Archive for the 'خاطرات' Category

دربارهٔ کلماتی که بر اخگرهای کینه می‌دمند

مه 4, 2017

حسن عباسی گفته است «به زودی میرحسین، کروبی و خاتمی را محاکمه و اعدام خواهیم کرد.» از آن جهت که حسن عباسی گفته است اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تماشاگرانند.

خاتمی اسفند ۹۴ یعنی سیزده ماه پیش گفت «تکرار می‌کنم»، غلام‌علی حدادعادل با یک میلیون رأی نتوانست به مجلس راه یابد. برای اینکه حدادعادل رأی نیاورد، نیاز به یک میلیون رأی لیستی بود. حدود یک میلیون نفر در تهران به یک لیست رأی دادند. نفر آخر لیست امید یک میلیون و هفتاد هزار رأی داشت و نفر اول یک میلیون و ششصد هزار.

حسن عباسی از محاکمه و اعدام خاتمی سخن می‌گوید. از اعدام میرحسین موسوی و کروبی سخن می‌گوید. مخاطبانش کف می‌زنند و هیاهو می‌کنند. این مخاطبان مهمند.

یادم نیست چه مناسبتی بود و برای چه تجمعی کرده بودند. از درس برمی‌گشتم. توی کوچهٔ ممتاز -صفائیهٔ قم- عده‌ای از تجمع‌کنندگان جدا شده بودند. سال ۸۹ بود. مشت‌هاشان گره بود و صورت‌شان برافروخته و هروله می‌کردند و به هوا می‌پریدند و فریاد می‌زدند «مرگ بر هاشمی»، «مبارک ایرانی، اکبر رفسنجانی». آنها «مرگ» هاشمی را می‌خواستند.

هشتاد و هشت، هاشمی نامه نوشت. هاشمی اخگرهای نفرت را می‌دید. گفته بود:« برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.» آن دود، آتش شد، شعله کشید، سوزاند، سوختیم.

هفتاد و هفت بود. نوجوان بودم. چراغ‌ها خاموش بود و سینه می‌زدیم. شور بود. حسین حسین حسین حسین حسین. مداح -که می‌شناسیدش- می‌گفت همین الان توی دولت [دولت خاتمی] کسی هست که حاضر است سر امام حسین را ببرد. حسین حسین حسین حسین. اگر شمشیر داشت، به جنگ حسین می‌رفت. حسین حسین حسین حسین. ما حسین حسین می‌گفتیم و او نفرتی را که در دل ما از قاتلان سید الشهداء بود به سمت اصلاحات می‌کشاند. نفرت‌مان از شمر و سنان و خولی و عمرسعد می‌رفت سوی خاتمی، حجاریان، تاج‌زاده، بهزاد نبوی و … حس نایابی را در درونم به یاد دارم که نفرت زبانه می‌کشید؛ نفرتی که دست‌ها را به خشونت تحریک می‌کرد. چرخ چرخید و چرخید و چرخید، من دگرگون شدم، آن نفرت‌ها تمام شد. آن حس قدرتمند درونی که می‌توانست مشتم را بر دندانی بنشاند، خاموش شد.

منِ نوجوانِ هفتاد و هفت، در باورهایم صادق بودم؛ چیزی بود که به آن اعتقاد داشتم. در پارادایمی بودم که نتیجه‌اش آن نفرت بود. آن نوجوانان و جوانانی که از کلمات حسن عباسی شعف‌ناک می‌شوند و کف می‌زنند و «مرگ‌خواه»ند، در باورهای‌شان صادقند. منِ الان هم در باورهایم صادقم.

