Archive for the 'بی‏دسته' Category

رازهای دوگونه‌‌گویی

فوریه 23, 2021

قمصور کامیون تخلیهٔ چاه داشت. آن زمان که هنوز فاضلاب نبود، درآمد خوبی داشت؛ حتی عالی. اما از هیچ خواستگاری‌ای «بله‌شنو» بیرون نمی‌آمد. کت و شلوار هاکوپیان را از فروشگاه مرکزی‌اش توی تهران خریده بود. عطر فرانسوی اصل اصل می‌زد. خودش می‌گفت بچه‌های تیم مارسی و ژاک شیراک از این عطر استفاده می‌کنند. اما همین‌که توی خواستگاری می‌پرسیدند شغلت چیست و صادقانه جواب می‌داد و فوراً می‌گفت درآمدش به اندازهٔ سه تا مدیرکله، یکهو عطر ژاک شیراک بوی … می‌داد. واژه‌ها قوی‌تر از بوی خوش عطر ژاک شیراک می‌شدند و توی فضای اتاق می‌پیچیدند و از سوراخ دماغ خانوادهٔ دختر به دِماغ‌شان نفوذ می‌کرد و واقعاً بوی … بود که در مغز می‌پیچید و همانجا جلسهٔ خواستگاری نسخه‌اش پیچیده می‌شد. قمصور می‌گفت باید صادق بود و کسی که روز خواستگاری دروغ بگوید، تا آخر عمر دروغ می‌گفت. شغلش را عوض نمی‌کرد؛ چون درآمدش اندازهٔ حقوق سه تا مدیرکل بود. می‌گفت یک روز رکورد زد و بیست چاه را تخلیه کرد. از نگاه حریصانهٔ زنی می‌گفت که به مکش دستگاه تخلیه چاه نگاه می‌کند و معلوم بود توی دعوایی خانوادگی، طلاهایش به قعر چاه توالت سقوط کرده بودند. قمصور مثل هر جوانی، عاشق شد. عشق همهٔ قوانین را بهم می‌زند. قمصور می‌خواست اما عاشق صادق باشد. اما می‌دانست همین‌که بگوید شغلش چیست، ژاک شیراک از مقام ریاست جمهوری فرانسه به مقام کناسی سقوط می‌کند. عشق همان‌طور که کور می‌کند، گاهی بینا می‌کند؛ بیناتر از هر بینایی. قمصور که حتی شعر روباه و زاغ را حفظ نکرده بود و هیچ‌گاه نتوانست از کلاس چهارم بالاتر رود، یکهو به ذهنش رسید کلمه را عوض کند. قمصور شب خواستگاری، «…‌کِش» نبود و چاه را تخلیه نمی‌کرد. او «مدیر گردآوری بازمانده‌‌های پس‌انداز انسانی» شده بود با دستگاه‌های مدرن ساخت آلمان. آن شب عطر ژاک شیراک بیشتر از همیشه ژاک شیراک بود و همان‌شب مارسی قهرمان باشگاه‌های اروپا شد.
همان‌شب قمصور فهمید سیاست‌مدار است و همانطور که کلمه‌های می‌توانند ژاک شیراک را کناس کند، می‌توانند کناس را شیراک کنند. کار سیاستمداران همین است. قورباغه را رنگ می‌کنند و به اسم بلبل می‌فروشند. همین دو سه سال پیش بود که تابستان حسابی برق‌ها می‌رفت. یکی از مسئولان برقی مصاحبه‌ای کرده بود و گفته بود: «ما خاموشی نداریم؛ بلکه مدیریت بار و توزیع متناسب برق داریم.» لازم به ذکر نیست که منظورش از «بار»، بار میکده و میخانه و … نیست. «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.» اما خب واقعاً‌ وقتی آن اباکهربا مصاحبه می‌کرد، چراغ‌های بسیاری از خانه‌ها به خاطر قطع برق خاموش بود. همیشه هم در حد قطع برق و بوی عطر ژاک شیراک نیست؛ گاهی در حد جنگ است. اسم جنگ را «تلاشی مقدس برای صلح» می‌گذارند. بمب‌هایی که انسان‌ها را می‌کشد و خانه‌ها را ویران می‌کند و شهرها را با خاک یکسان می‌کنند «ویتامین بی‌۵۲» است و نادانی تحریم‌ها را «شیمی‌درمانی» می‌خواند. گاهی این وارونه‌نمایی توجیه جنایت و جنگ است و گاهی در حد تلاش قمصور برای بله‌شنیدن.

«هدف و غایت اسلحه تامین صلح است و صلح بزرگترین نعمتی است که آدمیان می‌توانند در دوران خود آرزو کنند؛ چنانکه نخستین خبرهای خوشی که به جهان داده شد همان بود که فرشتگان در آن شبی دادند که خورشید سعادت مادمید … و در آن شب همه در آسمانها به آواز می خواندند « درود فراوان بر ذات پروردگار در آسمانهای رفیع و صلح و آرامش بر آدمیان پاکدل در زمین باد» همچنین برترین سلامی که بزرگترین معلم زمین و آسمان به شاگردان و حواریون محجوب خود آموخت این بود که وقتی به خانه کسی در آیند بگویند «صلح و آرامش قرین این خانه باد!» و نیز بارها به ایشان می‌گفت : «من آرامش خود را به شما می‌دهم، من صلح خود را برای شما به جا می‌گذارم؛ همواره صلح و صفا با شما قرین باد.» و این خود به منزله گوهری گرانبها بود که چنان دستی می‌توانست به ما ارزانی دارد و برای ما بجا گذارد. گوهری که بی‌وجود آن نه در زمین سعادتی متصور است و نه در آسمان. باری چنین صلحی است که غایت واقعی جنگ است و جنگ نیز چیزی جز اسلحه نیست. حال که این حقیقت پذیرفته شد یعنی دانستیم که غایت جنگ صلح است، به همین جهت است که بر هدف علم برتری دارد.»[دن‌کیشوت، ترجمه محمد قاضی، ص ۴۲۲-۴۳۰]
این اگرچه بسیار شبیه کلمات جرج بوش و … است، اما دن‌کیشوت گفته است. [دن‌کیشوت، ترجمه محمد قاضی، ص ۴۲۲-۴۳۰]


پیرمردی بود می‌آمد مسجد محله‌مان. می‌گفتند در تمام جوانی‌اش ذره‌ای پاک‌زیستن را تجربه نکرده بود و در پیری از گبری به پرهیزگاری تغییر مسیر داده بود. اسم خودش را گذاشته بود حاج پیرمحمد. حج که هیچ؛ مشهد هم نرفته بود. در جوانی چند باری به امام‌زاده‌های اطراف سری زده بود و قفل صندوق را شکسته بود و پولی به جیب زده بود. می‌گفتند پیرمحمد مُهر داغ کرده بود و روی پیشانی‌اش گذاشته بود و پیشانی‌اش پینه بسته بود. تسبیحی دست می‌گرفت و بلند‌بلند ذکر می‌گفت. روزی توی حیات مسجد که پیرمحمد عبایش تا ‌کرد و بعد دست کرد توی جیب و اسکناسی ده تومانی از جیب درآورد و زیر لب ذکر و وردی خواند و بعد بلند گفت «قربة الی الله» و آن را به گدایی که دم در مسجد نشسته بود، داد و خودش به خودش گفت «تقبل الله»، جوانکی به تکه گفت «تف به ریا». پیرمحمد آشفته شد و گفت: «خر! این ریا نیست. این واسه اینه که شماها کار خوب یاد بگیرید. اگر من این کارو جلو چشم شما نکنم، از کجا یاد می‌گیرین؟ بابا ننه‌تون که یادتون ندادن. ….[به پاس ادب سترده شد] من هم کار خیر می‌کنم و هم دارم به شما ….ها یاد می‌دم.» پیرمحمد دقیقاً همان کار قورباغه‌رنگ‌کردن را انجام می‌دهد. نوعی خودفریبی و دیگرفریبی با وارونه‌کردن کلمات. اسم ریا را می‌گذارد «نمایش و آموزش خوبی‌ها».
این «نعل وارونه» یک فرایند ساده دارد. برای هر کار بدی، وجهه‌ای خوب پیدا کنید و آن را رنگ کنید و بلبل بفروشید و یا بالعکس. زمانه‌ای که ترکه جزء لاینفک آموزگاری بود، تنبیه معلم را «تربیت» می‌گفتند و هر کس آن ترکه را نمی‌خورد، خُل بود و خدا می‌داند چقدر معلم‌ها با «جور استاد به ز مهرِ پدر» جناب سعدی، دست‌های بچه‌ها را ترکه زدند. مثال سیاسی مشهوری است که از محمدرضا پهلوی دربارهٔ حبس مصدق پرسیده بودند و گفته بود: «مصدق بابت امنیت خودش توی ملکی که دارد حبس است، چون اگر برگردد به خانه‌اش در تهران، مردم توی خیابان دارش خواهند زد…». چرا دور برویم، به رشوه می‌گویند «شیرینی» و «هدیه».
می‌شود اسمش را گذاشت «سفیدنمایی» یا «سیاه‌نمایی» یا قورباغه‌رنگ‌کردن و هر چیز دیگر. مهم این است که این تغییر تعبیر و جور دیگر گفتن، نوعی فریب است یا خودفریبی یا دیگرفریبی. احتمالا برای هر کاری بتوان علاوه بر واقعیتش، هم سیاه‌نمایی پیدا کرد و هم سفیدنمایی. مردی خسته در پاییزی دل‌انگیز در بوستانی که سنگ‌فرش‌هایش پر از برگ‌های زرد چنار است قدم می‌زند. کسی می‌گوید اینکه پا روی برگ‌های چنار می‌گذارد، هم پاهای خودش را خسته می‌کند و هم به برگ‌های افتاده، لگدی می‌زند و هم خش‌خشش گوش را آزار می‌دهد و دیگری می‌گوید قدم‌زدنش تلاش برای سلامتی است و قدم‌زدنش روی برگ‌ها موسیقی پاییز است. کاری عادی را می‌توان سیاه دید و می‌توان سفید. این کار برچسب‌هاست. خیلی ساده و البته نه خیلی هم ساده، می‌توان برای فریب‌نخوردن، برچسب‌ها را کنار زد و واقعیت را بدون برچسب نگاه کرد. آن چوب معلمی که گل است، نتیجه‌اش درد و رنج دانش‌آموز است. واقعیت دردی است که کف دست دانش‌آموز جریان دارد. آن جنگی که غایتش صلح است، چیزی جز ویرانی و قتل‌عام انسان‌ها نیست. قمصور هم ژاک شیراک نیست، کامیون تخلیه چاه دارد. البته بعدها دفتر زد و خودش شد رئیس دفتر و دو سه کامیون دیگر گرفت و داد دست چند شوفر و چند دست کت و شلوار هاکوپیان هم خرید.

