Archive for the 'دین' Category

در جستجوی معبد از دست‌رفته

دسامبر 20, 2020

• مدرسه معصومیه، سیاست‌زدگی با طعم منع موسیقی
وسط‌های شهریور ۱۳۷۵، حدود سه نصف شب رسیدم دم در مدرسه معصومیه. در بزرگ آهنی مدرسه قفل بود. بغل‌دستش اتاقکی بود که نگهبان خواب بود. در نزدم. یک ساک بزرگ، یک چادرشب که تویش پتو و بالش بود، همراهم بود. دم در نشستم. در سادگی نوجوانانه نمی‌خواستم پیرمرد نگهبان را بیدار کنم. پنج‌-شش دقیقه‌ای بیشتر ننشسته بودم که طلبه‌ای با ساکی نه چندان بزرگ بدون چادرشب و پتو و بالش آمد و سلام کرد و به سادگی نوجوانانه‌ام خندید و آرام با سکه‌ای در زد و نگهبان بی‌آنکه غرولند کند، در را باز کرد. طلبه را می‌شناخت؛ از من کارت خواست. برگهٔ موقتی را که دم ثبت‌نام بهم داده بودند، نشانش دادم. آدرس حجره را پرسیدم، نشانم داد. طلبه‌ای که برای نماز شب بیدار شده بود، آمد کمکم و ساک را گرفت. توی حیاط، توی خنکی پس از گرما، ده-بیست‌نفری خوابیده بودند. همانجا بساطم را پهن کردم که مبادا نیمه‌شب مزاحم هم‌حجره‌ای‌های نادیده‌ام شوم. ساعتی مانده بود به اذان صبح. آن یک ساعت نخوابیدم، در رؤیایی خام، گمان می‌کردم پا به فضایی پر از معنویت و دور از هر آلودگی دنیایی گذاشته‌ام و دوست داشتم هر چه زودتر مثل کسانی بشوم که در این فضا بودند.

همان روزهای اول، استادی داشتیم می‌گفت طلبه‌ باید آرام‌آرام خودش را بسازد و بعد هفت-هشت سال به مقامی نزدیک مقام عصمت برسد. وقتی این را می‌گفت به گمانم در دسترس بود. هنوز حرفش توی ذهنم می‌پیچد. هفت سال که نه؛ اما دو سه ماهی بیشتر نگذشت که آن معبد روحانیِ رؤیایی برایم ویران شد؛ چیزی شبیه فروپاشی انقلاب‌های علمی کوهن. خطای اول را که می‌دیدم، توجیه می‌کردم. اشتباه دوم را غیرعمد می‌پنداشتم. سومی را بهانه‌ای برایش می‌تراشیدم و … اما وقتی با انباشت نادرستی‌ها روبرو شدم، آن بنا فرو ریخت. همهٔ زشتی‌هایی که در کفِ کوچه و بازار ریخته بود، اینجا هم بود؛ آدم‌هایی بودند که در معامله فریب می‌دادند، دروغ می‌گفتند و … اما گوشهٔ همان معبد ویران، گاهی کسانی بودند که چراغی روشن می‌کردند.

مدرسهٔ معصومیه مدرسهٔ بزرگی بود. مدرسه وقتی کوچک باشد، وقتی طلبه‌ها محدود باشند، استادی صاحب‌دل و پاک‌نهاد می‌تواند بالاسر همه باشد و راهنمایی‌شان کند؛ اما وقتی بزرگ باشد، می‌شود شبیه ادارهٔ یک خوابگاه بزرگ که برای دیدن مدیر باید از منشی‌اش اجازه گرفت. دور تا دور حیاط مستطیلی بزرگ مدرسه که پر از گل و درخت بود، حجره‌ها و کلاس‌ها بود. ظاهرش معماری سنتی ایرانی داشت و درونش غربی. هم مسجد مجللی داشت و هم سالن آمفی‌تئاتر که روبروی مسجد بود. داخل ساختمان راهرویی بود که در دو طرف راهرو حجره‌ها بودند و گوشه‌ای هم «مَدرس» و دستشویی و … کلاس‌ها و حجره‌ها یک‌جا بودند. طبعاً نیمی از حجره‌ها سمت حیاط بودند و نیمی سمت خیابان. دوست داشتیم حجره‌مان سمت حیاط باشد که بشود پنجره را باز کرد و توی پنجره نشست و حیاط پر از گل و درخت را تماشا کرد. حجره‌ها سه نفره بود. یک اتاق، با یک موکت که کفَش پهن بود و یک کمد سه تکه. خبری از تخت نبود. هر کس پتویی می‌انداخت توی یکی از ضلع‌ها و می‌شد قلمروش و همانجا می‌خوابید. مرا چون سید بودم، احترام می‌کردند. فقط بهمان ناهار می‌دادند و خودمان باید فکری به حال صبحانه و شام می‌کردیم. دیگ بزرگی می آوردند توی راهرو و توی حجره غذا می‌خوردیم. تقریباً همه روز را به درس و مباحثه می‌گذراندیم. دو-سه نفر گروه مباحثه تشکیل می‌دادند و درس را با هم مرور می‌کردند و اشکالات هم را می‌گرفتند و گاهی سر فهم‌های مختلف‌شان از درس، جر و بحث می‌کردند. هم برای رفع اشکال خوب بود و هم برای تقویب بیان و هم برای به یاد ماندن درس. تقریباً همهٔ درس‌ها را مباحثه می‌کردیم. همهٔ طلبه‌ها اهل مباحث نبودند. آخر شب همنشینی بود که بهش «گعده» می‌گفتند و از هر چیزی سخن می‌گفتیم. دوستی داشتیم که الان منبری است، دفتری داشت پر از جک و لطیفه. می‌گفتند مرحوم موسوی اردبیلی هم دفتر جک داشته.

پنج‌شنبه‌ها صاحب‌دلی می‌آمد و درس اخلاق می‌داد. مرحوم احمدی میانجی (۱۳۰۵-۱۳۷۹) می‌آمد مدرسه و درس اخلاق می‌گفت. همه شرکت نمی‌کردند. آدم افتاده‌ و باصفایی بود و حرف‌هایش به دل می‌نشست. این‌سو و آن‌سوی در و دیوار مدرسه پر بود از روایات و جملاتی که به تهذیب اخلاق و خودسازی دعوت می‌کرد. مسجد مدرسه را می‌خواستند تعمیر کنند، نماز را در زیرزمین بزرگ قسمت غربی مدرسه می‌خواندند. قبل از اذان صبح، از هفتصد-هشتصد طلبهٔ خوابگاهی مدرسه، پنجاه-شصت نفری می‌آمدند آنجا و نماز شب می‌خواندند. شاید بشود گفت نماز شب نشانه‌ای برای تلاش برای خودسازی است. گاهی تک‌وتوک طلبه‌هایی پیدا می‌شد که دست به ریاضت و چله‌نشینی بزنند و یکی دو بار نتیجه‌اش بیماری جسمانی و روانی بود.

توی ذهن بسیاری از ما نوجوان‌های طلبه، آرزوی «عارف» شدن بود. دوست داشتیم چهل-پنجاه سال بعد منازل سلوک را طی کرده باشیم و طی‌الارض بلد باشیم و باطن‌ها را بخوانیم و کرامت و خرق عادت داشته باشیم. از همان اوایل در پی استاد و خضرِ راهی بودیم که دستمان را بگیرد. گاه و بی‌گاه می‌رفتیم نماز مرحوم آیت الله بهجت. معنویت‌خواهی کمابیش اما نه آنچنان پررنگ توی حجره‌ها بود. طنزی بین طلبه‌ها معروف بود که طلبه‌ها در سال‌های اول خدایند و آرام‌آرام پیغمبر و بعد امام می‌شوند و بعدها به عالم بودن رضایت می‌دهند و وقتی چهار کتاب بیشتر خواندند و شش‌هفت‌سالی گذشت و دیدند به هیچ‌جایی نمی‌رسند، می‌شوند یکی از مردم عادی و حتی گاهی بدتر. تا حدودی این طنز راست بود. معنویت‌خواهی به وضوح با فاصله‌گرفتن از سال‌های اولیه، کمتر و کمتر می‌شد. خیلی‌ها بودند که همان سال‌های اول، وقتی می‌دیدند این معبد، آن معبد رؤیایی آنها نیست، می‌رفتند و برنمی‌گشتند.

یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که دم حیاط مدرسه، روحانیِ پنجاه-شصت‌ساله‌ای نشسته بود و هفتاد-هشتاد نفر دورتادورش حلقه کرده بودند. امجد بود؛ محمود امجد. آواز می‌خواند. صدایش مبهم بود. انگار کمی با ردیف‌های آوازی آشنا بود. وسط آوازخواندنش تند و تند حرف می‌زد و گاهی جمعیت می‌خندیدند. روحانیِ جوانی رد شد و با طعنه گفت خوب بساطی راه انداخته‌اید و رفت. آن آغاز آشنایی با امجد بود.

مدرسهٔ معصومیه مدرسه‌ای سیاست‌زده بود. در بسیاری از تجمعات و اعتراض‌های آن دوران بسیج معصومیه نقش داشت. دوم خرداد ۱۳۷۶ اولین رأیم را در ۱۵ سالگی در همان سال اول به صندوق انداختم. به جز چند نفر انگشت‌شمار همه به ناطق‌نوری رأی داده بودند. شب پنج‌شنبه بعد از نیمه‌شب که تبلیغات ممنوع بود، طلبه‌ها را جمع کردند و گفتند وظیفهٔ ماست که این ورقه‌ها را در سراسر قم و حتی اگر شد هر شهر دیگر پخش کنیم. انگار آن برگه‌ها سرنوشت انتخابات را تغییر خواهد داد. برگه‌هایی دست‌مان دادند و من و دوستی به نام بنکدار در محلهٔ سالاریه پخش کردیم. توی برگه‌ها نوشته بود چرا به خاتمی رأی ندهیم و چرا به ناطق رأی بدهیم. از همان‌جا سنگک خریدیم. توی سنگک مگس بود. صبح که به مدرسه رسیدیم، نصف بچه‌ها را نیروی انتظامی دستگیر کرده بود. شب شنبه ۳ خرداد، توی زیرزمین دیگر که کوچک‌تر بود، طلبه‌ها فشرده نشسته بودند و گردِ غم بود که توی فضا بود و اخبار از پیروزی خاتمی می‌گفت. تنها خوشحال آن جمع، صغیرزاده بود که از قبل گفته بود خاتمی بیست میلیون رأی می‌آورد.

مدرسهٔ به آن بزرگی، یک تلویزیون ۲۱ اینچ داشت که توی کمدی قفل می‌شد. مدیر مدرسه سخت‌گیر بود حتی می‌گفت نباید آهنگ اخبار پخش شود. کلیددار تلویزیون اول اخبار پیچ صدا را می‌چرخاند تا آهنگ پخش نشود و تا آخر اخبار صبر می‌کرد. در روزهای عادی فقط اخبار می‌دیدند. آخر هفته کمی قوانین شل می‌شد. کلیددار خودش اهل بود. پرسپولیسی پر و پا قرص بود. فوتبال را پخش می‌کرد. شب جمعه مسابقهٔ هفته را و فیلم آخر شبکه یک را هم. سریال امام علی که شروع شد، مدیر اجازه داد سریال امام علی را هم ببینیم. جام ملت‌های ۹۶، مدیر نگذاشت فوتبال‌ها را ببینیم. طلبه‌ای سال بالایی تلویزیونی ۱۴ اینچ داشت. بالای یکی از ایوان‌های مدرسه اتاقکی بود که چهل-پنجاه نفر جا می‌شد. بازی ایران-کره بود. صد نفر توی هم چپیده بودیم و فوتبال را می‌دیدیم. وقتی ۲-۱ عقب بودیم، من شرط بستم که می‌بریم و بردیم. علی دایی ۴ گل زد. ۶-۲ بردیم. آن بازی را قاچاقی دیدیم و این لذت بُرد را بیشتر می‌کرد.

