Archive for the 'بی‏دسته' Category

این خبرگان و حسن خمینی و …

ژانویه 7, 2016

انتخابات مجلس خبرگان، معمولاً کم حاشیه و بدون سر و صدا برگزار شده است. اما انتخابات پیش روی مجلس خبرگان را می‌توان انتخاباتی متفاوت از دوره‌های گذشته آن دانست. برخلاف دوره‌های پیشین، از مدت‌ها پیش از آغاز روند انتخابات –ثبت نام و تأیید صلاحیت و …- بحث‌های فراوانی پیرامون آن شکل گرفته است.

رویگردانی مردم در انتخابات ۹۲ از اصولگرایان به سوی حسن روحانی، هشداری بود برای اصولگرایان. اصولگرایان از این واهمه داشتند که در انتخابات‌های بعدی نیز شکست بخورند. چنانچه کارشناسان سیاسی ترکیبی متفاوت از مجلس دهم را در بهارستان پیش بینی می‌کنند. همزمانی انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی، خود یکی از دلایل تفاوت این دوره از انتخابات مجلس خبرگان با دوره‌های پیشین است. انتخابات خبرگان در بسیاری از حوزه‌ها انتخاباتی غیررقابتی بود و این عدم رقابت انگیزه شرکت در انتخابات را کم می‌کرد.

اما با تجمیع انتخابات، انگیزه شرکت در انتخابات مجلس شورا، برای شرکت در انتخابات مجلس خبرگان کافی است و این به معنای افزایش آمار شرکت کنندگان در انتخابات خبرگان است. نگاهی به تاریخ انتخابات در سالهای گذشته نشان می‌دهد که افزایش و کاهش شرکت کنندگان در تغییر منتخبان انتخابات، تأثیر زیادی داشته است.

اما تفاوت مهم تر این دوره از انتخابات خبرگان، در نامزدهاست. احتمالاً با نسل نو و جوانی از روحانیون در این انتخابات مواجه خواهیم شد. در یک تشابه اتفاقی، فاصله میان انتخابات ۹۴ و انقلاب و فاصله انقلاب تا ۱۳۲۰ –پایان دوره رضاخان- سی و هفت سال است. رابطه رضاخان با روحانیت به سه دوره تقسیم می‌شود. دورهٔ همراهی از سال ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۶ است. دوره دوم که از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ بود دوران محدود سازی بود و پس از آن تا ۱۳۲۰ دوران سرکوب و مقابله با روحانیت بود. تا جایی شش هزار طلبه سال ۱۳۰۴ به هشتصد طلبه در سال ۱۳۲۰ کاهش یافت. پس از روی کار آمدن محمدرضا و در دوران آیت الله بروجردی و پس از آن، سیاست تعامل با روحانیت جایگزین سیاست تحدید و سرکوب رضاخان شد و این مسأله به افزایش تعداد طلاب انجامید. با پیروزی انقلاب و نقش روحانیت در آن، تعداد طلاب و روحانیون به طرز چشمگیری افزایش یافت. اعضای دوره‌های پیشین خبرگان، عمدتاً از میان علما و روحانیونی بود که آغاز طلبگی آنان در زمان پهلوی بوده است. با گذشت سی و هفت سال از انقلاب، می‌توان حدس زد در این دوره با کاندیداهایی مواجه خواهیم شد که پس از انقلاب و حتی در سالهای دهه هفتاد به سلک روحانیت درآمده باشند. شرکت این دسته از روحانیون جوان در انتخابات خبرگان و احتمال انتخاب آنان، می‌تواند ترکیبی دیگرگون از مجلس خبرگان را بسازد.

هاشمی، اعتدال گرایان و اصلاح طلبان، سید حسن خمینی را برای این مجلس احتمالاً دیگرگون می‌خواهند. خمینی جوان، در صورت شرکت و راهیابی به مجلس خبرگان،‌ مشهورترین چهره تازه وارد این مجلس خواهد بود؛ مجلسی که احتمالاً چهره‌های تازه و جوان دیگری را نیز داشته باشد.

وابستگی او به امام خمینی، شهرت و محبوبیت و نیز حمایت برخی از اعضای قدیمی مجلس خبرگان از او،می‌تواند وزن او را در این مجلس سنگین کند و حتی او را به سوی صندلی ریاست مجلس خبرگان بکشاند؛ ریاستی که پس از وفات آیت الله مشکینی ناپایدار بود.

هاشمی پس از آیت الله مشکینی سه سال رئیس خبرگان بود و بعد از حوادث ۸۸ و فشار سیاسی بر او،‌ در اسفند ۸۹ آیت الله مهدوی کنی به جای او نشست و در ۹۳ انتخابات ریاست خبرگان را به آیت الله یزدی واگذار کرد. بعید است هاشمی دوباره سودای ریاست خبرگان در سر داشته باشد، اما با تغییر احتمالی ترکیب خبرگان و ورود سید حسن خمینی به آن، این احتمال وجود دارد که هاشمی و حامیانش از ریاست او حمایت کنند؛ اگرچه با وجود کسانی مانند آیت الله هاشمی شاهرودی  این احتمال تضعیف می‌شود. در هر صورت، خمینی جوان در مجلس خبرگان آینده، نماینده قدرتمند خواهد بود مگر اینکه او در این مجلس تنها باشد.

