Archive for the 'جامعه' Category

جامعهٔ نیرومندِ خودیاری‌گر

دسامبر 1, 2019

غایت کنش سیاسی چیست؟ پاسخ به این پرسش راه کنش سیاسی را نشان می‌دهد. احتمالاً پاسخ بسیاری «قدرت» باشد حتی اگر این پاسخ را در زرورق عناوین دیگر بپیچند. خطیبی چند سال پیش گفته بود که هدف پیامبران به دست‌آوردن قدرت سیاسی است نه بسط و اتمام مکارم اخلاقی. [نقل به مضمون] و آنگاه که به قدرت دست یافتند تازه وظایف حکومت را می‌شمرند.
به گمانم اگر پاسخ به راستی -نه فریبکارانه- این باشد که غایت کنش سیاسی، کاستن رنج انسان‌هاست، راه کنش سیاسی بسیار متفاوت می‌تواند باشد و حتی در مواردی از بیراههٔ قدرت هم دور خواهد شد. شاید کسانی که قدرت را غایت کنش سیاسی بدانند، بگویند قدرت سیاسی در خدمت انسان‌ها باید باشد و غایت آن، زندگی بهتر و یا همان کاستن رنج است. اما اگر پاسخ تنها «کاستن رنج انسان‌ها» باشد، می‌تواند قدرت را دور بزند و مسیر کاستن رنج و زندگی بهتر را از مسیری غیر از کسب قدرت بپیماید.

جامعه نمی‌تواند یا بسیار سخت و دور از دسترس است که خودبسنده باشد. خوشی و ناخوشی، شادی و رنج انسان‌ها سخت گره خورده است به حکومت و قدرت. دیدگاهِ خودبسندگی جامعه و بی‌دولتی را نمی‌توان پذیرفت؛ اما به گمانم می‌توانم به سمت جامعهٔ خودیاری‌گر رفت.
جامعهٔ خودیاری‌گر، جامعه‌ای است که افراد داوطلبانه در چارچوبی غیر از چارچوب حکومت سعی در بهبود زندگی دیگران می‌کنند. این تلاش می‌تواند آموزش، کارآفرینی، ساخت و ساز و حتی کمک‌های خیریه باشد. نمونه‌های فراوانی را می‌توان شمرد از کسانی که داوطلبانه برای کودکان روستایی قصه می‌خوانند تا جوانانی که هر سال در جنگل‌های زاگرس بلوط می‌کارند و افرادی که به دیگران حرفه‌ای را آموزش می‌دهند.

همهٔ این کنش‌ها، کنش‌های سیاسی‌اند و غایت سیاسی دارند، اگر غایت کنش سیاسی را «کاستن رنج انسان‌ها» و «بهبود زندگی» بدانیم. این جامعه خودش را یاری می‌دهد و در ضعف دولت‌ها به راه خود ادامه می‌دهد. جامعهٔ خودیاری گر در زمانهٔ ضعف دولت‌ها ضربهٔ سخت نمی‌بیند و یا دستکم زخمی که می‌بیند کمتر از زخم جامعه‌ای است که خود را یاری نمی‌کند.

جامعهٔ خودیاری‌گر را شاید بتوان دولتِ نادولت خواند؛ دولتی که این قدرت را دارد که برخی از مسائل جامعه را بدون نیاز به «مردان سیاست» حل کند. خود آموزش دهد، خود کار بیافریند، خود از محیط زیست حفاظت کند، خود راه خود را برود و خود از رنج‌های خود بکاهد و خود خویشتن را مداوا کند.

در دورهٔ بن‌بست سیاسی و زمانهٔ بی‌چارگی به گمانم تلاش برای یاری جامعه و برای ساختِ جامعهٔ خودیاری‌گر اگر بزرگ‌ترین کنش سیاسی نباشد، دستکم از مهم‌ترین کنش‌های سیاسی است. جامعهٔ خودیاری‌گر می‌تواند حکومت‌ها را وادار به همراهی کند و می‌تواند در سستی حکومت‌ها، خویشتن را یاری کند. شاید نوعی بی‌دولتی در عین وجود دولت.

حکومت جمع؛ نه حکومت حل

نوامبر 23, 2019

 

جمهوری اسلامی معضلات اجتماعی را حل نمی‌کند؛ بلکه جمع می‌کند. این محصول نگاه امنیتی به همه چیز است. ماجرای ۸۸ نمونهٔ بسیار روشن این سیاست نادرست است. ۸۸ هیچ‌گاه حل نشد. ۹ دی هیچ چیز را حل نکرد و معترضان آن ۸ ماه، ده سال است باوری به روایت حکومت ندارند. بارها و بارها دیده شده که حاکمان جمهوری اسلامی نمی‌دانند و یا نمی‌خواهند بدانند که «اقناع بخشی از حقیقت سیاسی است». خیال می‌کنند با تکیه بر توان نظامی می‌توانند آشوبی را خاموش کنند و اعتراضی را ساکت کنند. باتوم و اسلحه هیچ چیز را حل نمی‌کند؛ بلکه تنها جمع می‌کند و آنچه که حل‌نشده باقی بماند و فقط جمع شود، باز هم برمی‌خیزد.

ماجرای پس از افزایش قیمت بنزین، ماجرای بنزین نیست؛ ماجرای خستگی و نومیدی است. این خیزش، خیزش خستگان است. تقلیل آن به بنزین سه هزار تومانی نادیدن ماجراست. هیچ ماجرایی را نمی‌توان بدون متن آن و زمینه‌اش و بافتش تفسیر کرد. زمینه و بافت اعتراض‌ها و آشوب‌های اخیر خستگی و نومیدی است؛ نومیدی‌ای که پس از چراغ دروغین امید ۹۲، ۹۴ و ۹۶ به خشم بدل شد.

حکومت جمهوری اسلامی از ۸۴ به این سو به سمت تقویت نهادهای انتصابی رفت و نهادهای انتخابی را تضعیف کرد و در حکومت دوگانگی‌ای ایجاد کرد و حتی اگر مردم کوچه و بازار در انتخاباتی گمان پیروزی داشته باشند، در عمل زیر سایهٔ قدرت نهادهای انتصابی راه به جایی نخواهند برد. دادستانی در هر اتفاقی و هر تصمیمی حتی آسفالت‌کردن کوچه‌ای در محله‌ای در شهری کوچک می‌تواند جنبه‌ای حقوقی به ماجرا بدهد و تصمیمی را لغو کند و یا دستوری دهد. حتی اگر منتخبان مردم در نهادهای انتخابی بخواهند کاری کنند، نمی‌توانند.