موسیقی ممنوع بود. طلبه‌ها نباید توی حجره‌ها موسیقی گوش می‌دادند؛ اما گوش می‌دادند. نوارهای علیرضا افتخاری بسیار پرطرفدار بود. آن وقت‌ها تازه «نیلوفرانه» بیرون آمده بود. گاهی بین طلبه‌ها گفتگو می‌شد که جایز است یا نیست. بعدها فهمیدم که حتی هایده و حمیرا هم گوش می‌دهند و نوارها یواشکی دست‌به‌دست می‌شد. امجد که می‌آمد مدرسه، آواز می‌خواند. توی گوشهٔ افشاری می‌خواند، ابوعطا می‌خواند، شوشتری می‌خواند. یکی دو طلبه همراهش بودند که ردیف‌ها را خوب بلدند و گاهی به آنها می‌گفت که بخوانید. امجد بسیاری از قوانین و نظم‌های حاکم بر تصورات طلاب را شکست. همیشه می‌گفت «بازیگر نباشیم» و بسیاری از قوانین و نظم‌ها را بازی‌گری می‌دانست.

مدرسه امام محمد باقر، زندگی میان کاج‌های بلند

سه سال مدرسه معصومیه بودم؛ از ۱۵ سالگی تا ۱۸ سالگی. پایان سال سوم از مدرسه اخراج شدم؛ بی‌دلیل. خیلی‌ها را آن سال اخراج کردند. هر کس را گمان می‌کردند عنصر نامطلوب است. تقریباً تمام اعضای بسیج مدرسه را اخراج کردند. من عضو بسیج نبودم، اما برایشان خط می‌نوشتم. اعتراضی نکردم. نوعی تسلیم و رضا داشتم. خیلی از دوستانم اعتراض و حتی تجمع کردند؛ من سرم را انداختم پایین. رفتم سراغ مدرسهٔ امام باقر اول نیروگاه. نمره‌هایم خوب بود. طلبه‌ای جوان چند سؤال ازم پرسید و پذیرفت بروم آنجا. مدرسهٔ معصومیه جاه و جلال داشت، پر بود کاشی‌های معرق. نوک گلدسته‌هایش به تن آسمان سوزن می‌زدند. چند باری یواشکی، از راه‌های مخفی رفته‌بودیم آن بالا. هم ترسناک بود و هم باشکوه. مدرسه امام باقر ساده بود نه گنبدی داشت نه گلدسته‌ای و نه آمفی‌تئآتر. مدرسه‌ای ساده بود توی محله‌ای ساده. دو طبقه بود. سی‌-چهل حجره در هر طبقه بود. حجره‌ها همه رو به حیاط بودند مثل مدرسه‌های قدیم. بر خلاف مدرسهٔ معصومیه، کمد نداشتند و به جای کمد، پستو بود. در دو طرف پستو، قفسه گچی بود. بیشتر طلبه‌های آنجا قمی بودند و شب‌ها مدرسه خلوت می‌شد. حجره‌ها یک نفره و دونفره و گاهی سه نفره بود. پنجاه-شصت نفر شب‌ها می‌ماندیم. یکی از طلبه‌ها توی اتاقی کوچک بوفه راه انداخته بود. حیاط مدرسه پر بود کاج‌های بلند. کلاس‌های درس بغل‌دست حجره‌ها بود و گاه صبح اول صبح خواب‌آلود عبایی به دوش می‌انداختیم و می‌رفتیم سر درس. توی کلاس‌ها صندلی نبود و روی زمین می‌نشستیم. آنهایی که مقید بودند، دو زانو می‌نشستند. شرح لمعه و اصول فقه را آنجا خواندیم. استادهایش از استادهای معصومیه بهتر بودند. فضایش صمیمی‌تر بود. سیاست سیطره نداشت. همه همدیگر را می‌شناختیم. مقبرهٔ حاج‌علی‌بابا واقف مدرسه، توی حجره‌ای بود. آنجا مباحثه می‌کردیم. شاید روح حاج‌علی‌بابا از جر و بحث‌مان سر اینکه استعمال لفظ به لحاظ واحد در اکثر از یک معنا محال است یا نه، شاد می‌شد. از مدرسه تا حرم هفت دقیقه راه بود. از زیر پل نیروگاه و از روی پل آهنچی رد میشدیم تا به حرم برسیم. نماز صبح را حرم می‌خواندیم. بعد نماز صبح تا طلوع آفتاب توی مسجد بالاسر دو مباحثه داشتم. مدت کوتاهی حتی قبل از نماز صبح مباحثه‌ای گذاشتم که تعطیل شد. همهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. در طی هفته روزانه تا چهارده ساعت درس و بحث داشتم. پنج‌شنبه‌ها بعد از ناهار با موتور رکس آبی علی رسولی می‌رفتیم امام‌زاده‌گردی.

جنس طلبه‌های مدرسه با مدرسهٔ معصومیه فرق می‌کرد. اینجا زمینی‌تر بودند. زودتر از موعد از مرحله طلبهْ‌خدابودن و طلبهْ‌پیامبربودن آمده‌بودند پایین. از آن خودفریبیِ ما انسان‌هایی برگزیده‌ایم برای برقراری هدف خداوند بر زمین، فاصله داشتند. خیلی‌هاشان دنبال کار بودند. توی معصومیه در گوشِ ما نوجوان‌ها می‌خواندند دنبال کار و دنیا نروید، شما برگزیده‌اید، خداوند «مِن حیث لا یحتسب» خودش می‌رساند. عبدی تئاتر بازی می‌کرد، محمدی تو باشگاه بدن‌سازی نزدیک مدرسه، مربی بود. رضایی و همتی توی استخر نیروگاه شنا آموزش می‌دادند و حتی طلبه‌هایی بودند که پنج‌شنبه-جمعه می‌رفتند کارگری. آنها می‌دانستند که برگزیده و برتر نیستند.

همیشه از آن اخراج اشتباهی و بی‌دلیل خوشحالم. آن شکوه و بزرگی و خاص بودن مدرسهٔ معصومیه با شش ایوان مقرنس و با گنبد بزرگ و گلدسته‌هایی که تیغِ تیز نوک‌شان زخم می‌زد به چشم خورشید، ما را فریب داده بود که در این رؤیای شیرین باشیم که ما برگزیده‌ایم و نبودیم. گمان می‌کردیم خدا به ما نگاهِ خاص می‌کند و وقتی نصفِ شب پا می‌شدیم و خم و راست می‌شدیم در بارگاه خدا، اسم خود را در میان اولیاء الله می‌نوشتیم و در روز سرمان را بالا می‌گرفتیم و به گفتهٔ امجد «بازیگر» بودیم. شاید در آن چند سال معصومیه، تنها نگاهِ خاص خدا و شاید تنها پس‌گردنیِ مهربانانهٔ خاص خدا، همان اخراج از آنجا بود که بفهمیم «بازیگر نباشید» یعنی چه. مدرسهٔ امام باقر و طلبه‌های سادهٔ بی‌آلایشش این را یادم داد که ما اگر هیچ نباشیم، یکی از مردم عادی روی زمینیم.

• مشهد، مدرسهٔ عباسقلی‌خان؛ زندگی در دل تاریخ
از حسرت‌هایی که همیشه توی دلم مانده، وقتی بود که دیدم کنار مسجد شاه اصفهان مدرسه‌ای علمیه هست و طلبه‌هایی آنجا حجره دارند و وقتی درهای مسجد را بسته‌اند، آنها می‌توانند در آن فضای معنوی و در سکوتی شکوهمند بنشینند و تماشا کنند. تجربهٔ نزدیک به آن، زندگی دو-سه ماهه در مدرسهٔ عباسقلی‌خان مشهد بود. شش نفر یک حجره گرفتیم. حجره‌ای که به جز سیم برق و لامپ، هیچ رنگی از مدرنیته نداشت. سقف حجره بلند و هلالی بود. درِ چوبی قدیمی داشت. مدرسه دو طبقه داشت. حجره‌های طبقهٔ دوم بالکن داشتند. توی آن بالکن می‌خوابیدم. روبرویش درخت کهنسال شاتوتی بود. شب‌ها تا صبح توی حرم بودیم. نماز صبح را می‌خواندیم و برمی‌گشتیم حجره. بعد طلوع آفتاب می‌خوابیدیم تا سر ظهر. بقیهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. ورودی مدرسه، ایوانی مقرنس بود با کاشی‌های آبی. حیاط مدرسه بزرگ بود و پر بود درخت. یکهو از هیاهوی خیابان و دنیای آهن و دود به سکوت چهارصد سال پیش برمی‌گشتی. پیرمردی نگهبان مدرسه بود؛ انگار نگهبان تونل زمان بود. روبروی در، آن طرف حیاط، ایوانی بزرگ بود. آنجا می‌نشستیم و مباحثه می‌کردیم. چند روحانی پیر هم هر روز می‌آمدند و مباحثه می‌کردند. صبحی امجد را دعوت کردیم، آمد حجره.

شاید گوشه‌ای از دلم، فکری پنهان شده بود که مدرسه‌های قدیمی چیزی داشتند که در آنان عارفان و واصلان تربیت شده‌اند. سقف‌های هلالی و مباحثه در ایوان‌های مقرنس و تماشای کاشی‌های لاجوردفام که در میان آجرها خودنمایی می‌کردند، سهمی داشتند در معنویت. وقتی تجربهٔ زندگی چند ماهه در مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان تمام شد، آنجا چیزی نبود، جز آجر و کاشی و مهارت معماری که آن را ساخته بود. آن آجرها و کاشی‌ها چیزی بود شبیه عبادت‌های‌مان که هیچ چیزی ازشان ساخته نبود.

• مشهد، مدرسهٔ امام صادق؛ چای، سیگار، کاظمی، امجد، فال حافظ و …
حتی آن سالی که مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان حجره گرفتیم، در طی روز می‌رفتیم مدرسهٔ امام صادق. مدرسهٔ امام صادق، ساده‌ترین مدرسه‌ای است که می‌توان تصور کرد. مدرسه‌ای کوچک با حیاطی مربعی‌شکل بدون هیچ درخت و حوضی. حجره‌ها سر جمع بیست تا نمی‌شد. کاظمی مدیر مدرسه بود. قبل از طلوع آفتاب می‌آمد و بعد از غروب می‌رفت. عبا و قبا را توی اتاق دم در آویزان می‌کرد. دو فلاسک بزرگ استیل و چند کتری رویی بزرگ داشت. چایِ گلابی و چای احمد را قاطی می‌کرد و می‌ریخت توی فلاسک‌ها. فلاسک‌ها را می‌آورد توی حیاط و روی نیم‌کت گوشهٔ حیاط می‌گذاشت. صدتایی استکان بود. استکان‌ها را خودش و چند طلبه دیگر می‌شستند. بعد گوشه‌ای می‌نشست و سیگارش را نخ به نخ می‌گیراند. سیگار ایرانی می‌کشید. می‌خواند «جان به قربان تو بهمن که تو کِنت الفقرایی». تِی برمی‌داشت و پوتین پا می‌کرد و حیاط و راهروها را می‌شست. همهٔ کارهٔ مدرسه بود؛ مدیر، خادم، آبدارچی. اولین باری که رفتم آنجا، حس خوشی به سیگار کشیدنش نداشتم. یادم نمی‌آید توی قم، کسی توی مدرسه سیگار کشیده باشد؛ اگر بود، بیرون از مدرسه و دور از چشم‌ها. چند طلبه هم همراه کاظمی سیگار می‌کشیدند. گاهی هم طلبه‌های غیرسیگاری، به قول خودشان تفننی پُکی به سیگار می‌زدند.

مدرسه توی کوچه چهارباغ بود و چسبیده بود به حرم. آنجا به طلبه‌های کوچک‌تر درس می‌دادم از صرف ساده تا رسائل و کفایه؛ درس‌های یک‌نفره و دو نفره. روز و شب‌مان آنجا با درس و چای و حرم و گعده سپری می‌شد. آنجا با صفری آشنا شدم. ما بیست ساله بودیم و صفری سی و هفت-هشت ساله. صفری کتابی را تصحیح می‌کرد و گاهی کمکش می‌کردیم. توی جنگ مجروح شده بود و گاهی درد می‌کشید. مجرد مانده بود و می‌گفت بعید می‌دانم خیلی عمر کنم. تبحر عجیبی در فال حافظ داشت. با آنکه هنوز باور به فال حافظ ندارم؛ اما صفری گاهی با جزئیات حیرت‌انگیزی شگفت‌زده‌مان می‌کرد. یادم است بعد از فال‌هایش بحث جدی درگرفته بود که آیا امکان دارد با فال کسی را رسوا کرد یا نه. دو سال بعد، تنهای تنها توی خانه‌اش توی قم مُرد.

