Archive for the 'خاطرات' Category

در جستجوی معبد از دست‌رفته

دسامبر 20, 2020

• مدرسه معصومیه، سیاست‌زدگی با طعم منع موسیقی
وسط‌های شهریور ۱۳۷۵، حدود سه نصف شب رسیدم دم در مدرسه معصومیه. در بزرگ آهنی مدرسه قفل بود. بغل‌دستش اتاقکی بود که نگهبان خواب بود. در نزدم. یک ساک بزرگ، یک چادرشب که تویش پتو و بالش بود، همراهم بود. دم در نشستم. در سادگی نوجوانانه نمی‌خواستم پیرمرد نگهبان را بیدار کنم. پنج‌-شش دقیقه‌ای بیشتر ننشسته بودم که طلبه‌ای با ساکی نه چندان بزرگ بدون چادرشب و پتو و بالش آمد و سلام کرد و به سادگی نوجوانانه‌ام خندید و آرام با سکه‌ای در زد و نگهبان بی‌آنکه غرولند کند، در را باز کرد. طلبه را می‌شناخت؛ از من کارت خواست. برگهٔ موقتی را که دم ثبت‌نام بهم داده بودند، نشانش دادم. آدرس حجره را پرسیدم، نشانم داد. طلبه‌ای که برای نماز شب بیدار شده بود، آمد کمکم و ساک را گرفت. توی حیاط، توی خنکی پس از گرما، ده-بیست‌نفری خوابیده بودند. همانجا بساطم را پهن کردم که مبادا نیمه‌شب مزاحم هم‌حجره‌ای‌های نادیده‌ام شوم. ساعتی مانده بود به اذان صبح. آن یک ساعت نخوابیدم، در رؤیایی خام، گمان می‌کردم پا به فضایی پر از معنویت و دور از هر آلودگی دنیایی گذاشته‌ام و دوست داشتم هر چه زودتر مثل کسانی بشوم که در این فضا بودند.

همان روزهای اول، استادی داشتیم می‌گفت طلبه‌ باید آرام‌آرام خودش را بسازد و بعد هفت-هشت سال به مقامی نزدیک مقام عصمت برسد. وقتی این را می‌گفت به گمانم در دسترس بود. هنوز حرفش توی ذهنم می‌پیچد. هفت سال که نه؛ اما دو سه ماهی بیشتر نگذشت که آن معبد روحانیِ رؤیایی برایم ویران شد؛ چیزی شبیه فروپاشی انقلاب‌های علمی کوهن. خطای اول را که می‌دیدم، توجیه می‌کردم. اشتباه دوم را غیرعمد می‌پنداشتم. سومی را بهانه‌ای برایش می‌تراشیدم و … اما وقتی با انباشت نادرستی‌ها روبرو شدم، آن بنا فرو ریخت. همهٔ زشتی‌هایی که در کفِ کوچه و بازار ریخته بود، اینجا هم بود؛ آدم‌هایی بودند که در معامله فریب می‌دادند، دروغ می‌گفتند و … اما گوشهٔ همان معبد ویران، گاهی کسانی بودند که چراغی روشن می‌کردند.

مدرسهٔ معصومیه مدرسهٔ بزرگی بود. مدرسه وقتی کوچک باشد، وقتی طلبه‌ها محدود باشند، استادی صاحب‌دل و پاک‌نهاد می‌تواند بالاسر همه باشد و راهنمایی‌شان کند؛ اما وقتی بزرگ باشد، می‌شود شبیه ادارهٔ یک خوابگاه بزرگ که برای دیدن مدیر باید از منشی‌اش اجازه گرفت. دور تا دور حیاط مستطیلی بزرگ مدرسه که پر از گل و درخت بود، حجره‌ها و کلاس‌ها بود. ظاهرش معماری سنتی ایرانی داشت و درونش غربی. هم مسجد مجللی داشت و هم سالن آمفی‌تئاتر که روبروی مسجد بود. داخل ساختمان راهرویی بود که در دو طرف راهرو حجره‌ها بودند و گوشه‌ای هم «مَدرس» و دستشویی و … کلاس‌ها و حجره‌ها یک‌جا بودند. طبعاً نیمی از حجره‌ها سمت حیاط بودند و نیمی سمت خیابان. دوست داشتیم حجره‌مان سمت حیاط باشد که بشود پنجره را باز کرد و توی پنجره نشست و حیاط پر از گل و درخت را تماشا کرد. حجره‌ها سه نفره بود. یک اتاق، با یک موکت که کفَش پهن بود و یک کمد سه تکه. خبری از تخت نبود. هر کس پتویی می‌انداخت توی یکی از ضلع‌ها و می‌شد قلمروش و همانجا می‌خوابید. مرا چون سید بودم، احترام می‌کردند. فقط بهمان ناهار می‌دادند و خودمان باید فکری به حال صبحانه و شام می‌کردیم. دیگ بزرگی می آوردند توی راهرو و توی حجره غذا می‌خوردیم. تقریباً همه روز را به درس و مباحثه می‌گذراندیم. دو-سه نفر گروه مباحثه تشکیل می‌دادند و درس را با هم مرور می‌کردند و اشکالات هم را می‌گرفتند و گاهی سر فهم‌های مختلف‌شان از درس، جر و بحث می‌کردند. هم برای رفع اشکال خوب بود و هم برای تقویب بیان و هم برای به یاد ماندن درس. تقریباً همهٔ درس‌ها را مباحثه می‌کردیم. همهٔ طلبه‌ها اهل مباحث نبودند. آخر شب همنشینی بود که بهش «گعده» می‌گفتند و از هر چیزی سخن می‌گفتیم. دوستی داشتیم که الان منبری است، دفتری داشت پر از جک و لطیفه. می‌گفتند مرحوم موسوی اردبیلی هم دفتر جک داشته.

پنج‌شنبه‌ها صاحب‌دلی می‌آمد و درس اخلاق می‌داد. مرحوم احمدی میانجی (۱۳۰۵-۱۳۷۹) می‌آمد مدرسه و درس اخلاق می‌گفت. همه شرکت نمی‌کردند. آدم افتاده‌ و باصفایی بود و حرف‌هایش به دل می‌نشست. این‌سو و آن‌سوی در و دیوار مدرسه پر بود از روایات و جملاتی که به تهذیب اخلاق و خودسازی دعوت می‌کرد. مسجد مدرسه را می‌خواستند تعمیر کنند، نماز را در زیرزمین بزرگ قسمت غربی مدرسه می‌خواندند. قبل از اذان صبح، از هفتصد-هشتصد طلبهٔ خوابگاهی مدرسه، پنجاه-شصت نفری می‌آمدند آنجا و نماز شب می‌خواندند. شاید بشود گفت نماز شب نشانه‌ای برای تلاش برای خودسازی است. گاهی تک‌وتوک طلبه‌هایی پیدا می‌شد که دست به ریاضت و چله‌نشینی بزنند و یکی دو بار نتیجه‌اش بیماری جسمانی و روانی بود.