خمینی جوان کمتر در مسائل سیاسی، خصوصاً جایی که به گروه و جناح خاصی گره خورده باشد،‌ سخن می‌گوید. او بیشتر چهره ای حوزوی دارد که در حوزه علمیه قم به تدریس درس خارج مشغول است و اتفاقاً درسی شلوغ دارد. با این حال، نسبت خانوادگی و نیز رفت و آمدهای سید حسن خمینی او را نزدیک به اردوگاه اصلاح طلبان نشان می‌دهد. هر از گاهی عکسی از خمینی جوان و رئیس دولت اصلاحات و دیگر اصلاح طلبان منتشر می‌شود. احمد خمینی پسر او دستبند سبز به دست می‌کند. از این نشانه‌ها می‌توان رویکرد سیاسی سید حسن را فهمید.

در مقابل، طیف افراطی اصولگرایان مانند پایداری و حتی برخی از اصولگرایان از آمدن سید حسن خمینی به صحنه انتخابات خبرگان بیم ناکند. نام حسن خمینی نه تنها این قدرت را دارد که نامهای بزرگان منسوب به اصولگرایان را پشت سر نهد، حتی این قدرت را دارد که برخی از آراء را به سوی همراهانش در سیاهه انتخابات جذب کند. در سالیان اخیر دلواپسان، بارها به تقابل با حسین خمینی برخاسته‌اند که اوج آن در اخلال در مراسم سالگرد رحلت امام خمینی بود. دلواپسان در رسانه‌های خود از حسن خمینی به «حسن مصطفوی» یاد می‌کنند و بارها تنها انتساب او به امام را انتساب خویشاوندی دانسته‌اند. پس از آنکه هاشمی او را «آیت الله» خواند، به این مسأله اعتراض کردند.

به هر حال، اصلاح طلبان و اعتدال گرایان از سویی تلاش می‌کنند حسن خمینی در انتخابات خبرگان شرکت کند و از سویی دلواپسان دوست دارند او نیاید. اگر خمینی جوان قصد شرکت در انتخابات را داشته باشد، می‌توان پیش بینی کرد که رأی بالایی خواهد داشت. احتمال رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان، احتمالی مضحک است. شاید بتوان احتمال داد که شورای نگهبان اکبر هاشمی رفسنجانی را به بهانه ای غیر از بهانه کهولت سن در این انتخابات رد صلاحیت کند؛‌ اما رد صلاحیت خمینی جوان را نمی‌توان در نظر گرفت.

گمان می‌رود سید حسن خمینی، اگر بیاید، رأی بالایی خواهد داشت و در مجلس خبرگان آینده، جایگاه ویژه ای داشته باشد. حتی می‌توان ورود او به انتخابات را،‌ باعث افزایش سبد رأی همفکرانش در انتخابات خبرگان دانست. اگر همه این‌ها محقق شود، آیا این به سود او و حتی به سود جبهه همفکران اوست؟

نیمه خالی لیوان را نگاه کنیم. اگرچه احتمالاً حسن خمینی رأی بالایی داشته باشد، هم به دلیل انتسابش به امام، هم به دلیل روحیات و خصوصیات شخصی مانند ورزشی بودنش و خوش چهره بودن و هم به دلیل حمایت احتمالی هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان و…  اما عدهٔ زیادی به او رأی نخواهند داد.

رأی دلواپسان در مقابل او خواهد بود و حتی شاید حامیان اصولگرایان معتدل نیز به او رأی نخواهند داد. اما مهم‌تر از مخالفت دلواپسان با او،‌ نحوه مخالفت دلواپسان و تبعات این مخالفت است. دلواپسان هیچ ابایی ندارند که مجلس سخنرانی او را بهم بزنند و او را  «حسن مصطفوی» بنامند و حتی بگویند او لیاقت تدریس در حوزه ندارد.

حتی چند سال پیش عکسی از او منتشر شده بود که آن سوتر بطری نوشابه کوکاکولا بود و از اینکه در یک عکس نوه امام و نوشابه کوکاکولا بود، به او حمله شده بود. حسن خمینی بیاید، احتمالاً از سوی دلواپسان، دست نشانده هاشمی و مهره هاشمی معرفی شود. تعابیر مهره و دست نشانده برای گفتمان دلواپسی تعابیری مؤدبانه است. هر اشتباهی در مؤسسه تنظیم نشر آثار امام و حرم امام خمینی را به او نسبت خواهند داد و بزرگنمایی خواهند کرد. حتی اگر حسن خمینی به این رفتارها واکنشی نشان ندهد؛ اما این‌ها در اذهان مخاطبان تأثیر خواهد گذاشت. این نخستین بخش منفی حضور اوست که البته دلیل درستی برای حضور او نیست. رفتار و تخریب رقیب، دلیلی موجه برای عدم رقابت نیست.

می‌توان در میان حامیان حسن خمینی دلایلی برای نیامدن او پیدا کرد. خمینی جوان، سالهاست در حوزه قم تدریس می‌کند و چند سالی است که عالی‌ترین سطح دروس حوزه یعنی خارج فقه و اصول را برگزار می‌کند. از او کتاب‌هایی با محوریت علوم حوزوی منتشر می‌شود. دوری او از سیاست،‌ نه تنها او را از تبعات سیاست تا حدودی دور نگه داشته است، بلکه به جایگاه اجتماعی او کمک کرده است.

