Archive for the 'داستان کوتاه' Category

آن صبح سرد

اکتبر 13, 2011

به ذهنم آمد، تخم‌مرغ آب‌پز بهتر از خمیر ریزریزشده است. چشم مامان را پاییدم. تند از سر سفره یکی از تخم‌مرغ‌ها را کش رفتم. الکی سرفه کردم و دویدم سمت در حیاط. در قفل بود. مامان داد زد کجا می‌ری، مدرسه‌ات دیر میشه ها. کلیدها آویزان بود به شیرِ گاز چراغ توری هال. قدّم می‌رسید. برداشتم‌شان. در را که باز کردم، دوباره مامان بود که صدام کرد. این بار ترسیده بود از سرما. نفسم را می‌دیدم. انگار دود قلیان عمو بود. این بار محکم‌تر فوت کردم، نفسم شلیک می‌شد سمت گرگ و میش آسمان و محو می‌شد توی صبح آخرهای پاییز.

دویدم طرف اتاقک گوشه‌ی حیاط. در را باز کردم. مرغ توی یک کارتون که توش لحاف کهنه بود خوابیده بود و جوجه‌هاش زیر بال‌هاش پناه گرفته بودند. لذت این‌که من سهم صبحانه‌ام را می‌دهم به جوجه‌ها، جوجه‌های دو روزه توی نفس‌های تند تندم روشن بود. تخم‌مرغ آب‌پز را له کردم و ریزریز، مرغ جلو نیامد. مثل مامان پیوپیو کردم، تکان نخورد. تخم‌مرغ‌ها را ریختم روی زمین بیرون از اتاقک گوشه‌ی حیاط. مرغ را با چوب هل دادم بیرون. معلم‌مان گفته بود پر مرغ سرما را شکست می‌دهد. در اتاقک را بستم. جوجه‌های خواب‌آلود دنبال مادرشان رفتند بیرون. جمع شدند زیر بال‌های مرغ. مامان دوباره صدام کرد. نفسم را بیرون دادم. انگار ابرِ کتریِ آبِ جوش.

کیفم را انداختم روی کولم. مامان موهام را شانه کرد. شال و کلاهم کرد. بوسیدَم. دویدم. مرغ کنج دیوار کز کرده بود. تخم‌مرغِ آب‌پز ریزریزشده هنوز روی زمین بود. جوجه‌ها قایم شده بودند زیر بال مرغ. مرغ را کیش کردم. بهش گفتم تنبل. کلمه «تنبل» توی هوا ابر شد، رقصید، محو شد. مرغ تکان خورد. چند جوجه دنبالش رفتند. آفتاب هنوز نبود. چند جوجه ایستادند، تکان نخوردند، آرام افتادند روی زمین. چشم‌هاشان بسته بود. حتی نمی‌لرزیدند. تخم‌مرغ ِ آب‌پز روی زمین پخش بود، هیچ جوجه‌ای نوک نزده بود. آهم ابر شد توی آسمان. آه پیچید توی حیاط. مثل دود قلیان بابابزرگ روزی که عمو مرده بود. مثل دود قطار توی یک صبح سرد سرد آخرهای پائیز. 

موتوری که پارکینج نرفت

سپتامبر 18, 2011

دو پلیس و چند سرباز بودند و یک نیسان که به دمش یک گاری بزرگ آهنی وصل بود -اسمش را نمی‎دانم-. موتورها را می‎گرفتند و اگر صاحبش شانس نداشت می‎انداختنش توی این گاری بزرگ آهنی. راننده‎ی نیسان بی‎حوصله بود و سیگار می‎کشید. هر موتور و سوارش انگار مجرمانی بالفطره بودند که جرمش را سوار می‎کرد و مجازاتش را مرکب می‎دید. میان ده دوازده موتوری که از چراغ سرخ دم غروب روزهای آخر پاییز رد شدند، چشم پلیس‎ها و سربازهاشان پی موتور یاماها صد زواردرفته‎ای بود که سوارش کلاه نداشت و خودش چراغ جلو. انگار شیر گرسنه خشمگین غرش می‎کرد و می‎تازاند.

وقتی تابلویِ سرخ و سفید شبیه راکت پلیس توی آسمان بالا می‎رفت و پایین، سوار یاماها صد راند سمت پلیس‎ها، آرام شد و ایستاد و لبخند زد و سلام کرد. سرباز دوید و کلید موتور را کشید بیرون. سوار نه گواهی‎نامه داشت، نه اعتراض. آرام به پلیس گفت شوما اینو نمی برید پارکینج. عمداً گفت ج. پلیس براندازش کرد. گفت شما؟ سوار گفت من. پلیس گفت ما قانونو اجرا می‎کنیم. جواب داد شما این کارو نمی کنید. سوار همان تبسمش را داشت. پلیس انگار ناظم دوران راهنمائی‎مان باشد، عربده کشید: سرباز! این قوطیو بندا تو نیسون. گفت نیسون.