امجد زیاد می‌آمد مدرسهٔ امام صادق. امجد شعارش بی‌شیله‌پیلگی بود و هیچ مدرسهٔ علمیه‌ای مانند آن مدرسه، بی‌شیله و پیله نبود. همه‌چیز سادهٔ ساده بود؛ بدون بازیگری. امجد روی همان موکت‌های توی حیاط می‌نشست و طلبه‌ها دورش جمع می‌شدند، گاهی به «شیدان» می‌گفت بخوان و شیدان می‌خواند و گاهی خودش هم می‌خواند. به غیر از شیدان، چند نفر دیگر هم بودند که خوب می‌خواندند. «معلمی» از همه بهتر می‌خواند. حتی می‌توانست با دهن، ساز بزند. خودش می‌نواخت بدون هیچ سازی و خودش می‌خواند. چنان ماهرانه این کار را می‌کرد که یکی‌دونفری که دربارهٔ موسیقی سخت‌گیر بودند، گعده را ترک می‌کردند.

گعده‌های مدرسهٔ امام صادق، چیز دیگری بود. بعد از غروب انگار توی فضای مدرسه آرامش بود. روحانی‌ای بود علوم غریبه را بلد بود و تعبیر خواب می‌دانست و در طب سنتی ماهر بود. بعد غروب یکی دو ساعتی می‌نشست. هیچ ادعایی نداشت و فقط آدم‌های اطرافش می‌دانستند که چه می‌داند. خیلی از کسانی را که به او مراجعه می‌کردند به پزشکان متخصص ارجاع می‌داد. شاید خیلی ساده به نظر برسد؛ اما به این معنا بود، مرز دانش خود را می‌دانست و ادعای حل همهٔ مشکلات پزشکی را نداشت. اما بیشتر از طب، علوم غریبه و تعبیر خواب جلب توجه می‌کرد. می‌گفت تعبیر خواب بسیار ربط به استعاره‌دانی دارد. خودش می‌گفت کتاب «المطول» را نُه بار خوانده و درس داده. مطول کتابی است در علم معانی و بیان و بدیع و در آن دربارهٔ استعاره و تشبیه بسیار بحث شده است. می‌گفت اگر دو نفر هم‌زمان یک خواب ببینند، دو تعبیر دارد و به طلبه‌ای که خواب وحشتناکی دیده بود گفت «خواب دیده ترس ندارد. باید از خواب ندیده ترسید.»

به گمانم در همهٔ این سال‌ها مدرسهٔ امام صادق، معنوی‌ترین جایی بود که بوده‌ام. صدای مناجات‌های سحرگاهی حرم امام رضا، نقارهٔ طلوع و غروب شنیده می‌شد. طلبه‌هایی که تابستان‌ها از قم و جاهای دیگر می‌آمدند که آنجا بمانند، در جستجوی معنویت بودند. همیشه بحث کرامات داغ بود. امجد همهٔ این‌ها را بی‌ارزش می‌کرد و طرحی نو درمی‌انداخت. وقتی می‌گفتند «آیت‌الله…» می‌گفت «مورچه هم آیت الله است». کرامات و خرق عادات و … را بی‌ارزش می‌دانست. امجد باور دینی ما را هرس کرد و می‌گفت حرف دین یک چیز است «مرنج و مرنجان!» و اگر معنویتی هست، در همین دو کلمه است.

هشت‌‌-نه سال بعد از آن سحر نیمهٔ شهریور که طلبه شده بودم، همهٔ نردبان را پایین آمده بودم. نه خدا بودم، نه پیامبر بودم، نه امام بودم و نه ولی خدا. یکی از خلق الله بودم که توی تاریخ گم می‌شدم. سخت بود که به خودم بگویم که رؤیاهایم سوخته است.

سال آخری که آنجا بودم، آرام آرام توی دلم تردید آمد. روزهای میانی شهریور بود و بیشتر طلبه‌ها برگشته بودند شهرهای خودشان. جز من و دو سه نفر دیگر هیچ‌کس نبود. کاظمی می‌خواست مدرسه را بشوید. در مدرسه را بست. برایمان پوتین آورد و چند نفری همه مدرسه را شستیم. تِی می‌کشیدم و هی از خودم می‌پرسیدم نکند همهٔ اینها «بازیگری» باشد و همه خیال باشد و هیچ واقعیتی نداشته باشند. این پرسش همهٔ جانم را گرفته بود و حتی دمِ زیارت امام رضا در روزهای آخر وسط زیارت می‌گفتم نکند همه چیز پوچ باشد. تردیدی سخت رنج‌آور.

سال‌های حجره‌نشینی که تمام شد، در برابرم گذشته‌ای بود با رؤیاهای سوخته. حرف آن استاد سال اول توی ذهنم می‌چرخید که باید پس از چند سال به نزدیکی مرزهای عصمت رسید و اینک در نزدیکی من جز بنایی ویران نبود؛ معبدی که از دست رفته بود. سال‌های بعد تلاشی بود برای جستنِ معبد از دست رفته. اگر هیچ‌چیز واقعیت نداشت، آن آرامش عجیب پس از غروب مدرسهٔ امام صادق واقعیت داشت، آن احساس وزیدن خدا در میان برگ‌های سوزنی کاج‌های مدرسه امام باقر واقعی بود، تجربه‌ای که قوی‌تر از هر برهانِ فلسفی‌ای بود. هنوز می‌شد در گوشه‌ای از دیوارهای آن معبد از دست‌رفته، زیر سایه‌ای نشست و از هستی لذت برد.
*


این متن را برای مجلهٔ حوالی، شمارهٔ خوابگاه نوشتم. از اینجا می‌توانید این مجله را بخرید.

دربارهٔ احمد الحسن و جریانش

مارس 12, 2019

صدام که سقوط کرد، بازار مدعیان مرتبط با مهدویت در عراق گرم شد. ده‌ها مدعی آخرالزمانی در سرزمین رنج‌کشیدهٔ بین النهرین مردم را برای دست‌یابی به نجات به سوی خود دعوت می‌کردند. محمود صرخی با ادعای سید حسنی بودن حامیان بسیاری را دور خود جمع کرد و چند بار درگیری‌های گستردهٔ مسلحانه را در کربلا به وجود آورد. بعدها حیدر المنشداوی با تأیید سید حسنی بودن صرخی، خود را یمانی نامید و با شعار «پرچم یمانی هدایت‌گرتر از پرچم حسنی است» مردم را به زیر پرچم خود فرامی‌خواند. او میان مسجد کوفه و سهله خیمه‌ای برپا کرد که زود برچیده شد. قریب به اتفاق ادعاهای آخرالزمانی در مدت کوتاهی خاموش شدند یا آرام‌آرام دگرگون شدند. مهم‌ترین حرکت آخرالزمانی پس از دروان صدام را می‌توان حرکت احمد اسماعیل معروف به احمد الحسن دانست.

احمد الحسن کیست؟
احمد الحسن -اگر زنده باشد- حدود ۵۰ سال دارد. ۱۹۶۸  در بصره به دنیا آمد. در ۱۹۹۲ در رشته شهرسازی فارغ التحصیل شد. در ۱۹۹۹به نجف رفت. مدتی کوتاه در درس سید محمد صدر حاضر شده است. در زمان صدام، همراه حیدر المنشداوی مدتی در زندان بود. در سال ۲۰۰۳ همراه منشداوی شد و منشداوی را یمانی خواند. دو سال بعد در ۲۰۰۵ از حیدر المنشداوی جدا شد و خود را وصی امام موعود و یمانی معرفی کرد. حیدر المنشداوی پس از مدتی در بغداد کشته شد. هنوز طرفدارانی دارد که بر این باورند او غیبت کرده است و بازخواهد گشت. احمد الحسن توانست در آشوب عراق طرفدارانی را جمع کند. در سال ۲۰۰۸ با نیروهای نظامی درگیر شدند و تعداد زیادی کشته شد. از آن پس احمد الحسن دیده نشده است. گروهی از یاران او مدعی‌اند او در غیبت به سر می‌برد.

از احمد الحسن جز چند تصویر که منسوب به اوست، عکسی دیده نمی‌شود. برخی یارانش مدعی‌اند با اعلام قیام او تمام تصاویر و اطلاعات او به صورت معجزه‌آسایی در همهٔ پرونده‌ها و … پاک شده است. از زندگی او در خلال سال‌های ۹۲ تا ۹۷ اطلاعاتی در دست نیست.

سال‌هاست خبری از احمد الحسن نیست و جز پست‌های گاه و بیگاه صفحهٔ فیسبوک او، چیزی از او دیده نمی‌شود. او و حامیانش توانسته‌اند در طی این سال‌ها حامیان بسیاری را در عراق و ایران جذب کنند.

ادعاهای احمد الحسن
احمد الحسن دربارهٔ مهدویت سه ادعای اصلی و ده‌های ادعای فرعی دارد. او برای خود سه نقش پیش از ظهور، هنگام ظهور و حکومت امام عصر و پس از حکومت امام عصر قائل است. او مدعی است پیش از ظهور، او یمانی است و از زمینه‌سازان ظهور حضرت. هنگام ظهور و حکومت امام حجت، او پرچم‌دار و وزیر امام عصر است و پس از پایان حکومت امام عصر، او به عنوان «اولین مهدی» وصی و جانشین امام است. نقش ادعایی او در ظهور امام عصر، در هر سه مرحله نقشی اساسی و مهم است. در کنار این‌ها او مدعی است که از نسل امام زمان است و با چهار واسطه به امام زمان می‌رسد.  و امام عصر مستقیماً به او تعلیم داده است. مدعی است که نام او در وصیت رسول خدا آمده است و ائمه او را با اسم و مشخصاتش نام برده‌اند و نامش در تورات و انجیل آمده و یارانش نخستین کسانی‌اند که به بهشت وارد می‌شوند هر کس به او ایمان نیاورد، در آتش خواهد سوخت.

مهم‌ترین مستند روایی آنان، روایتی به نام حدیث وصیت است. این روایت در کتاب غیبت طوسی آمده است. بر اساس این روایت، ادعا می‌کنند که پس از حکومت امام دوازدهم، دوازده مهدی خواهند آمد و اولین مهدی‌ها همنام پیامبر است. احمد الحسن خود را اولین این مهدی‌های دوازده‌گانه می‌خواند و مدعی است که نشانه‌های او را داراست.

این روایت علاوه بر ضعف، ابهام و تزلزل متن و ناسازگاری صدر و ذیل آن، با باورهای شیعه همچون حصر اوصیاء در دوازده نفر، رجعت پس از حکومت امام عصر متعارض است. در دیگر نقل‌های روایت وصیت، سخنی از مهدی‌های دوازده‌گانه نیامده است. افزون بر اینها دلیلی بر اینکه مصداق این روایت شخص احمد الحسن باشد، نیست.

احمد الحسن و حامیانش برای اثبات نقش‌های مختلف او در ظهور از روایات مختلف دربارهٔ مهدویت استفاده می‌کنند. آنها برای اثبات ادعاهایشان گاه به تحریف و تقطیع روایات دست می‌زنند و گاه به توجیه و تأویل رو می‌آورند.

اگرچه آنها برای ادعاهایشان به برخی روایات استناد می‌کنند؛ اما از مهم‌ترین دلایل آنان برای اثبات خود، استخاره، رؤیا و حتی انتساب برخی کرامات به احمد الحسن است. در جزوه‌ای که یاران احمد الحسن دربارهٔ او نوشته‌اند آمده: «در خصوص یمانی علیه السلام نیز آیات و روایات متعدیی یکی از روش‌های شناخت حجت خدا در آخر الزمان را رؤیای صادقه ذکر کرده‌اند و تا کنون مؤمنان بیش از هزاران رؤیای صادقه بر حقانیت یمانی علیه السلام دیده‌اند» او در کتاب بیان الحق و السداد، گواهی رسول خدا و اهل بیت در عالم ملکوت، مکاشفات مؤمنان در بیداری، استخاره به قرآن و تأیید او با استخاره، دعوت علما به مناظره و مباهله و معجزه‌خواهی، علم لدنی و اگاهی‌اش از غیب و دیده‌شدن کرامات از او و روایت وصیت و دیگر روایات را سند درستی ادعای خود می‌داند.