توی ذهن بسیاری از ما نوجوان‌های طلبه، آرزوی «عارف» شدن بود. دوست داشتیم چهل-پنجاه سال بعد منازل سلوک را طی کرده باشیم و طی‌الارض بلد باشیم و باطن‌ها را بخوانیم و کرامت و خرق عادت داشته باشیم. از همان اوایل در پی استاد و خضرِ راهی بودیم که دستمان را بگیرد. گاه و بی‌گاه می‌رفتیم نماز مرحوم آیت الله بهجت. معنویت‌خواهی کمابیش اما نه آنچنان پررنگ توی حجره‌ها بود. طنزی بین طلبه‌ها معروف بود که طلبه‌ها در سال‌های اول خدایند و آرام‌آرام پیغمبر و بعد امام می‌شوند و بعدها به عالم بودن رضایت می‌دهند و وقتی چهار کتاب بیشتر خواندند و شش‌هفت‌سالی گذشت و دیدند به هیچ‌جایی نمی‌رسند، می‌شوند یکی از مردم عادی و حتی گاهی بدتر. تا حدودی این طنز راست بود. معنویت‌خواهی به وضوح با فاصله‌گرفتن از سال‌های اولیه، کمتر و کمتر می‌شد. خیلی‌ها بودند که همان سال‌های اول، وقتی می‌دیدند این معبد، آن معبد رؤیایی آنها نیست، می‌رفتند و برنمی‌گشتند.

یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که دم حیاط مدرسه، روحانیِ پنجاه-شصت‌ساله‌ای نشسته بود و هفتاد-هشتاد نفر دورتادورش حلقه کرده بودند. امجد بود؛ محمود امجد. آواز می‌خواند. صدایش مبهم بود. انگار کمی با ردیف‌های آوازی آشنا بود. وسط آوازخواندنش تند و تند حرف می‌زد و گاهی جمعیت می‌خندیدند. روحانیِ جوانی رد شد و با طعنه گفت خوب بساطی راه انداخته‌اید و رفت. آن آغاز آشنایی با امجد بود.

مدرسهٔ معصومیه مدرسه‌ای سیاست‌زده بود. در بسیاری از تجمعات و اعتراض‌های آن دوران بسیج معصومیه نقش داشت. دوم خرداد ۱۳۷۶ اولین رأیم را در ۱۵ سالگی در همان سال اول به صندوق انداختم. به جز چند نفر انگشت‌شمار همه به ناطق‌نوری رأی داده بودند. شب پنج‌شنبه بعد از نیمه‌شب که تبلیغات ممنوع بود، طلبه‌ها را جمع کردند و گفتند وظیفهٔ ماست که این ورقه‌ها را در سراسر قم و حتی اگر شد هر شهر دیگر پخش کنیم. انگار آن برگه‌ها سرنوشت انتخابات را تغییر خواهد داد. برگه‌هایی دست‌مان دادند و من و دوستی به نام بنکدار در محلهٔ سالاریه پخش کردیم. توی برگه‌ها نوشته بود چرا به خاتمی رأی ندهیم و چرا به ناطق رأی بدهیم. از همان‌جا سنگک خریدیم. توی سنگک مگس بود. صبح که به مدرسه رسیدیم، نصف بچه‌ها را نیروی انتظامی دستگیر کرده بود. شب شنبه ۳ خرداد، توی زیرزمین دیگر که کوچک‌تر بود، طلبه‌ها فشرده نشسته بودند و گردِ غم بود که توی فضا بود و اخبار از پیروزی خاتمی می‌گفت. تنها خوشحال آن جمع، صغیرزاده بود که از قبل گفته بود خاتمی بیست میلیون رأی می‌آورد.

مدرسهٔ به آن بزرگی، یک تلویزیون ۲۱ اینچ داشت که توی کمدی قفل می‌شد. مدیر مدرسه سخت‌گیر بود حتی می‌گفت نباید آهنگ اخبار پخش شود. کلیددار تلویزیون اول اخبار پیچ صدا را می‌چرخاند تا آهنگ پخش نشود و تا آخر اخبار صبر می‌کرد. در روزهای عادی فقط اخبار می‌دیدند. آخر هفته کمی قوانین شل می‌شد. کلیددار خودش اهل بود. پرسپولیسی پر و پا قرص بود. فوتبال را پخش می‌کرد. شب جمعه مسابقهٔ هفته را و فیلم آخر شبکه یک را هم. سریال امام علی که شروع شد، مدیر اجازه داد سریال امام علی را هم ببینیم. جام ملت‌های ۹۶، مدیر نگذاشت فوتبال‌ها را ببینیم. طلبه‌ای سال بالایی تلویزیونی ۱۴ اینچ داشت. بالای یکی از ایوان‌های مدرسه اتاقکی بود که چهل-پنجاه نفر جا می‌شد. بازی ایران-کره بود. صد نفر توی هم چپیده بودیم و فوتبال را می‌دیدیم. وقتی ۲-۱ عقب بودیم، من شرط بستم که می‌بریم و بردیم. علی دایی ۴ گل زد. ۶-۲ بردیم. آن بازی را قاچاقی دیدیم و این لذت بُرد را بیشتر می‌کرد.

موسیقی ممنوع بود. طلبه‌ها نباید توی حجره‌ها موسیقی گوش می‌دادند؛ اما گوش می‌دادند. نوارهای علیرضا افتخاری بسیار پرطرفدار بود. آن وقت‌ها تازه «نیلوفرانه» بیرون آمده بود. گاهی بین طلبه‌ها گفتگو می‌شد که جایز است یا نیست. بعدها فهمیدم که حتی هایده و حمیرا هم گوش می‌دهند و نوارها یواشکی دست‌به‌دست می‌شد. امجد که می‌آمد مدرسه، آواز می‌خواند. توی گوشهٔ افشاری می‌خواند، ابوعطا می‌خواند، شوشتری می‌خواند. یکی دو طلبه همراهش بودند که ردیف‌ها را خوب بلدند و گاهی به آنها می‌گفت که بخوانید. امجد بسیاری از قوانین و نظم‌های حاکم بر تصورات طلاب را شکست. همیشه می‌گفت «بازیگر نباشیم» و بسیاری از قوانین و نظم‌ها را بازی‌گری می‌دانست.