*
این متن را برای شمارهٔ نوزدهم ماهنامهٔ طنز سه نقطه نوشتم در ستون پای استدلالیون. سه نقطه را می‌توانید از طاقچه یا فیدیبو بخرید و بخوانید.

حکومتِ شکل‌گرایِ اسلامی

ژانویه 12, 2020

«باید پیش از مراسم تدفین، انتقام می‌گرفتیم و انتقام باید رأس همان ساعتی بود که آنها سردار را به شهادت رساندند.»


در گمانِ من، یکی از اساسی‌ترین مشکلات «جمهوری اسلامی» شکل‌گرایی است. بسیاری از سیاست‌های جمهوری اسلامی، بر بنیان شکل‌گرایی بنا شده است. شکل‌گرایی در برابر محتواگرایی و در برابر خواستِ متن و مکتب است. متن مکتب دعوت به عدالت می‌کند، عدالت در هزار شکلِ اخلاقی می‌تواند محقق شود؛ اما شکل‌گرا می‌گوید چون امیر المؤمنین در زمان حکومتش در دکة القضاء قضاوت می‌کرد، باید قاضی در چنان جایی بایستد بدون سایبان. برای شکل‌گرا، شکل اجرای سیاست‌ها مهم است. خود شکل اهمیت دارد و گاهی اهمیتش بیشتر از محتوا و متن می‌شود.

نمونهٔ آشکار شکل‌گرایی را می‌توان در نزاع برای دفن شهدا در وسط میدان امیرچخماق یزد دید. سازمان میراث فرهنگی پیشنهاد داده بود که مقبرهٔ شهدا در گوشهٔ میدان باشد؛ اما سردار باقرزاده می‌گفت باید در «وسط میدان» باشند. باقرزاده گفته بود: « «زمین پیشنهادی میراث فرهنگی در نقطه کور میدان و در حاشیه بنا قرار گرفته است در حالی که شهیدان قهرمان فضیلت‌های انسانی همواره در وسط میدان بوده‌اند. چگونه است که امروز می‌خواهیم شهدا به حاشیه میدان بروند.» آنچه در متن اهمیت دارد، تکریم و احترام شهداست؛ نه در میانه یا گوشهٔ میدان بودن یا حتی دفن در مکانی تاریخی. دفن شهیدی در روستایی دور هیچ منافاتی با تکریم و احترام او ندارد. دفن شدن در «وسط میدان» شکل است؛ شکلی که گمان می‌کنند تکریم و احترام در آن محقق می‌شود.

شکل‌گرایی در پی ساختِ شعائر است و شعائر را به نماد و شکل تعریف می‌کنند. گمان می‌کنند هر چه شعائر بیشتر و پررنگ‌تر باشد، پیروزترند. شکل‌گرایی شعائرساز، مناسبت‌های مذهبی و مراسم‌های آیینی را گسترش می‌دهد. دههٔ محسنیه و باقریه و … می‌سازد. صدای بلندگوها را بلندتر و قُطر طبل‌ها را بیشتر می‌کند. «طبل‌ها فریادها دارند از طبال‌ها» و فریاد می‌زند که «شهر باید به من هیئتی عادت بکند». این شکل‌گرایی گاه در تقابل با این متن مکتب است که دیگر انسان‌ها را نباید آزار داد. اما برای شکل‌گرایی، شکل بیشتر از محتوا اهمیت دارد. شکل‌گرایی همین «شعائر» را در ساحت سیاست می‌سازد. پی‌در‌پی نیاز به تظاهرات خیابانی دارد برای تأیید خویش. در برابر اعتراض‌های خیابانی، اعتراض خیابانی شلوغ‌تری می‌سازد؛ به جای اینکه مقبولیت و مشروعیت خود را در رضایتمندی شهروندان ببیند، در پی تأیید خود در تظاهرات حامیان است. به جای شنیدنِ صدای اعتراض، به شکل‌گرایی روی می‌آورد و «تجمع در اعتراض به اعتراض» راه می‌اندازد.

شکل‌گرایی عادتاً به سوی شکوه‌مندسازی می‌رود. وقتی شکل مهم باشد، شکل باید شکوه‌مند باشد. شاید بتوان در پاسخ به این پرسش تکراری که چرا می‌توانیم موشک بسازیم؛ اما ماشین نه، گفت «به دلیل سیاست شکل‌گرا». موشک، فضا، اتم، نانو، تسخیر بزرگ‌ترین و تسخیر کوچک‌ترین شکوه‌مند است. تسخیر فضا، قدرت موشکی و … غرورآفرین و شکوه‌مند است؛ «کمتر کشوری به این فناوری دست یافته است» سخنی غرور‌‌آفرین است؛ اما خودرو و جاروبرقی و یخچال و لباس‌شویی را همه می‌سازند و ساخت‌شان شکوه‌مند نیست. شکل‌گرایی گمان می‌کند با شکوه‌مندسازی می‌تواند برتر بود؛ می‌تواند «عزت» داشت و ناخواسته دور می‌شود از اینکه پیروزی و عزت در رضایتمندی مردمان است.

شکل‌گرایی در پی شعائرسازی است، در پی شکوه‌مندسازی است و می‌خواهد شعائر شکوه‌مند باشد. گلدسته‌ها را مطلا می‌کند و از گرسنگانِ در سایهٔ گلدسته‌ها بی‌خبر است. می‌خواهد باشکوه‌ترین مزارها را بسازد. می‌خواهد باشکوه‌ترین تشییع‌ها را داشته باشد. می‌خواهد انتقامش باشکوه باشد. شکل‌گرایی در پی فزون‌طلبی است. «الهاکم التکاثر».

شکل‌گرایی عدالت را در ساده‌زیستی خلاصه می‌کند. مسئول ساده‌زیست بی‌تدبیر را به مسئول مدبّر متمول ترجیح می‌دهد. عدالت‌خواهی شکل‌گرا، مبارزه با مفسِدان است؛ نه با فساد و حتی گاه راه را گم می‌کند و به سوی مبارزه با ثروت می‌رود حتی اگر مشروع باشد.

شکل‌گرایی «نما» برایش مهم است. در پی تزیین نماست. در پی شکوه نماست. هیچ نقصی و هیچ غباری را بر نما برنمی‌تابد. کاشی‌های معرق مساجد را بر ایمانِ دل‌ها مقدم می‌کند. «مساجدهم عامرة وهي خراب من الهدی». قرآن‌های مطلا می‌سازد؛ اما «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم في الامر» را فراموش می‌کند. گلدسته‌ها و گنبد و مقبرهٔ آیت الله خمینی را شکوه‌مند و مجلل می‌سازد؛ اما کمی آن‌سوتر از گورخواب‌ها بی‌خبر است. «ولعل بالحجاز اوالیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع»

شکل‌گرایی که نما و شکوه سازه و شعائر برایش مهم است و مقدم بر مکتب است، ویرانی درون و دوری از متن را می‌پذیرد. عزتِ شکل‌گرایانه را فریاد می‌زند حتی اگر رنج و فقر مردم نتیجه‌اش باشد. فریاد جنگ برمی‌آورد چون گمان می‌کند جنگ عزت است و نجنگیدن ذلت؛ حتی اگر به ویرانی شهرها بیانجامد. «ساده‌زیست» را می‌گزیند حتی اگر اقتصاد فروبپاشد. عددها را جابجا می‌کند تا شکل تخریب نشود. خطا را نمی‌پذیرد تا حیثیتش لکه‌دار نشود. عذرخواهی نمی‌کند تا هیمنه‌اش فرونریزد.

جمهوری اسلامی، سخت در بند شکل‌گرایی است. می‌خواهد انتقام در ساعت خاصی باشد، پیش از تدفین باشد، باشکوه باشد و اگر خطایی انجام شود، آن را بپوشاند. اعتبار همهٔ رسانه‌های خویش را ویران می‌کند تا شکوهِ انتقام و نمایِ آن لکه‌ای نبیند. امنیت را در فزونی لشکریان و سلاح می‌بیند نه در رضایتمندی و همراهی مردم. اعتراض‌ها به خود را تحقیر می‌کند که نما و شکل آسیبی نبیند. اما متن می‌گوید «نگاه دار دل مردم از پریشانی»

پ.ن
یادداشت محسن حسام مظاهری را با عنوان «هیس! مبادا به گوش دشمن برسد» بخوانید.

پس‌ از سلیمانی

ژانویه 6, 2020

الف: حضور مردم در تشییع جنازه سلیمانی نشانهٔ محبوبیت او بود. مسئله پدیداری است. او در نگاه مردم، نه نمایندهٔ مجلس بود، نه رئیس جمهور، نه شهردار تهران، نه رئیس سپاه، نه رئیس قوهٔ قضائیه و … او یکی از «حاکمان» نبود؛ او «سرباز» بود در نگاه مردم. به این دلیل حتی کسانی که با حاکمیت همراه نیستند، او را ستودند و در تشییع او حاضر شدند. نمی‌توان محبوبیت سلیمانی را «مشروعیت» حاکمیت دانست.