جمهوری اسلامی ما را ناامید کرده و ما را خسته کرده است. پیروزی‌های‌مان را تلخ می‌کند. حسن روحانی در انتخابات ۹۶ پیروز نشد، ما مردم کوچه و بازار بودیم که پیروز شدیم و الان نومید و خسته‌ایم از دولتی که به ما پشت کرد و هر روز بیشتر شبیه کسانی شد که نمی‌خواستیم پیروز شوند. جامعهٔ مدنی را ضعیف و ضعیف‌تر می‌کند و نمی‌خواهد این حقیقت را دریابد که تضعیف نهادها و جامعهٔ مدنی زمینه‌ساز خشونت است.

جمهوری خود‌ی‌ها حامیان مردمی‌اش را به تماشاگر بدل کرد و تماشاگران را به معترض و معترضان را به برانداز و همهٔ اینها به گمانم سخت گره خورده به آموزهٔ نادرست خودی و غیرخودی. حاکم وظیفه‌اش دو دسته‌کردن مردم نیست. حاکم باید زندگی مردم را بهتر کند و به باور و ایمان‌شان کاری نداشته باشد. «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید». خودی و غیرخودی اگر به معنای باور و کنش نسبت به حاکمیت نباشد، حتی اگر واقعیت خارجی داشته باشد، نباید در رفتار حاکمیت نسبت به مردم تأثیری داشته باشد. چه حامی، چه معترض، چه تماشاگر باید مساوی باشند و در هنگام جرم فرفی میان خودی و غیر خودی نیست. اما آنچه ما تماشا می‌کنیم تفاوت و تبعیض میان خودی‌ها و غیرخودی‌هاست. خودی و غیرخودی اگر در رفتار حاکمیت تأثیر بگذارد، هم فسادآور است و هم باعث تبعیض می‌شود. و فساد و تبعیض مشروعیت حکومت را متزلزل می‌کند.

گمان می‌کنم در ۸۸ مشروعیت حکومت تَرَک برداشت و متزلزل شد و بسیاری از حامیان عادی و تماشاگران دچار تردید شدند و گاهی از باور پیشینشان نسبت به حکومت گذر کردند. حکومت نتوانست ۸۸ را «حل» کند و تنها در پی «جمع» آن بود و گمان کرد پس از جمع‌کردنش پیروز شده است؛ اما نمی‌دانست که در اذهان بسیاری از مردم شکست خورده است و این می‌ماند. بخش مهمی از انقلاب ۵۷ ریشه در مرداد ۳۲ داشت. حتی رابطهٔ ایران و آمریکا تا خاطره کودتای مرداد ۳۲ و خاطره حمله به سفارت آمریکا حل نشود، به سادگی حل نمی‌شود. این خاطره‌ها بر همه کنش‌ها سایه می‌اندازند. دشمنی تا در اذهان حل نشود، حل نخواهد شد. امروز می‌توان ادعا کرد که جمهوری اسلامی،جایگاه خود در اذهان بسیاری از مردم را از دست داده است و مقصر نخست، خودش است.

نمی‌توان و نباید از نقش مخرب بیگانگان در وضعیت کنونی غافل بود. قطعاً ترامپ و تحریم‌های شریرانه و بیگانگانی دیگر مقصرند و سخت هم مقصرند؛ اما بخش بزرگی از تقصیر گردن حکومت و رفتارهای نادرستش است. اگر حکومت تقصیرش بزرگ نبود، می‌توانست انگشت اتهام را به سمت بیگانگان بگیرد و احتمالاً اذهان مردم هم می‌پذیرفتند؛ اما وقتی اعدا عدو جمهوری اسلامی، خودش است و این را ما لمس می‌کنیم، نمی‌توانیم بپذیریم که همه تقصیر بیگانه است. بسیاری از کنش‌های بیگانه قطعاً شریرانه است و گمان نادرستی است که به سوی آنان دست دراز کنیم. می‌توان برای جمع کردن مسئله معترضان و حتی آشوبگران را از خیابان به زندان‌ها و خانه‌های‌شان بُرد و گاهی وادار به مهاجرت کرد و در رسانه‌ها گفت آمریکا و عربستان و اسرائیل و سازمان رجوی پشت پرده بودند. شاید در بخشی از ماجرا نقش داشته‌باشند، نمی‌توان یکسره انکار کرد؛ اما سخن این است که با اذهان مردم کوچه و بازار چه می‌کنید؟ سازمان مجاهدین به فلان کلانتری حمله کرد و برخی از آشوبگران آموزش‌دیده بودند و … قبول؛ اما این همه ماجرا نیست. بخش زیادی از معترضان مردم عادی همین مرز و بوم بودند. نگاه امنیتی این مردم عادی را نادیده می‌گیرد و نادیده‌گرفتن‌شان و نشنیدن فریادشان به معنای حل نشدن ماجراست.

حکومت باید مخاطبانش را تغییر دهد. سال‌هاست رهبر انقلاب پیش از سخن و پس از سخنانش چند هزار نفر ده دقیقه شعار می‌دهند و «تا خون در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» سر می‌دهند. اینها همهٔ مردم کوچه و بازار این سرزمین نیستند. انحصار مخاطبان -که معمولاً فداییانند- راهزان است ‌و حجاب دیدن واقعیت است. مردمی که در خیابان‌ها در دی ۹۶ و امروز اعتراض کردند، بیگانه نیستند؛ مردمند. باتوم فقط اینها را «جمع» می‌کند و هیچ کمکی به «حل» مسئله نمی‌کند. حکومت باید تغییر در جامعه را ببیند و خودش را با تغییر جامعه تغییر دهد.

سخن دیگر اینکه اعتراض‌های خشونت‌آمیز زنگ خطر است. این خشونت هیچ توجیهی ندارد. اگر مسئله حل نشود، اگر این اعتراض‌ها گسترده‌تر شود و اگر در گسترش اعتراض‌ها خشونت بیشتر شود، سخت باید ترسید. ضرر خشونت‌ها در اعتراض فقط به سمت حکومت نیست؛ بلکه به سمت مردم عادی نیز هست. آمبولانس‌ها و بانک‌ها و خیابان‌ها و فروشگاه‌ها مالِ مردم است. باید ترسید از اینکه خشونت‌ها گسترده‌تر شود و به سمت سوریه‌ای شدن برویم و متأسفانه کسانی هستند که دوست دارند ایران سوریه شود. خشونت در اعتراض، خطاترین اشتباه در اعتراض است به هزار دلیل.

در یک کلمه «به جای شنیدن «تا خون در رگ ماست» بیایید وسط مردم، بشنوید، ببینید چقدر عوض شده‌اند و ببینید چقدر رنج کشیده‌اند، با کاربلدان واقعاً کاربلد گفتگو کنید و در پی راه حل باشید.» و حتماً اگر پی حل مسئله‌اید، باید دست از بسیاری از باورها و رفتارهای پیشین بردارید. باید دست از تحمیل سبک زندگی خاص بر همه مردم بکشد، باید آموزهٔ خودی و غیرخودی و تأثیرش در حاکمیت را حذف کند، نهادهای مدنی را تقویت کند و از قدرت و دخالت نهادهای انتصابی بکاهد. آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد و … و نمی‌توان مثل آن پیرمرد خسته گفت «خودتان و حکومت‌تان». هر تصمیم حکومت در زندگی ما تأثیر دارد و این‌گونه نیست که خودشان و حکومت‌شان.

