با حذف «اگر» یک تهدید ابتدایی و مطلق معنا می‌شود؛ درحالیکه این هشدار، معلق است بر «اگر حمله کردند»
این «اگر»ها در زندگی عادی ما بسیار است. «اگر خانه‌ام فروش رفت، بهت بیست میلیون قرض می‌دهم.» نگفته است «در هر حالی،‌بهت بیست میلیون قرض می‌دهم». وقتی این شرط حذف شود، انگار جمله مطلق است و «در هر حالی» و نه فقط در وقت «فروش خانه». یا «برو لوبیا قرمز بخر، قرمه سبزی درست کنم». نگفته است حتماً‌ قرمه‌سبزی درست می‌کنم، قرمه‌سبزی امشب معلق است بر اینکه کسی برود لوبیا قرمز بخرد. دور و برمان پر است از این «اگر»ها.

بسیاری از مشکلات و نزاع‌های ما به خاطر فهم نادرست جملات است؛ همان «کژفهمی». کلمات و جملات معنای محدودی دارند. معنای‌شان مرز دارد. کژفهمی یعنی مرزهای معنایی کلمات را رعایت نکنیم؛‌ یا کمتر بفهمیم یا بیشتر. وعده‌ای را که بر امری دیگری معلق است، «در هر حالی»‌بفهمیم یا بالعکس.

اشتباه محمدباقر قالیباف، همین بود. او اسیر «مغالطهٔ مطلق‌انگاشتن امر معلق» شده بود. کلمات حسن روحانی و فهم قالیباف را نگاه کنیم:

الف: من با توسعه گردشگری، ۴ میلیون شغل ایجاد می‌کنم. [فهمِ قالیباف]
ب: «.. اگر تنها ۱۰ میلیون گردشگر وارد کشور شود بیش از ۱۳.۳ میلیارد دلار درآمد ارزی و ۴ میلیون اشتغال درست می‌شود..» [کلمات حسن روحانی]

میان این دو جمله تفاوت بسیار است. در الف [فهم قالیباف]، ما با وعده‌ای مطلق مواجهیم؛ یعنی من این کار را خواهم کرد. پس اگر نشد، می‌توان او را بازخواست کرد. اما در «ب»[کلمات روحانی] ما با یک شرطیه مواجهیم و یک «اگر». هیچ وعدهٔ مستقیمی در کلامش نیست. نگفته‌است «من ۱۰میلیون گردشگر می‌آورم» نگفته است «من ۴میلیون شغل ایجاد می‌کنم». گفته است اگر این شود، آن می‌شود. جمله مبهم است. اینکه طی چند سال به رقم سالانه ۱۰میلیون گردشگر برسیم، سخنی نیامده است.

مهم گفتگوی قالیباف و روحانی نیست. اگر فهم رشد یابد، فریب‌خوردن کم می‌شود. کژفهمی‌های ما و کژتابی‌های زبان و ابهامات بستر بسیاری از فریب‌ها و مغالطات است. شناخت مرزهای معنایی، اینکه یک کلام تا کجا معنا دارد، اینکه به کلام چیزی را نچسبانیم که نگفته است، اینکه فراتر و فروتر از معنای کلمات نرویم، فهم را تقویت می‌کند. ترویج و رشد «تفکر انتقادی» کمک به فهم و آگاهی جامعه است. تفکر انتقادی فرد و جامعه را در برابر مغالطات و فریب‌های زبانی قدرتمند می‌کند. یک کلام: کلمات مرز دارند؛ مرزهای معنایی کلمات را بشناسیم و فریب کژتابی‌های زبان را نخوریم. برای فرزندان خود دوچرخه بخرید و آن را معلق بر یک «اگر» نکنید.

🔹 پ.ن:
۱.پیشنهاد می‌کنم جزوه کوتاه «تفکر انتقادی» را که روح‌الله محمودی ترجمه کرده‌است، بخوانید:
https://goo.gl/gTkL7k

۲. اینجا دربارهٔ مغالطات می‌نویسم و سعی می‌کنم از مثال‌های روزمره استفاده کنم:
https://t.me/moghaletat
*
https://t.me/samaeiat

ملکه الیزابت وارد انتخابات ایران می‌شود

مارس 12, 2016

اصل ماجرا
«لیست انگلیسی» و در برابر آن «لیست ضدانگلیسی» عنوانی بود که دلواپسان به دو فهرست انتخاباتی اطلاق کردند. منشأ این عنوان، یادداشتی بود در بی‌بی‌سی. یادداشت بی‌بی‌سی گزارشی بود از یک کنش سیاسی در انتخابات ایران که خواستار حذف سه تن از بزرگان اصول‌گرایان در خبرگان بودند. آن یادداشت، گفته بود که آیا چنین چیزی «امکان ریاضی» دارد یا نه و حتی از سختی آن سخن گفته بود. در یادداشت منتشر شده در بی‌بی‌سی هیچ توصیهٔ مستقیمی نشده بود که به این‌ها رأی دهید یا ندهید. خود نویسنده هم تأکید کرده بود «فارغ از ارزش گذاری در مورد «خوب» یا «بد» بودن آن، و گذشته از اینکه به لحاظ سیاسی هم ممکن باشد یا نه، به لحاظ ریاضی تا چه حد ممکن است» نویسنده اذعان دارد که نمی‌خواهد به کسی توصیه کند این کار را بکند یا نکند. تنها اعداد و ارقام را کنار هم می‌نهد و می‌خواهد ببیند چنین چیزی امکان دارد یا ندارد.

نتیجه‌ای که نویسنده می‌گیرد، امکان یا دشوار بودن این هدف است: «انتظار رای دادن یکپارچه … نیاز به میزانی نامعمول از هماهنگی میان رای دهندگان دارد.» و «البته طبیعتا انتظار رای دادن یکپارچه هواداران فهرست رفسنجانی-روحانی به فهرستی از ۱۶ کاندیدای رقیب محمد یزدی، احمد جنتی و محمدتقی مصباح یزدی (که شامل کاندیداهای به شدت محافظه کار نیز می شود) واقع بینانه نیست.»

حتی جالب اینکه نویسنده راهکاری برای پاتک رقیب می‌نویسد: «هر رای دهنده اصولگرایی که در فهرست خود علاوه بر آنها نام کسان دیگری را هم بنویسد، بدون آنکه خود بداند به حذف این سه روحانی در فهرست نهایی منتخبان تهران کمک کرده است.» همین راهکار از سوی حامیان لیست موسوم به ضدانگلیسی در روزهای منتهی به انتخابات تبلیغ می‌شد و فهرست‌هایی با حذف مشترکین دو لیست تهیه شد.

حمله
یادداشت منتشرشده در بی‌بی‌سی بهانه‌ای برای حمله به فهرست «خبرگان مردم» شد. آنها را «لیست انگلیسی» نامیدند. همایش «نه به انگلیس» برگزار کردند. در تریبون‌ها علیه آنان صحبت شد. فهرست مقابل را با عنوان «ضدانگلیسی» تبلیغ کردند و در خیابان‌ها پوستر و بنر «فهرست ضدانگلیسی» را تبلیغ کردند. خواستار توبه فهرست انگلیسی شدند و صدها نوشته علیه آنان نوشتند. همهٔ این حمله‌ها مبتنی بر یک مسئله بود و آن اینکه «انگلیس از یک فهرست خاص حمایت کرده است.»

آیا انگلیس حمایت کرد؟
مستند ادعای حمایت انگلیس از فهرست خبرگان مردم، همان یادداشت بی‌بی‌سی بود. در کنار این برخی از گفتگوهای تلویزیون بی‌بی‌سی هم به عنوان سند حمایت انگلیس، منتشر شد.

ما به مباحث سیاسی کاری نداریم. به این کار داریم که آیا از آن متن، این ادعا که «انگلیس حامی لیست خاصی است» استخراج می‌شود؟

متن یادداشت را اجمالاً‌ مرور کردیم. ادعای متن «بررسی امکان ریاضی حذف سه تن از کاندیداهاست» نه توصیه به تلاش برای حذف. متن می‌گوید برای حذف این سه کاندیدا، باید یکپارچگی رأی فهرستی باشد و این یکپارچگی «ناواقع‌بینانه» و «نیازمند هماهنگی نامعمول» است و این هدف را «دشوار» می‌بیند. نویسنده متن، حتی رأی به مشترکین را از سوی حامیان این سه کاندیدا، تلاش ناخواسته برای حذف آنان می‌شمرد و تلویحاً به گونه‌ای رأی به مشترکین را اشتباه اصول‌گرایان می‌شمرد.