ب: به گمانِ من مشروعیت نظام پس از ۸۸ تَرَک برداشت و ترمیم نشد. نهِ به آیت الله مصباح و یزدی در انتخابات ۹۴ نمایشی از این تَرَک بود. اعتراض‌های آبان ۹۸ و سرکوب آن این تَرَک را عمیق‌تر کرد. نمایش عریان فساد و تبعیض که پس از ۸۴ آغاز شد، این تَرَک را بیشتر و بیشتر کرد. ناتوانی دولت روحانی در تحقق وعده‌هایش آن کورسوی امید به بهبودی را خاموش کرد. یکه‌تازی ناپاسخگوی نهادهای انتصابی و تأثیرشان بر نهادهای انتخابی و نمایش این دوگانگی ضربه‌ای بر جمهوریت بود. همهٔ اینها به شکاف میان حاکمیت و مردم می‌انجامید و روز به روز بیشتر می‌شد. نمی‌‌توان حضور پررنگ مردم را ترمیم این تَرَک دانست؛ اما فرصتی است برای پوشاندن آن.

ج: براندازی متکی به بیگانه نمی‌تواند پیروز باشد. اگرچه این سال‌ها بسیاری از رسانه‌ها را دست گرفتند و جارچیان بسیاری داشتند و هیاهو می‌کردند، اما نتوانستند موازنهٔ اجتماعی در خیابان را تغییر دهند. البته می‌توان اذعان داشت که احتمالاً در بر بسیاری از اذهان تأثیر داشته‌اند. فراخوان‌های آنان به میدان‌های میلیونی و … شکست خورد. یکی از مهم‌ترین دلایل شکست آنان، همراهی آنان با بیگانه است. بسیاری از رسانه‌های آنان از دولت آمریکا و سعودی تأمین مالی می‌شوند. با پمپئو عکس می‌گیرند و از تحریم‌هایی که مردم را رنج می‌دهند، حمایت می‌کنند. به گمانم تشییع سلیمانی، بیش از آنکه معنایش حمایت از سیاست‌های جمهوری اسلامی باشد، نهِ مهمی به بیگانه و براندازانِ متکی به بیگانه بود.

د: جمهوری اسلامی باز باید بر معاهدهٔ صلح منطقه‌ای تأکید کند و در این راه تلاش کند. راهی جز این نداریم. آمریکا نمی‌خواهد و نمی‌تواند آرامش را به غرب آسیا بیاورد و خود باعث بسیاری از ناآرامی‌هاست. اشتباه جمهوری اسلامی در این سال‌ها تقابل با عربستان و هم‌پیمانانش بود. این تقابل -اگرچه بسیاری از آن از سوی سعودی بود- عربستان را به سوی اسرائیل کشاند. امروز غرب آسیا دو تکه و چند تکه است و این تقابل پررنگ‌تر از همیشه است. باید راهی جست برای صلح فراگیر منطقه‌ای؛ صلحی بدون نیاز به غرب.

هـ: جمهوری اسلامی نیاز دارد به ترمیم مشروعیت خود. این مشروعیت تَرَک‌خورده بازسازی نمی‌شود مگر با تغییر بسیاری از سیاست‌هایش. در جمهوری اسلامی کسانی هستند که می‌خواهند به سمت «حکومت اسلامی» آن هم با تفسیری اقتدارگرایانه بروند و «جمهوری» را نفی می‌کنند. زیربنای این تفکر، باور «امام-امت» است. مردم سرزمین را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می‌شود. این تقسیم با غایت حاکمیت ناسازگار است. حاکمیت باید همهٔ مردم سرزمین را با هر باوری، مساوی ببیند و در تأمین حقوق اولیه انسانی آن‌ها کوشا باشد. جمهوری اسلامی برای ترمیم مشروعیت، باید آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد، از تحمیل سبک زندگی خاص بر مردم دست بردارد، آزادی را به رسانه‌ها برگرداند، نظامیان را به پادگان برگرداند و حاکمیت دوگانه را رها کند و به سمت آراء مردم برود و ….

و: براندازی در حال حاضر نه ممکن است و نه مطلوب. از آن جهت ممکن نیست که نه موازنهٔ اجتماعی در خیابان به سود آنان است و حکومت امکان سرکوب دارد. پهلوی وقتی شکست خورد که اولاً موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داد. جمعیتی که به استقبال آیت الله خمینی در بهشت زهرا رفت، حدود سه میلیون نفر رود. در عاشورای ۵۷ راهپیمایی میلیونی انجام شد. همان زمان دست‌بالا در حمایت از بختیار حدود صد هزار نفر شرکت کردند. تجمع حامیان سلطنت در امجدیه حتی نیمی از زمین را پر نکرد. در ماه‌های پایانی موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داده بودند. موازنهٔ اجتماعی در خیابان به هیچ وجه به سود براندازان نیست. ۱۸ ماه پیش حدود ۱۶ میلیون نفر به ابراهیم رئیسی رأی دادند. همین چند روزدر تشییع سلیمانی چند میلیون نفر شرکت کردند. براندازی کنونی متکی به بیگانه است. بیگانه‌ای که در ذهن ایرانیان کودتایی علیه دولت قانونی انجام داده است، هواپیمای مسافربری را ساقط کرده است و یکی از سربازان میهن را ترور کرده است و مردم را با تحریم رنج داده است. کسانی که براندازی کنونی را بانگ می‌زنند، علناً دین‌ستیزند. تفکیک میان دین و سیاست نکته‌ای است؛ اما دین‌ستیزی چیز دیگر.
نامطلوبی براندازی در حال حاضر بدین‌خاطر است که بسیار محتمل است به درگیری‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ داخلی بیانجامد. سرنوشتی که در لیبی می‌بینیم. تکیه آنان به بیگانه، باعث وامداری آنان به بیگانه می‌شود و وامداری به بیگانه مخالف استقلال است. معترضان امروز عراق، شعارشان استقلال است و دولت عراق به آسانی نمی‌تواند از شر سربازان آمریکایی و تأثیر آمریکا بر سیاستش راحت شود.

تأملی دربارهٔ حضور سلیمانی و ایران در آن‌سوی مرزها

ژانویه 4, 2020

به گمان من مسئله حضور ایران در دیگر کشورها مسئلهٔ سادهٔ یک‌خطی نیست که با جملهٔ «ایران سیاست‌های فرامرزی دارد و سیاست‌های فرامرزی بد است» حل شود و بعد با آن قاسم سلیمانی را نفی کنیم. در یک حالت ساده و بی‌هیچ زمینه‌ای بله دخالت و یافتن امنیت در سرزمین‌های دیگر را می‌‌توان نفی کرد و یا دستکم زیر سؤال برد. اما زمینه نباید حذف شود و مسئلهٔ پیچیده و حتی بسیار پیچیده به مسئلهٔ ساده و یک‌خطی تنزل یابد.

اگر همهٔ کشورهای همسایهٔ ما، همهٔ کشورهای خاورمیانه چیزی شبیه عمان -یا دستکم تصور ما از عمان- بودند، اگر اسرائیلی نبود که رؤیای نیل تا فرات را در سر دارد، اگر عربستانی نبود که با دلارهایش در پاکستان و افغانستان و … در پی نفوذ است، اگر ترکیه‌ای نبود که در پی احیای عثمانی است، اگر آمریکایی نبود که هم به کشوری در شرق ما حملهٔ نظامی کرده است و هم به کشوری در غرب ما، اگر داعش نبود، اگر تفکر وهابیت نبود که شیعیان را کافر می‌دانند و خون‌شان را هدر، اگر تلاش سعودی و امارات و آمریکا و عربستان و روسیه و … برای نفوذ در عراق و افغانستان و سوریه و لبنان و … نبود. اگر همان‌ها از تجزیه‌طلبان داخلی حمایت نمی‌کردند، اگر همه اینها ساکت بودند و سر جای خود می‌نشستند و رؤیای نفوذ منطقه‌ای نداشتند، بله سیاست دخالت ایران و حضور قاسم سلیمانی را می‌شد در یک خط ساده محکوم کرد. اما مسئله ساده نیست؛ مسئله پیچده است؛ بلکه بسیار پیچیده است. اگر قاسم سلیمانی و سپاه ایران جلوی حملهٔ داعش به بغداد را نمی‌گرفت، الان وضعیت چه می‌شد؟ اگر سلیمانی و ایران و … با داعش در سوریه مقابله نمی‌کرد، وضعیت چگونه بود؟ اگر سیطره و سلطه و مالکیت آمریکا در خاورمیانه بی‌هیچ مزاحمی بود، وضعیت چگونه بود؟ رؤیای نیل تا فرات اسرائیل به کجا رسیده بود؟ من جواب را نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. اما تنها می‌دانم مسئله بسیار پیچیده است. بسیار پیچیده. با یک خط «به جای رسیدگی به محرومان داخلی، نباید در آن سوی مرزها می‌جنگید» نمی‌توان مسئله را پاسخ داد. اگر ما آن سوی مرزها نبودیم، عراق دست که بود؟ یکی از ده‌ها پیچیدگی این مسئله این است که «اگر ما نباشیم، سعودی خواهد بود» و «سعودی خیرخواه ما نیست». «اگر ما نباشیم، آمریکا خواهد بود» و «آمریکا خیرخواه ما نیست».

شاید این اشکال جدی باشد که ما خودمان در این وضعیت نقش داشتیم، سیاست ما باعث تشدید این بحران پیچیده شده است و هر کنش ما باعث واکنش دیگران شده و هر کنش آنها باعث واکنش ما. مخالف نیستم. اما همهٔ تقصیر ما نیستیم. در این خاورمیانه، اسرائیل هست. اسرائیل پش از انقلاب هم باعث درگیری‌هایی در خاورمیانه بود. عربستان هست که چه پیش از بن‌سلمان و چه پس از او، بارها خواستار حملهٔ نظامی به ایران بوده و آمریکا را تحریک می‌کرده است. نکرده؟ در این منطقه داعش بود که در رؤیاهایش تسخیر سرزمین پارس بود. نبود؟

حرف من این است، مسئله را ساده و یک‌خطی نبینید. مسئله بسیار پیچیده است. در مسائل بسیار پیچیده، احکام یک خطی اخلاقی، جایی ندارند و باید سراغ احکام پیچیده رفت. مثال ساده‌اش اعتراض موسی به خضر بود که چرا کشتی را سوراخ کردی. خضر مسئله را پیچیده می‌دید. موسی یک خطی. خضر میان این دو راه گیر کرده بود که اگر کشتی سوراخ نشود، پادشاهی ستمگر آن را غصب می‌کند که خسارتی جبران‌ناپذیر است و اگر کشتی سوراخ شود، خسارتی جبران‌پذیر است؛ اما از غصب پادشاه نجات می‌یابد. موسی «پادشاه ستمگر» را حذف کرده بود و ماجرا را فقط «تجاوز به مال غیر» و تخریب مال دیگری می‌دید. حق با موسی است؛ تجاوز و تخریب مال دیگری نادرست است؛ اما حق با خضر است، گاهی تخریب مال دیگری، اگر پادشاه ستمگر غاصبی آن سوی آب باشد، به سود مالک کشتی است. آن سوی مرزها پادشاهان ستمگر غاصبی ایستاده‌اند.