سربازها یاماها صد را کشیدند سمت گاری. سوار خندید. گفت ای بره او تو نم‎یات بیرون. بِذ دم آخری مَ ازش وداع کنم. گفت وداع. سربازها دوره‎اش کردند. دو پلیس هم. راننده دود سیگار را انگار قورت داد. سوئیچ دست سرباز بلندقدتر بود. سوار یاماها را بغل کرد. خواباندش زمین. در باکش را باز کرد. بنزینش ریخت. دست کرد توی جیب کتش. کبریت زد. یاماها زبانه کشید. غرید. آتش شد. سربازها، پلیس‎ها رفتند عقب. سوار لبخند زد. گفت حالا که نرفت او تو، بیایت با آتیشش خُ‎تونُ گرم کنیت.

واقعی، سر میدان نوِ قم

دُم:

من همیشه این سوار را تحسین می‎کنم، نمی‎دانم چرا. انگار چیزی داشت که آدم‎هایی که از آن‎جا رد می‎شدند، نداشتند. چیزی که من هم نفهمیدم، تنها تحسینش کردم. 

 

منبع عکس

شبح یک زن با چادری سیاه

ژوئیه 26, 2011

چشم‌هاش را بست. بار اول که آمده بود، پیرمردی بهش گفته بود. هر وقت می‌رسید دم در مسجد، می‌ایستاد، چشم‌هاش را می‌بست، خیالش را خالی می‌کرد از حجره‌ی بازار و چک‌ها و سوغاتی‌هایی که باید بخرد. می‌خواست وقتی از دالان مسجد رد شد و چشمش را باز کرد، فقط خانه‌ی خدا را ببیند نه چیز دیگر.

چشم‌ها را بست. ایستاد. گمان می‌کرد از خاطره‌ها، خیال‌ها رها خواهد شد. گوشه‌ی ذهنش قامت مه‌آلود یک زن بود. شبح یک زن با چادری سیاه. سرش را تکان داد. زن نرفت. نمی شناختش، اما قامتش آشنا بود. چشم‌هاش را باز کرد، چند قدم جلو رفت. شبح جلو آمد. سرش را تکان داد. استغفرالله گفت. نرفت. شیطان را لعنت کرد و تندتر رفت. کعبه را دید. انگار زن توی سیاهی پرده‌ی کعبه می‌آمد طرفش. شناختش. زنِ برادرِ مرحومش بود.

زن آمده بود توی حجره دنبال حاجی، نبود.رفته بود خانه‌اش. مانده بود تا شب که حاجی بیاید. حاجی آمده بود. زن تردید داشت. چیزی می‌خواست. به گریه افتاده بود. توی هق‌هقش گفته بود دخترش مریض است و باید عمل شود و پول عمل ندارد. حاجی گفته بود خدا شفاش بدهد و گفته بود دختر برادرم مثل دختر خودم است. بار سفر بسته‌ام و دستم تنگ است، زیر ناودان طلا دعاش می‌کنم. زن دیگر چیزی نگفت، حتی هق‌هق نکرد.

شبح ملتمس زن آشکار شده بود. سرش پایین بود. حاجی دودل شد. دوید سمت ناودان. دعا کرد. گریه کرد. زنگ زده بود خانه، بهش گفته بودند حالش بهتر شده. خیالش راحت شد. اما شبح زن بود. تا ثانیه‌های آخر حج.

**

صدای صلوات مردها گم شد توی بوق ماشین. دو نفر دست و پای گوسفند چموش را گرفته بودند، دیگری کارد را کشید به ته نعلبکی. حاجی یکی‌یکی روبوسی می‌کرد. سه‌چهار نفر چمدان‌های سوغات را می‌بردند توی حیاط. زنی آمد جلو. گفت قبول باشه حاجی! گونه‌هاش خراش داشت و دختری دست‌هاش را نگرفته بود. صدای چکش بود که میخ‌ پارچه‌های خیرمقدم را می‌کوبید به دیوار.