سازماندهی هوشمندانه
تقریباً همهٔ ادعاهای مرتبط با مهدویت شکست می‌خورد و پس از مدت کوتاهی خاموش می‌شود. جریان احمد الحسن در این سال‌ها روز به روز رشد کرد. با آنکه استدلال‌های روایی و ادعاهای مختلف آنان برای اثبات مدعاهای‌شان ناتمام و ضعیف است؛ اما آنها توانستند عدهٔ زیادی را جذب کنند. به نظر نخستین دلیل این رشد و جذب مدام، داشتن استدلال است ولو استدلال ضعیف. هر استدلالی هر چه هم ضعیف باشد، می‌تواند عده‌ای را قانع کند. این جریان توانسته است بسیاری از روایات مهدویت را به سود خود تفسیر کند گاه با تقطیع و تحریف و گاه با توجیه و تأویل و …این جریان استدلال‌ها را به استخاره و رؤیا گره می‌زنند. نه استخاره و نه رؤیا دلیلی بر درستی و نادرستی یک باور نیست. محتمل است از میان هر صد نفر که دعوت به جریان یمانی می‌شود، ده نفر استخاره بزنند و یک یا چند نفر از میان به گمان خودشان استخارهٔ موافق بیاید یا خواب موافق ببینند؛ خوابی که احتمالاً حدیث نفس اتفاقات روز بوده باشد. همین یک یا چند نفر از صد نفر کافی است.  به نظر آنها از شیوهٔ انباشت استدلال‌های ضعیف استفاده می‌کنند. ده‌ دلیل ضعیف را که هر یک به تنهایی قدرت اثبات ندارد، برای مخاطب بیان می‌کنند. این دلایل را با اموری مانند خواب و استخاره گره می‌زنند و انباشت این استدلال‌ها مخاطب را به این گمان وامی‌دارد که حق با آنهاست. چیزی که در این میان به یاری این جریان می‌آید، حس پررنگ انتظار و احساس نزدیکی ظهور و آمادگی برای شنیدن هر خبری دربارهٔ ظهور در ذهن مخاطبان است. اتفاقی که این سال‌ها در جامعهٔ ایران و عراق پررنگ شده است و می‌توان جریان‌هایی مانند سی‌دی ظهور نزدیک است یا منبرهای فراوان را که هر روز از نزدیکی ظهور می‌گفتند مثال زد. احساس پررنگ انتظار و امید به نزدیکی ظهور وقتی در برابر انباشت استدلال‌های ضعیف قرار گیرد، احتمال دارد فریب بخورد.

آنچه در جریان احمد الحسن مشهود است، هوشمندی این جریان در جذب مخاطبان است. پشت این جریان یک گروه علمی است. ده‌ها کتاب به نام احمد الحسن منتشر شده است و یاران نزدیکش مثل ناظم العقیلی ده‌ها کتاب دربارهٔ دعوت او نوشته است و به نقدها پاسخ گفته‌اند. نقدهایی که به جریان احمد الحسن می‌شود، بی‌درنگ پاسخ داده می‌شود. لجنهٔ علمی این جریان، روایات را زیر و رو کرده‌اند و روایاتی را که بتوان از آن به سود خود بهره برد، می‌یابند و به آن استناد می‌کنند. استدلال‌های خود را پس از ایراد نقد‌ها، بازسازی می‌کنند. کسی که با کلام شیعه و روایات و تاریخ ادعاهای مهدویت آشنایی نداشته باشد، می‌تواند به سادگی ادعاهای این جریان را بپذیرد.

نکتهٔ مهم و در خور توجه این جریان، نخستین گروه‌های هدف آنان است. طلاب و روحانیان را می‌توان گروه نخست پیوستگان به این جریان شمرد. این جریان بر خلاف بسیاری دیگر از جریان‌های مدعی مهدویت ابتدا از مردم کوچه و خیابان یار جمع نکرد، بلکه از حجره‌ها و حوزه‌های علمیه به دنبال یار بودند. این اتفاق، اتفاقی هوشمندانه است. اگرچه در نگاه نخست، احتمال اینکه طلاب به آنها بپیوندد، کمتر از یک فرد دیگر است؛ اما پیوستن یک طلبه به آنان به معنای پیوستن یک مبلغ به آنان است و احتمال دارد همراه آن طلبه، مخاطبان تبلیغی آن طلبه هم همراه وی شوند. در قم و حتی دیگر شهرهای ایران، نخستین یاران این جریان، طلاب بوده‌اند. خیالی ساده است که بگوییم طلاب درس‌نخوانده جذب شده‌اند. برعکس برخی از طلاب پیوسته به این جریان، طلاب درس‌خوانده بوده‌اند.

از دیگر ویژگی‌های این جریان، بهره بردن از فضای مجازی و اینترنت است. یاران این گروه که خود را اصحاب احمد الحسن می‌نامند، در شبکه‌های مختلف اجتماعی حاضرند و دیگران را دعوت به گفتگو می‌کنند. روحانیان حامی این جریان، به پرسش‌های حامیان پاسخ می‌دهند. در فیسبوک صفحه‌ای منتسب به خود احمد الحسن است. در توییتر حساب‌های بسیاری دارند. در تلگرام کانال‌های متعددی دارند که تبلیغ این جریان را می‌کند.

شبکه‌سازی نیرومند و منسجم، تبلیغ نخستین در میان طلاب و روحانیان، داشتن پشتوانهٔ استدلالی نشانهٔ هوشمندی این جریان است و به این دلایل توانسته است باقی بماند و نیرو جذب کند.

واکنش حوزه علمیه
با آنکه معمولاً در مقابل ادعاهای دروغین مرتبط با مهدویت، حوزه علمیه سکوت می‌کند و منتظر خاموشی خود به خود جریان‌هاست، با توجه به رشد و نفوذ جریان احمد الحسن، کتاب‌های متعدد در رد این جریان نوشته شده است و جلسات متعددی  در رد آنان برگزار شده است. جلسات مناظرات عمومی و غیرعمومی بسیاری با حامیان احمد الحسن برگزار کرده‌اند. حجم کتاب‌های ردیه بر این جریان، نشانهٔ اهمیت این گروه است. این ردیه‌ها می‌تواند مانع رشد این جریان شود.

چه خواهد شد
جریان‌های مرتبط با مهدویت یا زود خاموش می‌شوند یا پس از مدتی و محقق‌نشدن پیش‌گویی‌ها باورهای خود را تغییر می‌دهند و به عنوان یک فرقهٔ جدید ظهور می‌کنند و در طی زمان یا باقی می‌مانند و یا آرام‌آرام از بین می‌روند. پس از ۲۰۰۸ احمد الحسن دیده نشده است و برخی از یاران او می‌گویند او نیز غایب شده‌اند. این باور به غیبت احمد الحسن، نشانهٔ تغییر باورهای این گروه است. آنها باورهای جدیدی دارند. اوصیاء پیامبر را از دوازده نفر به بیست و چهار نفر رسانده‌اند و گاهی در کلماتشان احمد الحسن را امام سیزدهم می‌نامند. احتمالاً در میان این گروه، باور به مهدی‌های دوازده‌گانه به عنوان باوری جداساز از شیعه امامیه نقش بازی کند و جانشینان احمد الحسن جای او را بگیرند. در بدترین حالت، می‌توان تصور قیامی مسلحانه را محتمل دانست که به انگیزهٔ زمینه‌سازی ظهور انجام شود.

آنچه مهم است، جلوگیری از رشد این جریان‌های دروغین است. جریان‌هایی که در بستر فقر تاریخی‌نگری، ظاهرگرایی و عواطف مخاطبان رشد می‌یابند.

این یادداشت در ماهنامهٔ خیمه، شماره ۱۲۸ منتشر شده است. در این شماره، پرونده‌ای را دربارهٔ احمد الحسن و جریانش باز کرده‌اند.

نجف و طلابی که طلبگی می‌کنند

مارس 13, 2018

پایانِ عصر صدام، آغاز دوبارهٔ حوزه نجف بود. روحانیان در تبعید بازگشتند. مدارسِ نویی برپا شدند. درس‌های اندک سطح و خارج بیشتر و بیشتر شدند. پایانِ صدام برای حوزه نجف مانند پایانِ پهلوی برای حوزهٔ قم نبود. هر دو حوزه پس از پایان استبداد پیشین رشد کردند. انقلاب اسلامی ایران و حاکمیت ولایت فقیه، آیندهٔ بسیاری از طلاب حوزه‌های علمیه ایران را تغییر داد. طلاب قم و دیگر شهرهای ایران، پیش از انقلاب یا در حوزه‌ها درس می‌خواندند و درس می‌دادند و یا مبلغ بودند. حکومت از آنها حمایتی نمی‌کرد. تنها گروهی اندک از طلاب در میانهٔ راه، مسیر خود را تغییر می‌دادند و به سوی رشته‌های انسانی در دانشگاه‌ها می‌رفتند. تدریس در دانشگاه‌ها و یا همکاری با مراکز پژوهشی علوم انسانی از معدود شغل‌های برخی از طلاب بود. می‌توان به تدریس شهید مطهری در دانشکدهٔ منقول و معقول دانشگاه تهران و یا همکاری مرحوم سید جلال آشتیانی با هانری کربن در گردآوری و تدوین «منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران» اشاره کرد. روحانیان در زمان پهلوی گاهی به مناصب قضایی و حقوقی می‌رسیدند. سید حسن امامی علاوه بر تدریس حقوق در دانشگاه، مدتی رئیس دادگستری تهران بود. امامی علاوه بر تحصیلات حوزوی، دانش‌آموخته حقوق از دانشگاه لوزان سوئیس بود. به هر حال، مشاغل غیرطلبگی در زمان پهلوی برای طلاب اندک و تا حدودی دور از دسترس بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این مسیر دگرگون شد. بسیاری از منصب‌های قضایی به طلاب سپرده شد. در بسیاری از ادارات و سازمان‌ها مانند جهاد کشاورزی، دانشگاه‌ها  و … نهادهای نمایندگی ولی فقیه ایجاد شد. در نیروهای نظامی و انتظامی سازمان عقیدتی-سیاسی برای تبلیغ دین ترویج شد. سازمان‌های دولتی تبیلغ مختفی مانند سازمان تبلیغات اسلامی، ستاد اقامه نماز و … تشکیل شد. پس از جنگ، مراکز حوزوی هنری تشکیل شد. برخی از  طلاب حتی سینما خواندند و تهیه‌کننده شدند و … حتی طلاب در بسیاری از مناصب و شغل‌هایی که مرتبط با طلبگی نبود، جا باز کردند. چهار رئیس جمهور از هفت رئیس جمهور پس از انقلاب از روحانیان بودند.

این اتفاق در عراقِ پس از صدام نیافتاد. سید علی سیستانی روحانیان را از کارهای اجرایی در دولت عراق نهی کرد. سازمان‌های گسترده‌ای که نیازمند طلاب باشند، در حکومت عراقِ پس از صدام تشکیل نشد و به طلاب نجف یک کلمه گفته شد «فقط درس بخوانید».

روحانیان و طلاب نجف مسیرشان مسیر سنتیِ حوزه‌های علمیه است. آنها در پیِ ارتقای علمی خود هستند و راه پیشِ روی‌شان راه طلبگی است. طلاب نجف به دو دستهٔ طالبان علم و خطیب‌ها تقسیم می‌شوند. طالبان علم فقه و اصول را ادامه می‌دهند. آنها معمولاً محاسنی بلند دارند. عمامه‌ای بزرگ بر سر می‌کنند و قبا می‌پوشند. خطیبان اما ظاهری متفاوت دارند. محاسنی کوتاه، عمامه‌ای کوچک و لباده‌. «طالبان علم» منبر نمی‌روند .

چندین مؤسسه فقهی  مانند دارالتراث در نجف تأسیس شده‌اند که کارشان تصحیح کتاب‌های فقهی و پژوهش‌های فقهی است. انتظار می‌رود مانند قم، پس از رشد حوزهٔ نجف این مؤسسات گسترش یابد. طبعاً برخی از «طالبان علم» برای پژوهش‌های فقهی در این مؤسسات مشغول خواهند شد.

به غیر از طالبان علم و خطیبان، گروهی اندک از طلاب به کارهای اجرایی حوزه و نیز فعالیت‌های سیاسی اشتغال دارند. بعضی ادارهٔ دفاتر مراجع را به عهده دارند. ادارهٔ مدارس علمیه و حتی تولیت بقاع مقدسه از دیگر کارهای طلاب است.