کز فعل تو نیز همچو ایشانی

مِی 24, 2015

ظریف که گفت : «ما در ایران کسی را به خاطر عقیده و نظرش زندانی نمی‌کنیم»، اعتراض‌ها به این کلماتش آغاز شد و ادامه داشت. این وسط چند نفر «نامه ای به چارلی رُز» نوشتند و از دروغگویی ظریف گفتند. نامه نوشتن به چارلی رز، خودش آغاز اعتراض‌های دیگر بود. «گر به شمشیر احباء تن ما پاره کنند/به تظلم به در خانه اعدا نرویم»

علی علیزاده در واکنش به این نامه نوشت:

«این روزنامه نگاران مهرماه ۹۲ کجا بودند که چارلی ۴۵ دقیقه تمام را در اختیار نتانیاهو قرار داد تا ایران را نه به دنبال حمله به اسراییل که از طریق موشک‌های قاره پیمایش به دنبال حمله به درون خاک آمریکا بداند؟ زمانی که چارلی پرسید ایران چقدر به بمب نزدیک است و با لبخندی میدان را در اختیار نتانیاهو قرار داد که بگوید خیلی نزدیک، چند هفته. در همان مصاحبه که جشنی از لبخند و همدلی بود و چیزی به چالش کشیده نشد نتانیاهو گفت احمدی نژاد و روحانی هر دو دروغگویند.»

علیزاده سخن از رفتار دوگانه می‌دهد؛ سکوت پیشین و تظلم و شکایت و اعتراض اکنون. از دوگانگی رفتار بسیار برای مغالطه استفاده می‌شود. اما هر اشاره ای به دوگانگی رفتار مغالطه نیست. در این مغالطه تفاوت رفتار پیشین با رفتار کنونی دلیلی بر این می‌شود که رفتار کنونی باطل است.

«این‌هایی که الان جیغ آزادی و دموکراسی می زنن، سی سال پیش سر چارراها کراوات مردم را قیچی می‌کردن»
«به گزارش رجانیوز این برای چندمین بار بود که هاشمی مواضعی در تضاد صد و هشتاد درجه ای با سخنان گذشته خود اتخاذ می‌کرد. پیش از این و طی چندین سال گذشته نیز مواضع متفاوت و متناقض او راجع به آزادی، نقدپذیری، بیان برخی خاطرات و تحلیل‌های نادر و متناقض از سیره امام(ره) خبرساز شده بود..این سخنان هاشمی در حالی بود که با مروری بر مواضع و سخنان او طی دو دهه گذشته، مصادیق متعدد و متناقضی با سخنان این روزهای او می‌توان یافت.»

این مغالطه بر این بنا شده است که پیش از این یا در موقعیتی دیگر رفتار یا سخنی بوده است که با رفتار و سخن الان متفاوت است. قبلاً حرام بود و الان حلال. « لیکن از بخت ما و گردش حال/بود بر من حرام و بر تو حلال/شکر و منت خدای را کاکنون/گشت حال زمانه دیگرگون» این مغالطه را «خودت هم» میگویند. یعنی خود گوینده، آنچه را که اکنون نهی می‌کند، در جای دیگر انجام داده است و یا آنچه را می‌گوید خلافش را مرتکب شده است. « به من میگی سیگار نکشم، خودت هم‎سن من بودی روزی دو پاکت اشنو می‎کشیدی؟» «احمدی‌نژاد: شما نگفتید پول شهرام جزایری را برای چه منظوری گرفته‌اید. کروبی: چقدر خوشم آمد از هوشت، شما جواب اردبیل و این‌ها را ندادید مخصوصاً جواب ندادم.» در یک کلام « رطب خورده منع رطب چون کند؟» در اینجا برای فرار از پاسخگویی، گفتار و رفتار مخالف فرد در موضع و موقعیت مشابه بیان می‌شود. سکوت در آن موقعیت و اعتراض در اینجا، قیچی کردن کراوات و دم زدن از آزادی، اعتراض به پول جزایری و اتهام مالی در نفت اردبیل و ….

پرسش این است که چه هنگام بیان این دوگانگی مغالطه است و چه هنگام مغالطه نیست. در این «خودت هم»ها، تغییر و دگرگونی شخص پذیرفته نمی‌شود و تباین کلمات نه به دگرگونی شخص بلکه به استاندارد دوگانه تفسیر می‌شود. هاشمی می‌تواند در جواب رجانیوز بگوید من از اندیشه گذشته‌ام گذر کرده‌ام. «پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی/ باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست» هر تغییری، رفتار دوگانه –به معنای مذمومش- نیست. گاهی تغییری واقعی است؛ نه استاندارد دوگانه. به هر حال، در جایی که فرد رفتار دوگانه دارد، باز هم نمی‌توان از دوگانگی رفتار پی به بطلان رفتارش برد. اگر از نشان دادن رفتارهای دوگانه، تنها استاندارد دوگانه اثبات شود، نمی‌توان آن را مغالطه خواند. اما اگر از آن استاندارد دوگانه و پس از استاندارد دوگانه، بطلان و نادرستی کلمات و رفتار را نتیجه گرفت، این همان مغالطه است. نامه نوشتن به چارلی رُز نه به دلیل سکوت در مهر ۹۲ باطل است، -اگرچه رفتار دوگانه است و مذموم- دلیل دیگر می‌خواهد؛ مثلاً همان که سعدی گفته است: « به تظلم به در خانه اعدا نرویم»

139208071511575771430883


قبلاً خودم هم درباره «خودت هم» نوشته بودم.
این را برای شماره دوازدهم روشن نوشتم.

نوروز قم

مارس 20, 2015

خیالتان تخت! نوروز قم مثل نوروز شیراز، یزد، تبریز و نیریز است. شاید «باستانی» بودن نوروز و «مذهبی» بودن قم، پارادوکسِ باستانگرایی و اسلامگرایی را در ذهن بیاورد، اما آن اتفاقی که در روزهای نوروز قم –حتی می‌توان دیگر شهرها را اضافه کرد- می‌افتد، این پارادوکس را نفی می‌کند. توی قم مثل همه شهرها، چهارشنبه سوری ترقه می‌ترکانند و از روی آتش رد می‌شوند و نوروز سفره هفت سین می‌چینند و سیزده بدر به دشت و صحرا می‌روند.