سخن من این نیست که سیاست ایران در آن سوی مرزها درست است یا نادرست است. من نمی‌دانم. اما وقتی تحلیل می‌کنیم، باید پادشاهان ستمگر غاصب آن سوی آب را هم ببینیم و مسئله را سادهٔ یک‌خطی نکنیم و موسی‌وار بانگ اعتراض برنداریم که اگر هر چیز را ساده ببینم فراق میان ما و واقعیتِ گرگ‌منش خارجی است. «هذا فراق بینی و بینك». مسئله بسیار پیچیده است.

مقایسه با یک شرطیهٔ‌ خلاف واقع

دسامبر 17, 2018

وضعیت کنونی حاکمیت، به گمانِ منِ شهروندِ عادی جای دفاع ندارد. من می‌توانم از دورهٔ پس از جنگ تا سال ۱۳۸۴ دفاع کنم. به گمانم ایرانِ ۱۳۸۴ با ایران ۱۳۶۸ بسیار پیشرفت کرده بود و رو به جلو بود. اما الان جای دفاع ندارد. اما آیا مقصر وضع موجود، تنها و تنها حکومت است؟

نمی‌توان با یک خط ماجرای بسیار پیچیدهٔ وضعیت امروز را پاسخ داد. جمهوری اسلامی در آغاز خود با جنگی طولانی مواجه شد. آغازگر جنگ نبود و به گمان من تا وقتی قدرت‌های بزرگ تصمیم به پایان جنگ نگرفتند، جنگ پایان نیافت. پس از خرمشهر حتی اگر می‌خواستیم به سمت صلح برویم، دستیابی به صلح آسان نبود. اگرچه چنین تلاشی نشد. در همهٔ چهل سال با تحریم‌های سختی مواجه بوده و گاهی این تحریم‌ها فلج‌کننده بوده مانند سال‌های ۹۰ تا ۹۲ و تحریم‌های کنونی.

بیایید با دو شرطیهٔ خلاف واقع، جهانی دیگر بسازیم و آن جهان را با جهان کنونی مقایسه کنیم. شرطیه خلاف واقع چیست؟ شرطیه‌ای که «شرط» آن در دنیای واقعی محقق نشده باشد. «اگر طارمی ضربه دقیقهٔ آخر را با دقت می‌زد، ایران به دور دوم جام جهانی صعود می‌کرد.»؛ «اگر هیتلر به دانشگاه هنرهای زیبا می‌رفت و نقاشی را ادامه می‌داد، جنگ‌های اول و دوم جهانی رخ نمی‌داد.»؛ «اگر در انتخابات ۱۳۸۴، انتخابات تحریم نمی‌شد، محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور نمی‌شد.» و … اگر و شرطی را که خلاف آن در واقعیت رخ داده است، می‌گوییم و نتیجهٔ آن شرط را بیان می‌کنیم. «اگر مجرمانی که شغل ندارند، شغل داشتند، مرتکب جرم نمی‌شدند.»

دو شرطیهٔ خلاف واقع دربارهٔ تاریخ جمهوری اسلامی در برابر ماست:
۱. اگر جنگ نمی‌شد، عادتاً ایران اکنون در وضعیت بهتری بود.
۲.اگر ایران تحریم نمی‌شد، عادتاً اکنون در وضعیت بهتری بود.

جهانی را تصور کنیم بعد از انقلاب ۱۳۵۷، که در آن در ایران نه جنگی رخ داده است و نه تحریمی. این جهان آیا عادتاً وضعیت بهتری نسبت به امروز داشت؟ ما دوران کوتاه تا حدودی بدون تحریم از سال ۹۴ تا ۹۶ داشتیم. این دوران می‌تواند برای پاسخ به این پرسش کمک کند.
شاید بتوان چنین استدلالی اقامه کرد:
اگر تحریم‌ها نبودند، بسیاری از کارخانه‌ها و کارگاه‌ها تعطیل نمی‌شدند و وضعیت معیشتی مردم و وضعیت اقتصادی کشور رو به بهبود بود و بهتر از وضع کنونی بود. به نظر نمی‌توان نقش تحریم‌ها را در فلج‌کردن اقتصاد ایران نادیده گرفت. تحریم‌ها نه تنها کارگاه‌های و کارخانه‌های داخلی را فلج کرده‌اند و تولید را متوقف کرده‌اند، مانع سرمایه‌گذاری خارجی و ورود فناوری‌های نو و داد و ستد شده‌اند. در یک کلمه تحریم‌ها مانع پیشرفتند می‌توان زمان‌هایی را نشان داد که در حالت تحریم‌های کمتر، ایران رو به پیشرفت بوده است. اگر بتوان این را نشان داد که در زمان‌های تحریم کمتر، رشد اقتصادی و شاخص‌های اقتصادی رو به جلو بوده است، می‌توان گفت تحریم‌ها از مقصران بزرگ وضعیت فعلی‌اند.

اینطور بگوییم. ما دو دوره داریم. دورهٔ الف همراه تحریم دورهٔ ب بدون تحریم. در دورهٔ الف وضعیت نامطلوبی داریم برای اینکه ثابت کنیم که تحریم‌ها در این نامطلوبی نقش داشته‌اند، باید علت بودن آن و نه صرفاً همبستگی و هم‌زمانی آن را ثابت کنیم. به نظر ثابت کردن این مسئله سخت نباشد.

بحث این نیست مقصر تحریم‌ها کیست. بحث این است که اگر تحریم‌ها نبودند، آیا وضع مطلوب‌تری بود یا نه. می‌توان حدس زد «عادتاً بله». قید «عادتاً» به این معناست در یک مسیر عادی بدون اتفاقات غیر عادی نتیجهٔ این مسئله این می‌شد. اگر بگوییم، اگر تحریم‌ها نبودند، وضعیت مطلوب‌تری داشتیم، پس می‌توان گفت تحریم‌ها بخشی از تقصیر وضعیت نامطلوب فعلی را به عهده دارند.

اگر این دو شرطیه صادق باشند، به نظر تمام تقصیر به گردن حاکمیت نیست. تحریم‌ها و حامیان تحریم هم در این مسئله نقش دارند.

این خبرگان و حسن خمینی و …

ژانویه 7, 2016

انتخابات مجلس خبرگان، معمولاً کم حاشیه و بدون سر و صدا برگزار شده است. اما انتخابات پیش روی مجلس خبرگان را می‌توان انتخاباتی متفاوت از دوره‌های گذشته آن دانست. برخلاف دوره‌های پیشین، از مدت‌ها پیش از آغاز روند انتخابات –ثبت نام و تأیید صلاحیت و …- بحث‌های فراوانی پیرامون آن شکل گرفته است.

رویگردانی مردم در انتخابات ۹۲ از اصولگرایان به سوی حسن روحانی، هشداری بود برای اصولگرایان. اصولگرایان از این واهمه داشتند که در انتخابات‌های بعدی نیز شکست بخورند. چنانچه کارشناسان سیاسی ترکیبی متفاوت از مجلس دهم را در بهارستان پیش بینی می‌کنند. همزمانی انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی، خود یکی از دلایل تفاوت این دوره از انتخابات مجلس خبرگان با دوره‌های پیشین است. انتخابات خبرگان در بسیاری از حوزه‌ها انتخاباتی غیررقابتی بود و این عدم رقابت انگیزه شرکت در انتخابات را کم می‌کرد.

اما با تجمیع انتخابات، انگیزه شرکت در انتخابات مجلس شورا، برای شرکت در انتخابات مجلس خبرگان کافی است و این به معنای افزایش آمار شرکت کنندگان در انتخابات خبرگان است. نگاهی به تاریخ انتخابات در سالهای گذشته نشان می‌دهد که افزایش و کاهش شرکت کنندگان در تغییر منتخبان انتخابات، تأثیر زیادی داشته است.

اما تفاوت مهم تر این دوره از انتخابات خبرگان، در نامزدهاست. احتمالاً با نسل نو و جوانی از روحانیون در این انتخابات مواجه خواهیم شد. در یک تشابه اتفاقی، فاصله میان انتخابات ۹۴ و انقلاب و فاصله انقلاب تا ۱۳۲۰ –پایان دوره رضاخان- سی و هفت سال است. رابطه رضاخان با روحانیت به سه دوره تقسیم می‌شود. دورهٔ همراهی از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۶ است. دوره دوم که از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ بود دوران محدود سازی بود و پس از آن تا ۱۳۲۰ دوران سرکوب و مقابله با روحانیت بود. تا جایی شش هزار طلبه سال ۱۳۰۴ به هشتصد طلبه در سال ۱۳۲۰ کاهش یافت. پس از روی کار آمدن محمدرضا و در دوران آیت الله بروجردی و پس از آن، سیاست تعامل با روحانیت جایگزین سیاست تحدید و سرکوب رضاخان شد و این مسأله به افزایش تعداد طلاب انجامید. با پیروزی انقلاب و نقش روحانیت در آن، تعداد طلاب و روحانیون به طرز چشمگیری افزایش یافت. اعضای دوره‌های پیشین خبرگان، عمدتاً از میان علما و روحانیونی بود که آغاز طلبگی آنان در زمان پهلوی بوده است. با گذشت سی و هفت سال از انقلاب، می‌توان حدس زد در این دوره با کاندیداهایی مواجه خواهیم شد که پس از انقلاب و حتی در سالهای دهه هفتاد به سلک روحانیت درآمده باشند. شرکت این دسته از روحانیون جوان در انتخابات خبرگان و احتمال انتخاب آنان، می‌تواند ترکیبی دیگرگون از مجلس خبرگان را بسازد.