چنان‌چه در زمان صدام، برخی روحانیان در گروه‌های سیاسی علیه رژیم بعث فعالیت داشتند، پس از سقوط صدام نیز در سیاست عراق دخیل بودند. خانواده‌های حکیم و صدر از معروف‌ترین این خاندان‌هایند. مرحوم سید عبدالعزیز حکیم مدتی ریاست حکومت انتقالی عراق را پس از صدام بر عهده داشت. مجلس اعلای اسلامی عراق و جریان صدر در سیاست عراق تأثیرگذارند.  با این وجود عموم طلاب نجف، از ورود به سیاست پرهیز دارند.

به هر صورت می‌توان طلاب نجف را به صورت کلی به دو گروه طالبان علم، خطیب‌ها تقسیم کرد. در کنار این‌ها گروهی اندک که به امور اجرایی دفاتر مراجع و مدارس علمیه اشتغال دارند و روحانیانی که به سیاست رو آورده‌اند.

نکتهٔ مهم دیگری که در استمرار مسیر طلبگی طلاب نجف بی‌تأثیر نیست، کافی بودن نسبی شهریه نجفی‌هاست. شهریهٔ طلاب درس خارج حدود ۶۰۰هزار دینار است چیزی حدود ۵۰۰ دلار. شهریهٔ طلاب درس خارج قم کمتر از یک سوم شهریهٔ طلاب نجف است. شهریهٔ طلاب نجف برای یک زندگیِ متوسط ساده‌زیستانه مناسب است. آنها از جهت معیشت دغدغهٔ کمتری دارند. طلاب قم اما برای تأمین معیشت به شغل دیگری رو می‌آورند. این فاصله میان شهریهٔ طلاب نجف و قم با توجه به تعداد آنها طبیعی است.

مسئله دیگر اینکه میان نسل استادان نجف و شاگردان یک نسل فاصله است. حوزه در زمان صدام تضعیف شد. حوزهٔ نجف اینک حوزهٔ جوانی است. طلاب هنوز در مرحلهٔ آموختند. نسل میانه‌ای که بسیاری از آنها در قم به سوی شغل‌های دیگر -چه مرتبط با طلبگی چه غیر مرتبط- می‌روند، هنوز به طور کامل در نجف پدید نیامده است. نجف نیازمند است خود را بازسازی کند. در این سال‌ها در قم مؤسسات تخصصی فراوانی به وجود آمد. هویت طلبگی در این مؤسسات حفظ می‌شود و از سوی دیگر شغلی به عنوان تأمین معیشت آنان بود. احتمال می‌رود آرام‌آرام این مؤسسات در نجف هم پدید آیند و گسترش یابند.

خلاصه اینکه مسیر شغلی طلاب نجف با طلاب ایران و قم متفاوت است. آنها شهریه‌ای مناسب با زندگی ساده متوسط می‌گیرند. در حکومت و دولت عراق، شغل‌های مخصوص طلاب وجود ندارد. از ورود به سیاست و کارهای اجرایی نهی شده‌اند. حوزهٔ نجف حوزه‌ای جوان است. این تفاوت‌ها شغل طلاب نجف را از قم جدا می‌کند. می‌توان در یک جمله گفت «اکنون طلاب نجف، طلبگی می‌کنند.»

|
منتشرشده در شماره ۱۲۵ ماهنامهٔ خیمه

بین الحرمین

اکتبر 5, 2016

متن زیر، مدخل بین الحرمین در «فرهنگ سوگ شیعی» (ویراست یکم، تهران، خیمه،۱۳۹۵)است. محسن حسام مظاهری مدیر و سرویراستار این فرهنگ است.

بین‌الحرمین
فاصله‌ی میان حرم‌های امام‌حسین(ع) و حضرت عباس (ع) در کربلا.

«بِینُ‌الحَرَمِین» در لغت به‌معنای میانِ دو بارگاه است و به‌طور عام به فاصله‌ی میان دو حرم اطلاق می‌شود. در معنای خاص و متأخر، به فاصله‌ی میان حرم‌های امام‌حسین(ع) و ابالفضل بین‌الحرمین گفته می‌شود. در برخی روایات از فاصله‌ی میان مکه و مدینه هم با این نام تعبیر شده و وقوع حادثه‌ای در آن از علایم ظهور شمرده شده است. گاهی نیز به فاصله‌ی میان مسجد النبی و قبرستان بقیع بین‌الحرمین گفته می‌شود. هم‌چنین بازار میان دو مسجد شاه و جامع تهران به «بازار بین الحرمین» مشهور است. اما رایج‌ترین کاربرد این واژه در دهه‌های اخیر همان فاصله و صحن میان دو حرم در کربلا است.

این صحن از سمت غرب به حرم امام‌حسین(ع) و از سمت شرق به حرم ابالفضل متصل است. در دو سوی شمالی و جنوبی، هتل‌ها و مغازه‌ها قرار دارند. فاصله‌ی میان دو حرم، ۳۷۸ متر است که ‌هم‌اندازه‌ی مَسعی (فاصله‌ی صفا و مروه) در مکه است. در ادبیات مذهبی معاصر از این شباهت استفاده می‌شود.

بین‌الحرمین طی دو سال از ۱۴۰۵ق تا ۱۴۰۷ق ساخته شد. پیش از آن، فاصله‌ی دو حرم بخشی از بافت قدیمی کربلا بود و منازل شخصی، بازار «سوق الهرج»، مدارس علمیه‌ی «بادکوبه» و «حسن‌خان» و اماکنی ازجمله مرقد سیدمجاهد در آن قرار داشت. پس از آن‌که وزارت اوقاف عراق در سال ۱۳۹۳ق اداره‌ی عتبات عالیات را به‌دست گرفت، در ۱۴۰۰ق لجنه‌ی بازسازی و توسعه‌ی حرمین در کربلا تشکیل شد و در محرم ۱۴۰۵ق با حضور صدام حسین ـ آخرین رییس‌جمهور دولت بعث عراق ـ در کربلا، یک میلیون دینار برای بازسازی و توسعه‌ی حرمین اختصاص یافت. اتصال دو حرم نیز بخشی از این طرح گسترده بود. در این طرح املاک اطراف و میان دو حرم تملک شد و با تخریب آن‌ها، صحن بین‌الحرمین با عرض ۴۰ متر شکل گرفت و در سوم جمادی‌الثانی ۱۴۰۷ق افتتاح شد. در جریان جنبش اعتراضی شیعیان در شعبان سال ۱۴۰۰ق ـ که به «انتفاضه‌ی شعبانیه» مشهور شد ـ علاوه بر حرمین، بسیاری از اماکن و حسینیه‌ها در بین‌الحرمین توسط نیروهای حکومتی تخریب شد. پس از آن، بین‌الحرمین تعریض شد. با سقوط صدام، بین‌الحرمین بازسازی شد و اکنون نیز طرح توسعه‌ی آن در دست اجرا است.

در دهه‌های اخیر و پس از احداث بین‌الحرمین، این اصطلاح وارد ادبیات مذهبی و عاشورایی شده و حتی هویتی مستقل از دو حرم یافته است. اشعار بسیاری درباره‌ی این مکان سروده شده و در مداحی‌ها و نوحه‌خوانی‌ها هم از آن به‌عنوان یکی از مکان‌های محبوب و میعادگاه عاشقان امام‌حسین(ع) تعبیر می‌شود. همچنین در نامگذاری هیئت‌های عزاداری، گاهی از این نام استفاده می‌شود.

منابع: آل‌طعمه (۱۴۳۰)؛ آل‌طعمه (1996)؛ اللجنة الاعلامیة لاحتفالات یوم المحافظة (1986)؛ خلیلی (1987)؛ دهخدا (۱۳۷۳)؛ کرباسی (2009)؛ کورانی (۱۳۶۹)؛ مجلسی (۱۴۰۳).

برای مطالعه‌ی بیشتر: آل‌طعمه (۱۳۸۹)؛ تبراییان (۱۳۹۱).

سیداکبر موسوی

فهرست تفصیلی منابع:
الکرباسی، محمد صادق محمد، دائرة المعارف الحسینیة؛ تاریخ المراقد الحسین و اهل بیته و انصاره، المرکز الحسینی للداراسات، لندن، ۱۴۳۰ه-۲۰۰۹م
تبرائیان، صفاءالدین، انتفاضه شعبانیه؛ حماسه مقاومت اسلامی ملت عراق، مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۹۱
اللجنة الاعلامیة لاحتفالات یوم المحافظة، کربلاء بین ماضیها المجید و حاضرها المشرق، مطبعة ساکو، بغداد،۱۹۸۶م
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، المواقع‌الاثریه والسیاحه فی کربلاء، نشر مشعر، تهران، ۱۴۳۱ق-۱۳۸۹ش
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، تاریخ مرقد الحسین، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۹۶م – ۱۴۱۶ق
آل‌طعمه،سلمان‌هادی، الانتفاضة الشعبانية في كربلاء؛شعبان ۱۴۰۰ هـ – آذار ۱۹۹۱ م ضمن موسوعة كربلاء المقدسة، مركز كربلاء للثقافة والتراث،كربلاء المقدسة،۲۰۰۹ – ۱۴۳۰ هـ
کورانی، علی، معجم احاديث الامام المهدي عليه‌السلام، مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، ۱۴۱۱ق- ۱۳۶۹ش
خلیلی، جعفر، موسوعة العتبات العالیات، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۸۷م – ۱۴۰۷ق
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، دار احیاء التراث، بیروت،۱۹۸۳م
گفت و گو با نویسنده سخت کوش استاد سید سلمان هادی آل طعمه،فصلنامه فرهنگ زیارت، ج۴، پاییز ۱۳۸۸، نشر مشعر،
دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه دهخدا، جلد چهرام(بسیطه-تبورک)، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورهٔ جدید، ۱۳۷۷

بین الحرمین

فوتبال، محرم و کارخانهٔ تقابل‌سازی

اکتبر 3, 2016

در حالت عادی، میان برگزاری یک مسابقه فوتبال و سوگواری محرم هیچ رابطه‌ای نیست. در فوتبال امکانِ شادی هست؛ یک شادی موقت. نمایش این شادی -در مسابقاتی که قهرمان را مشخص نمی‌کند- چند دقیقه بیشتر نیست. [نمایش شادی با اصل شادی متفاوت است]
برگزاری مسابقه فوتبال در زمان سوگواری محرم در نگاه عده‌ای از متدینان ناپذیرفتنی است. اینگونه استدلال می‌کنند که «جنس سوگواری از غم است و در فوتبال امکان نمایش شادی است و نمایش شادی، توهین به سوگواری است. سوگواری مقدس است و فوتبال امری زمینی؛ پس باید فوتبال را کنار نهاد.»

این استدلال را نمی‌توان به تمامه رد کرد و نمی‌توان به تمامه پذیرفت. در سرزمین ما سوگواری امری محترم است و به پاس آن، برخی فعالیت‌های روزمره را تعطیل می‌کنند. این مسئله را عرف تعیین می‌کند. عرف نمی‌پذیرد که در روز تاسوعا و عاشورا همه نانوایی‌ها و بقالی‌ها و مکانیکی‌ها تعطیل باشند. تعطیلی همه امور، معیشت مردم را سخت می‌کند. خود عرف حد نگه می‌دارد. بازار تعطیل است؛ اما جاهایی هست که کار مردم لنگ نشود. همان مردمی که مُجریان سوگواری‌اند، خط‌کشی می‌کنند و میان جریان معیشت و پاس‌داشت سوگواری جمع می‌کنند و ضروری‌ها را از غیرضروری تشخیص می‌دهند. مثلاً باشگاه کشتی‌ را در نظر بگیرید. یک باشگاه عادی اگر در تاسوعا و عاشورا باز باشد، از نگاه عرف تقبیح می‌شود؛ اما اگر تیم ملی کشتی برای مسابقات جهانی یا المپیک که یک ماه بعد برگزار می‌شود، تمرین می‌کنند و پس از تمرین در مراسمی شرکت می‌کنند [یا نمی‌کنند]، عرف این تمرین را مقابل سوگواری نمی‌بیند؛ زیرا ضرورت آن را درک می‌کند. این ضرورت را اینگونه تعریف می‌کنند که اگر تعطیل شود، به زندگی ضربه می‌زند. در مسائل کمی پیچیده‌تر باز هم عرف، راه خود را پیدا می‌کند. تقارن ایام سوگواری محرم و نوروز را می‌توان مثال زد. مردم کوچه و بازار هم به دید و بازدیدهای نوروزی می‌رفتند و هم به مراسم سوگواری. هم قیمه هیئت را می‌خوردند و هم آجیل نوروز را. درست زمانی‌که عده‌ای از متدینین نگران این تقارن ناخواسته بودند، مردم راه خود را پیدا می‌کردند و بدون اینکه سوگواری نفی شود، نوروز را پاس می‌داشتند.
داستان برگزاری مسابقه فوتبال در ایام سوگواری همین است. مردم میان برگزاری مسابقه‌ای که برنامه‌اش دست خود ماست و می‌توان چند روز این‌ور آن‌ورش کرد و مسابقه‌ای که برنامه‌اش دست ما نیست، تفاوت می‌گذارند. ضرورت عرفی برگزاری را هم درک می‌کنند.تلاش برای تغییر زمان را می‌بینند و حتی درک می‌کنند چرا این تلاش به سرانجام نمی‌رسد. پس اصل برگزاری یک مسابقه فوتبال را که هم مهم است و هم برنامه‌اش دست ما نیست، در ایام سوگواری درک می‌کنند. این مسابقه را می‌گذارند در دسته رفتارهایی ضروری که باید انجام شود.