میان ادعای متن و ادعای «حمایت انگلیس» فاصلهٔ بسیاری است. اگر بخواهیم میان این دو ملازمه درست کنیم باید این مقدمات را بپذیریم:
۱. در یادداشت بی‌بی‌سی، از حذف این سه تن حمایت شده است. تلویحاً‌ یا تصریحاً.
۲. حمایت از حذف این سه تن، حمایت کامل از فهرست مقابل است.
۳. یادداشت نویسندهٔ بی‌بی‌سی، موضع بی‌بی‌سی است نه موضع نویسنده.
۴. موضع بی‌بی‌سی، موضع دولت انگلستان است.
۵. دولت انگلستان، قصد دخالت در انتخابات ایران را داشته است.
۶. در بی‌بی‌سی موضعی مقابل یا متفاوت با این یادداشت نوشته نشده است.
۷. هر کس در بی‌بی‌سی سخن گوید یا بنویسد، موضع دولت انگلستان است.
۸. بی‌بی‌سی قصد فریب ندارد. یعنی بداند که موضع او، در ایران مخالفینی دارد و برای فریب آنان از مخالف خودش برای تخریبش حمایت کند. در صورتی میان این دو ملازمه است که بی‌بی‌سی قصد فریب نداشته باشد.
۹. حمایت بی‌بی‌سی از یک فرد، به معنای سرسپردگی او به انگلستان است و می‌توانیم او را «انگلیسی» بنامیم. میان حمایت شده از انگلیس و «انگلیسی» تفاوت است. و …. [بخشی از این مقدمات برگرفته از وبلاگ بربساط نکته‌دانان]

اگر دقت کنیم، نه هر کسی در بی‌بی‌سی سخن می‌گوید موضع بی‌بی‌سی است و نه هر سخن بی‌بی‌سی موضع انگلستان و نه حمایت انگلستان از فردی، او را انگلیسی می‌کند. در بی‌بی‌سی یادداشت‌های دیگری و سخنان دیگری در مقابل این یادداشت موجود است. متن یادداشت هم توصیه به عملی نیست. همهٔ مقدمات نادرست است. تنها چیزی که می‌توان گفت این است که با «مغالطه تحریف» برای تخریب رقیب تلاش کرد
ه‌اند. اگر کسی بخواهد از این متن، حمایت از انگلیس و بی‌بی‌سی و … را بفهمد، بداند که این‌گونه نیست. فقط خواستیم بگوییم میان آن و این رابطه‌ای نیست.

*
منتشرشده در شماره۳۱ روشن
کانال مغالطه:
https://telegram.me/moghaletat

ZED

آرش برهانی و علامه‌ها

مارس 3, 2016
«…آیا شخصی که تقریبا با همه فوتبالیست‌های لیگ برتری حتی آرش برهانی عکس یادگاری جدا جدا دارد و بنا به اعتراف خودش، نه تنها اغلب بازی‌های لیگ خودمان را می‌بیند که اغلب بازی‌های لیگ‌های خارجی را هم دنبال می‌کند «علامه» است؟! …» [+]
این یک استدلال است. از یک گزاره، گزاره‌ای دیگر را نتیجه گرفته است.«او با آرش برهانی و دیگر فوتبالیست‌ها عکس یادگاری دارد.» پس «او علامه نیست.» کبرای کلی این استدلال که ذکر نشده است این است:«هر کس با همه فوتبالیست‌های لیگ برتر عکس یادگاری جداجدا دارد، علامه نیست.»
 
کبرای کلی خودش نیازمند استدلالی جداگانه است. شاید گوینده استدلال کبرا را اینگونه اثبات کند:
«کسی که با فوتبالیست‌ها حتی آرش برهانی عکس دارد، وقتش را صرف درس و بحث نمی‌کند» و «کسی که وقتش را صرف درس و بحث نکند، علامه نیست» و نتیجه می‌گیرد «هرکس با همه فوتبالیست‌ها…»
شاید هم از راه دیگری وارد شود و بگوید «کسی که با فوتبالیست‌ها عکس دارد، شأن و منزلت طلبگی و روحانیت را نفی کرده است» و «کیس که شأن و منزلت روحانیت را نفی کند، علامه نیست» پس «هر کس با همه فوتبالیست‌ها…»
 
تعریف سادهٔ استدلال این است که از مقدمه یا مقدماتی به نتیجه‌ای دیگر برسیم. از «داغی خاکستر» می‌فهمیم که «آنها خیلی دور نشده‌اند». متن بالا یک استدلال است. از «عکس با فوتبالیست‌ها حتی آرش برهانی و تماشای فوتبال» فهمیده است که «او علامه نیست». در متن کلمات حاوی نوعی تحقیر نسبت به آرش برهانی است. «حتی آرش برهانی» ازش فهمیده می‌شود که استدلال‌گر برهانی را فرد فرودست فوتبالیست‌ها شمرده است. به این تحقیر کاری نداریم.
 
نقل قول نادرست
در مقدمهٔ اول -که در استدلال ذکر شده است- نویسنده دروغ می‌گوید-به شدت دروغ می‌گوید-. به واژه‌های «همهٔ فوتبالیست‌ها»، «اغلب بازی‌های لیگ خودمان را می‌بیند»، «اغلب بازی‌های لیگ‌های خارجی» دقت کنید؛ آن هم با تأکید بر «به اعتراف خودش».
متن کلمات حسن خمینی در گفتگو با برنامهٔ نود در بهمن ۹۲ این است:« به شدت گذشته که برای دیدن مسابقات به ورزشگاه امجدیه و آزادی می رفتم، مسابقات را پیگیری نمی کنم اما از طریق احمد نتایج را می شنوم به دلیل مطالعه، برنامه نود را هم از ساعت 12 به بعد می بینم اما همیشه تلاش می کنم دیدارهای تیم ملی را حتما ببینم… فوتبال خارجی را جدی پیگیری نمی کنم. بازیکن مورد علاقه ام مسی است…»
کلمات حسن خمینی می‌گوید: بازی‌های لیگ برتر را کم می‌بیند و دلیلش هم منافات با «مطالعه» است. تلاش می‌کند دیدار تیم ملی را ببیند. فوتبال خارجی را هم پیگیری نمی‌کند. به ادعاهای مقدمهٔ اول استدلال نگاه کنید. پس مقدمهٔ اول گزارشی نادرست است؛ گزارشی با چندین ادعای خلاف واقع.
 
مقدمهٔ دوم؛ مغالطه دلیل نامربوط
مقدمهٔ دوم که کبرای استدلال است -و ذکر نشده است- این است: «هر کس با همه فوتبالیست‌های لیگ برتر عکس یادگاری جداجدا دارد و…، علامه نیست.» فرض کنیم، مقدمهٔ اول گزارشی مطابق واقع بود. باز هم استدلال عقیم بود؛ زیرا ادعای مقدمهٔ دوم ادعایی نادرست است. خلاصهٔ چند ادعای او این است که «الف وقت بسیاری برای فوتبال صرف می‌کند؛ پس نمی‌تواند علامه باشد» میان این دو هیچ ارتباطی نیست. مثل اینکه بگوییم الف به کوهنوردی علاقه‌مند است؛ پس فیزیک‌دان خوبی نیست.
مغالطهٔ دلیل نامربوط، مغالطه‌ای است که میان مقدمات استدلال و نتیجه ارتباطی نیست و نمی‌توان از آن مقدمات، چنین نتیجه‌ای گرفت. نتیجه‌ای که از مقدمات به دست می‌آید، با نتیجهٔ موردنظر مساوی نیست. نتیجهٔ نادرست این مغالطه سه حالت دارد یا اعم از نتیجهٔ درست است یا اخص است و یا بیگانه. در مثال گفته‌شده بیگانگی میان ادعا و نتیجه درست را می‌بینیم. از «وقت‌گذران برای فوتبال» به‌هیچ‌روی «علامه‌نبودن» به دست نمی‌آید.
 
این مغالطه بسیار رایج است. بسیاری از مقدمات استدلال‌های روزمره در سیاست و اجتماع، با نتیجهٔ‌ آن بیگانه است و هیچ ربطی ندارد. «چگونه می‌توان به برجام اعتماد کرد، وقتی ظریف با جان کری پیاده‌روی می‌کنند؟»، «او فردی بسیار ساده‌زیست است و کفش‌های بنددار می‌پوشد؛ پس بهترین فرد برای ریاست‌جمهوری است.»
 