هاشمی، اعتدال گرایان و اصلاح طلبان، سید حسن خمینی را برای این مجلس احتمالاً دیگرگون می‌خواهند. خمینی جوان، در صورت شرکت و راهیابی به مجلس خبرگان،‌ مشهورترین چهره تازه وارد این مجلس خواهد بود؛ مجلسی که احتمالاً چهره‌های تازه و جوان دیگری را نیز داشته باشد.

وابستگی او به امام خمینی، شهرت و محبوبیت و نیز حمایت برخی از اعضای قدیمی مجلس خبرگان از او،می‌تواند وزن او را در این مجلس سنگین کند و حتی او را به سوی صندلی ریاست مجلس خبرگان بکشاند؛ ریاستی که پس از وفات آیت الله مشکینی ناپایدار بود.

هاشمی پس از آیت الله مشکینی سه سال رئیس خبرگان بود و بعد از حوادث ۸۸ و فشار سیاسی بر او،‌ در اسفند ۸۹ آیت الله مهدوی کنی به جای او نشست و در ۹۳ انتخابات ریاست خبرگان را به آیت الله یزدی واگذار کرد. بعید است هاشمی دوباره سودای ریاست خبرگان در سر داشته باشد، اما با تغییر احتمالی ترکیب خبرگان و ورود سید حسن خمینی به آن، این احتمال وجود دارد که هاشمی و حامیانش از ریاست او حمایت کنند؛ اگرچه با وجود کسانی مانند آیت الله هاشمی شاهرودی  این احتمال تضعیف می‌شود. در هر صورت، خمینی جوان در مجلس خبرگان آینده، نماینده قدرتمند خواهد بود مگر اینکه او در این مجلس تنها باشد.

خمینی جوان کمتر در مسائل سیاسی، خصوصاً جایی که به گروه و جناح خاصی گره خورده باشد،‌ سخن می‌گوید. او بیشتر چهره ای حوزوی دارد که در حوزه علمیه قم به تدریس درس خارج مشغول است و اتفاقاً درسی شلوغ دارد. با این حال، نسبت خانوادگی و نیز رفت و آمدهای سید حسن خمینی او را نزدیک به اردوگاه اصلاح طلبان نشان می‌دهد. هر از گاهی عکسی از خمینی جوان و رئیس دولت اصلاحات و دیگر اصلاح طلبان منتشر می‌شود. احمد خمینی پسر او دستبند سبز به دست می‌کند. از این نشانه‌ها می‌توان رویکرد سیاسی سید حسن را فهمید.

در مقابل، طیف افراطی اصولگرایان مانند پایداری و حتی برخی از اصولگرایان از آمدن سید حسن خمینی به صحنه انتخابات خبرگان بیم ناکند. نام حسن خمینی نه تنها این قدرت را دارد که نامهای بزرگان منسوب به اصولگرایان را پشت سر نهد، حتی این قدرت را دارد که برخی از آراء را به سوی همراهانش در سیاهه انتخابات جذب کند. در سالیان اخیر دلواپسان، بارها به تقابل با حسین خمینی برخاسته‌اند که اوج آن در اخلال در مراسم سالگرد رحلت امام خمینی بود. دلواپسان در رسانه‌های خود از حسن خمینی به «حسن مصطفوی» یاد می‌کنند و بارها تنها انتساب او به امام را انتساب خویشاوندی دانسته‌اند. پس از آنکه هاشمی او را «آیت الله» خواند، به این مسأله اعتراض کردند.

به هر حال، اصلاح طلبان و اعتدال گرایان از سویی تلاش می‌کنند حسن خمینی در انتخابات خبرگان شرکت کند و از سویی دلواپسان دوست دارند او نیاید. اگر خمینی جوان قصد شرکت در انتخابات را داشته باشد، می‌توان پیش بینی کرد که رأی بالایی خواهد داشت. احتمال رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان، احتمالی مضحک است. شاید بتوان احتمال داد که شورای نگهبان اکبر هاشمی رفسنجانی را به بهانه ای غیر از بهانه کهولت سن در این انتخابات رد صلاحیت کند؛‌ اما رد صلاحیت خمینی جوان را نمی‌توان در نظر گرفت.

گمان می‌رود سید حسن خمینی، اگر بیاید، رأی بالایی خواهد داشت و در مجلس خبرگان آینده، جایگاه ویژه ای داشته باشد. حتی می‌توان ورود او به انتخابات را،‌ باعث افزایش سبد رأی همفکرانش در انتخابات خبرگان دانست. اگر همه این‌ها محقق شود، آیا این به سود او و حتی به سود جبهه همفکران اوست؟

نیمه خالی لیوان را نگاه کنیم. اگرچه احتمالاً حسن خمینی رأی بالایی داشته باشد، هم به دلیل انتسابش به امام، هم به دلیل روحیات و خصوصیات شخصی مانند ورزشی بودنش و خوش چهره بودن و هم به دلیل حمایت احتمالی هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان و…  اما عدهٔ زیادی به او رأی نخواهند داد.

رأی دلواپسان در مقابل او خواهد بود و حتی شاید حامیان اصولگرایان معتدل نیز به او رأی نخواهند داد. اما مهم‌تر از مخالفت دلواپسان با او،‌ نحوه مخالفت دلواپسان و تبعات این مخالفت است. دلواپسان هیچ ابایی ندارند که مجلس سخنرانی او را بهم بزنند و او را  «حسن مصطفوی» بنامند و حتی بگویند او لیاقت تدریس در حوزه ندارد.

حتی چند سال پیش عکسی از او منتشر شده بود که آن سوتر بطری نوشابه کوکاکولا بود و از اینکه در یک عکس نوه امام و نوشابه کوکاکولا بود، به او حمله شده بود. حسن خمینی بیاید، احتمالاً از سوی دلواپسان، دست نشانده هاشمی و مهره هاشمی معرفی شود. تعابیر مهره و دست نشانده برای گفتمان دلواپسی تعابیری مؤدبانه است. هر اشتباهی در مؤسسه تنظیم نشر آثار امام و حرم امام خمینی را به او نسبت خواهند داد و بزرگنمایی خواهند کرد. حتی اگر حسن خمینی به این رفتارها واکنشی نشان ندهد؛ اما این‌ها در اذهان مخاطبان تأثیر خواهد گذاشت. این نخستین بخش منفی حضور اوست که البته دلیل درستی برای حضور او نیست. رفتار و تخریب رقیب، دلیلی موجه برای عدم رقابت نیست.

می‌توان در میان حامیان حسن خمینی دلایلی برای نیامدن او پیدا کرد. خمینی جوان، سالهاست در حوزه قم تدریس می‌کند و چند سالی است که عالی‌ترین سطح دروس حوزه یعنی خارج فقه و اصول را برگزار می‌کند. از او کتاب‌هایی با محوریت علوم حوزوی منتشر می‌شود. دوری او از سیاست،‌ نه تنها او را از تبعات سیاست تا حدودی دور نگه داشته است، بلکه به جایگاه اجتماعی او کمک کرده است.

تلاش اصلاح طلبان برای شرکت او در انتخابات، نشان از این جایگاه اجتماعی او دارد. اگرچه بخش مهمی و از این جایگاه به خاطر انتساب او به بیت امام است؛ اما اگر موقعیت حوزوی و علمی او نبود، تصور چنین جایگاهی دور از دسترس بود. از دیگرسو، مناسبات سیاسی و اجتماعی ایران به گونه ای است که قدرت و جایگاه سیاسی-اجتماعی لزوماً از مقام و صندلی سیاسی برنمی خیزد. حتی گاهی آنانکه از این مقام‌ها دوری می‌کنند،از قدرت بیشتری برخوردارند. مرجعیت یکی از این جایگاه‌هاست. چنانچه جایگاه سیاسی مرجعیت سید علی سیستانی در عراق از جایگاه بسیاری از رجال سیاسی آنجا قدرتمندتر است.

اگر بتوان برای حسن خمینی در آینده حوزه‌های علمیه،‌ جایگاه بالایی پیش بینی کرد؛ ورود او به عرصه سیاسی می‌تواند به آن جایگاه ضربه بزند. جایگاهی که می‌تواند در حالیکه «آسوده برکنار»از های و هوی سیاست است، اما نقش راهبری و مشورتی قدرتمندی باشد. مقامی که می‌توان حسن خمینی را در سالهای آینده در آن جایگاه تصور کرد. او می‌تواند عرصه سیاست را به دیگران واگذارد و خود به عنوان راهبری در بیرون از گود باشد.

در باب آب ریختن به آسیاب دشمن

آگوست 18, 2015

«سال ۸۸، رسایی: چطور می‌شود هم ‫‏اسرائیل‬ خوشحال باشد و هم سران فتنه!؟
سال ۹۴، من: چطور می‌شود هم اسرائیل ناراحت باشد و هم رسایی!؟»
این متنی بود که این روزها در شبکه های اجتماعی دست به دست میچرخید. دو خط و دستکم دو استدلال در این متن میبینیم. از خط دوم میتوان استدلالهای مخفی دیگری درآورد. اما با همان دو استدلال روشن در هر دو خط است. هر دو میگویند که همسویی و همدلی با دشمن، به معنای باطل بودن عقیده است. یک قیاس استثنایی در هر دو گزاره مشاهده میشود: اگر میان الف و دشمن همدلی باشد، آنگاه موضع الف، موضع باطلی است؛ الف با دشمن همدل است. پس نتیجه میگیریم که موضع الف باطل است.

این استدلال، بسیار در گفتگوهای سیاسی دیده میشود. شعار «کیهان، اسرائیل پیوندتان مبارک» یا «با این گفته ها خوراک رادیوهای بیگانه را فراهم کردید»، «این رفتارها آب ریختن به آسیاب دشمن است» و …. این استدلال یک استدلال تمام نیست و نمیتوان از همسویی و یا واکنش یکسان فرد و دشمن پی به بطلان یا درستی عقیده و گزاره برد. دلیل ساده و روشن ناتمامی و نادرستی این استدلال، موارد فراوانی که در طی تاریخ میان فرد و دشمن همسویی و همدلی بوده، اما عقیده و رفتار درست بوده است.