تغییر -اگر راستین باشد- باید به مدارا برسد، باید رواداری را بپذیرد. باید دیگری را دروغ و وقاحت نبیند. آگاهی‌های پیشینیِ متفاوت و باورهای پیشینیِ متفاوت دیدگاه من هفتاد و هفت را با دیدگاه من نود و شش دربارهٔ یک رخداد جدا می‌کند. من نمی‌توانم خود پیشینم را به وقاحت و دروغ و رذالت و … متهم کنم. من در فضایی نفس می‌کشیدم، در باورهایی بیدار می‌شدم که نتیجه‌اش آن بود و اینک آن فضا و آن باورها تغییر کرده است و نتیجه چیز دیگری شده است.

آن جوانان و نوجوانان مخاطب حسن عباسی اهمیت دارند. کلمات حسن عباسی آنها را برانگیخته می‌کند. عباسی به اخگرهای نفرت در درون آنها می‌دمد. آنچه گم می‌شود مدارا است و رواداری. حسن عباسی نماد است، فرد نیست. این سال‌ها روحانیان و سیاسیون بسیاری سخن از اعدام و مرگ‌خواهی زدند. گاهی با کلماتی عجیب از فقه برای مرگ‌خواهی خود استدلال چیدند.

کلمات حسن عباسی و مانند آن، دمیدن بر اخگرهای نفرت و کینه است؛ نفرتی که آتشش همه را خواهد سوزاند. نفی مدارا و رواداری است. دشمن‌پنداری برادران است و آنگاه «دشمن داخلی از خصم برونی بتر است» و نتیجه‌اش «مرگ‌خواهی» است؛ مرگ‌خواهیِ برادران. کلمات قدرتمندی را که آن «جوانان مخلص خوب حزب‌اللهی» را به سوی نفرت و خشونت می‌کشانند، باید با واژه‌های مداراآفرین عوض کرد. راه بس طولانی است.

🔹*اینجا درباره «تغییر و کثرت‌گرایی پس از آن» نوشته‌ام.
مرا در تلگرام بخوانید:
https://t.me/samaeiat

 

Advertisements

داستان نوشتن و ننوشتن و نوشتن

مارس 5, 2015

در اجابت بازی‎ای که خوابگرد آغاز کرد

اولین وبلاگم تو پرشین‎بلاگ بود. هنوز هست. اما پسوردش یادم رفته. بعد از اینکه جمله را نوشتم، دیدم نیست. وبلاگ خوبی نبود. چون خوب نبود، بعدها هیچ‎گاه ازش یاد نکردم. خرداد ۸۱ ساختمش. اسمش «غمونه» بود. خیلی ساده می‌توان گفت آن وبلاگ نبود. اما این خوبی را دارد که تاریخ وبلاگ‎نویسی‌ام را قدیمی تر می‌کند.
دوران راهنمایی، -که این گیر و دار اینترنت و وبلاگ نبود- توی خانه نشریه داشتم. روی پنجره‌ای که میان آشپزخانه و «اتاق بزرگ» بود، می‌چسباندمش. هفته‎نامه بود. یادم نیست چند شماره نوشتم؛ خیال می‌کنم عددش بالا باشد. بقیه برادرها هم می‌نوشتند. حتی گاهی علیه هم می‌نوشتیم و کار به دعوا می‌کشید.

سال‎های نخستین حوزه، چیزی شبیه همان هفته‎نامه را توی اردوی دوماهه تابستانی می‌نوشتم؛ به اسم «خشونت». مثلاً طنز بود. نزدیک بود به خاطر یک جمله کتک بخورم. یک شماره‌اش را هنوز دارم. با دولت اول خاتمی هم‎زمان بود.