کلمات نویسندهٔ‌ وطن‌امروز، مثالی دم‌دستی از مغالطه بود. این متن تنها یک تمرین ساده و آسان برای یافتن نادرستی‌ها در آن است. نخست ادعاها را با اصل مقایسه کردیم، همگی نادرست بودند. این قانون را همیشه یادتان باشد، هر گزارشی را باور نکنید و اصلش را پیدا کنید و آن‌گاه داوری کنید. سپس استدلال‌های پنهان در کلمات را سر و صورت منطقی بدهید. برگرداندن متن به صورت منطقی و تحلیل منطقی آن، راه را برای شناخت درستی و نادرستی باز می‌کند. نکتهٔ آخر اینکه، استدلال بالا سُست و نادرست بود؛ اما وقتی یک استدلال باطل شد، نمی‌توان ضد آن را نتیجه گرفت. از بطلان یک استدلال نمی‌توان بطلان نتیجه یا درستی ضد آن را نتیجه گرفت.
*
منتشر شده در شماره ۳۰ روشن

تضعیف رهبر آینده؛ پیامد انتخاباتِ نامطمئن و ناآرام

فوریه 14, 2016
در نقد رفتار انتخاباتی دلواپسان و منادیان تقلب
 
انتخابات پنجم خبرگان از این جهت اهمیت بیش از پیشی دارد که احتمال دارد درباره رهبری آینده تصمیم‌گیری کند. آیت الله خامنه‌ای نیز در دیدار ۱۹ دی با مردم قم به این نکته اشاره‌ای کردند. ممکن است ترکیب‌های متفاوت مجلس پنجم خبرگان در تعیین انتخاب رهبری آینده، انتخاب‌های متفاوتی داشته باشند. از این‌رو این انتخابات، نسبت به انتخابات پیشین خبرگان پراهمیت‌تر و حتی پرحاشیه‌تر بوده است.
 
ورود سید حسن خمینی به عرصه انتخابات، حواشی فراوانی به دنبال داشت. پیش از ثبت‌نام او حمله‌ها به او آغاز شده بود و پس از آن شدت بیشتری یافت. تقریباً هر روز در میان خبرها، سخن از سید حسن است. گروهی خبر از تأیید صلاحیت او می‌‌دادند و ساعتی بعد تکذیبیه می‌آمد و گاهی تکذیبیه‌ها هم قلابی از آب درمی‌آیند. به صورت مستقیم یا غیرمستقیم دلواپسان او را گریزان از آزمون خوانند و عدم حضور او در امتحان را به ترس و خوی اشرافی نسبت می‌دانند. تأییدیه‌های علما نسبت به او را غیرمعتبر می‌دانند. در حمله‌ای نامستقیم به سید حسن خمینی گفته است «اجازه مراجع جای آزمون در قانون را نمی‌گیرد.» حسین شریعتمداری ادعا می‌کند یکی از اعضای هیئت رئیسه خبرگان از خمینیِ جوان خواسته است که در آزمون شرکت کند؛ اما هیچ یک از اعضای هیئت رئیسه چنین ادعایی را تأیید نمی‌کنند و جالب اینکه پس از تکذیب آن شریعتمداری در تیتر یک کیهان بزرگ می‌نویسد:«کیهان به هدف زد؛ اردوگاه فتنه به هم ریخت» یا پس از اینکه تأییدیه برخی علمای حوزه درباره سید حسن خمینی منتشر شد، رسانه‌های دلواپس تلاش کردند آن را مخدوش جلوه دهند و پس از تکذیب آن، فایل صوتی تأییده‌ها منتشر شد. این بخش کوچکی از حاشیهٔ حضور سید حسن خمینی در انتخابات پنجم خبرگان است.
 
اما آیا تمام این حملات در پیرامون سید حسن خمینی خلاصه می‌شود و با ردصلاحیت یا تأیید او و راه‌یافتن یا نیافتنش به مجلس خبرگان پایان می‌یابد؟ اگرچه همّ و غم دلواپسان این بود مانع تأیید صلاحیت سید حسن خمینی شوند، اما به سادگی می‌توان فهمید بقایای این حمله‌ها تا سال‌ها بعد باقی خواهد ماند؛ شاید شبیه مین‌هایی که سال‌ها پس از جنگ منفجر می‌شوند. رد صلاحیت سید حسن خمینی پایان بازیِ دلواپسان نیست؛ آغازی است بر یک بازیِ خطرناک که شاید دلواپسان از آن ناآگاه باشند.
 
ادعای کلی این نوشته این است، انتخابات پیش‌رو بسیار نیازمند آرامش و دوری از اضطراب و تشویش و تنش است. اگر انتخابات به سوی تقابل رود، به تضعیف جایگاه رهبری در آینده خواهد انجامید. یک‌سوی نفیِ آرامش دلواپسانند و سوی دیگر، آنانی‌که در سلامت انتخابات، -از تأیید صلاحیت‌ها تا اجرای آن- تردید را القاء می‌کنند.
 
دلواپسان با حمله‌های همه جانبه به «سید حسن خمینی» به صورت ناخواسته -و چه بسا خواسته- آیندهٔ «جمهوری اسلامی» را به چالش می‌کشند. معنای این ادعا این نیست که «نفی حسن خمینی، نفی جمهوری اسلامی است و اثبات او اثبات جمهوری اسلامی»؛ بلکه از لوازم غیرمستقیم حمله به حسن خمینی، تضعیف جایگاه رهبری در آینده است. البته شخص سید حسن خمینی، در این مدعا موضوعیت ندارد؛ بلکه خدشه و زیر سؤال بردن انتخابات خبرگان پنجم به تضعیف جایگاه رهبر آینده خواهد انجامید و این بازی خطرناکی است.
می‌توان پیش‌بینی کرد در صورت تأیید سید حسن خمینی رأی بالایی در تهران دارد. سید است، نوه بنیان‌گذار انقلاب است و نام خمینی را دارد، خوش‌تیپ است، جوان است، خوش‌مشرب است و … با این حال رسانه‌های دلواپسان خواستار رد صلاحیت او هستند و پیش از بررسی صلاحیت‌ها بسیار بر این طبل کوبیدند.
 
تردید در اعتبار اجازه‌ اجتهاد
عدم احراز صلاحیت حسن خمینی و به صورت غیرمستقیم نفی دانش فقهی سید حسن خمینی، نفی اعتبار شهادت علماء بر اجتهاد و جایگاه علمی دیگران است. آنها راه منحصر رد صلاحیت سید حسن خمینی را نفی دانش فقهی او و عدم اجتهاد او دیده‌اند و آنگاه احراز اجتهاد را منحصر در شرکت کردن در آزمون خبرگان دانسته‌اند و با این استدلال که حسن خمینی در آزمون شرکت نکرد، پس راهی برای احراز اجتهاد مورد نیاز خبرگان نیست، او را فاقد صلاحیت برشمرده‌اند و همین اتفاق افتاد. این استدلال با اجازه اجتهاد از سوی علمای حوزه و شهادت دیگر علما بر دانش فقهی او ناسازگار بود. به همین دلیل، به نفی اجازه اجتهاد و شهادت دیگر علما روی آوردند. عدم احراز، نادیده‌گرفتن علماء حوزه بود و نوعی تقابل حوزه و شورای نگهبان در آن دیده می‌شد. حتی آیت الله یزدی به این مسئله اشاره کرد و گفت «اجازه اجتهاد تنها در امور آخوندی است»
 
نمی‌توان انکار کرد که در گذشته برای مصالحی، اجازاتی غیرواقعی صادر شده است؛ چنان‌چه در زمان اجبار روحانیون به سربازی در رژیم گذشته برای فرار از سربازی برخی اجازات صادر شد؛ اما این‌گونه نبوده است که با وجود اجازات غیرواقعی، جایگاه اجازه اجتهاد نفی یا حتی متزلزل شود. حتی فقهای بزرگ در صدور این اجازه سخت‌گیر بودند. آیت الله خوئی به تعداد انگشت‌شماری از شاگردان خود اجازه اجتهاد داد و حتی با وجود اذعان به مجتهد بودن برخی دیگر از شاگردان، برای آنان اجازه صادر نکرد.
 