ناپلئون در ۱۸۱۲ با سپاهی ششصدهزار نفره به سوی روسیه آهنگ جنگ کرد. سرعت پیشروی ناپلئون بالا بود و نیروهای روس با مقاومت اندکی مدام در حال عقب نشینی بودند. تاکتیک عقب نشینی روسها با اعتراض اشراف و برخی بزرگان دربار الکساندر اول مواجه بود. آنها این عقب نشینی را به معنای پیروزی دشمن و نفی عزت روسیه و از دست دادن خاک میدانستند؛ اما سران سپاه روسیه که از قدرت برتر سپاه ناپلئون آگاه بودند، آگاهانه به عقب نشینی ادامه میدادند. روسها پیش از عقب نشینی در هر منطقه ای، مزارع و آذوقه های آنجا را میسوزاندند و سپاه گران ناپلئون به آذوقه جدید دست نمی یافت. آذوقه به پایان رسید. بدون شلیک گلوله ای از سوی روسها، شصت هزار نفر از سپاه ناپلئون مرده بودند. اسبها چیزی برای چرا نداشتند و بر زمین می افتادند. مشاورین ناپلئون خواستار بازگشت شدند و هشدار دادند بزودی سواره نظام نابود خواهد شد. اگرچه ناپلئون ابتدا سخن مشاوران را پذیرفت؛ اما با متهم کردن آنان به همسویی با روسیه به حرکت خود ادامه داد. در سپتامبر به رودخانه مسکو رسیدند با سپاهی ۱۳۰ هزار نفره. در نبردی یک روزه روسها با آنکه شکست نخورده بودند، عقب نشینی کردند و سپاه ناپلئون باز هم پیش رفت. پس از هفت روز به مسکو رسیدند و وارد شهر شدند. اگرچه انتظار داشت روسها از مسکو دفاع کنند، اما او به سادگی وارد کرملین شد. فردای ورود به مسکو، شهر در آتش سوخت. یک ماه در مسکو ماندند و بدون اینکه از الکساندر پیامی دریافت کند، تصمیم به بازگشت گرفت؛ زمستان فرارسیده بود. زمستان همیشه سلحشوری شکست ناپذیر برای روسیه بوده است. گفته میشود از سپاه ۶۰۰هزار نفری او، تنها سی هزار نفر به خانه بازگشتند. روسها بدون مقاومت و بدون درگیری مهمی، پیروز شده بودند. اگرچه عقب نشینی، به گمان برخی درباریان همسویی با دشمن بود؛ اما تاکتیکی برای پیروزی روسها بود و آغاز سقوط ناپلئون. شاید بعدها ناپلئون پیش خودش میگفت ای کاش به مشاورانش گوش میداد و در میانه راه بازمیگشت؛ حتی اگر آن عقب نشینی موجب شادی روسها میشد.

خیلی ساده میتوان گفت؛ نه هر شادی دشمن مساوی راه اشتباه ماست و نه هر غم دشمن برابر درستی شیوه ماست. این یک مغالطه است که بگوییم چون دیدگاه تو همسو با دیدگاه دشمن است، پس دیدگاه تو نادرست است. یا چون دشمن از این شاد شد، پس اشتباه است. البته این بدین معنا نیست که واکنش دشمن به تمامه نفی شود. باید به واکنش دشمن توجه داشت؛ اما از آن واکنش نمیتوان به یک نتیجه قطعی رسید. اگر اینگونه باشد، تبادل اسرای ایران و عراق پس از جنگ، رفتاری نادرست بود؛ چون صدام که دشمن ما بود، از آن راضی و خشنود بود. میتوان اسم این مغالطه را «واکنش دشمن» یا حتی «مغالطه آب ریختن به آسیاب دشمن» نامید. راستی! چرا هنوز آسیابهای دشمن آبی است؟

_
از شماره هفدهم روشن

چند حاشیه بر مصاحبه تلفنی مسیح علینژاد و سید احمد خاتمی

دسامبر 26, 2014


نقل قول ناقص-تحریف

این دو گزاره را نگاه کنیم: «هفتاد درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» و «هفتاد درصد از جمعیت معتادان، جوانان زیر بیست سال‌اند.» این دو گزاره بسیار با هم متفاوت‌اند. اگر گزاره دوم گزاره صادقی باشد، مطابق آمار معتادان و آمار جمعیت، گزاره نخست اینگونه می‌شود «سیزده درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» [همه گزاره‌ها فرضی است. جدی نگیرید.] گزاره نخست، شکل ناقص و تحریف شده گزاره دوم است. نقل قول ناقص و تحریف به سادگی می‌تواند یک گزاره را فاجعه آمیز نشان دهد. «ما با هر اعتراض مسلحانه‌ای به شدت برخورد می‌کنیم» با «ما به هر اعتراضی به شدت برخورد می‌کنیم» فاصله‌ای دراز دارد. جابه جا کردن یک واژه، حذف یک کلمه، نقل ناقص و… می‌تواند معنای متن را دگرگون کند و چیزی بگوید که گفته نشده است.
علینژاد در پرسش خود نقل قولی را از سید احمد خاتمی اینگونه می‌گوید: «برای حل مساله حجاب باید خون ریخته شود.» اما کلمات احمد خاتمی چیز دیگری بود. «برای حل مسأله حجاب باید خون پاک ریخته شود.» حذف کلمه پاک معنا را کاملاً دگرگون می‌کند. در جمله علینژاد می‌توان این معنا را برداشت کرد که می‌توان خون بی‌حجابان را ریخت. اما جمله خاتمی چیز دیگری است.

مصاحبه و بازجویی
مصاحبه را نباید صحنه بازجویی کرد. مصاحبه برای شنیدن نظر مصاحبه شونده است نه اعتراف گیری و تفهیم اتهام. اگرچه گاهی برای شنیدن نظر مصاحبه شونده باید به لطایف الحیل چنگ زد، اما نباید مصاحبه بوی بازجویی بدهد.

حق پاسخ ندادن
انسان‌ها آزادند، پس نمی‌توانند همدیگر را مجبور کنند. حق من برای پرسشگری، باعث نمی‌شود که مخاطب «مجبور» به پاسخگویی باشد. من نمی‌توانم بگویم «باید» پاسخ بگوید. من حق پرسش دارم و او حق سکوت و پاسخ ندادن. حق من باعث تکلیف او و نفی حق او نمی‌شود. آزادی یک فرد انسانی نمی‌تواند آزادی فرد دیگری را محدود کند و نمی‌توان از «حق پرسش» به «لزوم پاسخ» رسید. چنانکه نمی‌توان حق پرسش را نفی کرد، نمی‌توان «حق خاموشی در برابر پرسش» را نفی کرد.
یادمان نرود حق پرسش، حق پاسخ ندادن به معنای اخلاقی بودن پرسش و پاسخ ندادن در همه احوال نیست. گاهی و در شرایط خاصی پرسش نادرست و غیراخلاقی است و گاهی و در موقعیتی پاسخ ندادن غیراخلاقی است. خصوصاً هنگامی که تعهد و قرارداد فرد را ملزم به پاسخگویی کند. یک معلم از آن جهت که معلم است، در مقام آموزگاری باید به پرسش‌ها پاسخ دهد. اما‌‌ همان معلم می‌تواند پاسخ یک پرسش از زندگی شخصی‌اش را ندهد. حق پاسخ ندادن یک حق همیشگی نیست؛ تعهدات، ساختار و مسئولیت و… گاهی الزام پاسخ را طلب می‌کند، البته در چارچوب‌های خود.
بازگردیم به مصاحبه، سید احمد خاتمی می‌تواند به مصاحبه گر بگوید من پاسخ شما را نمی‌دهم. حتی می‌تواند به دلایلی که دارد، با خبرنگاری مصاحبه کند و با خبرنگاری مصاحبه نکند. او حق «پاسخ ندادن» دارد.

شما آدم نیستید
مصاحبه را مرور کنیم. علی‌نژاد خود را معرفی نمی‌کند – با این آگاهی که می‌داند اگر معرفی کند، پاسخ نمی‌شنود-. در پرسشش کلمات احمد خاتمی را تحریف می‌کند. اطلاعات نادرست می‌دهد. [اعتراف به اینکه به خاطر سخنان «شما» این کار را کرده] مصاحبه را بدون اجازه منتشر می‌کند. سید احمد خاتمی این حق را دارد، پاسخ او را نگوید. او برای پاسخ ندادن چند دلیل می‌گوید:

«شما ضد انقلابید من با ضد انقلاب مصاحبه نمی‌کنم… شما آدم نیستید که با شما حرف بزنم. شما خائن به کشورید…»

سه دلیل در این جمله برای مصاحبه نکردن آمده است؛ ضدیت با انقلاب، خیانت به کشور و آدم نبودن. من و شما و هر کس دیگر این حق را دارد، که همکلام‌هایش را انتخاب کند. باور و اعتقاد می‌تواند یک مؤلفه برای گلچین کردن باشد. این یک انتخاب طبیعی است که یک فرد انقلابی با یک فرد مخالف صحبت نکند و پاسخ نگوید. بالعکس آن هم درست است. اما نقطه پررنگ کلام آنجاست که می‌گوید «شما آدم نیستید» ضد انقلاب بودن، حتی خائن بودن هویت فردی و تشخص فرد را نفی نمی‌کند. یک مخالف، یک انسان مخالف است. حتی یک خائن، یک انسان خائن است و هنوز انسان است. اما وقتی «آدم بودن» و انسان بودن او را نفی کنیم، شخصیت و هویت را نفی کرده‌ایم. می‌توان زمانی را تصور کرد که میان موافق و مخالف مدارا و شفقت و در نتیجه گفتگو باشد در عین تقابل باور، اما وقتی تمام هویت نفی شود، راه مدارا و گفتگو بسته می‌شود.

برای شماره سوم روشن نوشته ام.
مصاحبه را میتوانید از اینجا ببینید.