تلاش اصلاح طلبان برای شرکت او در انتخابات، نشان از این جایگاه اجتماعی او دارد. اگرچه بخش مهمی و از این جایگاه به خاطر انتساب او به بیت امام است؛ اما اگر موقعیت حوزوی و علمی او نبود، تصور چنین جایگاهی دور از دسترس بود. از دیگرسو، مناسبات سیاسی و اجتماعی ایران به گونه ای است که قدرت و جایگاه سیاسی-اجتماعی لزوماً از مقام و صندلی سیاسی برنمی خیزد. حتی گاهی آنانکه از این مقام‌ها دوری می‌کنند،از قدرت بیشتری برخوردارند. مرجعیت یکی از این جایگاه‌هاست. چنانچه جایگاه سیاسی مرجعیت سید علی سیستانی در عراق از جایگاه بسیاری از رجال سیاسی آنجا قدرتمندتر است.

اگر بتوان برای حسن خمینی در آینده حوزه‌های علمیه،‌ جایگاه بالایی پیش بینی کرد؛ ورود او به عرصه سیاسی می‌تواند به آن جایگاه ضربه بزند. جایگاهی که می‌تواند در حالیکه «آسوده برکنار»از های و هوی سیاست است، اما نقش راهبری و مشورتی قدرتمندی باشد. مقامی که می‌توان حسن خمینی را در سالهای آینده در آن جایگاه تصور کرد. او می‌تواند عرصه سیاست را به دیگران واگذارد و خود به عنوان راهبری در بیرون از گود باشد.

در باب آب ریختن به آسیاب دشمن

اوت 18, 2015

«سال ۸۸، رسایی: چطور می‌شود هم ‫‏اسرائیل‬ خوشحال باشد و هم سران فتنه!؟
سال ۹۴، من: چطور می‌شود هم اسرائیل ناراحت باشد و هم رسایی!؟»
این متنی بود که این روزها در شبکه های اجتماعی دست به دست میچرخید. دو خط و دستکم دو استدلال در این متن میبینیم. از خط دوم میتوان استدلالهای مخفی دیگری درآورد. اما با همان دو استدلال روشن در هر دو خط است. هر دو میگویند که همسویی و همدلی با دشمن، به معنای باطل بودن عقیده است. یک قیاس استثنایی در هر دو گزاره مشاهده میشود: اگر میان الف و دشمن همدلی باشد، آنگاه موضع الف، موضع باطلی است؛ الف با دشمن همدل است. پس نتیجه میگیریم که موضع الف باطل است.

این استدلال، بسیار در گفتگوهای سیاسی دیده میشود. شعار «کیهان، اسرائیل پیوندتان مبارک» یا «با این گفته ها خوراک رادیوهای بیگانه را فراهم کردید»، «این رفتارها آب ریختن به آسیاب دشمن است» و …. این استدلال یک استدلال تمام نیست و نمیتوان از همسویی و یا واکنش یکسان فرد و دشمن پی به بطلان یا درستی عقیده و گزاره برد. دلیل ساده و روشن ناتمامی و نادرستی این استدلال، موارد فراوانی که در طی تاریخ میان فرد و دشمن همسویی و همدلی بوده، اما عقیده و رفتار درست بوده است.

ناپلئون در ۱۸۱۲ با سپاهی ششصدهزار نفره به سوی روسیه آهنگ جنگ کرد. سرعت پیشروی ناپلئون بالا بود و نیروهای روس با مقاومت اندکی مدام در حال عقب نشینی بودند. تاکتیک عقب نشینی روسها با اعتراض اشراف و برخی بزرگان دربار الکساندر اول مواجه بود. آنها این عقب نشینی را به معنای پیروزی دشمن و نفی عزت روسیه و از دست دادن خاک میدانستند؛ اما سران سپاه روسیه که از قدرت برتر سپاه ناپلئون آگاه بودند، آگاهانه به عقب نشینی ادامه میدادند. روسها پیش از عقب نشینی در هر منطقه ای، مزارع و آذوقه های آنجا را میسوزاندند و سپاه گران ناپلئون به آذوقه جدید دست نمی یافت. آذوقه به پایان رسید. بدون شلیک گلوله ای از سوی روسها، شصت هزار نفر از سپاه ناپلئون مرده بودند. اسبها چیزی برای چرا نداشتند و بر زمین می افتادند. مشاورین ناپلئون خواستار بازگشت شدند و هشدار دادند بزودی سواره نظام نابود خواهد شد. اگرچه ناپلئون ابتدا سخن مشاوران را پذیرفت؛ اما با متهم کردن آنان به همسویی با روسیه به حرکت خود ادامه داد. در سپتامبر به رودخانه مسکو رسیدند با سپاهی ۱۳۰ هزار نفره. در نبردی یک روزه روسها با آنکه شکست نخورده بودند، عقب نشینی کردند و سپاه ناپلئون باز هم پیش رفت. پس از هفت روز به مسکو رسیدند و وارد شهر شدند. اگرچه انتظار داشت روسها از مسکو دفاع کنند، اما او به سادگی وارد کرملین شد. فردای ورود به مسکو، شهر در آتش سوخت. یک ماه در مسکو ماندند و بدون اینکه از الکساندر پیامی دریافت کند، تصمیم به بازگشت گرفت؛ زمستان فرارسیده بود. زمستان همیشه سلحشوری شکست ناپذیر برای روسیه بوده است. گفته میشود از سپاه ۶۰۰هزار نفری او، تنها سی هزار نفر به خانه بازگشتند. روسها بدون مقاومت و بدون درگیری مهمی، پیروز شده بودند. اگرچه عقب نشینی، به گمان برخی درباریان همسویی با دشمن بود؛ اما تاکتیکی برای پیروزی روسها بود و آغاز سقوط ناپلئون. شاید بعدها ناپلئون پیش خودش میگفت ای کاش به مشاورانش گوش میداد و در میانه راه بازمیگشت؛ حتی اگر آن عقب نشینی موجب شادی روسها میشد.