دومین وبلاگم «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» بود. اواخر پاییز ۸۵، ظهری توی آشپزخانه مهدی بودیم. تشویقم کردند به دوباره وبلاگ‎نویسی. عصرش توی بلاگفا ثبتش کردم. بعدها مثل بسیاری دیگر از بلاگفا مهاجرت کردم. یادم است نوشتم «فرار مغزها تقصیر وضعیت بلاگفایی مملکت است». آمدم همین‎جا. وبلاگ‎خوان نبودم. نه وبلاگ‌ها را می‌شناختم و نه آن‌ها مرا می‌شناختند. نوشته‌هایم جدی نبود. به گمانم دو اتفاق «بالاترین» و «گوگل ریدر» وبلاگ‎نویسی‌ام را جدی‎تر کرد. هم‎زمان دو سه وبلاگ دیگر داشتم. توی یکی‌اش شعرهایم را می‌نوشتم. بعدها به این نتیجه رسیدم که شعر، کار من نیست و بی‎خیالش شدم؛ ضعیف بودند و در عین حال از بسیاری از شعرهای چاپ شده بهتر. الان اثری از وبلاگ‌های بلاگفایی ام نیست. توی وردپرس مثل قبل چند وبلاگ داشتم. زمانی که ریزنویسی مُد شده بود، «اشارات عرشیه» را ساختم. وبلاگی فلسفی به اسم «رقص با هستی» ساختم که یکی دو پست بیشتر نداشت. بهترین وبلاگ وردپرسی ام «کارگروه کفشدوزک‌ها» بود. از «ثانیه‌های شادی و غم احمد و فاطمه» می‌نوشتم. هم خودم این وبلاگ را دوست داشتم و هم دیگران.

بعدها به بهانه فیلترینگ وبلاگ را بردم روی دامنه شخصی. امیر پسر همسایه‎مان، برایم قالب طراحی کرد. اتفاق خوب این وبلاگ «ستون مهمانی» بود. از دیگران می‌خواستم در این ستون بنویسند. ستون خودش یک دامنه مستقل داشت و در صفحه وبلاگم، یک ستون بود. استقبال خوشی از این ستون شده بود. هم امیرعلی و هم محمد که مرا دعوت کرده‌اند به نوشتن، آنجا نوشتند. نمی‌دانم چه شد که هاستم پرید. دل و دماغ راه‎اندازی‌اش را نداشتم. پشتیبان نوشته‌ها را داشتم. مدتی ننوشتم. بعد از آمدن «بیان»،‌ «انگارهای فقط انگار» را ساختم؛ از صفر. اما «درویشی…» وردپرس را هم داشتم. تصمیم گرفتم نوشته‌های پراکنده‌ام برای مجلات و سایت‌ها و … را این‎جا بگذارم. گاهی نوشته دیروز را می‌گذارم و گاهی نوشته پنج سال قبل را. بزودی «مهمانی» را دوباره راه می‌اندازم و دعوتتان می‌کنم به نوشتن. «انگارهای فقط انگار» بیشتر روزانه نویسی است.

نام «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» از عکسی از آنتوان سوروگین روس گرفته شده است. هیچ فلسفه‎ای در پشت این نام نیست. [اینجا توضیح داده‌ام] «انگارهای فقط انگار» از یکی از انگار شعرهایم. باز هم وبلاگ‌هایی داشتم که گاهی می‌نویسم و بعضی‌شان رها شده‌اند. وبلاگ «پارادوکس جنون» با نثری خاص و نوشته‌هایی که الان نمی‌دانم چیستند، یکی از آن‌هاست.

مناجات‌های رمضانی را که اواخر دهه ۸۰ می‌نوشتم دوست دارم. رنج‎آورترین نوشته‌ام بعد از مرگ هاله سحابی بود. گاهی می‌نشینم و نوشته‌های قدیمی را می‌خوانم و گاهی ازشان لذت می‌برم. خودم نثر خودم را می‌ستایم. اگرچه بالا و پایین دارد. اما خیال می‌کنم من و وبلاگ‌هایم چیزی به وبلاگستان و وب فارسی اضافه نکرده‌ایم.