قم مذهبی است. نمادهای مذهبی و نشانه‌های مذهب در کوچه و خیابان‌های قم بسیار بیشتر از دیگر شهرهاست. همه محله‌های قم، چه محله‌های فقیرنشین چه محلهٔ پولدارها، روحانی دارد. توی کوچه‌ها و خیابان‌ها، روحانیان زیادی را خواهیم دید که راه می‌روند یا سوار بر موتورسیکلت و ماشین‌اند و گاهی هم روحانی‌ای سوار بر دوچرخه به چشم می‌خورد. در بسیاری از محله‌ها، مدارس علمیه‎ای ساخته شده است. بخش بزرگی از اطلاعیه و بیلبوردهای سطح شهر متعلق به اتفاقات مذهبی است. مسجد جمکران و مزار امامزادگان بسیاری در قم است و مهم‌تر از این‌ها، حوزه علمیه قم و حرم حضرت معصومه جلوه مذهبی قم را پررنگ‌تر کرده است. اما با تمام این احوال، قم شهری است مثل شهرهای دیگر با آبی شور و هوایی گرم و خشک و حتی بد.

مذهبی بودن قم، بر سبک زندگی قمی‎ها تأثیر گذاشته است. فروشندگان روی شیشه‌های مغازه‌ها، اعلامیه‌های مذهبی می‌زنند. بخشی از ویترین لباس‌های زنانه با برچسب‌ها مات می‌شود. اما اینگونه نیست که در دیگر شهرها، مغازه‌هایی باشد که در قم نیست. این چند ساله نزدیک ولنتاین، مغازه‌ها شلوغ‌تر می‌شود و پر می‌شوند از جنس‌های رنگ و وارنگ. دختران و زنان قمی، چادر به سر دارند. آنکه چادری نباشد، به چشم می‌آید. گاهی دختران جوان توی خیابان‌های قدم می‌زنند و با آنکه چادر سیاه بر سر دارند، اما موهای خود را بیرون می‌گذارند و تضادِ چادر و بیحجابی را نمایش می‌دهند. قم سه-چهار سینما دارد. گروه‌های نمایشی دارد. روی دیوارها گاهی اطلاعیه آموزش موسیقی دیده می‌شود. کلاس‌ها و انجمن‌های داستان و فیلمنامه و … فراوان است. گرافیست‌های خوبی دارد که معمولاً شاگرد مسعود نجابتی‌اند و به خاطر مسعود نجابتی می‌توان قم را از قطب‌های گرافیک ایران دانست. قم شهری است مثل همه شهرها با نمادهای فراوان مذهبی و سویه‌های تقدس؛ آدم خوب دارد، آدم بد دارد، فساد دارد، اعتیاد دارد، مراکز خیریه دارد و ….

از عنوان دور شدیم. حرف، حرف می‌آورد. می‌خواستم بگویم نوروز قم، مثل نوروز دیگر شهرهاست. زنان سمنو می‌پزند. جوانان شب چهارشنبه سوری به خیابان‌ها می‌آیند و ترقه می‌ترکانند. مثل همه شهرها سیزده نوروز، خلوت‌ترین روز شهر است. لحظه سال تحویل را تحویل می‌گیرند. مثل مشهدی‌ها، قمی‌ها هم به حرم می‌روند؛ گره زدن «باستان» به «مذهب». همانگونه که متدینین دیگر شهرها، از نوروز و آئین‌هایش استقبال می‌کنند و کنار هفت سین، قرآن می‎گذارند، قمِ مذهبی هم نوروز را می‌پذیرد.

ردّپای نوروز در احادیث و متون دینی، از عواملی است که باعث همنشینی قرآن و هفت سین شده است. روحانیون در آغاز سال نو، از احادیثی سخن می‎گویند که نوروز را گرامی داشته‎اند. برخی اعیاد و مناسبت‎های مذهبی را همزمان با نوروز می‎شمرند. مثلاً معلی بن خنیس از امام صادق نقل می‎کند: «هنگام نوروز، خود را بشوی و پاکیزه‎ترین لباس‎هایت را بر تن کن و خود را به خوشبوترین عطر بیارای و …» [۱] از رواندی از فقهای شیعه قرن ششم قصایدی در دست است که نوروز را به بزرگان تبریک گفته است. اگرچه برخی روایات نیز در عدم تأیید نوروز آمده است که صاحب جواهر سعی در توجیه آنان دارد. پس از قرن هفتم در کلمات فقها علاوه بر بیان اعمالی برای نوروز، بحث از تعیین روز نوروز نیز آمده است. پس از تشکیل دولت صفوی، به نوروز توجه بیشتری شد. رسائل گوناگونی درباره نوروز نگاشته شد. [۲] همسویی برخی روایات با نوروز، تقابل احتمالی میان نوروز باستانی و مذهب را نفی میکند. اگرچه روحانیان نوروز را تأیید می‎کنند؛ اما با چهارشنبه سوریِ پیش از نوروز و سیزده به درِ پس از نوروز همدل و همسو نیستند. جالب اینکه در قم، هر دو مانند دیگر شهرها برگزار می‎شود.

۱.مصباح المتهجد، ص ۵۹۱
۲.برای تفصیل بیشتر به مقاله نوروز در فرهنگ شیعه، رسول جعفریان، مجله نامه مفید، بهار ۷۶، شماره ۹ رجوع کنید.
* برای شماره نوروز دوهفته نامه روشن نوشتم.

بخندیم، بخندانیم، اما فرنود را تباه نکنیم

آگوست 4, 2011

. بیست سال پیش، کلاس چهارم ابتدائی، مدرسه‎ی سر کوچه‎مان یک روز سرد آخرهای پاییز، معلم من را کشاند پای تخته تا مسأله ریاضی را حل کنم. پای تخته که رسیدم یکی دو نفر پچ‌پچ کردند. وسط حل مسأله پچ‌پچ بیشتر شد. معلم پرسید چی شده. سیروس گفت آقا جوراباش لنگه به لنگه است. یکی طوسی بود یکی سیاه. همه خندیدند. معلم خندید. من سرم را زیر انداختم. مسأله ناتمام ماند. تا چند روز اسمم شده بود لنگه به لنگه. تا چند روز چشمم نیافتاد توی چشم هیچ‌کس.

هنوز از خنده‌ی آن‌روز دل‌خورم. هر بار که سیروس را می‌بینم، حالا سر چهارراه بالاتر از مدرسه مغازه دارد، جوراب‌های لنگه به لنگه یادم می‌افتد. داستان جوراب‌ها سر زنگ ورزش تمام شد، اما خاطره خفیف آن همیشه توی ذهن من است. هنوز معلم و بچه‌ها را می‌بینم که انگشت‌شان سمت من است و می‌خندند.