خیلی ساده میتوان گفت؛ نه هر شادی دشمن مساوی راه اشتباه ماست و نه هر غم دشمن برابر درستی شیوه ماست. این یک مغالطه است که بگوییم چون دیدگاه تو همسو با دیدگاه دشمن است، پس دیدگاه تو نادرست است. یا چون دشمن از این شاد شد، پس اشتباه است. البته این بدین معنا نیست که واکنش دشمن به تمامه نفی شود. باید به واکنش دشمن توجه داشت؛ اما از آن واکنش نمیتوان به یک نتیجه قطعی رسید. اگر اینگونه باشد، تبادل اسرای ایران و عراق پس از جنگ، رفتاری نادرست بود؛ چون صدام که دشمن ما بود، از آن راضی و خشنود بود. میتوان اسم این مغالطه را «واکنش دشمن» یا حتی «مغالطه آب ریختن به آسیاب دشمن» نامید. راستی! چرا هنوز آسیابهای دشمن آبی است؟

_
از شماره هفدهم روشن

چند حاشیه بر مصاحبه تلفنی مسیح علینژاد و سید احمد خاتمی

دسامبر 26, 2014


نقل قول ناقص-تحریف

این دو گزاره را نگاه کنیم: «هفتاد درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» و «هفتاد درصد از جمعیت معتادان، جوانان زیر بیست سال‌اند.» این دو گزاره بسیار با هم متفاوت‌اند. اگر گزاره دوم گزاره صادقی باشد، مطابق آمار معتادان و آمار جمعیت، گزاره نخست اینگونه می‌شود «سیزده درصد جوانان زیر بیست سال معتادند.» [همه گزاره‌ها فرضی است. جدی نگیرید.] گزاره نخست، شکل ناقص و تحریف شده گزاره دوم است. نقل قول ناقص و تحریف به سادگی می‌تواند یک گزاره را فاجعه آمیز نشان دهد. «ما با هر اعتراض مسلحانه‌ای به شدت برخورد می‌کنیم» با «ما به هر اعتراضی به شدت برخورد می‌کنیم» فاصله‌ای دراز دارد. جابه جا کردن یک واژه، حذف یک کلمه، نقل ناقص و… می‌تواند معنای متن را دگرگون کند و چیزی بگوید که گفته نشده است.
علینژاد در پرسش خود نقل قولی را از سید احمد خاتمی اینگونه می‌گوید: «برای حل مساله حجاب باید خون ریخته شود.» اما کلمات احمد خاتمی چیز دیگری بود. «برای حل مسأله حجاب باید خون پاک ریخته شود.» حذف کلمه پاک معنا را کاملاً دگرگون می‌کند. در جمله علینژاد می‌توان این معنا را برداشت کرد که می‌توان خون بی‌حجابان را ریخت. اما جمله خاتمی چیز دیگری است.

مصاحبه و بازجویی
مصاحبه را نباید صحنه بازجویی کرد. مصاحبه برای شنیدن نظر مصاحبه شونده است نه اعتراف گیری و تفهیم اتهام. اگرچه گاهی برای شنیدن نظر مصاحبه شونده باید به لطایف الحیل چنگ زد، اما نباید مصاحبه بوی بازجویی بدهد.

حق پاسخ ندادن
انسان‌ها آزادند، پس نمی‌توانند همدیگر را مجبور کنند. حق من برای پرسشگری، باعث نمی‌شود که مخاطب «مجبور» به پاسخگویی باشد. من نمی‌توانم بگویم «باید» پاسخ بگوید. من حق پرسش دارم و او حق سکوت و پاسخ ندادن. حق من باعث تکلیف او و نفی حق او نمی‌شود. آزادی یک فرد انسانی نمی‌تواند آزادی فرد دیگری را محدود کند و نمی‌توان از «حق پرسش» به «لزوم پاسخ» رسید. چنانکه نمی‌توان حق پرسش را نفی کرد، نمی‌توان «حق خاموشی در برابر پرسش» را نفی کرد.
یادمان نرود حق پرسش، حق پاسخ ندادن به معنای اخلاقی بودن پرسش و پاسخ ندادن در همه احوال نیست. گاهی و در شرایط خاصی پرسش نادرست و غیراخلاقی است و گاهی و در موقعیتی پاسخ ندادن غیراخلاقی است. خصوصاً هنگامی که تعهد و قرارداد فرد را ملزم به پاسخگویی کند. یک معلم از آن جهت که معلم است، در مقام آموزگاری باید به پرسش‌ها پاسخ دهد. اما‌‌ همان معلم می‌تواند پاسخ یک پرسش از زندگی شخصی‌اش را ندهد. حق پاسخ ندادن یک حق همیشگی نیست؛ تعهدات، ساختار و مسئولیت و… گاهی الزام پاسخ را طلب می‌کند، البته در چارچوب‌های خود.
بازگردیم به مصاحبه، سید احمد خاتمی می‌تواند به مصاحبه گر بگوید من پاسخ شما را نمی‌دهم. حتی می‌تواند به دلایلی که دارد، با خبرنگاری مصاحبه کند و با خبرنگاری مصاحبه نکند. او حق «پاسخ ندادن» دارد.