پذیرندگان دعوت:
تاریخ من؛ گذرگاه بادها ـ وبلاگ آبی گلدار
داستان نوشتن ـ وبلاگ زهرا
قصه وبلاگ نویسی من– وبلاگ وَه

دعوت
از محمد علیجانی در اتاق شیشه‎ای،
بهمن هدایتی در کلاشینکف دیجیتال،
مسعود دیانی در وه،
حامد آقاجانی در پنکسم،
مسیح یاراحمدی در شهر زنده است،
زهرا اچ بی در وبلاگ زهرا،
یاسر میردامادی در حباب،
عباس حسین نژاد در هر جا که دلش خواست،
نازلی کاموری در سیبیل طلا،
مائده ایمانی در آبی گلدار
و مهدی بهرامی –صاحب همان آشپزخانه- در رند می‌خواهم داستان وبلاگنویسی‎شان را بنویسند.

نشریه خشونت. 1378

نام نو

ژوئن 18, 2011

احمد دوید طرفم. صداش خوشحالی کاشفانه داشت. یک شادی دل‎انگیز. گفت: بابا من واسه خودم اسم انتخاب کردم. من پیش از آن‌که تعجب کنم یا شاد شوم، پرسیدم: چه؟ گفت: محمدجواد حکیمی. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم، حتی خنده‎ام را.

کلاس اول ابتدائی که بودم، کناردستی‌ام فامیلش مبصری بود، مثل معلمی. فامیلش برایم جالب بود. نمی‌دانم چرا. یک روز به بابا گفتم بابا فامیل‌مان را بگذاریم مبصری. یادم نیست بابا چه گفت. الآن یادم نیست چرا آن پیش‌نهاد کودکانه را به بابا گفتم. مبصری ماژیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خیلی خوش‌گلی داشت. [ماژیک گلی نیست که خوش‌گل باشد] و دلش نمی‌آمد ازشان استفاده کند و  مداد رنگی‌هایم را برای آبی کردن آسمانش برمی‌داشت. خوشحال بودم از این‌که احمد مثل خودم است.

حدس زدم محمدجواد حکیمی پسری هم‌سن احمد است که یا همسایه‌مان است یا مهمان همسایه‌ای بوده است. باید این محمدجواد حکیمی چیزی داشته باشد که احمد ندارد شاید یک ماژیک خوش‎گل و احمد خودش را او جا زده است. احمد پسر زرنگی است و تا حدودی مکار. هیچ‌گاه خواسته‌هایش را مستقیم نمی‌گوید. بسیار کم از بله و نه استفاده می‌کند. پاسخ‌های پیش‌رونده را عالی به کار می‌برد. می‌شد حدس زد این محمدجواد حکیمی ترفندی است برای به دست آوردن چیزی.

از احمد پرس و جو کردم. چنین فردی هیچ واقعیت خارجی نداشت. ساخته‎ی تخیل احمد بود و هیچ برتری بر پسرم نداشت. احمد فقط می‌خواست خودش اسمش را انتخاب کند. حتی برای خواهرش اسم انتخاب کرده است؛ سارا.

* این سؤال برایم درست شد اگر در بیست سالگی [مثلا] هر فرد اجازه داشت برای خود نام و فامیل انتخاب کند …

کارگروه کفشدوزک ها را ببینید

برای چشم های هاشم

ژوئن 9, 2011

زلالی چشم‎هات
آئین پاک دیدگانت
تاب آیینه شدن زشتی‎ها را نداشت


فرشته‎ها
روی بال‎های سپیدفام‎شان
چشمت را به آسمان بردند
به تماشای
زیبائی‎های زلال

دُم:

عصر بعد از این‎که این را نوشته بودم، فهمیدم فرزاد فروزش، همان هاشم اصفهانی هیات محبین اهل بیت قم است، و زمانی سلام و علیکی داشتیم. فرقی ندارد دوست من باشد یا نباشد.