عرف مردم، همین مردمی که در دسته‌ها و هیئت‌ها شرکت می‌کنند، با مسابقهٔ فوتبالی که زمان برگزاری‌اش دست ما نیست، کنار می‌آیند و برایشان توجیه‌پذیر است؛ چنان‌چه بازی‌های این‌چنینی پیش از این بوده و به سادگی ماجرا را حل کرده‌اند و بدون اینکه به احترام و قداست سوگواری ضربه بزند، برگزار شده است. می‌توان گفت این بازی هم مثل بازی‌های پیشین بی‌هیچ اتفاق خاصی برگزار می‌شود و تمام. چنان‌چه پس از تقارن نوروز و محرم، اتفاق خاصی نبود و به سادگی رد شد.

حساسیت متدینین و علما برای پاسداشت سوگواری درست و ستودنی است؛ اما آنجا که عرف به سادگی میان این مسائل جمع می‌کند، نباید میان این دو امر،‌ تقابل ایجاد کرد. این تقابل اگر به نفی بیانجامد، این نفی یکسویه نخواهد بود و در نتیجه، شاید فوتبال تعطیل شود؛ اما به سوگواری هم ضربه خواهد خورد. آنجا که ضرورت‌های عرفی پیش می‌آید، راه نفی نیست. سوگواری اگر بخواهد به تعطیلی همه امور بیانجامد، مردم کوچه‌بازار معترض خواهند شد و این به سود سوگواری نیست. می‌توان برخی از خیابان‌های شهر را برای دسته‌های عزاداری بست؛ اما نمی‌توان اتوبان تهران-قم را بست. بستن اتوبان زندگی مردم را مختل می‌کند؛ اما بستن خیابان شهری جایگزین دارد. برگزاری یک مسابقه فوتبال داخلی که برنامه‌اش با فدراسیون فوتبال ایران است با برگزاری مسابقه فوتبال بین‌المللی که برنامه‌اش را فیفا، چند سال پیش چیده‌است، متفاوت است. خصوصاً‌ آنکه راه‌هایی ساده برای احترام به سوگواری هست.

بازی پرسپولیس-لخویا

منتشر شده در دین‌آنلاین

خواجه نصیر؛ مردِ دگرگونی‎ها

فوریه 24, 2015

خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۸-۶۷۲ ق) فیلسوف، متکلم، فقیه، دانشمند، ریاضی‌دان و سیاست‌مدار ایرانی شیعه را به خاطر تأثیر شگرفش در تحولات علمی، اجتماعی و سیاسی عصر خود می‌توان مرد تغییر و تحول نامید.

نقش خواجه در احیای سنت عقلانی در عالم اسلامی بسیار درخشان است. پس از هجمات فراوان فخر رازی و غزالی و شهرستانی و دیگر متکلمان و فقهای ظاهرگرا و عرفا و حمایت حکومت‌ها از فکر اشعری تفکر عقلانی در جوامع اسلامی به افول گرائید. نقدهای فخر و غزالی فلسفه‌ی مشاء را که نماد خردگرائی بود به گوشه‌ی انزوا کشاند. دو کتاب نقد المحصل و شرح اشارات خواجه که سراسر پاسخ به نقدهای فخر علیه فلسفه است، بار دیگر خردگرائی را در عالم اسلامی احیا کرد. اشراب روش عقلانی فلسفی به کلام، مسیر کلام را در تفکر اسلامی تغییر داد و بر عقلانیت آن افزود.

در بعد سیاسی، خواجه پایه‌گذار دو تغییر بزرگ بود، یکی برچیده شدن بساط ستم عباسیان و دیگری رام کردن خوی سرکشی مغولان و در نتیجه اسلام آوردن آنان. پس از این‌که هلاکو به قلعه اسماعیلیه هجوم آورد، به پیش‌نهاد خواجه بدون جنگ و خون‌ریزی حاکم قلعه تسلیم شد. پس از این خواجه در نزد هلاکو قرب و ارج یافت. وی نه تنها از برخی جنگ‌ها و کشتارها جلوگیری کرد و حتی دانش‌مندی مانند ابن ابی الحدید معتزلی شارح نهج البلاغه را از مرگ نجات داد، بل‌که از قوم خون‌ریز مغول حاکمانی دانش‌دوست و آبادگر ساخت. وی نه تنها از آتش گرفتن کتاب‌خانه‌ها جلوگیری کرد، بل‌که رصدخانه و کتاب‌خانه‌‌ی بزرگ مراغه را بنا نهاد. هلاکو با مشورت خواجه نصیر بغداد را فتح کرد و دودمان عباسیان را که مستعصم آخرین خلیفه‌اش بود، برچید.

در حوزه‌ی آموزش، خواجه با تدوین رساله‌ها و کتب فراوان متون نو و قوی آموزشی را در اختیار متعلمان قرار داد. کتب خواجه هم‌چنان جزئی از کتب درسی حوزه‌های علمیه‌اند. این نوشتار به معرفی مختصر کتب درسی خواجه خواهد پرداخت.

۱: تجرید الاعتقاد، این کتاب کلامی را در عقاید شیعه‌ی امامیه نگاشته است. شش مقصد این کتاب را تشکیل می‌دهد. مقصد نخست در امور عامه و مقصد دوم در اعراض و جواهر است. در کتاب کلامی دیگر خواجه، قواعد العقائد این دو مقصد به عنوان مقدمه ذکر شده‌اند که در تجرید هم‌تراز دیگر مقاصدند. مقصد سوم در اثبات صانع و صفات و افعال صانع است. مقصد چهارم در نبوت است و مقصد پنجم حول امامت. مقصد پایانی به مسأله معاد می‌پردازد.
در این کتاب خواجه روش و روی‌کردی نو در کلام را آغاز می‌کند و با شیوه‌ای فلسفی-کلامی در عقاید شیعه کتاب تجرید را بنا نهاد و در ارائه این نظام موفق بود. مهم‌ترین منابع کلامی پس از نصیرالدین طوسی، آثاری مانند اللوامع الالٰهیۀ سیوری، المواقف ایجی، المقاصد تفتازانی، و المجلی ابن ابی جمهور احسایی، بیش و کم وامدار روی‌آورد، ساختار و یا اندیشه‌های تجریدند.

از دیگر توفیقات این کتاب شروح و حاشیه‌های فراوان بر این کتاب است. نخستین شرح تجرد، کشف المراد علامه حلی، شاگرد خود خواجه است. شرح علامۀ حلی بر تجرید در حوزه‌های شیعی به عنوان متن درسی علم کلام رواج فراوان دارد. شرح مزجی تفرید الاعتماد ابوالعلاء بهشتی، شرح تسدید القواعد فی شرح تجرید العقائد شمس‌الدین محمودبن عبدالرحمان ابن احمد اصفهانی که میر سید شریف و دیگران بر این شرح حاشیه نگاشته‌اند، شرح مزجی علی ابن  محمد قوشچی معروف به شرح جدید و حاشیه ارزش‌مند شمس الدین خفری بر شرح قوشچی و شرح مفصل فیاض لاهیجی به نام شوارق الالهام از مهم‌ترین شروح تجرید الاعتقاد است.

۲. شرح الاشارات و التنبیهات: اشارات و تنبیهات را ابن سینا نوشته است. این کتاب از مهم‌ترین کتب فلسفی مشاء است. این کتاب در سه بخش عمده‌ی منطق(نمط نخست)، طبیعیات(نمط دوم و سوم) و مابعد الطبیعه (نمط چهارم تا نهم) تدوین شده است. دو نمط پایانی این کتاب بر خلاف نمط‌های پیشین که شیوه‌ای صرفاً بحثی و عقلی داشت به مباحث عرفانی می‌پردازد و یکی از متون کم‌نظیر عرفان محسوب می شود. فخر رازی با نگاشتن شرحی به آن که در واقع نقد و جرح این کتاب بود، تا مدت‌ها فکر عقلانی را منزوی کرد. خواجه نصیر با نگاشتن شرح اشارات و روشن کردن آراء ابن سینا و پاسخ‌گویی به انتقادات فخررازی، تفکر فلسفی را احیا کرد. قطب رازی در کتاب محاکمات به داوری میان شرح خواجه و فخر می‌پردازد. این کتاب هنوز به عنو.ان متن درسی مشاء در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها تدریس می‌شود.

۳. اساس الاقتباس: این کتاب در علم منطق به زبان فارسی نگاشته شده است و از مهم‌ترین متون منطق در کنار شفاء ابن سینا محسوب می‌شود. متن کتاب ساده است و از تعقید به دور است و از قلت و ان‌قلت های بی‌ثمر خالی است و تمام ابواب منطق را شامل می‌شود.
این کتاب به تصحیح و تعلیقه‌ی عبدالله انوار منتشر شده است و نیز این کتاب توسط مصطفی بروجردی بازنگاری شده است و به فارسی جدید برگردانده شده است.

۴. آداب المتعلمین: رساله‌ای در تعلیم و تربیت به عربی. شیوه‌های تعلیم تربیت از موضوعاتی است که دیرباز در تمدن اسلامی مورد بحث و تحقیق دانشمندان و فیلسوفان بزرگ بوده و آثار متعددی به طور مستقل یا در ضمن آثار دیگر در این باره پدید آمده است.

“آداب المتعلمین” خواجه نصیر به رغم ایجاز، از برجسته‌ترین آثار در این زمینه به شمار می‌رود. این رساله از همان ایام تالیف، چنان شهرت و مقبولیتی یافت که به صورت کتاب درسی جنبی در مدارس و حوزه‌‌های علمی درآمد؛ چنان که در عصر ما نیز در “جامع المقدمات” که از مشهورترین کتب مقدماتی طلاب علوم دینی است نیز درج گردیده است. خواجه در آغاز رساله تصریح کرده که چون تحصیل علم برای طالبان دشوار آمده و کسانی هم که در این کار مجاهدت می‌کنند ممکن است در بسیاری موارد بهره چندانی برنگیرند، تلاش نموده راه و روش علم آموزی را، آن چنانکه از استادان خویش شنیده یا در کتاب‌ها خوانده به اختصار بیان کند. این کتاب در دوازده فصل تدوین شده است.

 *
این متن را چند سال پیش، برای پایگاه روات حدیث
 -که دیگر نیست- نوشتم.

دفن شهدا و زایش دوگانه‌ها

ژانویه 17, 2015

دفن هشت شهید گمنام در میدان امیرچخماق یزد با برخی مخالفت‌ها روبرو شد. اگرچه بسیاری از مخالفت‌ها همانند مخالفت‌های دفن شهدا در دانشگاه‌ها و پارک‌ها بود، اما برای نخستین بار بود که در یکی از ابنیه تاریخی اتفاق می‌افتاد و این امر باعث کشمکش و مخالفت‌هایی تازه شد.

نزاع انگیزه‌ها
هر دو سو، فارغ از استدلال‌های رقیب، دیگری را به انگیزه‌های نادرست متهم می‌کنند. مخالفین، مدعی‌اند مجریان طرح از نام و یاد شهدا، استفاده ابزاری در جهت منافع سیاسی خود می‌کنند و موافقین، مخالفین را به عدم احترام و نفی ایثارگری رزمندگان و شهدا متهم می‌کنند. فارغ از درستی و نادرستی این اتهام‌ها، هر دو سوی ماجرا استدلال‌هایی به نفع خود می‌چینند.