شما آدم نیستید
مصاحبه را مرور کنیم. علی‌نژاد خود را معرفی نمی‌کند – با این آگاهی که می‌داند اگر معرفی کند، پاسخ نمی‌شنود-. در پرسشش کلمات احمد خاتمی را تحریف می‌کند. اطلاعات نادرست می‌دهد. [اعتراف به اینکه به خاطر سخنان «شما» این کار را کرده] مصاحبه را بدون اجازه منتشر می‌کند. سید احمد خاتمی این حق را دارد، پاسخ او را نگوید. او برای پاسخ ندادن چند دلیل می‌گوید:

«شما ضد انقلابید من با ضد انقلاب مصاحبه نمی‌کنم… شما آدم نیستید که با شما حرف بزنم. شما خائن به کشورید…»

سه دلیل در این جمله برای مصاحبه نکردن آمده است؛ ضدیت با انقلاب، خیانت به کشور و آدم نبودن. من و شما و هر کس دیگر این حق را دارد، که همکلام‌هایش را انتخاب کند. باور و اعتقاد می‌تواند یک مؤلفه برای گلچین کردن باشد. این یک انتخاب طبیعی است که یک فرد انقلابی با یک فرد مخالف صحبت نکند و پاسخ نگوید. بالعکس آن هم درست است. اما نقطه پررنگ کلام آنجاست که می‌گوید «شما آدم نیستید» ضد انقلاب بودن، حتی خائن بودن هویت فردی و تشخص فرد را نفی نمی‌کند. یک مخالف، یک انسان مخالف است. حتی یک خائن، یک انسان خائن است و هنوز انسان است. اما وقتی «آدم بودن» و انسان بودن او را نفی کنیم، شخصیت و هویت را نفی کرده‌ایم. می‌توان زمانی را تصور کرد که میان موافق و مخالف مدارا و شفقت و در نتیجه گفتگو باشد در عین تقابل باور، اما وقتی تمام هویت نفی شود، راه مدارا و گفتگو بسته می‌شود.

برای شماره سوم روشن نوشته ام.
مصاحبه را میتوانید از اینجا ببینید.

متن‌ها را دگرگون ببینیم

نوامبر 20, 2014

«ما خیال می‌کنیم کمال زن در این است که برای ما برود مدال بیاورد، کمال زن در مادر شدن است، در فرزند تربیت کردن است، کمال زن در اصلاح جامعه است، چرا عواطف در جامعه کم است، زن از همین حقیقت خلق شده است، به ما گفتند بیراهه بروید ما هم گفتیم چشم، فضیلت زن در این نیست، که زن و دختر ما برود پایش را دراز کند و یک کسی را بزند و برای ما مدال بیاورد، فأین تذهبون، به کجا داریم می‌رویم.» 

این کلمات آیت الله جوادی آملی است که با واکنش منفی بسیاری مواجه شد. پس از موفقیت بانوان ایرانی در مسابقات آسیایی و توجه به این موفقیت، این سخنان به گونه ای زیر سؤال بردن آن موفقیت‌ها بود. از سوی دیگر از این کلمات برداشت می‌شود که حضور زن در مسابقات ورزشی و حتی فعالیت‌های اجتماعی نفی شده است. کلماتی که در تفکر امروزی ناپذیرفتنی است. این یادداشت در مقام دفاع یا نقد این کلمات نیست، بلکه به شیوه نقد و هجمه به این کلمات و کلمات مشابه که بسیار رایج است، می‌پردازد.

مرزهای کلام

متن مرز دارد. اگرچه همه معنای متن، مستقیماً در کلمات نیست و به گفته دانشمندان منطق گاهی معنا در «دلالت التزامی» است و خارج از کلمات متن،‌ اما این بدین معنا نیست که متن مرز نداشته باشد. بسیار اتفاق می‌افتد که از متن فراتر از مرزهای معنایی برداشت می‌کنیم. این برداشت‌های نادرست به نقدها و دفاع‌های نادرست خواهد انجامید. به کلمات آیت الله جوادی برگردیم. به گمان من مرزهای این سخن این است که « مدال آوری یک فضیلت نیست و نباید به عنوان کمال و فضیلت الگوسازی شود.» و «فضیلت زن در اصلاح و تربیت جامعه و پررنگ کردن عواطف است.» و این سخن درباره نفی شرکت زن در اجتماع و مسابقات ورزشی سخنی نگفته است؛ بلکه فضیلت دانستن و الگوسازی از آن را نادرست دانسته است. میان این دو تفاوت است. اینکه این مصداق فضیلت درست است یا نه، سخنی دیگر است.

تفاوت میان نامعقول و نادرست

سخن نادرست لزوماً کلامی نامعقول نیست. میان این دو باید تفاوت نهاد. سخن نامعقول سخنی است که نمی‌توان بر اساس استدلال از آن دفاع کرد. سخنی که قابل دفاع نباشد، سخن نامعقول است. اما نادرست سخنی است که با آنچه که واقعیت دارد، همخوانی ندارد. وقتی که در یک مسأله اختلاف است، نمی‌توان همه نظرات درست باشد؛ اما هر نظریه ای بر اساس استدلالی بنا شده است. یعنی صاحبان نظر می‌توانند با استدلال از نظریه خود دفاع کنند. ممکن است در استدلال خود دچار خطا شده باشند و آن خطا نظریه‌شان را نادرست کند، اما نامعقول نمی‌کند. آنچه که بر اساس استدلال محکم بنا شده باشد، ممکن است نادرست باشد؛ اما نامعقول نیست.