گرسنگان زیر گلدسته طلا را بخوانید

برای چشم های ویرانت

فوریه 16, 2011

زمین طغیان کرد. همان وقتی که که زیر آسمانِ چشمک‌زنِ شب روی تخت چوبیِ زواردررفته توی حیاط پر از نخل‌مان به تو فکر می‌کردم. تمام شب بیدار بودم تا زمین طغیان کرد. تمام خیابان‌ها را دویدم، تمام کوچه‌ها پس‌کوچه‌ها را تارسیدم دم خانه‌ی ویران‌تان. می‌دانستم توی همان اتاقی خوابیده‌بودی که شب‌ها از سر کوچه سَرَک می‌کشیدم تا ببینم چراغ روشن است یا نه. چراغش روشن بود یا نه برای من طرد شده فرقی نداشت. فقط می‌خواستم بدانم چشمانت باز است یا نه. تنهای تنها از زیر آوار کشیدمت بیرون. پدر و مادر و برادرت را هم خودم بیرون آوردم. نمی‌توانستم نگاه کنم به چشم‌های بسته‌ی برادرت. برادرت مرده بود. پدر و مادرت مرده بودند. تو زنده بودی. تازه آفتاب آمده بود بالا. تو زنده ماندی اما زیبایی‌هایت زیر سقف فروریخته اتاقت جا ماند. گونه‌هات، چهره‌ات ویران شده بود و چشم‌هات بی‌عشوه و ناز بودند. اما تو زنده بودی و هستی. هنوز وقتی زیر آسمان روی تخت چوبی خیره می‌شوم به آن بالا به فکر توام. هنوز می‌ایم سر کوچه‌ی ویران‌تان سرک می‌کشم. هنوز تو توای.

این نوشته را از  آفریننده‎ی نازنین این واژگان الهام گرفتم.

وسعت سخاوت‎های‎مان

فوریه 6, 2011

توی پیاده‎روی تنگ صفائیه، چهار نفری راه می‎رفتیم و از معنای زندگی کافکا می‎گفتیم. گاهی برای شادی محفل روشن‎فکری‎مان همه «ها» می‎کردیم و هاهای‎مان ابر می‎شدند و در هم می‎پیچیدند و محو می‎شدند. مردمی که از مقابل می‎آمدند، باید راه‎شان را کج می‎کردند تا حلقه‎ی اندیش‎مندانه‎ی‎مان را بهم نزنند. وقتی حرف‎ها توی هم گم شد، قرار شد «ها»ی هر کس درازتر باشد گوینده باشد. ها کشیدیم و ابرهای ممتد از لب‎هامان فوران کرد. هیچ‎کس نفهمید کدام ها درازتر بود، یادمان رفت. پسری ده دوازده ساله جلوی چشمانمان روی موزاییک‎های سرد بی‎رحم صفائیه نشسته بود. ترازوی کوچکی روبرویش. کتش را درآورده بود و انداخته بود روی پاهایش.  عیان می‎لرزید. هاهامان گم شده بود توی هوای نم‎ناک. دل نازک‎مان لرزیده بود. بدون هیچ سخنی ایستادیم و بدون هیچ قراری خواستیم گوشت و استخوان و انبوه لباس‎های گرم و متعلقات اضافه را وزن کنیم تا لرزیدن پسرک «معنا» یابد.

–          وزنه نفری چند
–          سیصد تومن

–          همه جا که صد تومنه

–          برا من دیجیتاله

–          خیلی گرون می گی. نمی خایم

حلقه‎مان راه می‎رود. دوباره ها ‎می‎کنیم. هاهای معنادار. مهم‎ترین مسأله‎ی فلسفه‎ی کافکا «خود»کشی است.