میان این دو خبر ربطی است، شک نکنید [این و این]‎

تا چشم دیگری ببیند و زیبائی دیگری ویران نشود


تناسخ دوست داشتنی

مه 17, 2011

تو، برای من، منی که ندیدمت و نه صدات را شنیدم، همین واژه‌های سیاه‌رنگ متبرجی اَستی که می‌خوانم‌شان. همین واژ‌های وبلاگت، نوشته‌هات و گپ‌هات با من. تو حلول کرده‌ای در جسم این واژگان. تو برای من، نه چشم سیاه داری، نه ابروی کمانی، نه گونه‌هایی که در هر خنده‌ات جزر و مد می‌کنند، نه لب‌های مثل دم غروب آفتاب. تو فقط چند واژه‌ی سیاه عشوه‌گری. تناسخ ممکن است. همه‌ی استدلال‌های مشائیان رد می‌شود. حکمة الاشراق سهروردی را ببین. نمی‌خواهد، همین واژه‌ها را ببین که لب‌ریز تواَند.

به دل مگیر. هنوز مانده تا آخر قصه. خیال مکن دوستت ندارم. گفته بودم حلول کرده‌ای توی کلمات. هر جا تو باشی، توی بدن خاکیِ سفیدت که آفتاب سوزانده‌اش یا توی واژه‌های دو بعدی، می‌شود دوستت داشت. این واژه‌ها، که توئی، معنا‌شان آن نیست که توی کتاب‌های لغت‌ند، این‌ها رقص وجودی تواَند. تجلیات آن به آنِ تو. چه تابی داری وقتی نون آخر تنها می‌شوی. و چه ایستائی‌ای وقتی الف. می‌شود واژه‌ها را، واژه‌هایی که پُرند از تو و تهی‌اند از معانی‌شان و جز تو هیچ معنایی ندارند، دوست داشت، حتی بیش‌تر از دوستی. می‌توان فقط منتظر واژه‌ها ماند. بی‌آن‌که منتظر کسی باشی که خودش را درون واژه‌ها می‌ریزد. چه تناسخ دوست‌داشتنی‌ای.

یادت است عکست را برایم فرستادی، ندیدمش. یادت است گفتم زشتی و به دل گرفتی ولی چون می‌دانستی دوستت دارم، چیزی نگفتی. فهمیدی چرا آن تصویر رتوش‌شده‌ات را ندیدم، ترسیدم واژه‌هایت خالی شوند از تو. واژه‌هایی که من دوست داشتم‌شان. من، می‌دانم کسی نشسته است پشت صفحه‌‌ی کلیدی و این واژه‌ها را می‌آفریند، اما برایِ من، تو در واژه‌ها حلول کرده‌ای، آن تصویر افسونی بود که تو را از واژه‌هات جدا می‌کرد. عکسی مثل لمس چراغ جادو. بگذار همین واژه‌های سیاه متبرج بمانی، واژه‌هایی که در نهایت کمال و غایت اعتدال‌اند1. واژ‌ه‌هایی دوست داشتنی.

دُم [همان پ.ن سابق] 1. این را ازسعدی وام گرفتم 2. این متن را من نوشته بودم در  وبلاگ کشکول جوانی، برای بازی وبلاگی اعتماد.