تفاوت این دو در مقام نقد و واکنش دیده می‌شود. به سخن معقول حتی اگر نادرست باشد، باید احترام گذاشت. اما سخن نامعقول –از آن جهت که پشتوانه استدلال محکم ندارد- قابل احترام نیست.

شناخت و به رسمیت شناختن پارادایم‌ها

باید به متن و پارادایمی که سخن در آن گفته شده است، توجه کرد. اگر فرد بیگانه ای بدون هیچ آشنایی با آئین اسلام، نماز را ببیند، چیزی جز حرکات خاص و کلمات خاص نمی‌بیند. اما وقتی نماز را در پارادایم و متن اسلام نگاه می‌کنیم، معنای دیگری می‌یابد. خود پارادایم بخشی از معنا است. نادیده گرفتن آن، تغییر و تحریف معنا و از دست دادن بخشی از معناست.

آیت الله جوادی، فیلسوفی مسلمان تحت تأثیر فلسفه صدرایی است. در این تفکر، کمال و فضیلت و سعادت معنای خاص و ویژه ای دارد. اگر ما با آن آشنا نباشیم، بخشی از معنای این کلمات را از دست داده‌ایم.

شناخت پارادایم کلمات و نیز به رسمیت شناختن آن، راه گفتگو و نقد را باز می‌کند. اگر پارادایم یک سخن شناخته نشود و به کلیت آن پارادایم به عنوان یک عقیده احترام نگذاریم، نمی‌توان راه گفتگو را گشود. شناخت و احترام به یک نظام باور، به معنای پذیرش آن نیست.

در ستایش گزاره‌های ناسازگار

«ما» -یعنی ما- در مقابل یک متن قرار می‌گیریم. بدون تحلیل و واکاوی متن، در برابر آن موضع می‌گیریم؛ گاه منفی، گاه مثبت. چرا؟ ما در ذهن خود مبانی خاصی را پذیرفته‌ایم. برخورد نخستین ما با متن، ناسازگاری‌اش را با مبانی ما نشان می‌دهد. این ناسازگاری ما را به واکنش وامی‌دارد.

ما باید خود را با این گزاره ملامت گرانه مواجه کنیم که «نباید از ناسازگاری ترسید.» از ناسازگاری باید استقبال کرد. ناسازگاری یعنی سخنی غیر از سخن ما. این غیر و دیگری بودن «احتمالاً» به معنای نو بودن است. حتی اگر نو نباشد، نباید اسیر واکنش شد. سخنی است در میان سخن‌ها.

دوباره متن آیت الله جوادی را بخوانیم. این پرسش‌ها را مطرح کنیم؛ کمال چیست؟ فضیلت چیست؟ آیا کمال یک امر کلی است یا به اندازه هر فرد، کمال داریم؟ آیا برنده شدن در مسابقات می‌تواند کمال باشد؟ آیا فضیلت زن تربیت فرزند و جامعه است؟ و پرسش‌های دیگر.

قبل از خواندن هر متن و واکنش به آن، یک نفس عمیق، تحلیل متن، شناخت مرزهای آن، احترام به آن، جستجوی مبانی آن و … معنای دیگر به متن خواهد داد.

 *
این متن را برای شماره نخست مجله روشن نوشتم. چراغش روشن باد. 

داستان ابراهیم؛ چهار روایت انسانی و یک روایت ایمانی

اکتبر 5, 2014

و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و به ا‏و گفت اسحاق، یگانه فرزندت را که ‏دوستش میداری برگیر و به وادی موریه برو، و در آنجا او را بر فراز کوهی که به تو نشان خواهم داد به قربانی بسوزان.

آنچه را تارکینیوس بزرگ با سرهای خشخاش در باغش بیان کرد، پسرش فهمید اما قاصد نفهمید.” سورن کییرکگور ترس و لرز را با این جمله آغاز میکند. وی در بیان داستان ابراهیم، نقش قاصد را داراست. او به اعتراف خود، ایمان را نمیفهمد و ابراهیم را درک نمیکند. اما با بازگویی داستان امتحان ابراهیم و برابر نهادنش با آنچه ایمان نیست، به طور غیر مستقیم کیفیت و مقتضیات ایمان را نشان میدهد.

کی‌یرکگور داستان ابراهیم را نخست با چهار روایت نادرست بیان میکند، در هر یک از این داستان‏ها چیزی از ایمان فاقد است و دیگر ابراهیم شهسوار ایمان نیست.

در روایت نخست ابراهیم برای حفظ ایمان اسحاق چهرهی خود را مخدوش میکند و از خود هیولایی میسازد، تا زشتی این عمل-قتل فرزند- متوجه خدا نشود و اسحاق به خدا بدگمان نشود.

بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، چارپایان را زین کرد، خیمه خود را ترک کرد واسحاق را با خود برد: سارا از روزن به آنان مینگریست تا آن گاه که به دره فرو شدند و او دیگر نمیتوانست آنها را ببیند. آنان سه روز در سکوت راه پیمودند. در بامداد روز چهارم ابراهیم حتی کلمه ای نگفته بود، اما چشم برداشت وکوه موریه را در دور دست دید. او جوانان را باقی گذاشت و تنها با اسحاق درکنارش ازکوه بالا رفت. اما ابراهیم با خویشتن گفت، « ‏من از ‏اسحاق پنهان نخواهم کرد که این راه او را به کجا میبرد» او خاموش ایستاد 0 ‏دستش را به نشانه رحمت بر سر اسحاق نهاد و اسحاق خم شد تا پذیرای آمرزش باشد و چهرهی ابراهیم پدرانه بود، نگاهش مشفقانه و سخنش آرامشبخش. اما اسحاق نمیتوانست او را درک کند،روحش قادر به اعتلا نبود! او زانوان ابراهیم را در آغوش گرفت و لابه کنان به پایش افتاد و از او خواست ‏به جوانی او، به آینده امید بخش او رحم کند، شادی خانه ابراهیم و ‏اندوه و تنهایی را به یاد او آورد. آن گاه ابراهیم پسر را بلند کرد، درکنار او به راه افتاد و سخنش سرشار از ترغیب و تسلا بود. اما اسحاق نمیتوانست او را درک کند. او از کوه موریه با لا رفت اما اسحاق اورا درک نمیکرد. آن گاه برای لحظه ای از او روی برگرداند و هنگامیکه اسحاق دوباره چهره ابراهیم را دید دگرگون شده بود، نگاهگ بی رحم و ‏چهرهاش خوفناک بود. اوگلوی اسحاق را گرفت، ‏او را بر زمین افکند وگفت: « ای پسر نادان ، پنداشتهای که من پدر توام؟ من یک بت پرستم. پنداشتهای که این عمل خواست خداست؟ نه، میل من است.». آن گاه اسحاق لرزید و در اضطراب خویش بانگ برآورد: «ای خدایی که در آسمانی، ‏بر من رحم کن. خدای ابراهیم بر من رحم کن. اگر یاری در زمین ندارم تو پدر من باش!» اما ابراهیم زیر لب با خود زمزمه کرد: «ای خدایی که در آسمانی، از تو سپاسگزارم. برای او آن به که مرا یک هیولا بداند تا که ایمان به تو را ‏از دست بدهد.»

در این تصویر ابراهیم توکل ندارد، و امر خداوند را زشت میشمرد و در تصحیح آن وجه خود را خراب میکند. ابراهیم اینک به عنصر شیطانی نزدیک میشود، مثل عفریت دریاییِ اغواگری است که اگنس را فریب میدهد. عفریت آنگاه که مغلوب معصومیت اگنس میشود، از اغواگری دست میشوید و برای رهاندن عشق اگنس به خود، خود را فاش نمیکند و تلاش میکند خود را بیگانه نشان دهد. ابراهیم و عفریت هر دو خود را انکار میکنند و به فریب دست میآویزند. ابراهیم دیگر منجی مشیت الهی نیست که دیگر به آن اعتقادی ندارد، بلکه بر حسب ارادهی خود عمل میکند. این ابراهیم باور به محال ندارد؛ زیرا اگر باور به محال داشت و میدانست اسحاق از او گرفته نخواهد شد، امر خداوند را زشت نمیشمرد و نیازی به تخریب وجه خود نداشت.

در روایت دوم، ابراهیم فقدان پسر را میپذیرد و در سکوت و تسلیم به سوی کوه موریه میرود. آنگاه که ابراهیم به لطف محال ایمان ندارد، وقتی که اسحاق را بازمییابد، شادمانی و سرور به دستآوردن وی را به دست نمیآورد و دیدگانش تیره میشود.

آن گاه سه روز در سکوت راه پیمودند و نگاه ابراهیم بر زمین دوخته بود تا روز چهارم که چشم برداست وکوه موربه را ‏در دوردست دید، اما نگاهش دوباره به زمین بازگشت. در سکوت هیزمها را چید، اسحاق را بست و ‏در سکوت کارد را کشید. در این هنگام گوسفندی را که خداوند معین کرده بود، ‏دید… از آن هنگام به بعد ابراهیم پیر شد، او نمیتوانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی از او خواسته است. اسحاق همچون گذشته کامیاب میشد اما چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید.

ابراهیمِ روایت دوم باور به محال ندارد و امیدی به بازیابی اسحاق ندارد، از این جهت شادی و سرور بازیافتن اسحاق را درک نمیکند و از سرور که از لوازم ایمان است، محروم است. اگر او به سرانجام کار یقین داشت، اسحاق را شادمانهتر از بار اول به دست میآورد. ابراهیمِ این روایت شهسوار ترک است نه شهسوار ایمان و همانند پسر جوانی است که عاشق یک شاهزاده خانم میشود و این عشق همهی محتوای زندگی او را تشکیل میدهد، با این همه اوضاع به گونهای است که این عشق نمیتواند تحقق یابد، و جوان آنگاه که به ناممکن بودنش آگاه میشود، رهایش میکند و تنها میماند . اگرچه جایگاه شهسوار ترک والاست، اما نه ایمان دارد و نه سرور ایمان.

روایت سوم، نگاه اخلاقی ابراهیم به قربانی کردن اسحاق است. ابراهیم اندیشناک به موریه میرفت و خود را گناهکار میپنداشت و از خدا طلب بخشایش میکرد. او با خود میاندیشید که آیا قربانی کردن فرزندش معصیت است وآیا بخشوده میشود. آیا او وظیفهی پدر نسبت به فرزند را فراموش کرده است؟

بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، سارا، مادر جوان را بوسید و سارا اسحاق را که لذت و شادی همهی ایام او بود بوسید، و ابراهیم سه روز اندیشناک بر استر میرفت و به هاجر و به کودکی که به بیابان کشیده بود میاندیشید. او ازکوه موریه بالا رفت وکارد را کشید.