عدم احراز سید حسن خمینی، پیامد ناخوش دیگری نیز داشت. نوعی رفتار دوگانه در عمل‌کرد شورای نگهبان به چشم می‌‌آمد. بسیاری از اعضای کنونی و پیشین خبرگان، با تأییدیه علمای دیگر و بدون آزمون وارد خبرگان شده‌اند و بالاتر از این در تأیید صلاحیت‌های این دوره، برخی از کاندیداها بدون شرکت در آزمون پذیرفته شدند. اگر قرار باشد راه تأیید اجتهاد خبرگانی منحصر در شرکت در آزمون شود، نه تنها حسن خمینی بلکه بسیاری از اعضای خبرگان باید از این دایره خارج شوند و نفی تأیید علما و اجازه اجتهاد، به گونه‌ای خدشه‌دار کردن بسیاری اعضای خبرگان است و زیر سؤال بردن مشروعیت این نهاد مهم است. این پرسش باید به صورت قانع‌کننده‌ای پاسخ داده شود. عمل‌کرد شورای نگهبان، موجب تردید می‌شود. چه بسا بتوان از تمام تصمیم‌های شورای نگهبان دفاع کرد؛ اما باید این تردید رفع شود و اگر رفع نشود، شاید پیامدهای آن باقی بماند. نگارنده در مقام قضاوت درستی و نادرستی تأییدصلاحیت‌ها نیست؛ تنها از تردیدی سخن می‌گوید که باید پاسخ داده شود و چه بسا پاسخی قانع کننده داشته باشد.
 
عدم احراز صلاحیت سید حسن خمینی بازتاب گسترده‌ای داشت؛ چنان‌چه شرکت وی خبرساز بوده است. سناریوی دلواپسان به عدم تأیید صلاحیت خمینیِ جوان بسنده نکرده است؛ آنان خواستار رد صلاحیت آیت الله امجد، اکبر هاشمی و … هستند. رد صلاحیت اینان، به مشروعیت خبرگان آینده در اذهان عمومی ضربه وارد خواهد کرد. اگر این خبرگان، برای رهبری آینده تصمیم‌ بگیرد، آن‌گاه همیشه این شبهه در مقابل رهبر آینده خواهد بود که او منتخب خبرگانی است که افراد تأثیرگذاری مانند هاشمی و حسن خمینی و … رد صلاحیت شده‌اند. رد صلاحیت اینان، به صورت غیرمستقیم به تضعیف رهبر آینده خواهد انجامید.

حتی با تأیید صلاحیت هاشمیِ پیر و خمینیِ جوان و … باز هم حملهٔ‌ دلواپسان، مجلس خبرگان پنجم و رهبر آینده را -بر فرض انتخابش در مجلس پنجم خبرگان- نشانه رفته است. دور از دسترس نیست که مثلث هاشمی، روحانی، حسن خمینی در تهران رأی بالایی را کسب کنند. می‌توان تصور کرد که اینان در صورت نیاز به انتخاب رهبر، تأثیرگذار خواهند بود. با نگاهی به حملات دلواپسان، روشن می‌شود که هدف آنان از حمله‌ها که گاهی صریحاً بدان اذعان می‌کنند این است که نگذارید اینان رهبر آینده را انتخاب کنند. دلواپسان در تخریب جناح مقابل خود، بانگ برداشته‌اند که می‌خواهند در خبرگان نفوذ کنند و بر طبل خطر می‌کوبند. بر پایهٔ این احتمال که طیف مقابل دلواپسان تأیید صلاحیت شوند و در انتخابات رأی بالایی بیاورند -که هیچ بُعدی ندارد و محتمل است- و در مجلس پنجم خبرگان تأثیرگذار باشند و از قضای روزگار انتخاب رهبری دست اینان افتاد، آن‌گاه با مرور هجمه‌های دلواپسان در امروز، آیا آنان و حامیانِ‌شان به انتخابِ کسانی که به گمان‌شان صلاحیت ورود به خبرگان ندارند، احترام می‌گذارند؟ آیا هم‌چنان خود را مطیعِ رهبر منتخب می‌دانند؛ رهبری که رأی امثال هاشمی و روحانی و حسن خمینی و… پشت اوست. آیا جایگاه آن رهبر با تبلیغات امروزی آنان متزلزل و خدشه‌پذیر نخواهد شد؟ آیا از بذر نفرت امروز، می‌توان در آینده گندم قبول برداشت؟
بررسی فرض‌های دیگر، باز هم تأثیر تخریب دلواپسان را در آینده رهبری نشان می‌دهد؛ اگرچه گاهی اندک است. به هر حال، روشن است که تضعیف و متزلزل کردن مجلس خبرگان، چه با تلاش برای عدم تأیید صلاحیت رقبا و تخریب آنان، چه با تشکیک در سلامت انتخابات، چه با تخریب اعضای آن که وظیفهٔ انتخاب احتمالی رهبر آینده را بر عهده دارند، به تزلزل جایگاه رهبری آینده خواهد انجامید. این در حالی‌است که یکی از ثمرات این انتخابات، روشن شدن نقش رأی مردم در انتخاب رهبر است. با تزلزل در انتخابات خبرگان به هر طریقی، نه تنها نقش رأی مردم در انتخاب رهبر کم‌رنگ خواهد شد، بلکه جایگاه رهبر هم با پرسش‌هایی مواجه خواهد شد و محتمل است به تضعیف آن بیانجامد. بازی دلواپسان برای بُرد در انتخابات خبرگان، بازی خطرناکی است، چه آنان پیروز شوند، چه شکست بخورند، احتمال دارد بازی آنان به تضعیف خبرگان آینده و در نتیجه به تزلزل انتخاب آنان بیانجامد و این بازی خطرناکی است.
 
بازی فتنهٔ اکبر
یکی دیگر از رفتارهای دلواپسان، هشدار دربارهٔ بروز فتنه‌ای بزرگ‌تر در انتخابات آینده است. هیچ دانایی دوست ندارد اتفاقات تلخ سال ۸۸ دوباره تکرار شود. نشریهٔ‌ ۹دی وابسته به حمید رسائی با تیتر درشت در صفحهٔ اول خود می‌نویسد: «فتنهٔ اکبر». حجة الاسلام قرهی -که به عنوان استاد اخلاق شناخته می‌شود- با ذکر خاطره‌ای از مرحوم آیت‌الله مولوی قندهاری می‌گوید: «آیت‌الله مولوی قندهاری فرمود: من نیستم، اما شما هستید. …مرحوم آیت‌الله قندهاری همین فتنه ۸۸ را پیش‌بینی کردند، گفته بودند که فتنه‌ای به وجود می‌آید که بعد از آن فتنه اکبر است. بعد فرمود: من در آن زمان نیستم اما شما خودتان را سپر بلای این سید عظیم الشأن قرار دهید!» این جملات در رسانه‌های دلواپسان تکرار می‌شود و دیگر بزرگان این گروه، تکرار می‌کنند و دربارهٔ «فتنه اکبر» هشدار می‌دهند. شبکه‌های اجتماعی پر شده است از هشدار درباره فتنهٔ آینده.
 
خود هشدار و احتیاط برای جلوگیری از «فتنه» و بلوا، نه تنها مشکلی ندارد؛ بلکه راهی خردمندانه است. اما وقتی هشدار از حدی عادی بگذرد؛ موجب ناامنی روانی خواهد شد. در یک مثال، می‌توان تشبیه کرد به قفل‌کردن درها و ورودی‌های خانه هنگام شب، برای جلوگیری از سرقت. این یک اتفاق عادی و بدون دلهره و اضطراب است. اما اگر گفته شود، حتماً امشب دزد خواهد آمد و این تکرار شود؛‌ احساس ناامنی ایجاد می‌شود و هر رویداد عادی را با آن‌چه خطر می‌پندارد، تفسیر می‌کند و موجب واکنش می‌شود. حتی صدای گربهٔ روی دیوار هم در این موقعیت واکنش فرد را به دنبال خواهد شد.
 
بخش مهمی از اتفاقات پس از انتخابات ۸۸، زادهٔ تنش‌های پیش از انتخابات بود. تنش‌هایی که احساسات را برمی‌انگیخت. رفتارهای نادرست در مناظرات و در کف خیابان‌ها؛ شعارهایی که علیه رقیب و حتی گاهی تمسخر او در خیابان‌ها فریاد زده می‌شد، اتهامات به یکدیگر و … همه و همه احساساتی را موجب شد، که پس از انتخابات فوران کردند و با اتفاقات نو بعد انتخابات شعله‌ورتر می‌شدند. یک نمونهٔ‌ خوب برای فوران احساسات، صعود ایران به جام‌جهانی ۹۸ بود. آن‌چه مردم را به صورت خودجوش و بدون سابقهٔ قبلی به خیابان‌ها کشاند، تنها به دلیل صعود به جام‌جهانی نبود. آن صعود بالا و پایین داشت و فراز و نشیب.
وقتی هشدارها از حد عادی فراتر بروند. شکست یک جناح در انتخابات، از دست رفتن انقلاب تفسیر شود و پیروزی رقیب را پیروزی بیگانگان بدانند و این در کلمات تکرار شود، ناامنی روانی ایجاد خواهد شد. بازی با احساسات موافقین و مخالفین و کوبیدن بر طبل «فتنه» و نواختن در شیپور بلوا، خود زمینه‌ساز ناآرامی است. ناامنی روانی و احساس اینکه فتنه‌ای خواهد و اتفاقی خواهد افتاد، جامعهٔ پر از احساسات را به سوی رفتارهای نادرست می‌کشاند.
فضای انتخابات، به خودی خود همراه احساسات و گفتگو و هیجان است. کنترل این هیجان نیازمند مدیریت سوق‌دهنده به آرامش و عقلانیت است. چه فریاد «تقلب، تقلب» و چه فریاد «فتنه، فتنه» زمینه‌ساز ناامنی و کشاندن هیجان انتخاباتی به سوی تقابل و ناآرامی است.
 