مدرسه امام محمد باقر، زندگی میان کاج‌های بلند

سه سال مدرسه معصومیه بودم؛ از ۱۵ سالگی تا ۱۸ سالگی. پایان سال سوم از مدرسه اخراج شدم؛ بی‌دلیل. خیلی‌ها را آن سال اخراج کردند. هر کس را گمان می‌کردند عنصر نامطلوب است. تقریباً تمام اعضای بسیج مدرسه را اخراج کردند. من عضو بسیج نبودم، اما برایشان خط می‌نوشتم. اعتراضی نکردم. نوعی تسلیم و رضا داشتم. خیلی از دوستانم اعتراض و حتی تجمع کردند؛ من سرم را انداختم پایین. رفتم سراغ مدرسهٔ امام باقر اول نیروگاه. نمره‌هایم خوب بود. طلبه‌ای جوان چند سؤال ازم پرسید و پذیرفت بروم آنجا. مدرسهٔ معصومیه جاه و جلال داشت، پر بود کاشی‌های معرق. نوک گلدسته‌هایش به تن آسمان سوزن می‌زدند. چند باری یواشکی، از راه‌های مخفی رفته‌بودیم آن بالا. هم ترسناک بود و هم باشکوه. مدرسه امام باقر ساده بود نه گنبدی داشت نه گلدسته‌ای و نه آمفی‌تئآتر. مدرسه‌ای ساده بود توی محله‌ای ساده. دو طبقه بود. سی‌-چهل حجره در هر طبقه بود. حجره‌ها همه رو به حیاط بودند مثل مدرسه‌های قدیم. بر خلاف مدرسهٔ معصومیه، کمد نداشتند و به جای کمد، پستو بود. در دو طرف پستو، قفسه گچی بود. بیشتر طلبه‌های آنجا قمی بودند و شب‌ها مدرسه خلوت می‌شد. حجره‌ها یک نفره و دونفره و گاهی سه نفره بود. پنجاه-شصت نفر شب‌ها می‌ماندیم. یکی از طلبه‌ها توی اتاقی کوچک بوفه راه انداخته بود. حیاط مدرسه پر بود کاج‌های بلند. کلاس‌های درس بغل‌دست حجره‌ها بود و گاه صبح اول صبح خواب‌آلود عبایی به دوش می‌انداختیم و می‌رفتیم سر درس. توی کلاس‌ها صندلی نبود و روی زمین می‌نشستیم. آنهایی که مقید بودند، دو زانو می‌نشستند. شرح لمعه و اصول فقه را آنجا خواندیم. استادهایش از استادهای معصومیه بهتر بودند. فضایش صمیمی‌تر بود. سیاست سیطره نداشت. همه همدیگر را می‌شناختیم. مقبرهٔ حاج‌علی‌بابا واقف مدرسه، توی حجره‌ای بود. آنجا مباحثه می‌کردیم. شاید روح حاج‌علی‌بابا از جر و بحث‌مان سر اینکه استعمال لفظ به لحاظ واحد در اکثر از یک معنا محال است یا نه، شاد می‌شد. از مدرسه تا حرم هفت دقیقه راه بود. از زیر پل نیروگاه و از روی پل آهنچی رد میشدیم تا به حرم برسیم. نماز صبح را حرم می‌خواندیم. بعد نماز صبح تا طلوع آفتاب توی مسجد بالاسر دو مباحثه داشتم. مدت کوتاهی حتی قبل از نماز صبح مباحثه‌ای گذاشتم که تعطیل شد. همهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. در طی هفته روزانه تا چهارده ساعت درس و بحث داشتم. پنج‌شنبه‌ها بعد از ناهار با موتور رکس آبی علی رسولی می‌رفتیم امام‌زاده‌گردی.

جنس طلبه‌های مدرسه با مدرسهٔ معصومیه فرق می‌کرد. اینجا زمینی‌تر بودند. زودتر از موعد از مرحله طلبهْ‌خدابودن و طلبهْ‌پیامبربودن آمده‌بودند پایین. از آن خودفریبیِ ما انسان‌هایی برگزیده‌ایم برای برقراری هدف خداوند بر زمین، فاصله داشتند. خیلی‌هاشان دنبال کار بودند. توی معصومیه در گوشِ ما نوجوان‌ها می‌خواندند دنبال کار و دنیا نروید، شما برگزیده‌اید، خداوند «مِن حیث لا یحتسب» خودش می‌رساند. عبدی تئاتر بازی می‌کرد، محمدی تو باشگاه بدن‌سازی نزدیک مدرسه، مربی بود. رضایی و همتی توی استخر نیروگاه شنا آموزش می‌دادند و حتی طلبه‌هایی بودند که پنج‌شنبه-جمعه می‌رفتند کارگری. آنها می‌دانستند که برگزیده و برتر نیستند.

همیشه از آن اخراج اشتباهی و بی‌دلیل خوشحالم. آن شکوه و بزرگی و خاص بودن مدرسهٔ معصومیه با شش ایوان مقرنس و با گنبد بزرگ و گلدسته‌هایی که تیغِ تیز نوک‌شان زخم می‌زد به چشم خورشید، ما را فریب داده بود که در این رؤیای شیرین باشیم که ما برگزیده‌ایم و نبودیم. گمان می‌کردیم خدا به ما نگاهِ خاص می‌کند و وقتی نصفِ شب پا می‌شدیم و خم و راست می‌شدیم در بارگاه خدا، اسم خود را در میان اولیاء الله می‌نوشتیم و در روز سرمان را بالا می‌گرفتیم و به گفتهٔ امجد «بازیگر» بودیم. شاید در آن چند سال معصومیه، تنها نگاهِ خاص خدا و شاید تنها پس‌گردنیِ مهربانانهٔ خاص خدا، همان اخراج از آنجا بود که بفهمیم «بازیگر نباشید» یعنی چه. مدرسهٔ امام باقر و طلبه‌های سادهٔ بی‌آلایشش این را یادم داد که ما اگر هیچ نباشیم، یکی از مردم عادی روی زمینیم.

• مشهد، مدرسهٔ عباسقلی‌خان؛ زندگی در دل تاریخ
از حسرت‌هایی که همیشه توی دلم مانده، وقتی بود که دیدم کنار مسجد شاه اصفهان مدرسه‌ای علمیه هست و طلبه‌هایی آنجا حجره دارند و وقتی درهای مسجد را بسته‌اند، آنها می‌توانند در آن فضای معنوی و در سکوتی شکوهمند بنشینند و تماشا کنند. تجربهٔ نزدیک به آن، زندگی دو-سه ماهه در مدرسهٔ عباسقلی‌خان مشهد بود. شش نفر یک حجره گرفتیم. حجره‌ای که به جز سیم برق و لامپ، هیچ رنگی از مدرنیته نداشت. سقف حجره بلند و هلالی بود. درِ چوبی قدیمی داشت. مدرسه دو طبقه داشت. حجره‌های طبقهٔ دوم بالکن داشتند. توی آن بالکن می‌خوابیدم. روبرویش درخت کهنسال شاتوتی بود. شب‌ها تا صبح توی حرم بودیم. نماز صبح را می‌خواندیم و برمی‌گشتیم حجره. بعد طلوع آفتاب می‌خوابیدیم تا سر ظهر. بقیهٔ روز به درس و بحث می‌گذشت. ورودی مدرسه، ایوانی مقرنس بود با کاشی‌های آبی. حیاط مدرسه بزرگ بود و پر بود درخت. یکهو از هیاهوی خیابان و دنیای آهن و دود به سکوت چهارصد سال پیش برمی‌گشتی. پیرمردی نگهبان مدرسه بود؛ انگار نگهبان تونل زمان بود. روبروی در، آن طرف حیاط، ایوانی بزرگ بود. آنجا می‌نشستیم و مباحثه می‌کردیم. چند روحانی پیر هم هر روز می‌آمدند و مباحثه می‌کردند. صبحی امجد را دعوت کردیم، آمد حجره.