کمی با یک حاجی بازاری

مه 4, 2011

در را باز کردم. یک حاجی‌بازاری تمام‌عیار نشسته بود پس یک میز قهوه‌ای سوخته با کلی خرت‌و‌پرتِ روش. سلام کردم. خیلی محترمانه و غلیظ جواب داد. زنگ زده بودم برای نصب پکیج. نمایندگی‌اش بود. گفت باید بیایی دفتر قرارداد بنویسی. عین همین کلمات. روبروش ایستادم، گفتم برای نصب آمده‌ام. نگاهش را از سر تا پام سُر داد. گفت بفرمایید. فهمیدم طول خواهد کشید؛ نشستم. عینکش را برداشت. یک کاغذ زرد رنگ که بعد فهمیدم فاکتور است، برداشت، پرسید اسمت چیست. گفتم موسوی. گفت اسمت گفتم اکبر. سرش را برگرداند گفت سیدید؟ گفتم بله. خیلی جدی گفت چرا نمی‌گویی سید هستی. چهار پنج دقیقه درباره سیادت و لزوم اظهار و اعلانش منبر رفت. من گوش دادم، وقتی حرفش تمام شد گفتم سادات هیچ برتری‌ای بر غیر ندارند. ناراحت شد و لب‌هاش را در هم پیچاند و گفت نگو، این چه حرفیه. آدرس خانه‌مان را پرسید، گفتم. اندازه خانه را پرسید، خواستم بپرسم این چه ربطی به نصب پکیج دارد، نپرسیدم، جواب دادم. تعداد اتاق و اندازه‌شان را پرسید، فهمیدم قصدش چیست. چند بار خواستم بگویم آقا من چیز دیگر می‌خواهم، نگذاشت. این نگذاشتن از قصد بود [در برداشت بد من]. آرام پیش خودم گفتم نشانت خواهم داد. اندازه‌ی همه‌ی اتاق‌ها را گفتم. نقشه‌ی خانه را برایش کشیدم، جای پنجره‌ها را. چند دقیقه برایم از خوبی نقشه‌ی خانه لب‌فرسایی کرد. گفت برای شوفاژهاتان ترموستات بگذارم یا نه. گفتم تفاوت قیمت چند است، گفت. گفتم تفاوت کارکرد چیست، گفت. گفتم این تفاوت کارکرد به تفاوت قیمت می‌ارزد، گفت. گفتم چد نوع ترموستات است، گفت. بیست دقیقه فقط درباره‌ی ترموستات ازش حرف کشیدم. از طبع من پرسید. از طبع بچه‌ها و خانم خانه پرسید، مفصل گفتم. حتی گفتم باید سرما و گرمای خانه بر اساس طبع بچه‌ها و خانم باشد و مردها تحمل شان بیش‌تر است و او تصدیق کرد و کمی لب‌فرسایی مجدد. ده دقیقه هم درباره حوله‌خشک‌کن توی حمام گپ زدیم و تصمیم گرفتم نخرم و گفت میل شماست. [من گمان می‌کنم و می‌کردم این حاجی می‌خواست من را گردن‌بار کند و با لطائف الحیل مجبورم کند به خریدن]

بعد از پنجاه دقیقه فک‌فرسایی دو جانبه، حاجی رفت سراغ حساب و کتاب، با چرتکه. پس از حساب اندازه‌ها و میزان گرمادهی رادیاتورهای آلمانی به این نتیجه رسید که منزل هفتاد و پنج متری ما لااقل به هفتاد پره نیاز دارد، از قرار هر پره نه و نیم و باز با چرتکه محاسبه کرد و با پول نصب شد هفتصد و خورده‌ای.

کاغذ را گذاشت روبروی من و گفت امضا کن، من هم با خیال راحت و بسیار آرام گفتم حاج آقا من شوفاژ نمی‌خوام. حاجی بنده خدا بهت زده نگاه من کرد گفت چی. گفتم الان بهار است تا فصل سرما هفت هشت ماه مانده، نیازی ندارم، نمی‌خواهم. مأیوسانه نگاه کرد و گفت قرار است گران شود و اشکال ندارد الآن بگیرید. گفتم شما بازاری‌ها پول‌تان را نمی‌خوابانید. گفتم آدرس را که دارید، ان‌شاء الله کی برای نصب تشریف می‌آورید. دو روز بعد شاگرد حاجی آمد و پکیج صهیونیستی بوش را نصب کرد.

دانیال هم‌سایه‌ کمی آن‌طرف‌تر که آپارتمانش از آپارتمان ما بزرگ‌تر است، رفته‎است از جای دیگر پکیج گرفته و حتی می‌خواسته که شوفاژ بخرد فروشنده‌ی منصف گفته است الآن که نیاز ندارید چند ماه بعد بخر، دانیال که خواسته خیالش راحت شود، اصرار بر خریدن داشت و فروشنده خانه‌اش را دیده و گفته چهل پره کافی است، پره‌ای هشت تومان. شاید دوباره رفتم سربه‌سر حاجی‌بازاری تسبیح به‌دست گذاشتم. این‌بار حوله‌خشک‌کن خواهم گرفت.