بسیاری از نزاع‌های سیاسی، به انگیزه خوانی و اتهام به انگیزه‌ها و نیت‌های نادرست می‌انجامد. اگرچه در منطق خلط انگیزه و انگیخته را از مغالطات شمرده‌اند و نمی‌توان از نادرستی انگیزه به بطلان مدعی و استدلال پی برد، اما در سیاست –و حتی بازار- نمی‌توان استدلال‌ها را فارغ از انگیزه‌ها نگاه کرد. دنیای سیاست و اجتماع و کوچه بازار، دنیای کشف حقیقت و راستی نیست، که به سادگی حکم به نفی انگیزه خوانی داد. میدان سیاست، میدان حدس انگیزه‌ها و نیت‌هاست و سیاستمداران و استدلال‌ها و گفتارهایشان، جدا از انگیزه‌ها نیست. «کلمة حقٍ یُراد بها الباطل» اشاره به همین است. با همه این اوصاف، روی کاغذ منطق، نمی‌توان از نادرستی انگیزه پی به بطلان مدعا و استدلال برد. یادمان نرود، وقتی میگوییم میدان سیاست، جای انگیزه خوانی است، به این معنا نیست که هر انگیزه خوانی یا اتهام انگیزه سوء، درست است.

استدلال‌هایی برای پاسداشت
اگر استدلال‌های دو طرف را نگاه کنیم، همه استدلال‌ها –چه مخالف، چه موافق- به احترام و پاسداشت شهدا تأکید دارند و مدعی‌اند رفتار گروه مقابل نفی احترام است.
موافقین استدلال می‌کردند که دفن شهدا در دانشگاه‌ها و اماکن عمومی، باعث یاد بیشتر و توجه بیشتر دانشجویان و مردم به شهداست. گلزارها و قبرستان‌ها معمولاً در گوشه و کنار و بیرون شهرهاست. وقتی شهدا در مکانهای عمومی دفن شوند، یاد آن‌ها بیشتر می‌شود.

مخالفین استدلال می‌کنند که دفن شهدا در اماکن عمومی، باعث بی توجهی به آنان و حتی بی احترامی به آنان می‌شود. بسیاری افراد بدون توجه رد می‌شوند و این به معنای غربت آنان در این اماکن است. گاهی مزار آنان در اماکن عمومی، ناسازگاری و ناهمگونی دارد و این خود به معنای بی احترامی به آنان است.
معمولاً استدلال‌های هر دو گروه بر پایه احترام و پاسداشت شهداء مبتنی است. اما یکی به سوی نفی دفن در اماکن عمومی میل دارد و یکی بر اجرای آن.

داستان دفن در میدان امیرچخماق کمی متفاوت شد. علاوه بر این موافقت و مخالفت سابق، دفن در مکانهای تاریخی و میراث فرهنگی نیز موجب اختلاف شد. دفن در میدان، تغییر و تصرف در بنای تاریخی ثبت شده بود و این امر باعث اختلاف شده بود.
دفن شهدا در میدان امیرچخماق یزد

تقابل؛ دوگانه شهدا-یونسکو؛ شهدا-قانون و…
این داستان، می‌تواند یک ماجرای عادی باشد که مثل بسیاری از مسائل دیگر موافق و مخالف دارد و درش اختلاف است. اما رفتارها و گفتارها گاهی این اختلاف را به تقابل تازه ای تبدیل می‌کند؛ تقابلی که واقعاً نیست و بهتر است که نباشد.

سردار باقرزاده پس از دفن شهدا اینگونه سخن می‌گوید: «مردم یزد امروز با افتخار رضایت خداوند و امام رضا (ع) را به رضایت یونسکو در مورد ثبت جهانی اثر تاریخی امیرچخماق ترجیح داده‌اند.»

از سوی دیگر سازمان میراث فرهنگی اعلام می‌کند که تدفین شهدا در میدان امیرچخماق بدون اجازه و غیرقانونی است. در مقابل یکی از نمایندگان مجلس می‌گوید: «تفکری در میراث فرهنگی در حال وارد شدن است که دستاوردها و ارزش‌های دفاع مقدس را جزو میراث فرهنگی تلقی نمی‌کند.»

این گفته‌ها خواسته یا ناخواسته به تشکیل تقابل می‌انجامد؛ تقابل میان شهدا و یونسکو، شهدا و قانون، شهدا و میراث فرهنگی. درحالیکه چنین تقابلی نه واقعیت دارد و نه مطلوب است. من خیال می‌کنم مردم یزد به تشییع شهدا آمدند و نه ترجیح رضایت خداوند بر رضایت یونسکو. این تشییع هر جای دیگر بود، همان مردم می‌آمدند. میان تکریم شهدا و حفظ و عدم تغییر در ابنیه تاریخی به سادگی می‌توان جمع کرد و چنین تقابلی را ایجاد نکرد.

دوگانه شکل گرایی-مکتب گرایی
«زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» این کلمات شبه استدلال سردار باقرزاده برای دفن شهدا در «وسط میدان» است.
در این کلمات «فضیلت‌های انسانی» که شهیدان قهرمان آن‌اند، با دفن شهدا در «حاشیه میدان» ناسازگار دانسته شده است؛ کسانی که در «وسط میدانِ» فضیلت بوده‌اند، باید در «وسط میدان» امیرچخماق دفن شوند. این نگاه به «شکل» چنان اهمیت می‌دهد که باید همسان و سازگار با «محتوی» و مکتب باشد و مکتب را بدون شکل خاص نمی‌پذیرد. در مقابل برخی به مکتب فارغ از شکل اصالت می‌دهند. برای مکتب گرایی آنچه مهم است «یاد شهیدان» و «فضیلت‌های انسانی» است فارغ از اینکه در گوشه میدان باشند یا وسط میدان یا حتی در جایی دیگر. اما در شکل گرایی، مکان خاص اهمیت و اصالت دارد.
این تقابل پیش از این در دفن شهدا در دانشگاه‌ها نیز دیده می‌شد. مخالفین ادعا می‌کردند که برای یاد و پاسداشت شهیدان نیاز به دفن آنان در محوطه دانشگاه نیست و می‌توان با گفته‌ها و نوشته‌ها و یادکردها از آنان تجلیل کرد. موافقین بر لزوم ساختمان مزار آنان در دانشگاه برای پاسداشت آنان تاکید داشتند. همین ماجرا درباره مسجد در محوطه تئاتر شهر تهران یا تخت جمشید تکرار شده است.

*
این یادداشت را برای مجله روشن نوشته ام.
پیش از این درباره داستان مسجد تئاتر شهر نوشته بودم. طبل ها فریادها دارند از طبالها را بخوانید.

گرسنگان زیر گلدسته طلا

آگوست 18, 2014

نیازی نیست درباره‎ی نیكویی ساده‎زیستی و نكوهش اسراف و تجمل‎گرایی سخن بگوئیم. از سویی دیگر نیز برای لزوم تعظیم شعائر نیازی به سخن‎سرایی نیست. اما  سخن این است آیا تجمل برای شعائر نیكوست یا نه؟

خیلی ساده‎تر آیا لازم است گلدسته‎های پیشوایان را طلاكاری كنیم و مسجدهایمان را زیور ببندیم و به جای لامپ‌های ساده، چلچراغ ببندیم.

مطمئن باشید كسانی كه متولی این كارهایند فوراً موضع می‌گیرند ومی‌گویند “آقا این‌ها تعظیم شعائر است، با دستگاه خدا و امام حسین شوخی نكنید”.

ولی واقعاً آیا چلچراغ‌های آویزان در مسجد و حرم و حسینیه تعظیم شعائر است؟ آیا كاشی‌های معرق متری دو سه میلیون تعظیم است؟ آیا گلدسته‌ی كاشی فیروزه‌ای حرم حضرت ابالفضل علیه السلام كسر شأن مقام ایشان بود كه باید طلا شود؟

اصلاً این بحث به چه درد می‌خورد، یكی از مؤمنان پولش فوران كرده است، دارد كار خیر می‌كند. چه اشكالی دارد؟ برای یافتن درد نگاه‌تان را از برق طلای گلدسته سر بدهید و به پای گلدسته نگاه كنید. بله زنی نشسته است و گدائی می‌كند و از قضا گرسنه است.

احتمالاً بچه‌های این زن یتیم هستند، شاید هم شوهری علیل یا معتاد یا هر چیز دیگر داشته باشد، و احتمالاً بچه‌هایش نمی‌توانند بروند مدرسه چون پول ندارند دفتر و مداد و مدادتراش بخرند. نمی‌دانم هنوز آن گلدسته‌ی طلا تعظیم شعایر هست یا نه، اما به نظر شما با پول فقط یك گلدسته‌ی طلا چند بچه را می‌توان مدرسه فرستاد؟

این خاطره‌‌ از آیت الله سیستانی خواندنی است؛  ایشان راجع به توسعه حرم حضرت علی عبارتی گفتند: امیرالمومنین نه گلدسته می خواهد، نه گنبد و نه صحن و سرا. به جای این كارها باید ببینیم از ما چه می­خواهد. ما باید به فكر بندگان خدا و مومنان باشیم.

چه اشكالی دارد مساجد ما ساده و زیبا باشد، و پول چلچراغ‌ها و كاشی‌هایی كه نه از لحاظ معماری ارزشی دارند و نه به درد آخرت می‌خورد، صرف فقرا شود. پول میلیونی كه خرج یك ساعت مداح معروف می‌شود خرج پوشاك بچه‌های یتیم شود،

یقیناً و یقیناً خدا راضی‌تر است. حتی اگر یواشكی نگوییم از این خرج‌های الكی ناراضی است. مگر پیشوایان دین از تجمل‌گرایی مساجد نهی نكرده‌اند و آن را موجب انحراف دانسته‌اند.

نوشته شده برای پایگاه روات حدیث/ بهمن ۸۹

فقها؛ تکنولوژی و رسانه‌های نو

جون 6, 2014

«اولین بار که می‌خواستم با میکروفن در مسجد سید عزیزالله بازار تهران سخنرانی کنم، عالمان درجه اول حضور داشتند و هول داشتیم بابت بلندگو. مرحوم حاج میرزا عباسعلی اسلامی که نبش سبزه میدان عطاری داشت، قبل اینکه مردم بیایند، رفت بلندگو را نصب کرد ولی پارچه‌های سیاه شبستان مسجد و حیاط را روی جعبه بلندگو کشید که پنهان باشد و کسی نبیند. دستگاهش را هم در یک حفاظِ طاقچه مانند گذاشته بود که معلوم نشود.

با چنین وضعی آنجا منبر رفتم. با میکروفن شروع به صحبت کردم. مردم دیدند همانجا که نشسته‌اند صدا را خوب می‌شنوند. قدری به همدیگر نگاه کردند. کم‌کم داشت حرف درست می‌شد. پنج دقیقه که صحبت کردم، دیدم حاج میرزا عباسعلی بلندگو را قطع کرد. مردم دیگر صدای مرا درست نمی‌شنیدند. بعد همان‌ها که احتمال مخالفتشان داده می‌شد، یک مرتبه فریاد زدند: آقا صدا نمی‌آید. حاج میرزا عباسعلی با تدبیر بازاریِ خود با این کارش قضیه را مثبت کرد و تا آخر منبر دیگر کسی اعتراض نکرد.»

خاطرهای که مرحوم محمدتقی فلسفی نقل میکند؛ ترس او از واکنش علما و متدینان از استفاده از میکروفن را  بازگو میکند. وی در خاطرهای دیگر از اعتراض کسی میگوید که میکروفون را «مزمار» مینامد. این خاطره و امثال آن در شناخت واکنش ابتدایی متدینان و علما در برابر ورود تکنولوژیهای نو غربی آموزنده است. واکنش و اعتراض به تکنولوژی غربی صرفاً از جانب متدینان و پامنبریها نبود، بلکه گاهی فقها و علما در برابر آن فتوا میدادند. گاه اعتراضات از آن جهت بود که آنچه از غرب می‌آید ساخته کفار است و با عناوینی همچون «نفی سلطه کفار»، «نفی تشبه به کفار»، «نهی از مودت و دوستی با کفار» و «نجاست کفار» به حرمت استفاده از مصنوعات غربی حکم می‌‌کردند.