شاید گوشه‌ای از دلم، فکری پنهان شده بود که مدرسه‌های قدیمی چیزی داشتند که در آنان عارفان و واصلان تربیت شده‌اند. سقف‌های هلالی و مباحثه در ایوان‌های مقرنس و تماشای کاشی‌های لاجوردفام که در میان آجرها خودنمایی می‌کردند، سهمی داشتند در معنویت. وقتی تجربهٔ زندگی چند ماهه در مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان تمام شد، آنجا چیزی نبود، جز آجر و کاشی و مهارت معماری که آن را ساخته بود. آن آجرها و کاشی‌ها چیزی بود شبیه عبادت‌های‌مان که هیچ چیزی ازشان ساخته نبود.

• مشهد، مدرسهٔ امام صادق؛ چای، سیگار، کاظمی، امجد، فال حافظ و …
حتی آن سالی که مدرسهٔ عباس‌قلی‌خان حجره گرفتیم، در طی روز می‌رفتیم مدرسهٔ امام صادق. مدرسهٔ امام صادق، ساده‌ترین مدرسه‌ای است که می‌توان تصور کرد. مدرسه‌ای کوچک با حیاطی مربعی‌شکل بدون هیچ درخت و حوضی. حجره‌ها سر جمع بیست تا نمی‌شد. کاظمی مدیر مدرسه بود. قبل از طلوع آفتاب می‌آمد و بعد از غروب می‌رفت. عبا و قبا را توی اتاق دم در آویزان می‌کرد. دو فلاسک بزرگ استیل و چند کتری رویی بزرگ داشت. چایِ گلابی و چای احمد را قاطی می‌کرد و می‌ریخت توی فلاسک‌ها. فلاسک‌ها را می‌آورد توی حیاط و روی نیم‌کت گوشهٔ حیاط می‌گذاشت. صدتایی استکان بود. استکان‌ها را خودش و چند طلبه دیگر می‌شستند. بعد گوشه‌ای می‌نشست و سیگارش را نخ به نخ می‌گیراند. سیگار ایرانی می‌کشید. می‌خواند «جان به قربان تو بهمن که تو کِنت الفقرایی». تِی برمی‌داشت و پوتین پا می‌کرد و حیاط و راهروها را می‌شست. همهٔ کارهٔ مدرسه بود؛ مدیر، خادم، آبدارچی. اولین باری که رفتم آنجا، حس خوشی به سیگار کشیدنش نداشتم. یادم نمی‌آید توی قم، کسی توی مدرسه سیگار کشیده باشد؛ اگر بود، بیرون از مدرسه و دور از چشم‌ها. چند طلبه هم همراه کاظمی سیگار می‌کشیدند. گاهی هم طلبه‌های غیرسیگاری، به قول خودشان تفننی پُکی به سیگار می‌زدند.

مدرسه توی کوچه چهارباغ بود و چسبیده بود به حرم. آنجا به طلبه‌های کوچک‌تر درس می‌دادم از صرف ساده تا رسائل و کفایه؛ درس‌های یک‌نفره و دو نفره. روز و شب‌مان آنجا با درس و چای و حرم و گعده سپری می‌شد. آنجا با صفری آشنا شدم. ما بیست ساله بودیم و صفری سی و هفت-هشت ساله. صفری کتابی را تصحیح می‌کرد و گاهی کمکش می‌کردیم. توی جنگ مجروح شده بود و گاهی درد می‌کشید. مجرد مانده بود و می‌گفت بعید می‌دانم خیلی عمر کنم. تبحر عجیبی در فال حافظ داشت. با آنکه هنوز باور به فال حافظ ندارم؛ اما صفری گاهی با جزئیات حیرت‌انگیزی شگفت‌زده‌مان می‌کرد. یادم است بعد از فال‌هایش بحث جدی درگرفته بود که آیا امکان دارد با فال کسی را رسوا کرد یا نه. دو سال بعد، تنهای تنها توی خانه‌اش توی قم مُرد.

امجد زیاد می‌آمد مدرسهٔ امام صادق. امجد شعارش بی‌شیله‌پیلگی بود و هیچ مدرسهٔ علمیه‌ای مانند آن مدرسه، بی‌شیله و پیله نبود. همه‌چیز سادهٔ ساده بود؛ بدون بازیگری. امجد روی همان موکت‌های توی حیاط می‌نشست و طلبه‌ها دورش جمع می‌شدند، گاهی به «شیدان» می‌گفت بخوان و شیدان می‌خواند و گاهی خودش هم می‌خواند. به غیر از شیدان، چند نفر دیگر هم بودند که خوب می‌خواندند. «معلمی» از همه بهتر می‌خواند. حتی می‌توانست با دهن، ساز بزند. خودش می‌نواخت بدون هیچ سازی و خودش می‌خواند. چنان ماهرانه این کار را می‌کرد که یکی‌دونفری که دربارهٔ موسیقی سخت‌گیر بودند، گعده را ترک می‌کردند.

گعده‌های مدرسهٔ امام صادق، چیز دیگری بود. بعد از غروب انگار توی فضای مدرسه آرامش بود. روحانی‌ای بود علوم غریبه را بلد بود و تعبیر خواب می‌دانست و در طب سنتی ماهر بود. بعد غروب یکی دو ساعتی می‌نشست. هیچ ادعایی نداشت و فقط آدم‌های اطرافش می‌دانستند که چه می‌داند. خیلی از کسانی را که به او مراجعه می‌کردند به پزشکان متخصص ارجاع می‌داد. شاید خیلی ساده به نظر برسد؛ اما به این معنا بود، مرز دانش خود را می‌دانست و ادعای حل همهٔ مشکلات پزشکی را نداشت. اما بیشتر از طب، علوم غریبه و تعبیر خواب جلب توجه می‌کرد. می‌گفت تعبیر خواب بسیار ربط به استعاره‌دانی دارد. خودش می‌گفت کتاب «المطول» را نُه بار خوانده و درس داده. مطول کتابی است در علم معانی و بیان و بدیع و در آن دربارهٔ استعاره و تشبیه بسیار بحث شده است. می‌گفت اگر دو نفر هم‌زمان یک خواب ببینند، دو تعبیر دارد و به طلبه‌ای که خواب وحشتناکی دیده بود گفت «خواب دیده ترس ندارد. باید از خواب ندیده ترسید.»