دل لرزان ابلیس

نوامبر 28, 2009

چه سخت است این مرد. این مرد مهربان. و چه محکم گام برمی‎دارد. بدون تردید. انگار هیچ تردیدی ندارد. می‎روم سراغش.
– عزیز دلت را چه می‎کنی؟ چگونه جوانت را می‎سپاری به تیغ؟
سنگم می‎زند. هنوز دلش نلرزیده است.
– خدای بی‎نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت. ببین چشمانش  چه شکوهی دارد.
سنگم می‌زند.
– گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر. این پسر سال ها باید دنیا را ببیند. این ظلم است. او حق دارد زنده بماند.
سنگم می‌زند.
– نمی‌دانستم این همه سنگ‌دلی. گمانم این بود پیامبران مهربان‌ترینند. اگر تو پسرت را نمی‌خواهی ، او تو را می‌خواهد.
سنگم می‌زند.
– اسماعیل مال تو نیست. مال هاجر هم هست. مال خود هم هست. گریه‌های مادرش را چه می‌کنی؟
چه سخت است این مرد. سنگم می‌زند.
– به مادر پیرش رحم کن. به جوانیش رحم کن. به زیباییش.
دلش نمی‌لرزد. سنگم می‌زند.
– تو و خدایت ستم کارید. آینده این جوان را سر می‌برید. مادرش را دق مرگ می‌کنید. مگر قربانی این پسر چه سودی دارد.نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا. تو جگرگوشه ات را از دست می‌دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش. شاید رویایت اشتباه بوده. من صدای گریه‌های مادر پیرش را می‌شنوم. مادری که سال‌ها انتظار این پسر را داشت.
باز هم نمی‌لرزد. چه سخت است دل این مرد. سنگم می‌زند.
دست و پای جوانش را می‎بندد. تا دلش نسوزد برای دست و پا زدنش. کهنه‎‌ای می‎کشد روی چشمان زیبای اسماعیل. دست‎های ابراهیم نمی‎لرزد. پسرش را نمی‎بوسد. تیغ تیز خنجر می‎درخشد زیر آفتاب. انگار تمام هستی این جا را می‎بینند. من به جای ابراهیم می‎لرزم.اضطراب دارم. یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می‎برد. اسماعیل  می‎نشیند. چه قربانی گران‎بهایی. نه پدر تردید دارد نه پسر. پاهایم می‎لرزد. ابراهیم خنجر را می‎برد سوی گلوی اسماعیل. چقدر مطمئن. لرزش پاهایم بیشتر شده است. خنجر را می‎گذارد روی گلوی اسماعیل. می‎کشد. دلم تنگ شده است انگار. مثل مجرمی‌که همیشه حسرت می‎خورد. حسرت اشتباهش را. پاهایم می‎لرزد. می‎خواهم سجده کنم به ابراهیم. می‎خواهم سجده کنم به آدمی.

رقص با صنوبرها

نوامبر 17, 2009

کتابش نایاب شده بود. گفت همین یکی مال خودم را می‏دهم به تو. صفحه اولش چیزی نوشت. صفحه‏ای را باز کرد. صفحه سفید بود. مثل برف. سه چهار خط و نیم‏خطِ پایین صفحه  انگار ردپای گربه توی برف بود. خواند:

صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده
باد صدایم می کند
با باد در برگ های صنوبر می رقصم
صنوبر ا در آغوش می کشم
باران …

صدایش میان غرش تریلی‏ای که تنه‏های درخت را می‏برد، گم شد.

 

پ.ن:

1.بازنویسی چاپ دوم قطع صنوبر

2.اشاره‏ی عرشیه‏ی مرتبط: کتاب‏هایی که جز قطع درختان سودی ندارند.

آژِیر قرمز

اکتبر 2, 2009

آژیر قرمز می زدند. هیچ کس تکان نخورد. معلم با اشاره به بچه ها درس می داد.‎‏

شکست احمدی‌نژاد را شکست رهبری نکنید .

جون 1, 2009

دوازده سال پیش .قم .مدرسه علمیه معصومیه
چهارشنبه آخرین روز اردیبهشت 76 ٬ تازه صدایم دورگه شده بود . دو سه ساعت مانده بود به نیمه شب . کسی در حجره را زد و سریع آمد تو . گفت بچه‌ها همه جمع بشید توی حیاط . شصت هفتاد نفری جمع شده‌بودند . آقای ح گفت یک خبر بسیار مهم همین امروز عصر به دستمان رسید . باید سریع دست به کار شویم . و همه مردم را خبر را کنیم . ساکت شد . پچ‌پچ شروع شد . سوار اتوبوس شدیم . توی مسجد معصومیه صفاییه حدود صد و پنجاه نفری جمع شده بودند . آقای واو بلند شد .  گفت آقا درسته گفته رای من مخفی است . ولی یک قسمتی از سخنان ایشان در جمع صدا و سیمایی ها را پخش نکردند . آقا گفته می توانید بروید از نزدیکان رای من را بپرسید و ما از پسر ایشان سؤال کردیم . رای رهبری آقای ناطق است . ما امشب وظیفه داریم این خبر را پخش کنیم . چند گروه از دوستان به شهرهای مختلف رفته اند . به شهرهای دور فاکس کرده ایم .
دو نفر دو نفر تقسیم شدیم . آقای سین دو دسته کاغذ بهمان داد .یکی نوشته چرا ناطق آری و پشت صفحه چرا خاتمی نه . و دیگری همان گفته‌های آقای واو که رای رهبری ناطق است . من و آقای ب با هم بودیم .کاغذها را از لای در می‌انداختیم توی خانه‌های سالاریه . نزدیک صبح ماشین پلیسی رد شد . ب گفت زود قایم شو . من قایم شدم و نفهمیدم چرا . نماز صبحمان را خواندیم . کاغذها تمام شده بود . سنگگ گرفتیم . توی سنگگ یک مگس بود . رفتیم مدرسه . نیروی انتظامی خیلی‌ها را گرفته بود . چند تا از کلاس‌ها برگزار نشد . بچه‌ها تا ظهر توی کلانتری بودند .
دوم خرداد شد . ناطق یک سوم رای خاتمی را آورد . و بسیاری گفتند رهبری شکست خورد . اگر دروغ‌های آقای واو و سین و … راست بود رهبری شکست خورده بود .