پسربچه‌ای زیبا که هنوز در تعارفات جامعه ما غرق نشده است، هنوز با واقعیت‌ها زندگی می‌کند نه پندارها، توی یک برنامه چیزی گفته است و مجری به قول خودش جمعش کرده است. قضیه می‌توانست همان‌جا تمام شود. اما ما –من و تو- آمدیم این را توی فضای مجازی نشر دادیم تا بقیه ببینند، آمدیم جار زدیم که فرنود گفته است فلان. آمدیم صفحه فیس‌بوک درست کردیم و فرنود شد خمیر اسباب بازی ما برای خنده بقیه. و چه طنزهای بی‌مایه و بی‌خلاقیتی. کاریکاتور هم کشیدیم. در یک روز هزاران نفر عضو این  صفحه فیس بوک شدند. من نمی‌دانم فرنود قوی است یا نه. می تواند به همه کسانی که بهش خندیدند لائی بزند و توپ را شوت کند توی صورت معلم یا نه؟

من و تو احتمالا هیچ‌گاه آن پسر را نخواهیم دید. اما آن پسر فردا  مدرسه خواهد رفت. دلش می‌خواهد برود توی کوچه بازی کند. آیا یک قضیه ساده باید برای ذهن لطیف این پسر معضل شود؟ این بحران را ما درست می‌کنیم ما که به او می‌خندیم ما که نشرش می‌دهیم. توی فامیل، فرنود می‌شود نماد سرافکندگی، آبروی‌شان را برده است. واقعا این بچه آبروریزی نکرده است، ما آبرویش را به باد دادیم. ما برای چند ثانیه خندیدن و خنداندن و قهقهه زدن و کرکر و هرهر کردن، با هویت این پسر بازی کردیم. این پسر می‌شود همانی که توی اینترنت برایش صفحه درست کردند و بهش خندیدند. این پسر انگشت‌نمای من و تو می‌شود. باید برای فرار از انگشت من و تو سرش را زیر بندازد. بگویید این اتفاق یک ماهه است، آیا می‌ارزد با احساسات یک ماه یک پسر برای خنده خودمان بازی کنیم. حتی برای یک ثانیه هم ارزش ندارد. نمی‌دانم می‌فهمید یا نمی‌فهمید. آیا توی این جامعه دیدن این پسر یادآور این خاطره نخواهد شد؟

راه‌های خندیدن زیاد است، راه‌های خنداندن زیاد است. می‌توان به اشتباهات –که گاهی اشتباه نیستند- نخندید.

توضیح پس از نگارش: من دو تا بچه دارم، یک پسر و یک دختر. چهار و نیم ساله و دو و نیم ساله. هر دو هم مثل فرنود وقتی میروند دستشوئی خودشان خودشان را میشوئند و من واقعا از این بابت خوشحالم و تشویقشان میکنم و حتی اگر در جمع بگویند خوشم می اید. راستگوئی  فرنود هم قابل تحسین است و تحریف حرف این پسر توسط مجری کار درستی نبود. این ها از متن قابل برداشت است. اعتراض من به نحوه ی اعتراض به سیماست. نه اصل اعتراض. مطمئن هستم کسی قصد تمسخر نداشته است و ندارد. اما گاهی درون این الفاظ تمسخر است. من اعتراضم به همه فیدها و نوشته ها نبود. اعتراضم به یک سری نوشته ها بود که اسم این بچه را می چسباند به آن واژه. من ترسم این است که  این اسم بماند روی این پسر. و ما ناخواسته سهمی داشته باشیم. و امیدوارم این طور نشود. یادمان باشد    توی جامعه ما اسم گذاشتن روی بقیه خیلی ساده است. اگر صفحات فیس بوکی و … در کتار اعتراض شان که خوب است با این فرهنگ اسم گذاشتن هم مبارزه کنند، اشکالی نیست حتی خوب است.
وبلاگ کارگروه کفشدوزک ها را هم ببینید. بچه های منند.

کودک آزاری نرم را هم بخوان.
چرا فرنود مهم است را کمانگیر نوشته است.
بهوش! به حقوق فرنود دارد تجاوز مي شود
را قاصدک هشدار داده است. 

اعتماد، باباها، بچه‌ها

آوریل 20, 2011

پنجاه روز است آپارتمان‌نشین شده‌ایم. هم‌سایه‌ها بیش‌تر هم‌سایه‌اند و حتی گاهی شریک. راه‌روها و حیاط بزرگ و باغ‌چه‌ها و پارک‌بازی وسط محوطه، ملک مشاع همه‌مان است. بچه‌ها بدون هیچ ترسی، دوست شدند. احمد و فاطمه شب‌ها از هانیه و محسن و دوستان نو دیگر تعریف می‌کنند. شادیِ را در روایت‌شان می‌توان دید.

من، تنها با هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا دوست شده‌ام. هم‌زبانیم. بهانه‌ی دوست‌شدن‌مان قطعی تلفن بود که فهمیدم از لرهای خودمان است و دوستان مشترک فراوان داریم. وقتی توی تاب فاطمه را هل می‌دادم، در تاب بغل، پدر کوثر دخترش را هل می‌داد. این دومین برخوردمان بود. سلام و پرس‌وجوی احوال و دیگر واژه‌های الکیِ بی‌معنای تعارفات رد و بدل شد و چند سؤال که هم من جوابش را می‌دانستم و هم بابای کوثر. وقتی رفت، دیدم حرف‌هامان چقدر محتاطانه و محافظه‌گرانه بود. فاطمه و کوثر خیلی زود با هم دوست شدند و به‌هم اعتماد کردند. هنوز با احتیاط با بابای کوثر و دیگر باباهای مجتمع سلام می‌کنم.

لمس حادثه

مارس 8, 2011

وقتی پدربزرگم مُرد، نبودم. نه وقتی دست کشیدند روی پلکش، چشم‎هایش را برای همیشه بستند و نه آن‎گاه که خاک خیس سرد را روی لب‌های خشکش ‌ریختند و نه وقتی مادرم و خواهرهایش نشستند و گونه‌هاشان را چنگ زدند و لیکه زدند و شروه خواندند، نبودم. هیچ‌گاه مرگ بابابزرگ را باور نکردم و همیشه یواشکی تهِ دلم منتظرش بودم. یک ماه پیش از آن‌که برود، دیده بودمش، شاد بود و شاداب. مثل سه چهار روز پیش از مرگش. همیشه شاد بود. نخستین باری که باور مرگش توی ذهنم روشن شد، وقتی بود رفتم سر مزارش. یک سنگ که نامش رویش بود و زیر سنگ خاک بود و زیر خاک او. حادثه‌ی رفتنش را لمس نکرده بودم و باورش نمی‌کردم و برایم انگار سخت نبود. تردید نکنید من سنگ‌دل نیستم، حتی ابردلم.

مادربزرگ چند وقت بعد مرد. مرگش را لمس کردم. گریه‌های مادر را دیدم، و سکوت ممتد مردمی را که خاک ریختن را روی جسمش نگاه می‌کردند. مرگ مادربزرگ برایم سخت بود. خیلی سخت. اما اعتراف می‌کنم بابابزرگ را بیش‌تر دوست داشتم.

این پرسش توی ذهنم بود چرا مرگ بابابزرگ برایم آسان بود و مرگ مادربزرگ برایم سخت. رازش انگار همان لمس حادثه  است.