به گمانم در همهٔ این سال‌ها مدرسهٔ امام صادق، معنوی‌ترین جایی بود که بوده‌ام. صدای مناجات‌های سحرگاهی حرم امام رضا، نقارهٔ طلوع و غروب شنیده می‌شد. طلبه‌هایی که تابستان‌ها از قم و جاهای دیگر می‌آمدند که آنجا بمانند، در جستجوی معنویت بودند. همیشه بحث کرامات داغ بود. امجد همهٔ این‌ها را بی‌ارزش می‌کرد و طرحی نو درمی‌انداخت. وقتی می‌گفتند «آیت‌الله…» می‌گفت «مورچه هم آیت الله است». کرامات و خرق عادات و … را بی‌ارزش می‌دانست. امجد باور دینی ما را هرس کرد و می‌گفت حرف دین یک چیز است «مرنج و مرنجان!» و اگر معنویتی هست، در همین دو کلمه است.

هشت‌‌-نه سال بعد از آن سحر نیمهٔ شهریور که طلبه شده بودم، همهٔ نردبان را پایین آمده بودم. نه خدا بودم، نه پیامبر بودم، نه امام بودم و نه ولی خدا. یکی از خلق الله بودم که توی تاریخ گم می‌شدم. سخت بود که به خودم بگویم که رؤیاهایم سوخته است.

سال آخری که آنجا بودم، آرام آرام توی دلم تردید آمد. روزهای میانی شهریور بود و بیشتر طلبه‌ها برگشته بودند شهرهای خودشان. جز من و دو سه نفر دیگر هیچ‌کس نبود. کاظمی می‌خواست مدرسه را بشوید. در مدرسه را بست. برایمان پوتین آورد و چند نفری همه مدرسه را شستیم. تِی می‌کشیدم و هی از خودم می‌پرسیدم نکند همهٔ اینها «بازیگری» باشد و همه خیال باشد و هیچ واقعیتی نداشته باشند. این پرسش همهٔ جانم را گرفته بود و حتی دمِ زیارت امام رضا در روزهای آخر وسط زیارت می‌گفتم نکند همه چیز پوچ باشد. تردیدی سخت رنج‌آور.

سال‌های حجره‌نشینی که تمام شد، در برابرم گذشته‌ای بود با رؤیاهای سوخته. حرف آن استاد سال اول توی ذهنم می‌چرخید که باید پس از چند سال به نزدیکی مرزهای عصمت رسید و اینک در نزدیکی من جز بنایی ویران نبود؛ معبدی که از دست رفته بود. سال‌های بعد تلاشی بود برای جستنِ معبد از دست رفته. اگر هیچ‌چیز واقعیت نداشت، آن آرامش عجیب پس از غروب مدرسهٔ امام صادق واقعیت داشت، آن احساس وزیدن خدا در میان برگ‌های سوزنی کاج‌های مدرسه امام باقر واقعی بود، تجربه‌ای که قوی‌تر از هر برهانِ فلسفی‌ای بود. هنوز می‌شد در گوشه‌ای از دیوارهای آن معبد از دست‌رفته، زیر سایه‌ای نشست و از هستی لذت برد.
*


این متن را برای مجلهٔ حوالی، شمارهٔ خوابگاه نوشتم. از اینجا می‌توانید این مجله را بخرید.

دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مِی 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی محاکمه و اعدام خواهند شد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 

داستان نوشتن و ننوشتن و نوشتن

مارس 5, 2015

در اجابت بازی‎ای که خوابگرد آغاز کرد

اولین وبلاگم تو پرشین‎بلاگ بود. هنوز هست. اما پسوردش یادم رفته. بعد از اینکه جمله را نوشتم، دیدم نیست. وبلاگ خوبی نبود. چون خوب نبود، بعدها هیچ‎گاه ازش یاد نکردم. خرداد ۸۱ ساختمش. اسمش «غمونه» بود. خیلی ساده می‌توان گفت آن وبلاگ نبود. اما این خوبی را دارد که تاریخ وبلاگ‎نویسی‌ام را قدیمی تر می‌کند.
دوران راهنمایی، -که این گیر و دار اینترنت و وبلاگ نبود- توی خانه نشریه داشتم. روی پنجره‌ای که میان آشپزخانه و «اتاق بزرگ» بود، می‌چسباندمش. هفته‎نامه بود. یادم نیست چند شماره نوشتم؛ خیال می‌کنم عددش بالا باشد. بقیه برادرها هم می‌نوشتند. حتی گاهی علیه هم می‌نوشتیم و کار به دعوا می‌کشید.

سال‎های نخستین حوزه، چیزی شبیه همان هفته‎نامه را توی اردوی دوماهه تابستانی می‌نوشتم؛ به اسم «خشونت». مثلاً طنز بود. نزدیک بود به خاطر یک جمله کتک بخورم. یک شماره‌اش را هنوز دارم. با دولت اول خاتمی هم‎زمان بود.

دومین وبلاگم «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» بود. اواخر پاییز ۸۵، ظهری توی آشپزخانه مهدی بودیم. تشویقم کردند به دوباره وبلاگ‎نویسی. عصرش توی بلاگفا ثبتش کردم. بعدها مثل بسیاری دیگر از بلاگفا مهاجرت کردم. یادم است نوشتم «فرار مغزها تقصیر وضعیت بلاگفایی مملکت است». آمدم همین‎جا. وبلاگ‎خوان نبودم. نه وبلاگ‌ها را می‌شناختم و نه آن‌ها مرا می‌شناختند. نوشته‌هایم جدی نبود. به گمانم دو اتفاق «بالاترین» و «گوگل ریدر» وبلاگ‎نویسی‌ام را جدی‎تر کرد. هم‎زمان دو سه وبلاگ دیگر داشتم. توی یکی‌اش شعرهایم را می‌نوشتم. بعدها به این نتیجه رسیدم که شعر، کار من نیست و بی‎خیالش شدم؛ ضعیف بودند و در عین حال از بسیاری از شعرهای چاپ شده بهتر. الان اثری از وبلاگ‌های بلاگفایی ام نیست. توی وردپرس مثل قبل چند وبلاگ داشتم. زمانی که ریزنویسی مُد شده بود، «اشارات عرشیه» را ساختم. وبلاگی فلسفی به اسم «رقص با هستی» ساختم که یکی دو پست بیشتر نداشت. بهترین وبلاگ وردپرسی ام «کارگروه کفشدوزک‌ها» بود. از «ثانیه‌های شادی و غم احمد و فاطمه» می‌نوشتم. هم خودم این وبلاگ را دوست داشتم و هم دیگران.