*
متن را حدود یک‌ماه پیش نوشته بودم. در شماره اخیر روشن منتشر شده است. با اتفاقات نو، نیازمند ویرایش است؛ اما ادعای اصلی نوشته هم‌چنان پابرجاست.

علی لاریجانی، قم، دلواپسان و نواصول‌گرایی

فوریه 13, 2016

آغاز تقابل لاریجانی و دلواپسان
رابطهٔ دلواپسان و علی لاریجانی شکرآب است. یک قاعدهٔ نانوشتهٔ کلی -شاید استثناءاتی داشته باشد- این است هرکس روزی‌روزگاری رقیب محمود احمدی‌نژاد بود؛ همیشه دشمن دلواپسان است. هیچ‌گاه رابطهٔ حامیان محمود احمدی‌نژاد با رقبایش در انتخابات نهم و دهم به دوستی تبدیل نشد و حتی گاهی هرچه گذشت دشمنی بیشتر و بیشتر شد. حتی هنگامی که بسیاری از حامیان احمدی‌نژاد در دو سال پایانی و به ویژه پس از داستانِ خانه‌نشینی یازده روزه از او دل بریدند، اما آن دشمنی‌ها باقی ماند. اکبر هاشمی رفسنجانی نمونهٔ روشن رقیب آن روز است که هنوز هم دشمن است. دیگر رقبای احمدی‌نژاد هم این‌گونه بودند. از میان رقبای احمدی‌نژاد، شاید محمدباقر قالیباف را بتوان نزدیک‌ترین فرد از جهت تفکر به او دانست؛ اما حتی قالیباف هم از دشمنی حامیان احمدی‌نژاد بی‌نصیب نماند. مداح مشهور تهران او را به «عمرسعد» تشبیه کرد. پس از شکست دلواپسان در انتخابات ۹۲، تا مدت‌ها میان حامیان سعید جلیلی و محمدباقر قالیباف درگیری بود و هر یک دیگری را دلیل شکست می‌دانست. تاریخ دهه گذشته می‌گوید دلواپسان هیچ‌گاه نتوانستند از رقابت به دوستی برسند و هر چه این رقابت شدیدتر بود، دشمنی بیشتر شده است. نمی‌توان گفت این دشمنی پس از رقابت، نتیجهٔ تفکر دلواپسی است؛ چه بسا ماجرایی اتفاقی و از بد حادثه باشد. به هر صورت، علی لاریجانی از روزی که محمود احمدی‌نژاد سودای ریاست جمهوری کرد، رقیب او بود و این آغاز تقابل دلواپسان و علی لاریجانی است.

لاریجانی، دو سال نخست دورهٔ احمدی‌نژاد، دبیر شورای امنیت ملی بود. او پروندهٔ هسته‌ای را به سرانجامی رسانده بود؛ اما احمدی‌نژاد او را برکنار کرد و پروندهٔ برنامهٔ هسته‌ای ایران تا دوران حسن روحانی بسته ماند. علی لاریجانی از برجام و توافق هسته‌ای در دوران روحانی حمایت کرد. حامیان احمدی‌نژاد، لاریجانی را متهم کردند که پس از انتخابات ۸۸، پیروزی را به موسوی تبریک گفته است. در اسفند ۹۰، مجلس با ۷۹ امضاء، احمدی‌نژاد را فراخواند تا به سؤال نمایندگان پاسخ دهد؛ اما او با طنز و تمسخر پاسخ مجلس را داد. بهمن ۹۱، تقابل احمدی‌نژاد و لاریجانی پر‌رنگ‌تر از همیشه بود. در ۱۵ بهمن، عبدالرضا شیخ‌الاسلامی وزیر کار احمدی‌نژاد استیضاح شد. احمدی‌نژاد در جلسهٔ استیضاح، فیلمی را پخش کرد که مخفیانه از گفتگوی فاضل لاریجانی و سعید مرتضوی گرفته شده بود. لاریجانی پاسخ احمدی‌نژاد را داد و او را متهم کرد که مانع رسیدگی به پروندهٔ اطرافیانش می‌شود. هفت روز بعد، در مراسم ۲۲ بهمن در حرم حضرت معصومه، حامیان احمدی‌نژاد سخنرانی لاریجانی را بهم ریختند که به «غائلهٔ قم» معروف شد. «حلقهٔ پرتو» به ایجاد غائلهٔ قم متهم شد. اگرچه پس از خانه‌نشینی یازده روزه احمدی‌نژاد، دلواپسان به ظاهر علیه احمدی‌نژاد موضع گرفتند، اما همواره در تنش‌های سیاسی از او حمایت کردند. آنها مخالف طرح سؤال از رئیس‌جمهور بودند که یکی از سؤالات نیز همین خانه‌نشینی بود. پس از استیضاح وزیر کار، سخنرانی لاریجانی را در حرم به آشوب کشاندند. حتی در دوران روحانی، آرزوی بازگشت احمدی‌نژاد را کردند.

حلقهٔ پرتو
پرتو سخن، هفته‌نامه‌ای است که از سوی مؤسسه امام خمینی قم منتشر می‌شود. این مؤسسه برای آیت‌الله مصباح یزدی است. آیت‌الله مصباح و شاگردانش در روی کار آمدن احمدی‌نژاد، سهمی انکار‌ناشدنی داشتند. پرتوسخن در انتخابات ۸۴ چندین ویژه‌نامهٔ تبلیغاتی برای احمدی‌نژاد چاپ کرد. شاگردان آیت‌الله و طلاب جوان شیفتهٔ ایشان به شهرها و روستاهای دور و نزدیک سفر کردند و محمود احمدی‌نژاد را تبلیغ کردند.
نام حلقهٔ پرتو از این نشریه گرفته شده است. آنها در بسیاری از «غائله‌»های قم دست داشته‌اند. در نماز جمعه علیه آیت الله جوادی آملی شعار دادند. در مقابل بیت برخی مراجع مانند آیت‌الله صافی گلپایگانی علیه ایشان شعار گفتند. در خرداد ۸۵، سخنرانی اکبر هاشمی را بر هم زدند و … اما هیچ‌گاه با آنان برخوردی نشد. پس از بلوا در سخنرانی ۲۲بهمن لاریجانی، مجلس گزارشی مفصل علیه حلقهٔ‌ پرتو تهیه و منتشر کرد. آنها پیش از غائله و پس از آن، پیامک‌هایی رد و بدل کرده بودند که در این گزارش به آنها اشاره شده است: «ترکاندن در تخصص ماست! همه بدانند.» و «برادران امشب کم ترکاندیم، چون موقعیت لو رفته بود، ولی باز هم تشکر!»

لاریجانی؛ نمایندهٔ قم
پس از برکناری یا استعفای لاریجانی از شورای امنیت ملی، او از ۱۳۸۶ نمایندهٔ‌ قم شد. در دورهٔ هشتم از ۳۲۷هزار رأی، با ۲۳۹هزار رأی نفر اول شود و در دورهٔ‌ نهم از ۴۱۴هزار رأی، او ۲۷۰هزار رأی داشت و باز نفر نخست بود. در هر دو دوره، جامعهٔ مدرسین قم از او حمایت کرد. پدر لاریجانی، آیت‌الله‌العظمی شیخ هاشم آملی از مراجع تقلید قم بود و او منتسب به خانوادهٔ علماست. هم‌چنین علی لاریجانی داماد شهید مطهری است. او در هر دو دوره با اختلاف بسیار نفر نخست شد؛ آن‌هم در شهری که «حلقهٔ پرتو» فعالیت می‌کند.
انتخابات مجلس نهمِ قم، یک پدیده داشت؛ احمد امیرآبادی فراهانی. با آنکه کاندیدای اصلی حامیان آیت‌الله مصباح، مجتبی ذوالنور روحانی شناخته‌شده بود، اما امیرآبادی از او پیشی گرفت و نماینده مجلس شد. امیرآبادی ۱۴۷هزار رأی -حدود نصف رأی لاریجانی- و ذوالنور ۱۳۵هزار رأی کسب کردند. هیچ‌یک از این دو از حمایت جامعهٔ‌ مدرسین بهره نبردند. اما رأی ذوالنور با امیرآبادی تفاوتی اساسی داشت. رأی حجت‌الاسلام ذوالنور، رأی سیاسی و گفتمانی بود؛ اما رأی امیرآبادی رأی قومیتی. آنان‌که به ذوالنور رأی دادند، به خاطر تفکر سیاسی او بود. سال‌ها در قم شناخته شده بود. اما امیرآبادی ناشناخته بود. امیرآبادی با حمایت ترک‌های نیروگاه به مجلس راه یافت؛ نه به خاطر تفکر سیاسی‌اش. منطقهٔ نیروگاه قم، منطقه‌ای وسیع با جمعیتی فراوان است. عمده جمعیت این منطقه را ترک‌ها تشکیل می‌دهند. زبان گفتاری این منطقه ترکی است. امیرآبادی توانست رأی اهالی این منطقه را به سوی خود بکشاند و با اضافه کردن رأی دلواپسان به مجلس راه یابد.