سراسر خاک پر از مردمانی است که گرسنه‌اند و چیزی ندارند بخورند و بپوشند، اما دل ما نمی‌لرزد و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است. اما وقتی من و دوستانم آن پسر ترازودار نشسته روی موزاییک‌های نمور صفائیه را می‌بینیم که به خود می‌لرزد، دل‌مان ویران می‌شود و می ایستیم و خودمان را وزن می‌کنیم. درست دو کوچه آن طرف‌تر مردمی هستند که حتی این ترازو را ندارند، ولی دل ما نمی‌لرزد. انسان‌های بی‌گناه فراوانی خونین روی خاک می‌افتند، اما ما در بی‌خبری‌مان نه تأسف می‌خوریم نه اندوه‌گین می‌شویم. اما چشم‌های‌مان برای محمد الدوره خیس می‌شود. ما انسان‌های بدی نیستیم. بی‌خبریم یا خودمان را به بی‌خبری می‌زنیم. وقتی حادثه‌ها را می‌بینیم و لمس می‌کنیم، می‌لرزیم، اما از لمس حادثه‌ها گریزانیم.

برای لرزیدن دل نیاز به لمس حادثه است و برای لمس حادثه نیاز به رسانه. نه من و نه تو و نه مردم ماوراء مدیترانه و دریای سرخ، گرسنگی دخترکی سیاه را که مثل من و تو نام دارد، پدر و مادر و برادر دارد و حتی نامزد دارد، لمس نمی‌کنیم. چون دوربین نیست و گزارش‌گر نیست. هیچ رسانه‌ای نیست که هر پنج دقیقه افتادن همان دختر روی زمین را نشان دهد تا دل انسان‌ها بلرزد. خب واضح است هیچ نفع سیاسی‌ای در نشان دادن دخترک نیست. ما دل‌مان برای دختری لرزید که توی خیابان‌های تهران افتاد، چون حادثه را لمس کردیم، چون رسانه‌ها هر پنج دقیقه نشانش دادند، چون قلم‌ها برایش نوشتند. شک نکنید هیچ تفاوتی در انسانیت این دو نیست. ولی در انسانیت رسانه‌ها شک کنید. نه من، نه تو و نه هیچ رسانه‌ای دلش برای کودک افغانی، دخترک آفریقایی نمی‌لرزد. از شنیدن دویست کشته در انفجار عراق گریه نمی‌کنیم. ما خودمان را به بی‌خبری زده‌ایم.

*لیکه جیغ ممتدی است که زنان جنوب ایران در سوگ عزیزان‎شان می‎کشند
 و شروه نوحه سرایی است برای‎شان.

از حزب الله تا حزب لا

فوریه 27, 2011

خیلی وقت است تصمیم دارم از خودم دفاع نکنم. شاید بیش از ده سال. مثل همه‌ی کارهای خوبی که می‌دانیم و نمی‌کنیم، این هم نشد. همیشه پس از دفاع کردن از خود، چه دشنام یک راننده تاکسی بی‌حواس باشد، چه انتقاد یک دوست خیرخواه، خودم را ملامت می‌کنم. ملامتی که باز باید تکرار شود و باز آن تصمیم در محاق بماند. پس از نوشتن این کلمات دوباره نفس ملامت‌گر بر لایه‌های ذهن چیره می‌شود. حتی در تک‌تک لمس دکمه‌های صفحه کلید ملامت‌هایش را حس می‌کنم.

من زمانی عضوی از جماعت موسوم به حزب الله بودم. طومارهای تحصن هفتاد و هشت را خطاب به سید محمد خاتمی من نوشتم. خط خوبی داشتم. مثل همه‌ی آن‌ها فکر می‌کردم. بهتر بگویم دیگران برایم فکر می‌کردند. مطمئناً هیچ‌گاه در ذهن خودم تحلیل نمی‌کردم آیا هجوم به دفتر و خانه‌ی مرحوم آیت الله منتظری و آیت الله آذری قمی درست است یا نه. دیگران به جای من فکر می‌کردند و من با اعتمادی که به‌شان داشتم، می‌پذیرفتم.

رنج بزرگی است استضعاف عقلی دیگران و فهماندن یک سخن به جاهل. مجبورم چند جمله‌ی اعتراضیه برای مستضعفین عقلی بنویسم که در وقتی که باید بفهمند، فصل اخیر انسانیت‌شان ناپیدا می‌شود و سد شگفتی که از جمله‌ای که فقط آبستن معنای ساده‌ای است، معانی‌ای استخراج می‌کنند که روان گوینده بی‌خبر است. آهای جماعت مستضعف عقلی! عاجزانه خواهشمندم از کلماتم ماهی‌گیری نکنید، زیرا این نویسنده جز معنای ظاهری چیزی اراده نکرده است. منظورم این بود که من درباره رفتار – درست یا اشتباه- مرحوم منتظری چیزی نگفتم و شما از آن جمله‌ی بالا رابطه با باند مهدی هاشمی و سرویس‌های جاسوسی را استخراج نکن.

من با جماعت حزب الله دوست بوده‌ام، زندگی کرده‌ام و بهترین دوست‌های گذشته و اینکم هستند. من با این‌که حامی انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ماندم و حتی بالاتر، در هیچ انتخابی به هیچ اصلاح‌طلبی رای ندادم، اما در فکر سیاست‌زده‌ام از اینان جدا شدم. پیش از‌آن‌که من یک حزب اللهی باشم، یک انسان بودم و یک مسلمان. انسانی که احساس داشت، می‌دانست خوب و بد چیست و مسلمانی که طلبه بود. چه اتفاقی افتاد که من راهم را جدا کردم.

تعریف من از حزب الله متفاوت بود از تعریف حاکم بر این جماعت. همه‌ی حزب الله یک گونه فکر نمی‌کنند، اما آن تعریفی که متاسفانه رایج شده است و شیوع یافته است و سد افسوس  این تعریف غلط نما و چهره‌ی حزب الله شده است، تعریفی است که اخلاق و دین را در ساحت سیاست تعلیق می‌کند. حتی شاید اکثر حزب الله این گونه نباشد، اما نمی‌دانم چرا این نما چیره شده است. یک تفکر به آسانی فرو نمی‌ریزد، یک اشکال و دو اشکال و ده اشکال سامان یک اندیشه را ویران نمی‌کند. اما آن‌گاه که پرسش‌های بی‌پاسخ در پستوی ذهن انباشته شد و تردیدهای ریزریز انبار شدند و مشکلات به معضلات مبدل شدند، بنای اندیشه و فکر از هم می‌پاشد.