از پرسش و پاسخی که از فقهای اوائل قرن چهاردهم قمری درباره «شرکت اسلامیه اصفهان» بدست آمده است، عناوین ذکر شده را برای مبارزه با استفاده از ساخته‌‌های غربی میتوان برداشت کرد. شرکت اسلامیه در سال ۱۳۱۶ با حمایت حاج آقا نورالله اصفهانی در اصفهان تشکیل شد. هدف این شرکت، بومیسازی صنایع  و تولید داخلی بود.

آخوند خراسانی در پاسخ استفتائاتی درباره «حکم شرعی امتعه و البسه، بلکه مطلق اجناس که از اجانب و غیر اهل اسلام خریده می شود، در صورتی که مثل آن را خود مسلمین دارند»، اینگونه پاسخ میدهد:

«بیع و شراء با کفار که موجب تقویت کفار است و سبب ضعف مسلمین، جایز نیست و همچنین سایر امور از معاشرت با ایشان.»

سید کاظم یزدی نیز در پاسخش به نفی سلطه کفار و نفی تقویت آنان استناد می‌کند. سید کاظم یزدی، صاحب عروة الوثقی، در متنی که حمایت از شرکت اسلامیه است بر لزوم «عدم تشبه به کفار» تاکید می‌کند.

«بسی شایسته و مناسب و به موقع و محل است که عموم مؤمنین … مهما امکن از البسه و اقمشۀ خارجه متحرز باشند؛ بلکه سزاوار این است که در سایر جهات حرکات و سکنات و کیفیات لباس و طعام و شراب و گفتار و کردار از وضع و طرز کفار خود را برحذر و برکنار دارند.»

مبارزه فقها و متدینان با ساخته‌ها و تکنولوژی غرب گونه‌ای مبارزه ایدئولوژیک میان اسلام وکفر بوده که بیم از سلطه و تقویت آنان از یکسو و ترس از دوستی و همرنگی مؤمنان با آنان، موجب واکنش‌های سلبی شده است. پاسخ‌های فقها ناظر به ذات مصنوع و ساخته غرب نیست، بلکه «کفر» و ساخته کفار بودن، نقش اساسی را در این فتاوا دارد. از این رو حمایت از تولید داخلی برخی از این اشکالات را برطرف می‌کند. اگرچه اشکال «تشبه به کفار» را کاملاً نفی نمی‌سازد.

رسانه‌های نو

این موضع درباره رسانه‌های نو بسیار شدیدتر است. در محصولات دیگر ذات محصول به خودی خود دارای اشکال نبود و از آن جهت که ساخته دست کفار بودند، موضوع عناوین فقهی قرار می‌گرفتند. اما ذات رسانه صرف نظر از سازنده‌اش اعتراض‌ها و واکنش‌هایی را به همراه داشته است. رادیو، تلویزیون، سینما از آن جهت که موسیقی و محتواهای حرام را نشر می‌دادند و آلات نشر حرام بودند، استفاده از آن اشکال داشت.

رسانه‌های جدید تنها تحت عناوینی مانند «سلطه و تقویت کفار»، «تشبه به کفار»، «نجاست کفار» و … مورد اعتراض نبود، بلکه از آن جهت که رسانه است زیرِ عناوین «آلت نشر حرام و اشاعه فحشا» و «کتب ضلال» قرار می‌گرفتند. رسانه‌های عصر جدید خود را از قید و حصر مکتوب رهانده و به رسانه‌های صوتی و تصویری مبدل شده‌اند. همانگونه عنوان کتاب ضلال نیز به عنوان رسانه ضلال تبدیل شده است. بیشتر موضع سلبی متدینان در برابر رسانه‌های نو، نه از جهت غربی بودن و ساخت کفار بودن آن است، بلکه از جهت محتوا است.

ظهور تکنولوژی‌های نو و پیشرفت آن در حوزه رسانه، موجب تکرار همان مخالفت‌های گذشته می‌شد. مخالفت و در نتیجه ممنوعیت ویدئو در سال‌های دهه شصت، مخالفت و ممنوعیت گیرنده‌های شبکه‌های ماهواره‌ای که هم‌چنان ادامه دارد و این‌روزها مخالفت با اینترنت. اگرچه مخالفت با اینترنت هیچ‌گاه به معنای مخالفت با همه اینترنت نبوده، و شاید بتوان پیشگامی برخی از مراکز حوزوی را یکی از دلایل آن دانست، اما همواره سخنانی علیه دنیای وب از حوزه‌ها شنیده می‌شود.

سخن درباره محتوای مستهجن و پایگاه‌های نمایش برهنگی نیست؛ زیرا پیش‌تر از آنکه یک مسأله فقهی باشد، مسأله‌ای اخلاقی است و در بسیاری از کشورهای غیرمسلمان برای چنین پایگاه‌هایی ممنوعیت و محدودیت‌هایی اعمال شده است  و موضع سلبی نسبت به چنین محتوایی در نگاه مذهبی جای تردید نیست.

اما گاهی به خاطر وجود محتوای مستهجن یا محتوای ضددینی، حکم به نفی کل داده می‌شود. چنان‌چه در داستان ممنوعیت ویدئو در دهه شصت و یا ماهواره مشاهده می‌شود. استدلالی که پس این ممنوعیت کلی است که این وسائل امکان دسترسی به حرام و فساد و تباهی را فراهم و تسهیل می‌کنند.

با ورود وب ۲ و گوشی‌های هوشمند، ارتباطات رسانه‌ای وارد دنیایی نو شد. باز مانند ورود هر رسانه نو، مخالفت‌ها و اعتراض‌های فقهی از سر گرفته شد. سرویس مکالمه تصویری اپراتور سوم تلفن همراه با مخالفت‌های گسترده روبرو شد و برخی از مراجع تقلید قم در پاسخ به استفتائی در برابر آن موضع گرفتند.

«به یقین مفاسد این کار از فوائد آن بیشتر است و منشاء مفاسد جدیدی در جامعه ما که متاسفانه درگیر مفاسد مختلفی است خواهد شد و با توجه به این که ضرورتی برای اصل این کار نیست بنابراین شرکتهای خصوصی و دولتی باید از آن خودداری کنند.»

استدلال این پاسخ مبتنی بر مفسده حداکثری است و این مفسده حداکثری باعث حرمت استفاده از آن می‌شود.  اگرچه این ابزار دارای کاربردهای حلال و مصلحت است، اما این کاربردها حداقلی است و توان معارضه با مفسده حداکثری را ندارد. همین استدلال را می‌توان در فتوای حرمت چت میان دختر و پسر و عضویت در شبکه‌های اجتماعی مشاهده کرد. آیت الله مکارم شیرازی در پاسخ به چرایی حرمت فیس بوک، آن را به شهری تشبیه می‌کند که مظاهر فساد نمایان و دسترسی به فساد آسان است.

«زيرا فيس بوك مانند شهر بى در و دروازه‌اى است كه همه كس از دانشمندان و افراد نخبه گرفته تا دزدان و شيادان و كلاهبرداران و كسانى كه به انواع فساد آلوده‌اند، هر كدام در اين شهر مغازه‌اى دارند و در اين مغازه‌ها گاه وسائل ضرورى زندگى و در بسيارى از موارد ابزار گناه و مفاسد و انحراف‌هاى اخلاقى فراگير و ايجاد اختلاف در ميان ملت‌ها با برچسب‌هاى زيبا و پوشش‌هاى فريبنده در اختيار همگان قرار مى‌گيرد»

اینکه این استدلال و تمسک به عناوینی مانند «کتب ضلال» برای شبکه اجتماعی از جهت فقهی چه میزان درست است، کلام این متن نیست. اما با نگاهی تاریخی و اجتماعی به این گونه فتاوا، عدم پذیرش اجتماعی فتاوا را حتی از جانب متدینان خواهیم دید. بسیاری از کاربران فیس‌بوک را متدینان و مقلدین مراجع تشکیل می‌دهند و تعداد زیادی از طلاب و فضلا در این شبکه و دیگر جوامع مجازی حضور دارند.

معمولا پس از مدتی از مخالفت با تکنولوژی‌های نو و رسانه‌های نو، آرام‌آرام این مخالفت‌ها فراموش می‌شود. اینک هیچ متدینی نیست که مخالف میکروفون و بلندگو و تلویزیون و رادیو و سینما و ویدئو باشد. این نشان‌دهنده عدم موفقیت اینگونه فتاوا است. به گمان نگارنده، اشتباه ناشی از تشخیص مصداق توسط فقیه است. تعیین و تشخیص مصداق شأن فقیه نیست. شناخت پدیده‌های نوی مانند فیس بوک به آسانی نیست. فقیه آنگاه که به مبارزه با «ابزار» می‌پردازد، باید کارکردهای اجتماعی و میزان اقبال جامعه به آن ابزار و نوع استفاده را بداند. این شناخت نیازمند مشاوره با کارشناسان اجتماعی و متخصصان رسانه‌ای است. اینکه در بسیاری از موارد فتاوا علیه «ابزارها» با شکست مواجه شده است و جامعه متدینان آن را نپذیرفته است، به این خاطر است که فقیه در تشخیص مصداق و شناخت کارکردهای ابزار به خطا رفته است. جدای از اینکه این اشکال فقهی را می‌توان به این دست فتاوا کرد که نمی‌توان به حرمت استفاده از ابزاری که هم منفعت حلال دارد و هم مفسده حرام و میان این دو فاصله می‌توان انداخت، فتوا داد.


1. برای مطالعه درباره شرکت اسلامیه و مواضع فقها به مقاله موضع فقهاي شیعه در قبال تمدن غرب، نوشته علیرضا جوادزاده، فصلنامه علمی  پژوهشی مطالعات انقلاب اسلامی،سال ششم، شماره 19 ،  رجوع کنید.

منتشر شده در دین آنلاین

شبح یک زن با چادری سیاه

ژوئیه 26, 2011

چشم‌هاش را بست. بار اول که آمده بود، پیرمردی بهش گفته بود. هر وقت می‌رسید دم در مسجد، می‌ایستاد، چشم‌هاش را می‌بست، خیالش را خالی می‌کرد از حجره‌ی بازار و چک‌ها و سوغاتی‌هایی که باید بخرد. می‌خواست وقتی از دالان مسجد رد شد و چشمش را باز کرد، فقط خانه‌ی خدا را ببیند نه چیز دیگر.

چشم‌ها را بست. ایستاد. گمان می‌کرد از خاطره‌ها، خیال‌ها رها خواهد شد. گوشه‌ی ذهنش قامت مه‌آلود یک زن بود. شبح یک زن با چادری سیاه. سرش را تکان داد. زن نرفت. نمی شناختش، اما قامتش آشنا بود. چشم‌هاش را باز کرد، چند قدم جلو رفت. شبح جلو آمد. سرش را تکان داد. استغفرالله گفت. نرفت. شیطان را لعنت کرد و تندتر رفت. کعبه را دید. انگار زن توی سیاهی پرده‌ی کعبه می‌آمد طرفش. شناختش. زنِ برادرِ مرحومش بود.

زن آمده بود توی حجره دنبال حاجی، نبود.رفته بود خانه‌اش. مانده بود تا شب که حاجی بیاید. حاجی آمده بود. زن تردید داشت. چیزی می‌خواست. به گریه افتاده بود. توی هق‌هقش گفته بود دخترش مریض است و باید عمل شود و پول عمل ندارد. حاجی گفته بود خدا شفاش بدهد و گفته بود دختر برادرم مثل دختر خودم است. بار سفر بسته‌ام و دستم تنگ است، زیر ناودان طلا دعاش می‌کنم. زن دیگر چیزی نگفت، حتی هق‌هق نکرد.

شبح ملتمس زن آشکار شده بود. سرش پایین بود. حاجی دودل شد. دوید سمت ناودان. دعا کرد. گریه کرد. زنگ زده بود خانه، بهش گفته بودند حالش بهتر شده. خیالش راحت شد. اما شبح زن بود. تا ثانیه‌های آخر حج.

**

صدای صلوات مردها گم شد توی بوق ماشین. دو نفر دست و پای گوسفند چموش را گرفته بودند، دیگری کارد را کشید به ته نعلبکی. حاجی یکی‌یکی روبوسی می‌کرد. سه‌چهار نفر چمدان‌های سوغات را می‌بردند توی حیاط. زنی آمد جلو. گفت قبول باشه حاجی! گونه‌هاش خراش داشت و دختری دست‌هاش را نگرفته بود. صدای چکش بود که میخ‌ پارچه‌های خیرمقدم را می‌کوبید به دیوار.

گرسنگان زیر گلدسته طلا را بخوانید