بعدها به بهانه فیلترینگ وبلاگ را بردم روی دامنه شخصی. امیر پسر همسایه‎مان، برایم قالب طراحی کرد. اتفاق خوب این وبلاگ «ستون مهمانی» بود. از دیگران می‌خواستم در این ستون بنویسند. ستون خودش یک دامنه مستقل داشت و در صفحه وبلاگم، یک ستون بود. استقبال خوشی از این ستون شده بود. هم امیرعلی و هم محمد که مرا دعوت کرده‌اند به نوشتن، آنجا نوشتند. نمی‌دانم چه شد که هاستم پرید. دل و دماغ راه‎اندازی‌اش را نداشتم. پشتیبان نوشته‌ها را داشتم. مدتی ننوشتم. بعد از آمدن «بیان»،‌ «انگارهای فقط انگار» را ساختم؛ از صفر. اما «درویشی…» وردپرس را هم داشتم. تصمیم گرفتم نوشته‌های پراکنده‌ام برای مجلات و سایت‌ها و … را این‎جا بگذارم. گاهی نوشته دیروز را می‌گذارم و گاهی نوشته پنج سال قبل را. بزودی «مهمانی» را دوباره راه می‌اندازم و دعوتتان می‌کنم به نوشتن. «انگارهای فقط انگار» بیشتر روزانه نویسی است.

نام «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» از عکسی از آنتوان سوروگین روس گرفته شده است. هیچ فلسفه‎ای در پشت این نام نیست. [اینجا توضیح داده‌ام] «انگارهای فقط انگار» از یکی از انگار شعرهایم. باز هم وبلاگ‌هایی داشتم که گاهی می‌نویسم و بعضی‌شان رها شده‌اند. وبلاگ «پارادوکس جنون» با نثری خاص و نوشته‌هایی که الان نمی‌دانم چیستند، یکی از آن‌هاست.

مناجات‌های رمضانی را که اواخر دهه ۸۰ می‌نوشتم دوست دارم. رنج‎آورترین نوشته‌ام بعد از مرگ هاله سحابی بود. گاهی می‌نشینم و نوشته‌های قدیمی را می‌خوانم و گاهی ازشان لذت می‌برم. خودم نثر خودم را می‌ستایم. اگرچه بالا و پایین دارد. اما خیال می‌کنم من و وبلاگ‌هایم چیزی به وبلاگستان و وب فارسی اضافه نکرده‌ایم.

پذیرندگان دعوت:
تاریخ من؛ گذرگاه بادها ـ وبلاگ آبی گلدار
داستان نوشتن ـ وبلاگ زهرا
قصه وبلاگ نویسی من– وبلاگ وَه

دعوت
از محمد علیجانی در اتاق شیشه‎ای،
بهمن هدایتی در کلاشینکف دیجیتال،
مسعود دیانی در وه،
حامد آقاجانی در پنکسم،
مسیح یاراحمدی در شهر زنده است،
زهرا اچ بی در وبلاگ زهرا،
یاسر میردامادی در حباب،
عباس حسین نژاد در هر جا که دلش خواست،
نازلی کاموری در سیبیل طلا،
مائده ایمانی در آبی گلدار
و مهدی بهرامی –صاحب همان آشپزخانه- در رند می‌خواهم داستان وبلاگنویسی‎شان را بنویسند.

نشریه خشونت. 1378

نام نو

جون 18, 2011

احمد دوید طرفم. صداش خوشحالی کاشفانه داشت. یک شادی دل‎انگیز. گفت: بابا من واسه خودم اسم انتخاب کردم. من پیش از آن‌که تعجب کنم یا شاد شوم، پرسیدم: چه؟ گفت: محمدجواد حکیمی. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم، حتی خنده‎ام را.

کلاس اول ابتدائی که بودم، کناردستی‌ام فامیلش مبصری بود، مثل معلمی. فامیلش برایم جالب بود. نمی‌دانم چرا. یک روز به بابا گفتم بابا فامیل‌مان را بگذاریم مبصری. یادم نیست بابا چه گفت. الآن یادم نیست چرا آن پیش‌نهاد کودکانه را به بابا گفتم. مبصری ماژیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خیلی خوش‌گلی داشت. [ماژیک گلی نیست که خوش‌گل باشد] و دلش نمی‌آمد ازشان استفاده کند و  مداد رنگی‌هایم را برای آبی کردن آسمانش برمی‌داشت. خوشحال بودم از این‌که احمد مثل خودم است.

حدس زدم محمدجواد حکیمی پسری هم‌سن احمد است که یا همسایه‌مان است یا مهمان همسایه‌ای بوده است. باید این محمدجواد حکیمی چیزی داشته باشد که احمد ندارد شاید یک ماژیک خوش‎گل و احمد خودش را او جا زده است. احمد پسر زرنگی است و تا حدودی مکار. هیچ‌گاه خواسته‌هایش را مستقیم نمی‌گوید. بسیار کم از بله و نه استفاده می‌کند. پاسخ‌های پیش‌رونده را عالی به کار می‌برد. می‌شد حدس زد این محمدجواد حکیمی ترفندی است برای به دست آوردن چیزی.

از احمد پرس و جو کردم. چنین فردی هیچ واقعیت خارجی نداشت. ساخته‎ی تخیل احمد بود و هیچ برتری بر پسرم نداشت. احمد فقط می‌خواست خودش اسمش را انتخاب کند. حتی برای خواهرش اسم انتخاب کرده است؛ سارا.

* این سؤال برایم درست شد اگر در بیست سالگی [مثلا] هر فرد اجازه داشت برای خود نام و فامیل انتخاب کند …

کارگروه کفشدوزک ها را ببینید

برای چشم های هاشم

جون 9, 2011

زلالی چشم‎هات
آئین پاک دیدگانت
تاب آیینه شدن زشتی‎ها را نداشت


فرشته‎ها
روی بال‎های سپیدفام‎شان
چشمت را به آسمان بردند
به تماشای
زیبائی‎های زلال

دُم:

عصر بعد از این‎که این را نوشته بودم، فهمیدم فرزاد فروزش، همان هاشم اصفهانی هیات محبین اهل بیت قم است، و زمانی سلام و علیکی داشتیم. فرقی ندارد دوست من باشد یا نباشد.

میان این دو خبر ربطی است، شک نکنید [این و این]‎

تا چشم دیگری ببیند و زیبائی دیگری ویران نشود


تناسخ دوست داشتنی

مِی 17, 2011

تو، برای من، منی که ندیدمت و نه صدات را شنیدم، همین واژه‌های سیاه‌رنگ متبرجی اَستی که می‌خوانم‌شان. همین واژ‌های وبلاگت، نوشته‌هات و گپ‌هات با من. تو حلول کرده‌ای در جسم این واژگان. تو برای من، نه چشم سیاه داری، نه ابروی کمانی، نه گونه‌هایی که در هر خنده‌ات جزر و مد می‌کنند، نه لب‌های مثل دم غروب آفتاب. تو فقط چند واژه‌ی سیاه عشوه‌گری. تناسخ ممکن است. همه‌ی استدلال‌های مشائیان رد می‌شود. حکمة الاشراق سهروردی را ببین. نمی‌خواهد، همین واژه‌ها را ببین که لب‌ریز تواَند.