رأی قومیتی راهی برای به زیرکشیدن لاریجانی
دلواپسان در پی اینند که لاریجانی را به زیر بکشند. لاریجانی در دورهٔ گذشته دو برابر آنان رأی داشت و اگر تغییرات سیاسی پس از روی‌کار آمدن روحانی را در رأی مردم در نظر بگیریم، احتمالاً‌ این دوره، به خاطر حمایت او از برجام و نقشش در تصویب آن در مجلس، رأی لاریجانی بیشتر خواهد شد. پس دلواپسان برای به زیرکشیدن رأی او کاری سخت در پیش رو دارند.

قم سه نماینده دارد. آنها می‌خواهند فهرستی سه نفره معرفی کنند تا مبادا رأی سوم به سوی لاریجانی نرود. مطمئناً در دورهٔ گذشته، برخی از کسانی که به امیرآبادی و ذوالنور رأی دادند، لاریجانی را هم در برگه‌های خود نوشته‌اند. این تعداد حتی اگر کم باشد، باز بخشی از رأی لاریجانی را خواهد شکست. آنها وحید یامین‌پور، مجری تلویزیون را به قم آورده‌اند، سقای بی‌ریا معاون احمدی‌نژاد در امور روحانیون نیز از دیگر کاندیداهای آنان است. چهار-پنج نفری که باید سه نفرشان فهرست را پر کنند. امیرآبادی قطعاً در فهرست خواهد ماند. او رأی منطقهٔ ترک‌نشین نیروگاه را همراه دارد و می‌تواند آنها را مجاب کند که به دو هم‌فکرش رأی دهند. نخستین جلسات پیش از انتخابات دلواپسان در همین منطقه آغاز شد. امیرآبادی به رأی دلواپسان نیاز دارد و دلواپسان به رأی قومیتی امیرآبادی. باید میان سه-چهار گزینهٔ‌ دیگر دو نفر انتخاب شوند. اگرچه ذوالنور، شناخته‌شده‌تر و محبوب‌تر است؛ اما صددرصد همراه دلواپسان نیست. او مانند دلواپسان به برجام حمله نکرد. در بسیاری از اتفاقات سکوت می‌کند. این احتمال وجود دارد، که این استقلال نسبی باعث شود او در فهرست جا نگیرد. در هر صورت، آنان روی رأی قومیتی حساب باز کرده‌اند. اتفاقی که شاید با توجه به مبانی دلواپسان کمی غریب بیاید.

تلاش دیگر دلواپسان این است که مانع از حمایت جامعه مدرسین از علی لاریجانی شوند. اتفاقی که تنها در صورتی ممکن است که جامعهٔ‌ مدرسین فهرست انتخاباتی ندهد. اگر آنها فهرست دهند، از علی لاریجانی حمایت خواهند کرد؛ زیرا مراجع قم از او حمایت می‌کنند. تلاش دلواپسان این است که مانع فهرست انتخاباتی جامعهٔ مدرسین شوند. این فهرست از آن جهت اهمیت دارد که به صورت سنتی، بسیاری از مردم قم، به این فهرست رأی می‌دهند. رأی نفر دوم انتخابات پیشین قم، حجت‌الاسلام آشتیانی به خاطر حمایت جامعه مدرسین از اوست. اگر جامعهٔ مدرسین، فهرست انتخاباتی ندهد، نخستین بار است در انتخابات مجلس، کاندیداها معرفی نمی‌کند و آن‌گاه می‌توان پیش‌بینی کرد که بخشی از سبد رأی علی لاریجانی ریزش خواهد کرد.

سه راهکار فهرست سه نفره بدون جای خالی، توجه به رأی قومیتی و تلاش برای نفی فهرست انتخاباتی جامعهٔ مدرسین بخشی از کوشش دلواپسان برای پایین آوردن رأی علی لاریجانی در قم و حتی شکست او در انتخابات دهم مجلس است. لاریجانی‌ای که در مجلس هشتم و نهم اجازه نداد هیچ‌گاه آنان به ریاست مجلس برسند و بارها با آنان مقابله کرد.

لاریجانی و اصول‌گرایی نو
در تب و تاب تأیید صلاحیت‌ها و عدم احراز سید حسن خمینی در خبرگان، خبر کوتاه مهمی بود که کمتر به آن توجه شد؛ عدم همراهی علی لاریجانی با فهرست اصول‌گرایان. احتمالاً معنی‌اش این باشد که لاریجانی از حدادعادل و مؤتلفه و پایداری و … جدا شد و راهی دیگر انتخاب کرد. چه لاریجانی و همراهانش فهرست مستقلی ارائه دهند و چه با اعتدال‌گرایان حامی دولت ائتلاف کنند و چه به صورت آرام و مستقل و بدون فهرست در انتخابات حاضر شوند، می‌توان ادعا کرد که او از اصول‌گرایی مغشوش امروز جدا شده است؛ چنان‌چه علی‌اکبر ناطق‌نوری جدا شده بود. این‌ها در پیِ پی‌ریزی اصول‌گرایی خالص و نو هستند؛ اصول‌گرایی‌ای که از تفکرات احمدی‌نژاد و حامیانش و پایداری‌ها دور باشد. اصول‌گرایی امروز مغشوش به تفکرات پایداری و احمدی‌نژادی است. لاریجانی می‌خواهد خود را از این گونه از اصول‌گرایی جدا کند. اصول‌گرایی یا جای اوست یا جای دلواپسان. او نمی‌تواند با وزیران احمدی‌نژاد و پایداری‌ها در یک اقلیم بگنجند.
این جدایی نه فقط به خاطر تقابل‌های گذشته است. تفکر لاریجانی با تفکر پایداری ناسازگار است؛ چنان‌چه تفکر سیاسی ناطق‌نوری با آنان همراه نیست. در تفکر پایداری عنصر حذف رقیب با هر ابزاری برجسته است. اما لاریجانی و ناطق‌نوری اگرچه اصول‌گرایند، اما در پی حذف اصلاح‌طلبان و رقبای سیاسی خود نیستند. لاریجانی گسترهٔ خودی‌ها را توسعه می‌دهد و به رقبا از جناح دیگر هم جا می‌دهد؛ اما پایداری‌ها به هیچ‌وجه آنان را نمی‌پذیرند.

تراز اصول‌گرایی در این سال‌ها «حسین شریعتمداری» و «کیهان» است. اصول‌گرایی که ترازش کیهان باشد با آن اصول‌گرایی که ترازش ناطق‌نوری باشد، بسیار متفاوت است. علی لاریجانی، نمی‌خواهد همراه اصول‌گرایی کیهانی باشد. او در پی بنای نویی از اصول‌گرایی است. تفکری که با رقیب، رقابت کند و دوست باشد و رقابت به حذف و دشمنی نیانجامد. دایرهٔ خودی‌ها گسترده باشد. ابزار مباهته در آن راه نداشته باشد. اخلاق سیاسی بر رفتارها حاکم باشد. او با خروج از این ائتلاف و گردهمایی، احتمالاً‌ به سوی بنای دسته‌ای نو از اصول‌گرایان است و با این انشعاب، خود را از تندروی‌های برخی اصول‌گرایان جدا می‌کند و احتمالاً با تشکیل اصول‌گرایی مبتنی بر عقلانیت، طیف سنتی اصول‌گرایان را به سوی خود بکشاند و حتی نیم‌نگاهی به ریاست‌جمهوری پس از حسن روحانی داشته باشد. تقابل قدیمی او با دلواپسان و احتمال انشعاب او از اصول‌گرایان و تشکیل نواصول‌گرایی راه سخت و پرتنشی را برای او به همراه دارد.