متن‌ها را دگرگون ببینیم

نوامبر 20, 2014

«ما خیال می‌کنیم کمال زن در این است که برای ما برود مدال بیاورد، کمال زن در مادر شدن است، در فرزند تربیت کردن است، کمال زن در اصلاح جامعه است، چرا عواطف در جامعه کم است، زن از همین حقیقت خلق شده است، به ما گفتند بیراهه بروید ما هم گفتیم چشم، فضیلت زن در این نیست، که زن و دختر ما برود پایش را دراز کند و یک کسی را بزند و برای ما مدال بیاورد، فأین تذهبون، به کجا داریم می‌رویم.» 

این کلمات آیت الله جوادی آملی است که با واکنش منفی بسیاری مواجه شد. پس از موفقیت بانوان ایرانی در مسابقات آسیایی و توجه به این موفقیت، این سخنان به گونه ای زیر سؤال بردن آن موفقیت‌ها بود. از سوی دیگر از این کلمات برداشت می‌شود که حضور زن در مسابقات ورزشی و حتی فعالیت‌های اجتماعی نفی شده است. کلماتی که در تفکر امروزی ناپذیرفتنی است. این یادداشت در مقام دفاع یا نقد این کلمات نیست، بلکه به شیوه نقد و هجمه به این کلمات و کلمات مشابه که بسیار رایج است، می‌پردازد.

مرزهای کلام

متن مرز دارد. اگرچه همه معنای متن، مستقیماً در کلمات نیست و به گفته دانشمندان منطق گاهی معنا در «دلالت التزامی» است و خارج از کلمات متن،‌ اما این بدین معنا نیست که متن مرز نداشته باشد. بسیار اتفاق می‌افتد که از متن فراتر از مرزهای معنایی برداشت می‌کنیم. این برداشت‌های نادرست به نقدها و دفاع‌های نادرست خواهد انجامید. به کلمات آیت الله جوادی برگردیم. به گمان من مرزهای این سخن این است که « مدال آوری یک فضیلت نیست و نباید به عنوان کمال و فضیلت الگوسازی شود.» و «فضیلت زن در اصلاح و تربیت جامعه و پررنگ کردن عواطف است.» و این سخن درباره نفی شرکت زن در اجتماع و مسابقات ورزشی سخنی نگفته است؛ بلکه فضیلت دانستن و الگوسازی از آن را نادرست دانسته است. میان این دو تفاوت است. اینکه این مصداق فضیلت درست است یا نه، سخنی دیگر است.

تفاوت میان نامعقول و نادرست

سخن نادرست لزوماً کلامی نامعقول نیست. میان این دو باید تفاوت نهاد. سخن نامعقول سخنی است که نمی‌توان بر اساس استدلال از آن دفاع کرد. سخنی که قابل دفاع نباشد، سخن نامعقول است. اما نادرست سخنی است که با آنچه که واقعیت دارد، همخوانی ندارد. وقتی که در یک مسأله اختلاف است، نمی‌توان همه نظرات درست باشد؛ اما هر نظریه ای بر اساس استدلالی بنا شده است. یعنی صاحبان نظر می‌توانند با استدلال از نظریه خود دفاع کنند. ممکن است در استدلال خود دچار خطا شده باشند و آن خطا نظریه‌شان را نادرست کند، اما نامعقول نمی‌کند. آنچه که بر اساس استدلال محکم بنا شده باشد، ممکن است نادرست باشد؛ اما نامعقول نیست.

تفاوت این دو در مقام نقد و واکنش دیده می‌شود. به سخن معقول حتی اگر نادرست باشد، باید احترام گذاشت. اما سخن نامعقول –از آن جهت که پشتوانه استدلال محکم ندارد- قابل احترام نیست.

شناخت و به رسمیت شناختن پارادایم‌ها

باید به متن و پارادایمی که سخن در آن گفته شده است، توجه کرد. اگر فرد بیگانه ای بدون هیچ آشنایی با آئین اسلام، نماز را ببیند، چیزی جز حرکات خاص و کلمات خاص نمی‌بیند. اما وقتی نماز را در پارادایم و متن اسلام نگاه می‌کنیم، معنای دیگری می‌یابد. خود پارادایم بخشی از معنا است. نادیده گرفتن آن، تغییر و تحریف معنا و از دست دادن بخشی از معناست.

آیت الله جوادی، فیلسوفی مسلمان تحت تأثیر فلسفه صدرایی است. در این تفکر، کمال و فضیلت و سعادت معنای خاص و ویژه ای دارد. اگر ما با آن آشنا نباشیم، بخشی از معنای این کلمات را از دست داده‌ایم.

شناخت پارادایم کلمات و نیز به رسمیت شناختن آن، راه گفتگو و نقد را باز می‌کند. اگر پارادایم یک سخن شناخته نشود و به کلیت آن پارادایم به عنوان یک عقیده احترام نگذاریم، نمی‌توان راه گفتگو را گشود. شناخت و احترام به یک نظام باور، به معنای پذیرش آن نیست.

در ستایش گزاره‌های ناسازگار

«ما» -یعنی ما- در مقابل یک متن قرار می‌گیریم. بدون تحلیل و واکاوی متن، در برابر آن موضع می‌گیریم؛ گاه منفی، گاه مثبت. چرا؟ ما در ذهن خود مبانی خاصی را پذیرفته‌ایم. برخورد نخستین ما با متن، ناسازگاری‌اش را با مبانی ما نشان می‌دهد. این ناسازگاری ما را به واکنش وامی‌دارد.

ما باید خود را با این گزاره ملامت گرانه مواجه کنیم که «نباید از ناسازگاری ترسید.» از ناسازگاری باید استقبال کرد. ناسازگاری یعنی سخنی غیر از سخن ما. این غیر و دیگری بودن «احتمالاً» به معنای نو بودن است. حتی اگر نو نباشد، نباید اسیر واکنش شد. سخنی است در میان سخن‌ها.

دوباره متن آیت الله جوادی را بخوانیم. این پرسش‌ها را مطرح کنیم؛ کمال چیست؟ فضیلت چیست؟ آیا کمال یک امر کلی است یا به اندازه هر فرد، کمال داریم؟ آیا برنده شدن در مسابقات می‌تواند کمال باشد؟ آیا فضیلت زن تربیت فرزند و جامعه است؟ و پرسش‌های دیگر.

قبل از خواندن هر متن و واکنش به آن، یک نفس عمیق، تحلیل متن، شناخت مرزهای آن، احترام به آن، جستجوی مبانی آن و … معنای دیگر به متن خواهد داد.

 *
این متن را برای شماره نخست مجله روشن نوشتم. چراغش روشن باد. 

داستان ابراهیم؛ چهار روایت انسانی و یک روایت ایمانی

اکتبر 5, 2014

و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و به ا‏و گفت اسحاق، یگانه فرزندت را که ‏دوستش میداری برگیر و به وادی موریه برو، و در آنجا او را بر فراز کوهی که به تو نشان خواهم داد به قربانی بسوزان.

آنچه را تارکینیوس بزرگ با سرهای خشخاش در باغش بیان کرد، پسرش فهمید اما قاصد نفهمید.” سورن کییرکگور ترس و لرز را با این جمله آغاز میکند. وی در بیان داستان ابراهیم، نقش قاصد را داراست. او به اعتراف خود، ایمان را نمیفهمد و ابراهیم را درک نمیکند. اما با بازگویی داستان امتحان ابراهیم و برابر نهادنش با آنچه ایمان نیست، به طور غیر مستقیم کیفیت و مقتضیات ایمان را نشان میدهد.

کی‌یرکگور داستان ابراهیم را نخست با چهار روایت نادرست بیان میکند، در هر یک از این داستان‏ها چیزی از ایمان فاقد است و دیگر ابراهیم شهسوار ایمان نیست.

در روایت نخست ابراهیم برای حفظ ایمان اسحاق چهرهی خود را مخدوش میکند و از خود هیولایی میسازد، تا زشتی این عمل-قتل فرزند- متوجه خدا نشود و اسحاق به خدا بدگمان نشود.

بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، چارپایان را زین کرد، خیمه خود را ترک کرد واسحاق را با خود برد: سارا از روزن به آنان مینگریست تا آن گاه که به دره فرو شدند و او دیگر نمیتوانست آنها را ببیند. آنان سه روز در سکوت راه پیمودند. در بامداد روز چهارم ابراهیم حتی کلمه ای نگفته بود، اما چشم برداشت وکوه موریه را در دور دست دید. او جوانان را باقی گذاشت و تنها با اسحاق درکنارش ازکوه بالا رفت. اما ابراهیم با خویشتن گفت، « ‏من از ‏اسحاق پنهان نخواهم کرد که این راه او را به کجا میبرد» او خاموش ایستاد 0 ‏دستش را به نشانه رحمت بر سر اسحاق نهاد و اسحاق خم شد تا پذیرای آمرزش باشد و چهرهی ابراهیم پدرانه بود، نگاهش مشفقانه و سخنش آرامشبخش. اما اسحاق نمیتوانست او را درک کند،روحش قادر به اعتلا نبود! او زانوان ابراهیم را در آغوش گرفت و لابه کنان به پایش افتاد و از او خواست ‏به جوانی او، به آینده امید بخش او رحم کند، شادی خانه ابراهیم و ‏اندوه و تنهایی را به یاد او آورد. آن گاه ابراهیم پسر را بلند کرد، درکنار او به راه افتاد و سخنش سرشار از ترغیب و تسلا بود. اما اسحاق نمیتوانست او را درک کند. او از کوه موریه با لا رفت اما اسحاق اورا درک نمیکرد. آن گاه برای لحظه ای از او روی برگرداند و هنگامیکه اسحاق دوباره چهره ابراهیم را دید دگرگون شده بود، نگاهگ بی رحم و ‏چهرهاش خوفناک بود. اوگلوی اسحاق را گرفت، ‏او را بر زمین افکند وگفت: « ای پسر نادان ، پنداشتهای که من پدر توام؟ من یک بت پرستم. پنداشتهای که این عمل خواست خداست؟ نه، میل من است.». آن گاه اسحاق لرزید و در اضطراب خویش بانگ برآورد: «ای خدایی که در آسمانی، ‏بر من رحم کن. خدای ابراهیم بر من رحم کن. اگر یاری در زمین ندارم تو پدر من باش!» اما ابراهیم زیر لب با خود زمزمه کرد: «ای خدایی که در آسمانی، از تو سپاسگزارم. برای او آن به که مرا یک هیولا بداند تا که ایمان به تو را ‏از دست بدهد.»