نمی‌توان رفتار عضوی از یک گروه را به نام آن گروه نوشت، اما وقتی که این رفتار، به روش آن گروه مبدل شود و از فاعلان حمایت شود دیگر یک رفتار شخصی نیست، رفتاری است که از یک اندیشه سرچشمه می‌گیرد. اگر بهم ریختن جلسات اصلاح‌طلبان فقط در یکی دو جا اتفاق می‌افتاد، نمی‌توانستیم این بی‌اخلاقی را به این جماعت نسبت دهیم، ولی وقتی در هر جا هر جلسه‌ی عمومی بود احتمال خشونت این جماعت بود و بسیار هم اتفاق می‌افتاد، به این معناست که این جماعت در تفکر خود به خود اجازه می‌دهند که چنین کنند. بگذارید از دوستان حزب اللهی اصیل که نام‌شان به یغما رفته است، عذرخواهی کنم و عفو بطلبم. کسانی که بسیارشان را می‌شناسم و دوست دارم و خالصانه خادم انقلاب‌اند و هیچ سهمی نخواسته‌اند و نبرده‌اند. من این جماعت  را حزب الله می‎دانم و آن یکی  جماعت که اخلاق و ایمان را در ساحت سیاست تعطیل می‌کنند، حزب لا می‌نامم و از این‌که در سطور قبل چنین نگفتم باز خواستار عفوم. از این جهت حزب لا می‌گویم؛ زیرا شعارشان و رفتارشان «لا اخلاق لا ایمان در وادی سیاست» است. من از این دسته جدا شده‌ام. جدا شدن از یکی ملازم پیوستن به دیگری نیست. همیشه راه‌های سوم و چهارمی هم هست. اگر تعریف حزب الله موافق انقلاب با پایبندی به دین و اخلاق و قانون است، من هستم.

چرا باید از این دسته‌ی «لا» رنج برد و در برابرشان فریاد زد. من دو بچه دارم. یک پسر، یک دختر، برای ایمان‌شان می‌ترسم. من بسیار کم دعا می‌کنم و چیزی از خدا می‌خواهم. –البته این خوب نیست- اما بارها و بارها برای ایمان دختر و پسرم در آستان خدا گریسته‌ام. می‌ترسم. این جماعت راه‌زنان ایمان‌اند. «کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست». دشنام‌گویی‌هاشان و خلخال کشیدن از پای زنان را به اسم دین و خدا و انقلاب می‌نویسند. دیگران انسان‌اند. انسان‌هایی که اشتباه می‌کنند و برداشت‌های خطا می‌کنند. اگر چه اشتباه است، ولی طبیعی است که از بدکرداری افراد منتسب به دین با نام دین، انزجار و تنفر از دین و ایمان حاصل شود. بگذارید رازی برای‌تان بگویم. من –یک انسان مثل شما- در یک روز تابستانی در جوار حرم امام رئوف به خدای آسمان‌ها تردید کردم، به خاطر یکی از همین جماعت که از قضای روزگار چند متر پارچه بر سر حمل می‌کرد و می‌کند. من توانستم از آن تردید، بزرگ‌ترین گناه عمرم، گذر کنم. من طلبه بودم و درس خوانده بودم و آن‌قدر خوبی‌ها از متدینان دیده بودم که بتوانم از تردیدها گذر کنم، اما…. . من برای ایمان بچه‌هایم می‌ترسم. برای ایمان دیگران می‌ترسم. خدا به ایمان ما نیاز ندارد « گر جمله كائنات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد»، اما انسان به ایمان به خدا نیاز دارد.

آهِ بیش‌تر باید کشید، وقتی این جماعت اعمال خود را مستدل می‌کنند و برایش فلسفه می‌بافند. وقتی یکی از همین جماعت دوست دیگری را به خاطر نقد کوچکی حرام‌زاده خوانده بود و دوستانش برایش کف زدند- مانند مادری که بچه‌ی‌ تازه زبان باز کرده‌اش فحش می‌گوید و مادر می‌گوید قربان زبان و لبانت- و کسی محترمانه در جوابش نوشت :آقای ما علی  ابن ابی طالب دوست نداشت شیعیان دشنام‌گو باشند، همان فحاشِ وبلاگ‎دار که پای منبر مداحی هتاک رشد یافته بود در فلسفه‌بافی‌ای شگفت گفت بزرگ‌ترین سوره‌ی قرآن هم بقره است و بقره یعنی گاو و گاو فحش است. چه جایزه‌ها که به حلقوم این فرد نریختند. جای ناراحتی دارد که من و دیگران به جای مبارزه با کفر، باید خودی‌نماها را مهار کنیم و به جای ترس از شبهات الحاد، از کردار متدین‌نماها بترسیم. «این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او».

از خطرات بزرگ این دسته لائیه، براندازی اخلاقی است. براندازی اخلاقی خودی. انقلاب ما زمستان‌های سختی و گردنه‌های صعبی را گذرانده است. تند انقلاب‌های –مثل فست فود- تونس و مصر و لیبی و… و سقوط حکومت‌هاشان یک اشتراک داشت، کسی برای حکومت سینه نمی‌زد و هر فریادی بود علیه حکومت بود. این بزرگ‌ترین تفاوت تندانقلاب‌های شمال آفریقا با جنبش سبز ایران بود. در ایران جنبش سبز پیش از آن‌که در برابر حکومت باشد، باید از خاک‎ریزهای بزرگ و پر نیروهای مردمی حامی حکومت بگذرد. خاک‎ریزهایی که در شمال آفریقا نبود. حکومتی که طرفداران مستحکم مردمی داشته باشد، سقوط نمی‌کند. براندازی اخلاقی ریزش نیروها و خالی شدن خاک‌ریزها را در پی دارد. ما با انسان مواجه‌ایم. انسان آن‌گاه که بداخلاقی و بی‌دینی و پرده‌دری و بی‌ناموسی گروهی را ببیند، اگر هنوز انسان باشد منزجر می‌شود. همه‌ی انسان‌ها نمی‌توانند در تحلیل ذهنی‌شان «کردار اهل صومعه » را از «طریقت» جدا کنند و به جای انزجار از متدین‌نماها از دین منزجر می‌شوند؛ زیرا اینان به نام دین و به نام خدا جنایت می‌کنند. من خود به چشم خویشتن دوستان بسیاری را دیده‌ام که خود را از زیر سایه‌ی پرچم انقلاب بیرون کشیده‌اند و سکوت گزیده‌اند و به جبهه‌ی مخالف هم نپیوسته‌اند و من نام‌شان را نهاده‌ام جبهه‌ی سکوت. همه‌شان از کردار اهل صومعه می‌پرست شده‌اند. به خودمان دروغ نگوئیم. ریزش‌های بعد از انتخابات بسیار بوده است و عمده‌اش به خاطر رفتار این جماعت.