منتشر شده در شماره ۲۹ دوهفته‌نامه روشن

7670

حمله به حسن خمینی و مغالطه انحصار علت

ژانویه 14, 2016

آمدن سید حسن خمینی به عرصهٔ انتخابات خبرگان بی‌حاشیه نبوده است و حتی می‌توان گفت اول راه است. دلواپسانِ مخالف سیدِ جوان، علیه او حمله‌های خود را از همان ساعات اولیه ثبت‌نام آغاز کردند و طبیعی است که این هجمه‌ها ادامه یابد و شدیدتر خواهد شد. حامیان خمینیِ جوان هم طبعاً‌ وارد این گفت‌وگوها و بگومگوها خواهند شد. زبان گفتگو درساحت سیاست، زبان برهان نیست، زبان جدل است و جدل در دل خود، مغالطات فراوانی را همراه خواهد داشت. به سادگی می‌توان در کلمات موافقان و مخالفان مغالطات را صید کرد. هدف این نوشته موافقت یا مخالفت با سید حسن خمینی نیست. تنها نمونه‌ای آموزشی از مغالطاتی که در این مجادلات بیان شده است، بازگو می‌شود؛ شبیه اینکه خطای بازیکنی در فوتبال برای آموزش داوران نمایش داده شود بدون این‌که به بازیکن و تیم و … اشاره شود.

بگذریم. پس از اعلام ثبت‌نام حسن خمینی، دلواپسان بر این مسأله تأکید کردند که او در امتحان خبرگان شرکت نکرده است و چون در امتحان شرکت نکرده است پس اجتهادش محرز نیست. در نتیجه باید او را رد صلاحیت کنند. تاکتیک عملیات حملهٔ یک دلواپسان به حسن خمینی، نفی اجتهاد و دانش فقهی او بود. استدلال آنها این‌گونه تقریر می‌شود: او جوان است و هنوز اجتهاد او محرز نیست. راه احراز اجتهاد، شرکت در امتحان خبرگان است. حسن خمینی در امتحان شرکت نکرده است. پس او صلاحیت شرکت در خبرگان را ندارد.

این استدلال -که بسیار تکرار شده است و نمونه‌های مشابه فراوانی دارد- دربردارندهٔ «مغالطه انحصار علت» است. این مغالطه آن‌گاه رخ می‌دهد که برای یک پدیده، علت‌های گوناگونی باشد و استدلال‌کننده با کنار نهادن دیگر علت‌ها، تنها یکی از علت‌ها را فرض کند و با نفی علت به نفی معلول برسد. مثلاً گفته شود او دچار بیماری ایدز نیست؛ زیرا هیچ‌گاه تماس جنسی نداشته است. در این استدلال علت انحصاری ابتلا به ایدز، تماس جنسی است و وقتی آن نفی شود، ابتلا به بیماری هم نفی می‌شود. در حالیکه علت‌های گوناگون دیگر مانند تزریق خون آلوده و … نیز در میان است. یا این آب گرم نیست؛ زیرا در معرض تابش آفتاب نبوده است. در حالیکه احتمال دارد با آتش گرم شده باشد. به بیان دیگر پدیدهٔ الف، علت‌های گوناگونی دارد که با تحقق هر یک از آنها، محقق می‌شود. آب هم با تابش آفتاب گرم می‌شود، هم با سماور برقی، هم با آتش هیزم. اما در مغالطه انحصار علت، علت‌های دیگر نادیده گرفته می‌شود و با نفی علت باقی‌مانده، پدیده هم نفی می‌شود. بیماری ایدز به علت نبود تماس جنسی، نفی می‌شود و علت‌های دیگر دیده نمی‌شود.

در داستان حمله به صلاحیت علمیِ سید حسن خمینی برای شرکت در خبرگان، همین مغالطه رخ داده است. برای شناسایی اجتهاد مورد نیاز خبرگان، راه‌های گوناگونی در قانون آمده است؛ از تأیید صریح یا تلویحی رهبر تا شناخته شدن به اجتهاد و ارائه متن یا کتابی که دلیل بر قدرت اجتهاد فرد است. راه احراز و شناخت اجتهاد افراد برای شرکت در خبرگان، منحصر به شرکت در امتحان نیست. خمینیِ‌ جوان از اوایل دهه هشتاد، دروس سطح حوزه را تدریس می‌کرده و چهارپنج سالی است که خارج فقه و اصول تدریس می‌کند. کتاب‌ها و مقالات فقهی دارد. بسیاری دیگر از داوطلبان در دوره‌های پیشین بدون شرکت در آزمون خبرگان تأیید صلاحیت شدند و به آن مجلس راه یافتند. اما دلواپسان برای حمله به خمینی جوان، دیگر راه‌های احراز صلاحیت برای خبرگان را نادیده می‌گیرند و با القاء انحصاری بودن احراز در آزمون، می‌خواهند صلاحیت خمینیِ جوان را نفی کنند و بگویند: «او در آزمون شرکت نکرده است؛ پس اجتهادش ثابت نیست و صلاحیت ندارد.»
دُم:
منتشر شده در شماره ۲۷ روشن

 کانال تلگرام مغالطه را بخوانید:  https://telegram.me/moghaletat

این خبرگان و حسن خمینی و …

ژانویه 7, 2016

انتخابات مجلس خبرگان، معمولاً کم حاشیه و بدون سر و صدا برگزار شده است. اما انتخابات پیش روی مجلس خبرگان را می‌توان انتخاباتی متفاوت از دوره‌های گذشته آن دانست. برخلاف دوره‌های پیشین، از مدت‌ها پیش از آغاز روند انتخابات –ثبت نام و تأیید صلاحیت و …- بحث‌های فراوانی پیرامون آن شکل گرفته است.

رویگردانی مردم در انتخابات ۹۲ از اصولگرایان به سوی حسن روحانی، هشداری بود برای اصولگرایان. اصولگرایان از این واهمه داشتند که در انتخابات‌های بعدی نیز شکست بخورند. چنانچه کارشناسان سیاسی ترکیبی متفاوت از مجلس دهم را در بهارستان پیش بینی می‌کنند. همزمانی انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی، خود یکی از دلایل تفاوت این دوره از انتخابات مجلس خبرگان با دوره‌های پیشین است. انتخابات خبرگان در بسیاری از حوزه‌ها انتخاباتی غیررقابتی بود و این عدم رقابت انگیزه شرکت در انتخابات را کم می‌کرد.

اما با تجمیع انتخابات، انگیزه شرکت در انتخابات مجلس شورا، برای شرکت در انتخابات مجلس خبرگان کافی است و این به معنای افزایش آمار شرکت کنندگان در انتخابات خبرگان است. نگاهی به تاریخ انتخابات در سالهای گذشته نشان می‌دهد که افزایش و کاهش شرکت کنندگان در تغییر منتخبان انتخابات، تأثیر زیادی داشته است.

اما تفاوت مهم تر این دوره از انتخابات خبرگان، در نامزدهاست. احتمالاً با نسل نو و جوانی از روحانیون در این انتخابات مواجه خواهیم شد. در یک تشابه اتفاقی، فاصله میان انتخابات ۹۴ و انقلاب و فاصله انقلاب تا ۱۳۲۰ –پایان دوره رضاخان- سی و هفت سال است. رابطه رضاخان با روحانیت به سه دوره تقسیم می‌شود. دورهٔ همراهی از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۶ است. دوره دوم که از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ بود دوران محدود سازی بود و پس از آن تا ۱۳۲۰ دوران سرکوب و مقابله با روحانیت بود. تا جایی شش هزار طلبه سال ۱۳۰۴ به هشتصد طلبه در سال ۱۳۲۰ کاهش یافت. پس از روی کار آمدن محمدرضا و در دوران آیت الله بروجردی و پس از آن، سیاست تعامل با روحانیت جایگزین سیاست تحدید و سرکوب رضاخان شد و این مسأله به افزایش تعداد طلاب انجامید. با پیروزی انقلاب و نقش روحانیت در آن، تعداد طلاب و روحانیون به طرز چشمگیری افزایش یافت. اعضای دوره‌های پیشین خبرگان، عمدتاً از میان علما و روحانیونی بود که آغاز طلبگی آنان در زمان پهلوی بوده است. با گذشت سی و هفت سال از انقلاب، می‌توان حدس زد در این دوره با کاندیداهایی مواجه خواهیم شد که پس از انقلاب و حتی در سالهای دهه هفتاد به سلک روحانیت درآمده باشند. شرکت این دسته از روحانیون جوان در انتخابات خبرگان و احتمال انتخاب آنان، می‌تواند ترکیبی دیگرگون از مجلس خبرگان را بسازد.