 

اعتماد، باباها، بچه‌ها

آوریل 20, 2011

پنجاه روز است آپارتمان‌نشین شده‌ایم. هم‌سایه‌ها بیش‌تر هم‌سایه‌اند و حتی گاهی شریک. راه‌روها و حیاط بزرگ و باغ‌چه‌ها و پارک‌بازی وسط محوطه، ملک مشاع همه‌مان است. بچه‌ها بدون هیچ ترسی، دوست شدند. احمد و فاطمه شب‌ها از هانیه و محسن و دوستان نو دیگر تعریف می‌کنند. شادیِ را در روایت‌شان می‌توان دید.

من، تنها با هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا دوست شده‌ام. هم‌زبانیم. بهانه‌ی دوست‌شدن‌مان قطعی تلفن بود که فهمیدم از لرهای خودمان است و دوستان مشترک فراوان داریم. وقتی توی تاب فاطمه را هل می‌دادم، در تاب بغل، پدر کوثر دخترش را هل می‌داد. این دومین برخوردمان بود. سلام و پرس‌وجوی احوال و دیگر واژه‌های الکیِ بی‌معنای تعارفات رد و بدل شد و چند سؤال که هم من جوابش را می‌دانستم و هم بابای کوثر. وقتی رفت، دیدم حرف‌هامان چقدر محتاطانه و محافظه‌گرانه بود. فاطمه و کوثر خیلی زود با هم دوست شدند و به‌هم اعتماد کردند. هنوز با احتیاط با بابای کوثر و دیگر باباهای مجتمع سلام می‌کنم.

یک «نَه» شیرین

آوریل 18, 2011

 گاهی پایان داستان خوش است، همان داستان تلخ آزارگر.  من، دوست ندارم به کسی توهین کنم یا کسی را آزار دهم، حتی اگر به من توهین کند یا آزار دهد. نه به خاطر این‌که خیلی اخلاقی باشم، بیش‌تر به این دلیل است که بیش‌تر از رنجی که  مخاطب می‌بیند، من زجر خواهم کشید. شاید مخاطب چند دقیقه غم‌گین شود و چهره‌اش درهم رود، اما من همیشه یادم خواهم ماند. تمام آزارهایی که به دیگران رسانده‌ام در ذهنم است. آن بار که سر کلاس به آن هم‌کلاسی عزیز گفتم این سؤالات عوامانه چیست می‌پرسی، هنوز بعد از ده سال ذهنم را می‌جود. مطمئن باشید کم‌تر از یک هفته آن دوست از ذهنش آن خاطره پاک شد. اما من ده سال با این خاطره زندگی کرده‌ام. آن روز توی مدرسه‌ی فیضیه که با جوانی بحث می‌کردم و روحانی‌ای مسن به طرفداری از آن جوان مخاطب من شد و سراسر تحقیرم می‌کرد و من سراسر با احترام پاسخش می‌گفتم و ناگهان با خواندن دو عبارت از کتاب لمعه بی‌سوادی‌اش را به رخش کشیدم و پاسخی نداشت جز این‌که «برو سبیلت را کوتاه کن» و من گفتم در حینی که من می‌روم سبیلم را کوتاه کنم، شما بروید لمعه را از نو بخوانید، شاید جواب دندان‌شکنی بود که بود، ولی هر روز مثل پتک خاطراتم را می‌کوبد. شاید سزاوارش بود، ولی من هنوز از آن گفته‌ام رنجورم.

این خاطرات سایه‌ی تلخی است روی روابط، وقتی مخاطب داستان‌هایت یک دوست باشد. من گاهی جرأت می‌کنم و براشان داستان را تعریف می‌کنم و همیشه همه‌شان یادشان نمی‌آید و فقط منم که با آن داستان درد می‌کشم.