در این تصویر ابراهیم توکل ندارد، و امر خداوند را زشت میشمرد و در تصحیح آن وجه خود را خراب میکند. ابراهیم اینک به عنصر شیطانی نزدیک میشود، مثل عفریت دریاییِ اغواگری است که اگنس را فریب میدهد. عفریت آنگاه که مغلوب معصومیت اگنس میشود، از اغواگری دست میشوید و برای رهاندن عشق اگنس به خود، خود را فاش نمیکند و تلاش میکند خود را بیگانه نشان دهد. ابراهیم و عفریت هر دو خود را انکار میکنند و به فریب دست میآویزند. ابراهیم دیگر منجی مشیت الهی نیست که دیگر به آن اعتقادی ندارد، بلکه بر حسب ارادهی خود عمل میکند. این ابراهیم باور به محال ندارد؛ زیرا اگر باور به محال داشت و میدانست اسحاق از او گرفته نخواهد شد، امر خداوند را زشت نمیشمرد و نیازی به تخریب وجه خود نداشت.

در روایت دوم، ابراهیم فقدان پسر را میپذیرد و در سکوت و تسلیم به سوی کوه موریه میرود. آنگاه که ابراهیم به لطف محال ایمان ندارد، وقتی که اسحاق را بازمییابد، شادمانی و سرور به دستآوردن وی را به دست نمیآورد و دیدگانش تیره میشود.

آن گاه سه روز در سکوت راه پیمودند و نگاه ابراهیم بر زمین دوخته بود تا روز چهارم که چشم برداست وکوه موربه را ‏در دوردست دید، اما نگاهش دوباره به زمین بازگشت. در سکوت هیزمها را چید، اسحاق را بست و ‏در سکوت کارد را کشید. در این هنگام گوسفندی را که خداوند معین کرده بود، ‏دید… از آن هنگام به بعد ابراهیم پیر شد، او نمیتوانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی از او خواسته است. اسحاق همچون گذشته کامیاب میشد اما چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید.

ابراهیمِ روایت دوم باور به محال ندارد و امیدی به بازیابی اسحاق ندارد، از این جهت شادی و سرور بازیافتن اسحاق را درک نمیکند و از سرور که از لوازم ایمان است، محروم است. اگر او به سرانجام کار یقین داشت، اسحاق را شادمانهتر از بار اول به دست میآورد. ابراهیمِ این روایت شهسوار ترک است نه شهسوار ایمان و همانند پسر جوانی است که عاشق یک شاهزاده خانم میشود و این عشق همهی محتوای زندگی او را تشکیل میدهد، با این همه اوضاع به گونهای است که این عشق نمیتواند تحقق یابد، و جوان آنگاه که به ناممکن بودنش آگاه میشود، رهایش میکند و تنها میماند . اگرچه جایگاه شهسوار ترک والاست، اما نه ایمان دارد و نه سرور ایمان.

روایت سوم، نگاه اخلاقی ابراهیم به قربانی کردن اسحاق است. ابراهیم اندیشناک به موریه میرفت و خود را گناهکار میپنداشت و از خدا طلب بخشایش میکرد. او با خود میاندیشید که آیا قربانی کردن فرزندش معصیت است وآیا بخشوده میشود. آیا او وظیفهی پدر نسبت به فرزند را فراموش کرده است؟

بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، سارا، مادر جوان را بوسید و سارا اسحاق را که لذت و شادی همهی ایام او بود بوسید، و ابراهیم سه روز اندیشناک بر استر میرفت و به هاجر و به کودکی که به بیابان کشیده بود میاندیشید. او ازکوه موریه بالا رفت وکارد را کشید.

‏شامگاهی آرام بود آنگاه که ابراهیم تنها میراند و ‏به کوه موریه رسید؛ چهره بر زمین سایید و از خدا طلب کرد گناه او را که میخواست اسحاق را قربانی کند و در مقام پدر وظیفهی خویش نسبت به فرزند را فراموش کرده است، ببخشاید. بارها در تنهایی آن مسیر را پیمود اما هیچ آرامش نمییافت. نمیتوانست بفهمدکه آیا خواست قربانی کردن عزیزترین داراییش برای خدا، فرزندی که حاضر بود بارها جان خود را برایش فدا کند، گناه است؛ و اگر این گناه بود، و اگر او اسحاق را آنگونه که باید دوست نمیداشت ، نمیتوانست بفهمدکه این گناه میتواند بخشوده شود، زیرا چه گناهی از این وحشتناکتر است؟

ابراهیم برای اینکه بخواهد شهسوار ایمان گردد، باید از اخلاق فراتر رود و نگاه او به قربانی کردن فرزند نگاهی اخلاقی نباشد. بله، با نگاه صرف اخلاقی به قصهی ابراهیم او یک قاتل است و باید محاکمه شود؛ زیرا هیچ دلیل اخلاقی و انسانی برای این عمل ندارد. ذبح اسحاق فقط در بارگاه ایمان و رابطهی خصوصی با خدا معنا مییابد و موجه میشود. به گفتهی کییرکگور: ابراهیم یا قاتل است یا مؤمن.

در برداشت چهارم از داستان ابراهیم، سایههای تردید و نومیدی را در رفتار ابراهیم میبینیم؛ لرزشی که سراپای ابراهیم را فراگرفته است. تردید در امر الهی نابودکننده ایمان است و در ساختار ایمانِ ترس و لرز جایی ندارد. ایمان اسحاق نیز زایل شده است؛ چون اسحاق تردید را در پدر، الگوی ایمانیاش مشاهده کرده است.

آنان ، ابراهیم و اسحاق، همپای یکدیگر راندند تا به کوه موریه رسیدند. ابراهیم آرام و ‏در سکوت همه چیز را برای قربانی مهیا کرد؛ اما آن گاه که برگشت تا کارد را بکشد اسحاق دید که دست چپ او از نومیدی گره شد و لرزشی سرتاپای وجودش را فراگرفت _اما ابراهیم کارد راکشید. آن گاه دوباره به خانه بازگشتند و سارا به پیشواز آنان شتافت، اما اسحاق ایمانش را از دست داده بود.

این روایت شرطِ دیگر ایمان را بیان میکند. در ایمان تردید و دودلی و ناامیدی راه ندارد. ناامیدی زادهی ناباوری به محال است. مؤمن امید دارد، به همین زندگی، البته به لطف محال.

Sacificio del hijo de Abraham

این چهار روایت، واکنشهای انسانی و قابل فهم برای همه است و هیچ کس ابراهیم را در این چهار روایت سرزنش نخواهد کرد، بلکه وی قابل ستایش است. امّا ایمان ابراهیم، فراتر و بسیار دورتر از این واکنشهای انسانی است. برای دست یابی به ایمان باید از این روایات عبور کرد و فراتر رفت. باید به خدا توکل تمام داشت و تسلیم محض بود و به محال ایمان آورد و از سرور پس از آن بهرهمند شد و از اخلاق و امر کلی گذر کرد و به فراسوی آن رفت و استوار و محکم و مطمئن، بدون تردید و نومیدی گام برداشت؛ آنگاه فرد به وادی ایمان وارد میشود. حقیقت داستان ابراهیم همهی این خصوصیات را داراست و روایت واقعی او، داستان شهسوار ایمان است، که واکنشش، فراانسانی و فرااخلاقی و بالاتر از فهم است.

روایت ایمانی و فراانسانی داستان ابراهیم، پر از شادمانی و اطمینان و سرفرازی است و از تردید و نومیدی به دور است و ابراهیم به لطف محال اسحاق را بازمییابد. او باور داشت در همین دنیا، نه سرای دیگر، اسحاق را دوباره به دست خواهد آورد. و پس از بازیافتنش، شادمانه با او در خیمهاش بر سفره مینشیند و از سرور سرشار است.

ما درکتابهای مقدس میخوانیم: « ‏و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و ‏به او ‏گفت ای ابراهیم،کجایی؟ و ابراهیم پاسخ داد: اینجایم»… ابراهیم که شادمانه، سرافراز و مطمئن به بانگ بلند پاسخ داد ” ‏اینجایم ” ‏. سپس میخوانیم “‏ابراهیم بامداد پگاه برخاست و ‏شتابان بیرون شد بدانگونه که گویی به جشن میرود و ‏صبح زود بود که به ارض موعود موریه رسید. او هیچ چیز به سارا ، ‏هیچ چیز به العازر نگفت. زیرا چه کسی میتوانست او را بفهمد؟ آیا امتحان به واسطهی همان طبیعتش از او پیمان سکوت نگرفته بود؟ او هیزمها را شکست، اسحاق را بست، آتش را افروخت وکارد را کشید…سرنوشت اسحاق به همراه کارد به کف خود ابراهیم سپرده شده بود. و پیرمرد، با تنها امیدش، در آنجا ایستاده بود! اما او شک نکرد، او مضطربانه به راست و چپ ننگریست، ‏او با نیایشهایش با آسمان رویارویی نکرد. او میدانست قادر متعال است که او را آزمایش میکند، ‏میدانست که این دشوارترین ایثاری است که میتواند از او طلب شود؛ اما این را نیز میدانست که هیچ قربانی وقتی که خدا آن را بخواهد چندان دشوار نیست – و ‏او کارد را کشید. … ابراهیم ای پدر گرامی! آن گاه که از کوه موریه به خانه بازگشتی هیچ نیازی به مدیحهای که تو را در غم گم کردهات آرامش بخشد نداشتی؛ زیرا همه چیز را به دست آوردی و اسحاق را نگاه داشتی. چنین نبود؟ خداوند هرگز دوباره او را از تو نگرفت، تو شادمانه با او در خیمهات بر سفره نشستی، همانگونه که در جهان دیگر تا ابد چنین میکنی.»

*
منتشر شده در دین آنلاین

Abraham_window