هاشمی، اعتدال گرایان و اصلاح طلبان، سید حسن خمینی را برای این مجلس احتمالاً دیگرگون می‌خواهند. خمینی جوان، در صورت شرکت و راهیابی به مجلس خبرگان،‌ مشهورترین چهره تازه وارد این مجلس خواهد بود؛ مجلسی که احتمالاً چهره‌های تازه و جوان دیگری را نیز داشته باشد.

وابستگی او به امام خمینی، شهرت و محبوبیت و نیز حمایت برخی از اعضای قدیمی مجلس خبرگان از او،می‌تواند وزن او را در این مجلس سنگین کند و حتی او را به سوی صندلی ریاست مجلس خبرگان بکشاند؛ ریاستی که پس از وفات آیت الله مشکینی ناپایدار بود.

هاشمی پس از آیت الله مشکینی سه سال رئیس خبرگان بود و بعد از حوادث ۸۸ و فشار سیاسی بر او،‌ در اسفند ۸۹ آیت الله مهدوی کنی به جای او نشست و در ۹۳ انتخابات ریاست خبرگان را به آیت الله یزدی واگذار کرد. بعید است هاشمی دوباره سودای ریاست خبرگان در سر داشته باشد، اما با تغییر احتمالی ترکیب خبرگان و ورود سید حسن خمینی به آن، این احتمال وجود دارد که هاشمی و حامیانش از ریاست او حمایت کنند؛ اگرچه با وجود کسانی مانند آیت الله هاشمی شاهرودی  این احتمال تضعیف می‌شود. در هر صورت، خمینی جوان در مجلس خبرگان آینده، نماینده قدرتمند خواهد بود مگر اینکه او در این مجلس تنها باشد.

خمینی جوان کمتر در مسائل سیاسی، خصوصاً جایی که به گروه و جناح خاصی گره خورده باشد،‌ سخن می‌گوید. او بیشتر چهره ای حوزوی دارد که در حوزه علمیه قم به تدریس درس خارج مشغول است و اتفاقاً درسی شلوغ دارد. با این حال، نسبت خانوادگی و نیز رفت و آمدهای سید حسن خمینی او را نزدیک به اردوگاه اصلاح طلبان نشان می‌دهد. هر از گاهی عکسی از خمینی جوان و رئیس دولت اصلاحات و دیگر اصلاح طلبان منتشر می‌شود. احمد خمینی پسر او دستبند سبز به دست می‌کند. از این نشانه‌ها می‌توان رویکرد سیاسی سید حسن را فهمید.

در مقابل، طیف افراطی اصولگرایان مانند پایداری و حتی برخی از اصولگرایان از آمدن سید حسن خمینی به صحنه انتخابات خبرگان بیم ناکند. نام حسن خمینی نه تنها این قدرت را دارد که نامهای بزرگان منسوب به اصولگرایان را پشت سر نهد، حتی این قدرت را دارد که برخی از آراء را به سوی همراهانش در سیاهه انتخابات جذب کند. در سالیان اخیر دلواپسان، بارها به تقابل با حسین خمینی برخاسته‌اند که اوج آن در اخلال در مراسم سالگرد رحلت امام خمینی بود. دلواپسان در رسانه‌های خود از حسن خمینی به «حسن مصطفوی» یاد می‌کنند و بارها تنها انتساب او به امام را انتساب خویشاوندی دانسته‌اند. پس از آنکه هاشمی او را «آیت الله» خواند، به این مسأله اعتراض کردند.

به هر حال، اصلاح طلبان و اعتدال گرایان از سویی تلاش می‌کنند حسن خمینی در انتخابات خبرگان شرکت کند و از سویی دلواپسان دوست دارند او نیاید. اگر خمینی جوان قصد شرکت در انتخابات را داشته باشد، می‌توان پیش بینی کرد که رأی بالایی خواهد داشت. احتمال رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان، احتمالی مضحک است. شاید بتوان احتمال داد که شورای نگهبان اکبر هاشمی رفسنجانی را به بهانه ای غیر از بهانه کهولت سن در این انتخابات رد صلاحیت کند؛‌ اما رد صلاحیت خمینی جوان را نمی‌توان در نظر گرفت.

گمان می‌رود سید حسن خمینی، اگر بیاید، رأی بالایی خواهد داشت و در مجلس خبرگان آینده، جایگاه ویژه ای داشته باشد. حتی می‌توان ورود او به انتخابات را،‌ باعث افزایش سبد رأی همفکرانش در انتخابات خبرگان دانست. اگر همه این‌ها محقق شود، آیا این به سود او و حتی به سود جبهه همفکران اوست؟

نیمه خالی لیوان را نگاه کنیم. اگرچه احتمالاً حسن خمینی رأی بالایی داشته باشد، هم به دلیل انتسابش به امام، هم به دلیل روحیات و خصوصیات شخصی مانند ورزشی بودنش و خوش چهره بودن و هم به دلیل حمایت احتمالی هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان و…  اما عدهٔ زیادی به او رأی نخواهند داد.

رأی دلواپسان در مقابل او خواهد بود و حتی شاید حامیان اصولگرایان معتدل نیز به او رأی نخواهند داد. اما مهم‌تر از مخالفت دلواپسان با او،‌ نحوه مخالفت دلواپسان و تبعات این مخالفت است. دلواپسان هیچ ابایی ندارند که مجلس سخنرانی او را بهم بزنند و او را  «حسن مصطفوی» بنامند و حتی بگویند او لیاقت تدریس در حوزه ندارد.

حتی چند سال پیش عکسی از او منتشر شده بود که آن سوتر بطری نوشابه کوکاکولا بود و از اینکه در یک عکس نوه امام و نوشابه کوکاکولا بود، به او حمله شده بود. حسن خمینی بیاید، احتمالاً از سوی دلواپسان، دست نشانده هاشمی و مهره هاشمی معرفی شود. تعابیر مهره و دست نشانده برای گفتمان دلواپسی تعابیری مؤدبانه است. هر اشتباهی در مؤسسه تنظیم نشر آثار امام و حرم امام خمینی را به او نسبت خواهند داد و بزرگنمایی خواهند کرد. حتی اگر حسن خمینی به این رفتارها واکنشی نشان ندهد؛ اما این‌ها در اذهان مخاطبان تأثیر خواهد گذاشت. این نخستین بخش منفی حضور اوست که البته دلیل درستی برای حضور او نیست. رفتار و تخریب رقیب، دلیلی موجه برای عدم رقابت نیست.

می‌توان در میان حامیان حسن خمینی دلایلی برای نیامدن او پیدا کرد. خمینی جوان، سالهاست در حوزه قم تدریس می‌کند و چند سالی است که عالی‌ترین سطح دروس حوزه یعنی خارج فقه و اصول را برگزار می‌کند. از او کتاب‌هایی با محوریت علوم حوزوی منتشر می‌شود. دوری او از سیاست،‌ نه تنها او را از تبعات سیاست تا حدودی دور نگه داشته است، بلکه به جایگاه اجتماعی او کمک کرده است.

تلاش اصلاح طلبان برای شرکت او در انتخابات، نشان از این جایگاه اجتماعی او دارد. اگرچه بخش مهمی و از این جایگاه به خاطر انتساب او به بیت امام است؛ اما اگر موقعیت حوزوی و علمی او نبود، تصور چنین جایگاهی دور از دسترس بود. از دیگرسو، مناسبات سیاسی و اجتماعی ایران به گونه ای است که قدرت و جایگاه سیاسی-اجتماعی لزوماً از مقام و صندلی سیاسی برنمی خیزد. حتی گاهی آنانکه از این مقام‌ها دوری می‌کنند،از قدرت بیشتری برخوردارند. مرجعیت یکی از این جایگاه‌هاست. چنانچه جایگاه سیاسی مرجعیت سید علی سیستانی در عراق از جایگاه بسیاری از رجال سیاسی آنجا قدرتمندتر است.

اگر بتوان برای حسن خمینی در آینده حوزه‌های علمیه،‌ جایگاه بالایی پیش بینی کرد؛ ورود او به عرصه سیاسی می‌تواند به آن جایگاه ضربه بزند. جایگاهی که می‌تواند در حالیکه «آسوده برکنار»از های و هوی سیاست است، اما نقش راهبری و مشورتی قدرتمندی باشد. مقامی که می‌توان حسن خمینی را در سالهای آینده در آن جایگاه تصور کرد. او می‌تواند عرصه سیاست را به دیگران واگذارد و خود به عنوان راهبری در بیرون از گود باشد.