گاهی داستان شیرین می‌شود، من گمان می‌کردم که رنجوری دیگری از من است و جرأت نداشتم عذر بخواهم -به هر دلیلی. بعد از مدت‌ها یک‌هو می‌پرسم آن بار که رنجور بودی از من بود. خوش‌بختانه این بار این مخاطب ماجرا یادش است، با خنده می‌گوید «نه». یک «نه» شیرین.

بهانه ای برای اسم بردنت

آوریل 5, 2011

ناراحت نباش. مثل بچه‌ی کوچکی که کفش نو برایش خریده‌اند و می‌پوشدش و می‌دود توی کوچه، تا هم‌گامِ تازه‌اش را به رخ دوستانش بکشد، دلم خواست تو را نشان دهم، به دوستانم. مطمئن باش در دوستی با تو و نشان دادنت، برای من افتخاری است که اصرار کردم دوستانم را ببینی. تو از خیر چای عراقی گذرخان گذشتی و راضی شدی با دوستانِ من چای بنوشی، به شرطی که نگویم کیستی. به همین هم راضی بودم.

وقتی رفتی آن ور خیابان و من برگشتم پیش همان دوستان که اسمت را شنیده بودند، گفتم این دوستم، تو بودی. اسمت را گفتم. گفتند چرا همان وقت نگفتی؟ چای خوش‌رنگی بود. نه؟ همیشه چای‌های من خوش‌رنگ است، حتی خوش‌رنگ‌تر از چای عراقی گذرخان. گیر کرده بودم بین شرط تو و احساس خوشی که می‌توانستم از بردن اسم تو برای دوستانم ببرم. برای من خوش‌آیند است که به دوستانم بگویم تو با من بودی. می‌شود با یک جمع ساده، شرط تو را توجیه کرد و برایش زمان تراشید و توی دلم به خودم بگویم منظورت این بود تا وقتی آن‌جایی نگویم کیستی و بعدش آزادم. توجیه است دیگر، هم شرط تو برقرار بود، هم من، که نمی‌توانستم مخفی‌ات کنم، راحت می‌شدم و خوش‌حالی‌ام را از بودن با تو داد می‌زدم. مثل همان بچه که فوراً کفشش را پا می‌کند و توی کوچه نشان دوستانش می‌دهد.

سگرمه‌هایت، زیبایی چشمانت شکوه‌مندت را پوشانده‌اند. سرت را تکان بده تا موهایت برقصد توی باد. دوباره چشم‌هات را باز کن، بدون سگرمه. لب‌هات را هلال کن سمت آسمان. شاد باش.

*
برای مخاطب خیلی خاص

دردهای شیرین

مارس 29, 2011

سه چهار روز است بسیار ناخوشم. سراسر در رخت‌خواب افتاده‌ام. توان ایستادن ندارم. نمی‌توانم چیزی بخورم و اگر بخورم بالا می‌آورم. همه‌ی بدنم کرخت است. انگار هزاران هزار سوزن پی‌درپی در سراسر پوستم فرومی‌رود. پیشانی‌ام پر درد است. چشم‌هایم باز نمی‌شود.

این همه درد و زجر برای من شیرین است. شیرینی و دل‌انگیز بودنش به خاطر یک خیال است. خیالی که شاید واقعیت نداشته باشد. درست قبل از این‌که من بیافتم، دخترم مریض بود و ناخوش. دعا کردم دردهایش را من بچشم. نمی‌توانستم دردکشیدن دختر دوساله‌ام را تحمل کنم. نمی‌دانم اتفاق بود یا به خاطر آن دعای من، اما دخترم خوب شد و من بیمار. اما من در خیال خودم، این دردها را، زجرهایی می‌دانم که قرار بود، دخترم بکشد.

معنایابی درد و زجر، درد را تحمل‌پذیر می‌کند و حتی شیرین.