به دل مگیر. هنوز مانده تا آخر قصه. خیال مکن دوستت ندارم. گفته بودم حلول کرده‌ای توی کلمات. هر جا تو باشی، توی بدن خاکیِ سفیدت که آفتاب سوزانده‌اش یا توی واژه‌های دو بعدی، می‌شود دوستت داشت. این واژه‌ها، که توئی، معنا‌شان آن نیست که توی کتاب‌های لغت‌ند، این‌ها رقص وجودی تواَند. تجلیات آن به آنِ تو. چه تابی داری وقتی نون آخر تنها می‌شوی. و چه ایستائی‌ای وقتی الف. می‌شود واژه‌ها را، واژه‌هایی که پُرند از تو و تهی‌اند از معانی‌شان و جز تو هیچ معنایی ندارند، دوست داشت، حتی بیش‌تر از دوستی. می‌توان فقط منتظر واژه‌ها ماند. بی‌آن‌که منتظر کسی باشی که خودش را درون واژه‌ها می‌ریزد. چه تناسخ دوست‌داشتنی‌ای.

یادت است عکست را برایم فرستادی، ندیدمش. یادت است گفتم زشتی و به دل گرفتی ولی چون می‌دانستی دوستت دارم، چیزی نگفتی. فهمیدی چرا آن تصویر رتوش‌شده‌ات را ندیدم، ترسیدم واژه‌هایت خالی شوند از تو. واژه‌هایی که من دوست داشتم‌شان. من، می‌دانم کسی نشسته است پشت صفحه‌‌ی کلیدی و این واژه‌ها را می‌آفریند، اما برایِ من، تو در واژه‌ها حلول کرده‌ای، آن تصویر افسونی بود که تو را از واژه‌هات جدا می‌کرد. عکسی مثل لمس چراغ جادو. بگذار همین واژه‌های سیاه متبرج بمانی، واژه‌هایی که در نهایت کمال و غایت اعتدال‌اند1. واژ‌ه‌هایی دوست داشتنی.

دُم [همان پ.ن سابق] 1. این را ازسعدی وام گرفتم 2. این متن را من نوشته بودم در  وبلاگ کشکول جوانی، برای بازی وبلاگی اعتماد.

کمی با یک حاجی بازاری

مِی 4, 2011

در را باز کردم. یک حاجی‌بازاری تمام‌عیار نشسته بود پس یک میز قهوه‌ای سوخته با کلی خرت‌و‌پرتِ روش. سلام کردم. خیلی محترمانه و غلیظ جواب داد. زنگ زده بودم برای نصب پکیج. نمایندگی‌اش بود. گفت باید بیایی دفتر قرارداد بنویسی. عین همین کلمات. روبروش ایستادم، گفتم برای نصب آمده‌ام. نگاهش را از سر تا پام سُر داد. گفت بفرمایید. فهمیدم طول خواهد کشید؛ نشستم. عینکش را برداشت. یک کاغذ زرد رنگ که بعد فهمیدم فاکتور است، برداشت، پرسید اسمت چیست. گفتم موسوی. گفت اسمت گفتم اکبر. سرش را برگرداند گفت سیدید؟ گفتم بله. خیلی جدی گفت چرا نمی‌گویی سید هستی. چهار پنج دقیقه درباره سیادت و لزوم اظهار و اعلانش منبر رفت. من گوش دادم، وقتی حرفش تمام شد گفتم سادات هیچ برتری‌ای بر غیر ندارند. ناراحت شد و لب‌هاش را در هم پیچاند و گفت نگو، این چه حرفیه. آدرس خانه‌مان را پرسید، گفتم. اندازه خانه را پرسید، خواستم بپرسم این چه ربطی به نصب پکیج دارد، نپرسیدم، جواب دادم. تعداد اتاق و اندازه‌شان را پرسید، فهمیدم قصدش چیست. چند بار خواستم بگویم آقا من چیز دیگر می‌خواهم، نگذاشت. این نگذاشتن از قصد بود [در برداشت بد من]. آرام پیش خودم گفتم نشانت خواهم داد. اندازه‌ی همه‌ی اتاق‌ها را گفتم. نقشه‌ی خانه را برایش کشیدم، جای پنجره‌ها را. چند دقیقه برایم از خوبی نقشه‌ی خانه لب‌فرسایی کرد. گفت برای شوفاژهاتان ترموستات بگذارم یا نه. گفتم تفاوت قیمت چند است، گفت. گفتم تفاوت کارکرد چیست، گفت. گفتم این تفاوت کارکرد به تفاوت قیمت می‌ارزد، گفت. گفتم چد نوع ترموستات است، گفت. بیست دقیقه فقط درباره‌ی ترموستات ازش حرف کشیدم. از طبع من پرسید. از طبع بچه‌ها و خانم خانه پرسید، مفصل گفتم. حتی گفتم باید سرما و گرمای خانه بر اساس طبع بچه‌ها و خانم باشد و مردها تحمل شان بیش‌تر است و او تصدیق کرد و کمی لب‌فرسایی مجدد. ده دقیقه هم درباره حوله‌خشک‌کن توی حمام گپ زدیم و تصمیم گرفتم نخرم و گفت میل شماست. [من گمان می‌کنم و می‌کردم این حاجی می‌خواست من را گردن‌بار کند و با لطائف الحیل مجبورم کند به خریدن]

بعد از پنجاه دقیقه فک‌فرسایی دو جانبه، حاجی رفت سراغ حساب و کتاب، با چرتکه. پس از حساب اندازه‌ها و میزان گرمادهی رادیاتورهای آلمانی به این نتیجه رسید که منزل هفتاد و پنج متری ما لااقل به هفتاد پره نیاز دارد، از قرار هر پره نه و نیم و باز با چرتکه محاسبه کرد و با پول نصب شد هفتصد و خورده‌ای.

کاغذ را گذاشت روبروی من و گفت امضا کن، من هم با خیال راحت و بسیار آرام گفتم حاج آقا من شوفاژ نمی‌خوام. حاجی بنده خدا بهت زده نگاه من کرد گفت چی. گفتم الان بهار است تا فصل سرما هفت هشت ماه مانده، نیازی ندارم، نمی‌خواهم. مأیوسانه نگاه کرد و گفت قرار است گران شود و اشکال ندارد الآن بگیرید. گفتم شما بازاری‌ها پول‌تان را نمی‌خوابانید. گفتم آدرس را که دارید، ان‌شاء الله کی برای نصب تشریف می‌آورید. دو روز بعد شاگرد حاجی آمد و پکیج صهیونیستی بوش را نصب کرد.