همین روزها
‌شکی نیست بزرگ‌ترین حامی دولت در این چهار سال رهبری بوده‌اند و در زمان رؤسای جمهور پیشین نیز این‌گونه بوده‌است . اگرچه نوع این حمایت متفاوت بوده است و گاهی حتی همراه انتقاد و در موارد معدودی همراه با تذکر کتبی نیز بوده است ٬ ولی حمایت رهبری از همه دولت ها استمرار داشته است . متاسفانه این روزها پاسخ اولیه یاران احمدی‌نژاد به پرسش‌ها حمایت رهبری از ایشان است و پاسخ پایانی هم حمایت رهبری است . یک عمل اگر درست باشد هیچ نیازی نیست آن را مستند به حمایت‌های دیگری کنیم و باید از آن عمل از آن جهت که فعل نیکی است  دفاع کنیم . در بیشتری پوسترهای احمدی‌نژاد کلام‌های رهبری را می‌بینیم . و بسیاری از یاران احمدی‌نژاد با صغری کبری رای رهبری را کشف می‌کنند و آن را نص صریح می‌دانند . البته بنده از تخصص باطن‌بینی و درون‌خوانی دیگران بی‌بهره‌ام ولی تا کنون هیچ نصی از رهبری در این‌باره نشنیده‌ام .
اوضاع انتخابات ایران پیچیده‌تر از آن است که بتوان پیش‌بینی کرد چه می‌شود . به هر حال احتمال شکست احمدی‌نژاد وجود دارد . متاسفانه یاران احمدی‌نژاد با تبلیغات فراوان می‌خواهند حمایت رهبری از دولت ایشان را رای رهبری به ایشان نشان دهند . نتیجه این سخن در صورت شکست احمدی ‌نژاد شکست رهبری است و شکست رهبری یعنی …. . شاید بسیاری بتوانند غلط بودناین ملازمه را به خاطر اشتباه و دروغ در مقدمات بفهمند. ولی عوام جامعه این را نمی‌فهمند و بسیاری نیز منتظر چنین روزی‌اند . این اشتباه تاریخی و ریسک مرگ‌آور نتیجه‌ای جز سرافکندگی فراوان ندارد . شکست احتمالی احمدی‌نژاد صورتی که از رهبری مایه نگذارند صرفا شکست احمدی‌نژاد است و بس . ولی وقتی پاسخ‌های اولی و میانی و پایانی اکثر گفت‌وگوهای انتخاباتی حامیان احمدی‌نژاد حمایت رهبری باشد ٬ باید از شکست احمدی‌نژاد فراتر برویم .
این نکته هم باید توجه شود اگر عملی یا فعلی خوب باشد برای دفاع خوبی‌های خود عمل را بازگو کرد . وقتی در پاسخ نقدی از خود عمل دفاع نشود یا نشانه ضعف اطلاعات پاسخ‌گوست که نمی‌تواند از عمل دفاع کند یا نشانه ضعف عمل .
بیایید از دوازده سال پیش که بسیاری گفتند شکست ناطق شکست رهبری بود و آن به خاطر عمل‌کرد من و تو و آقای سین و آقای واو  و… بود عبرت بگیریم .

دار

آوریل 28, 2009

طناب آویزان را پشت سرش انداخت .سرم را بالا برد .
– زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .
– خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو فقط می خوای عقده‎ی اینکه بابا پوزتُ مالوند به خاک رو خالی کنی .
– دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون آویزونت می‎کنن .
طناب دار را تکان داد .نیشخند زد .
-زندگیت بند یک رکوع و سجود .
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . طناب ایستاد بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :
– قبول . چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . بوسیدمش . فریاد زد :
– من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .
**

مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .مردی بلند می‌خواند :
– بنا به حکم …
گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها .
– به جرم قتل عمد آقای بهرام …..
مادر زوزه می‌کشد .
____
بلندتر