یکی از عمده دلائل ریزش و خمودی و در اغما رفتن جماعت سبز، همین شعار لا اخلاق لا ایمان بود. وقتی بنگاه‌های خبررسانی‌شان به دروغ و برچسب‌زنی و گاهی تهمت روی آوردند و در اعتراضات‌شان به کردارهای نکوهیده دست زدند، بسیاری از طرفداران‌شان را که انتظار اخلاق‌مداری داشتند از خود بیزار کردند و گرد خود را خالی کردند. جماعتی که اینک ساکت‌اند. جماعت سکوت، جماعت خاکستری مهم‌ترین مخاطب این اتفاقات است. خیلی کم اتفاق می‌افتد که یک سبز آبی شود و یک آبی قرمز و یک قرمز زرد. مخاطب رفتار سبزها و جماعت لائیه دسته‌ی مخالف نیست، این جماعت سکوت است. جماعت سکوتی که از رانندگان تاکسی و شاطران نانواهای سنگگ و رفتگر تا سیاست‌مداران ساکت و تحصیل‌کردگان بی‌طرف را تشکیل می‌دهد. این جماعت انسان‌ند. می‌بینند و می‌شنوند و تحلیل می‌کنند و می‌دانند خوب چیست و بد چیست. اینان رفتارهای مخالف و موافق را می‌بینند و ته ذهن‌شان تحلیل می‌کنند. حتی شاید به روی خودشان نیاورند، حتی شاید حواس‌شان نباشد که تحلیل می‌کنند. مطمئن باشید مهم‌ترین ملاک این دسته از انسان‌های ساکت، انسانیت است. و انسانیت بدون اخلاق نمی‌شود.

پیش از این گفته بودم – در این جمله انگار نوعی خودبرتربینی خوش‌آیند است- اگر به بازسازی اخلاقی و نوسازی اخلاقی چهره‌ی نظام رو نیاوریم و بگذاریم سایه‌ی بی‌اخلاقی این جماعت که اینک جیک جیک مستان‌شان بلند است بر سپیدی انقلاب ماندگار باشد، در زمستانی که دیگر یاوری نخواهیم داشت، شکست خواهیم خورد. زمستانی که شاید بیست سال بعد باشد شاید ده سال بعد. دوباره تإکید می‌کنم از این کلمات و از سفیدی صفحه و احتمالاً از پریدن کلاغ سر تیر چراغ برق خیابان وقتی که هم‌زمان با خواندن این کلمات شده است، هم‌پیالگی با موساد و سیا و دیدار با جورج سوروس و غیره را نفهمید. این کلمات فقط باردار ظاهرشان‌اند. این کلمات نوعی دفاع از خود بود، در برابر آن مستضعفان عقلی که از انتقاد من به بی‌اخلاقی‌شان هم‌دستی با مخالفین را فهم کردند. بعد از این دفاع از خویش دوباره خودم را ملامت می‌کنم.

پ.ن:
آیه‎ی شریفه بیست و دو سوره مجادله را بخوانید
1. اینها را بخوانید:
خودی و ناخودی یک و دو
شمعی برای پروانه‏های نوری‎زاد / البته با ذکر این نکته که نوری‎زاد پس از فروپاشی اندیشه‎اش دچار مغالطه‎ی یا این یا آن شد.
ادب در برابر مخالف
رزمندهای که به دشمن گرا می‎داد
سخنی تلخ با جماعت حزب الله
حزب الله و حزب لا

2. همیشه راه توبه باز است. «بابک مفتوح للطاعین و العاصین»
3. به امید تعالی انسانی در انقلاب اسلامی
4. عمداً صد را سد نوشتم.

سفر با او که دوستش نداریم

فوریه 12, 2011

اگر اسماعیل بیاید، شادی‎هامان زهر می‎شود و خنده‎هامان رسمی و دروغ. اردو نیست که هر کس و ناکسی بیاید. می‎خواهیم پنج شش تایی برویم و بخندیم و خوش باشیم.

این را علی گفت وقتی می‎خواستیم برویم بیابان‎گردی. همان حلقه‎ی مخفیانه‎ی پر از محبت‎مان. نمی‎دانم اسماعیل چطور بو کشیده بود و گردن‎بارمان شده بود.

من بیابان‎ها را بیش‎تر از کوه‎ها دوست دارم. بچه‎ی کوهستان هستم و بالای کوه دنیا آمده‎ام. نصف آسمان نوجوانی و خردسالی‎ام را زاگرس تسخیر کرده بود. اما بیابان‎های بی‎چیز را بیش‎تر دوست دارم. بیابان‎ها انگار شبیه‎ترند به خدا.

قرار شد رأی‎گیری کنیم. ازشش نفر، شش نفر به نیامدن اسماعیل رأی دادند. علی و داداشش معلوم بود که با اسماعیل خوش نیستند. من با رأی علی موافق بودم تا شادی‎هایش زهر نشود. دانای کل نیستم تا بدانم آن سه‎ی دیگر چرا به نیامدن رأی دادند. اسماعیل باید با ما می‎آمد بیابان‎گردی. قانون حلقه‎ی پر محبت‎مان بود. باید هر چیز را که خلاف طبع‎مان بود می‎پذیرفتیم و تحمل می‎کردیم. این راز امروز فاش شده است. دیگر حلقه‎ای نیست.

اسماعیل آمد. تحملش کردیم. همه‎ی خنده‎هامان را نکردیم. گاهی شادی‎هامان زهر شد. رسمی شده ‎بودیم. خوش‎حال بودیم. سختی بودن با کسی که دوستش نداشتیم لذتی داشت که راحتی با دوستان ندارد.

وسعت سخاوت‎های‎مان

فوریه 6, 2011

توی پیاده‎روی تنگ صفائیه، چهار نفری راه می‎رفتیم و از معنای زندگی کافکا می‎گفتیم. گاهی برای شادی محفل روشن‎فکری‎مان همه «ها» می‎کردیم و هاهای‎مان ابر می‎شدند و در هم می‎پیچیدند و محو می‎شدند. مردمی که از مقابل می‎آمدند، باید راه‎شان را کج می‎کردند تا حلقه‎ی اندیش‎مندانه‎ی‎مان را بهم نزنند. وقتی حرف‎ها توی هم گم شد، قرار شد «ها»ی هر کس درازتر باشد گوینده باشد. ها کشیدیم و ابرهای ممتد از لب‎هامان فوران کرد. هیچ‎کس نفهمید کدام ها درازتر بود، یادمان رفت. پسری ده دوازده ساله جلوی چشمانمان روی موزاییک‎های سرد بی‎رحم صفائیه نشسته بود. ترازوی کوچکی روبرویش. کتش را درآورده بود و انداخته بود روی پاهایش.  عیان می‎لرزید. هاهامان گم شده بود توی هوای نم‎ناک. دل نازک‎مان لرزیده بود. بدون هیچ سخنی ایستادیم و بدون هیچ قراری خواستیم گوشت و استخوان و انبوه لباس‎های گرم و متعلقات اضافه را وزن کنیم تا لرزیدن پسرک «معنا» یابد.

–          وزنه نفری چند
–          سیصد تومن

–          همه جا که صد تومنه

–          برا من دیجیتاله

–          خیلی گرون می گی. نمی خایم

حلقه‎مان راه می‎رود. دوباره ها ‎می‎کنیم. هاهای معنادار. مهم‎ترین مسأله‎ی فلسفه‎ی کافکا «خود»کشی است.