دانیال هم‌سایه‌ کمی آن‌طرف‌تر که آپارتمانش از آپارتمان ما بزرگ‌تر است، رفته‎است از جای دیگر پکیج گرفته و حتی می‌خواسته که شوفاژ بخرد فروشنده‌ی منصف گفته است الآن که نیاز ندارید چند ماه بعد بخر، دانیال که خواسته خیالش راحت شود، اصرار بر خریدن داشت و فروشنده خانه‌اش را دیده و گفته چهل پره کافی است، پره‌ای هشت تومان. شاید دوباره رفتم سربه‌سر حاجی‌بازاری تسبیح به‌دست گذاشتم. این‌بار حوله‌خشک‌کن خواهم گرفت.

 

اعتماد، باباها، بچه‌ها

آوریل 20, 2011

پنجاه روز است آپارتمان‌نشین شده‌ایم. هم‌سایه‌ها بیش‌تر هم‌سایه‌اند و حتی گاهی شریک. راه‌روها و حیاط بزرگ و باغ‌چه‌ها و پارک‌بازی وسط محوطه، ملک مشاع همه‌مان است. بچه‌ها بدون هیچ ترسی، دوست شدند. احمد و فاطمه شب‌ها از هانیه و محسن و دوستان نو دیگر تعریف می‌کنند. شادیِ را در روایت‌شان می‌توان دید.

من، تنها با هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا دوست شده‌ام. هم‌زبانیم. بهانه‌ی دوست‌شدن‌مان قطعی تلفن بود که فهمیدم از لرهای خودمان است و دوستان مشترک فراوان داریم. وقتی توی تاب فاطمه را هل می‌دادم، در تاب بغل، پدر کوثر دخترش را هل می‌داد. این دومین برخوردمان بود. سلام و پرس‌وجوی احوال و دیگر واژه‌های الکیِ بی‌معنای تعارفات رد و بدل شد و چند سؤال که هم من جوابش را می‌دانستم و هم بابای کوثر. وقتی رفت، دیدم حرف‌هامان چقدر محتاطانه و محافظه‌گرانه بود. فاطمه و کوثر خیلی زود با هم دوست شدند و به‌هم اعتماد کردند. هنوز با احتیاط با بابای کوثر و دیگر باباهای مجتمع سلام می‌کنم.

یک «نَه» شیرین

آوریل 18, 2011

 گاهی پایان داستان خوش است، همان داستان تلخ آزارگر.  من، دوست ندارم به کسی توهین کنم یا کسی را آزار دهم، حتی اگر به من توهین کند یا آزار دهد. نه به خاطر این‌که خیلی اخلاقی باشم، بیش‌تر به این دلیل است که بیش‌تر از رنجی که  مخاطب می‌بیند، من زجر خواهم کشید. شاید مخاطب چند دقیقه غم‌گین شود و چهره‌اش درهم رود، اما من همیشه یادم خواهم ماند. تمام آزارهایی که به دیگران رسانده‌ام در ذهنم است. آن بار که سر کلاس به آن هم‌کلاسی عزیز گفتم این سؤالات عوامانه چیست می‌پرسی، هنوز بعد از ده سال ذهنم را می‌جود. مطمئن باشید کم‌تر از یک هفته آن دوست از ذهنش آن خاطره پاک شد. اما من ده سال با این خاطره زندگی کرده‌ام. آن روز توی مدرسه‌ی فیضیه که با جوانی بحث می‌کردم و روحانی‌ای مسن به طرفداری از آن جوان مخاطب من شد و سراسر تحقیرم می‌کرد و من سراسر با احترام پاسخش می‌گفتم و ناگهان با خواندن دو عبارت از کتاب لمعه بی‌سوادی‌اش را به رخش کشیدم و پاسخی نداشت جز این‌که «برو سبیلت را کوتاه کن» و من گفتم در حینی که من می‌روم سبیلم را کوتاه کنم، شما بروید لمعه را از نو بخوانید، شاید جواب دندان‌شکنی بود که بود، ولی هر روز مثل پتک خاطراتم را می‌کوبد. شاید سزاوارش بود، ولی من هنوز از آن گفته‌ام رنجورم.

این خاطرات سایه‌ی تلخی است روی روابط، وقتی مخاطب داستان‌هایت یک دوست باشد. من گاهی جرأت می‌کنم و براشان داستان را تعریف می‌کنم و همیشه همه‌شان یادشان نمی‌آید و فقط منم که با آن داستان درد می‌کشم.

گاهی داستان شیرین می‌شود، من گمان می‌کردم که رنجوری دیگری از من است و جرأت نداشتم عذر بخواهم -به هر دلیلی. بعد از مدت‌ها یک‌هو می‌پرسم آن بار که رنجور بودی از من بود. خوش‌بختانه این بار این مخاطب ماجرا یادش است، با خنده می‌گوید «نه». یک «نه» شیرین.

بهانه ای برای اسم بردنت

آوریل 5, 2011

ناراحت نباش. مثل بچه‌ی کوچکی که کفش نو برایش خریده‌اند و می‌پوشدش و می‌دود توی کوچه، تا هم‌گامِ تازه‌اش را به رخ دوستانش بکشد، دلم خواست تو را نشان دهم، به دوستانم. مطمئن باش در دوستی با تو و نشان دادنت، برای من افتخاری است که اصرار کردم دوستانم را ببینی. تو از خیر چای عراقی گذرخان گذشتی و راضی شدی با دوستانِ من چای بنوشی، به شرطی که نگویم کیستی. به همین هم راضی بودم.

وقتی رفتی آن ور خیابان و من برگشتم پیش همان دوستان که اسمت را شنیده بودند، گفتم این دوستم، تو بودی. اسمت را گفتم. گفتند چرا همان وقت نگفتی؟ چای خوش‌رنگی بود. نه؟ همیشه چای‌های من خوش‌رنگ است، حتی خوش‌رنگ‌تر از چای عراقی گذرخان. گیر کرده بودم بین شرط تو و احساس خوشی که می‌توانستم از بردن اسم تو برای دوستانم ببرم. برای من خوش‌آیند است که به دوستانم بگویم تو با من بودی. می‌شود با یک جمع ساده، شرط تو را توجیه کرد و برایش زمان تراشید و توی دلم به خودم بگویم منظورت این بود تا وقتی آن‌جایی نگویم کیستی و بعدش آزادم. توجیه است دیگر، هم شرط تو برقرار بود، هم من، که نمی‌توانستم مخفی‌ات کنم، راحت می‌شدم و خوش‌حالی‌ام را از بودن با تو داد می‌زدم. مثل همان بچه که فوراً کفشش را پا می‌کند و توی کوچه نشان دوستانش می‌دهد.

سگرمه‌هایت، زیبایی چشمانت شکوه‌مندت را پوشانده‌اند. سرت را تکان بده تا موهایت برقصد توی باد. دوباره چشم‌هات را باز کن، بدون سگرمه. لب‌هات را هلال کن سمت آسمان. شاد باش.

*
برای مخاطب خیلی خاص