‏شامگاهی آرام بود آنگاه که ابراهیم تنها میراند و ‏به کوه موریه رسید؛ چهره بر زمین سایید و از خدا طلب کرد گناه او را که میخواست اسحاق را قربانی کند و در مقام پدر وظیفهی خویش نسبت به فرزند را فراموش کرده است، ببخشاید. بارها در تنهایی آن مسیر را پیمود اما هیچ آرامش نمییافت. نمیتوانست بفهمدکه آیا خواست قربانی کردن عزیزترین داراییش برای خدا، فرزندی که حاضر بود بارها جان خود را برایش فدا کند، گناه است؛ و اگر این گناه بود، و اگر او اسحاق را آنگونه که باید دوست نمیداشت ، نمیتوانست بفهمدکه این گناه میتواند بخشوده شود، زیرا چه گناهی از این وحشتناکتر است؟

ابراهیم برای اینکه بخواهد شهسوار ایمان گردد، باید از اخلاق فراتر رود و نگاه او به قربانی کردن فرزند نگاهی اخلاقی نباشد. بله، با نگاه صرف اخلاقی به قصهی ابراهیم او یک قاتل است و باید محاکمه شود؛ زیرا هیچ دلیل اخلاقی و انسانی برای این عمل ندارد. ذبح اسحاق فقط در بارگاه ایمان و رابطهی خصوصی با خدا معنا مییابد و موجه میشود. به گفتهی کییرکگور: ابراهیم یا قاتل است یا مؤمن.

در برداشت چهارم از داستان ابراهیم، سایههای تردید و نومیدی را در رفتار ابراهیم میبینیم؛ لرزشی که سراپای ابراهیم را فراگرفته است. تردید در امر الهی نابودکننده ایمان است و در ساختار ایمانِ ترس و لرز جایی ندارد. ایمان اسحاق نیز زایل شده است؛ چون اسحاق تردید را در پدر، الگوی ایمانیاش مشاهده کرده است.

آنان ، ابراهیم و اسحاق، همپای یکدیگر راندند تا به کوه موریه رسیدند. ابراهیم آرام و ‏در سکوت همه چیز را برای قربانی مهیا کرد؛ اما آن گاه که برگشت تا کارد را بکشد اسحاق دید که دست چپ او از نومیدی گره شد و لرزشی سرتاپای وجودش را فراگرفت _اما ابراهیم کارد راکشید. آن گاه دوباره به خانه بازگشتند و سارا به پیشواز آنان شتافت، اما اسحاق ایمانش را از دست داده بود.

این روایت شرطِ دیگر ایمان را بیان میکند. در ایمان تردید و دودلی و ناامیدی راه ندارد. ناامیدی زادهی ناباوری به محال است. مؤمن امید دارد، به همین زندگی، البته به لطف محال.

Sacificio del hijo de Abraham

این چهار روایت، واکنشهای انسانی و قابل فهم برای همه است و هیچ کس ابراهیم را در این چهار روایت سرزنش نخواهد کرد، بلکه وی قابل ستایش است. امّا ایمان ابراهیم، فراتر و بسیار دورتر از این واکنشهای انسانی است. برای دست یابی به ایمان باید از این روایات عبور کرد و فراتر رفت. باید به خدا توکل تمام داشت و تسلیم محض بود و به محال ایمان آورد و از سرور پس از آن بهرهمند شد و از اخلاق و امر کلی گذر کرد و به فراسوی آن رفت و استوار و محکم و مطمئن، بدون تردید و نومیدی گام برداشت؛ آنگاه فرد به وادی ایمان وارد میشود. حقیقت داستان ابراهیم همهی این خصوصیات را داراست و روایت واقعی او، داستان شهسوار ایمان است، که واکنشش، فراانسانی و فرااخلاقی و بالاتر از فهم است.

روایت ایمانی و فراانسانی داستان ابراهیم، پر از شادمانی و اطمینان و سرفرازی است و از تردید و نومیدی به دور است و ابراهیم به لطف محال اسحاق را بازمییابد. او باور داشت در همین دنیا، نه سرای دیگر، اسحاق را دوباره به دست خواهد آورد. و پس از بازیافتنش، شادمانه با او در خیمهاش بر سفره مینشیند و از سرور سرشار است.

ما درکتابهای مقدس میخوانیم: « ‏و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و ‏به او ‏گفت ای ابراهیم،کجایی؟ و ابراهیم پاسخ داد: اینجایم»… ابراهیم که شادمانه، سرافراز و مطمئن به بانگ بلند پاسخ داد ” ‏اینجایم ” ‏. سپس میخوانیم “‏ابراهیم بامداد پگاه برخاست و ‏شتابان بیرون شد بدانگونه که گویی به جشن میرود و ‏صبح زود بود که به ارض موعود موریه رسید. او هیچ چیز به سارا ، ‏هیچ چیز به العازر نگفت. زیرا چه کسی میتوانست او را بفهمد؟ آیا امتحان به واسطهی همان طبیعتش از او پیمان سکوت نگرفته بود؟ او هیزمها را شکست، اسحاق را بست، آتش را افروخت وکارد را کشید…سرنوشت اسحاق به همراه کارد به کف خود ابراهیم سپرده شده بود. و پیرمرد، با تنها امیدش، در آنجا ایستاده بود! اما او شک نکرد، او مضطربانه به راست و چپ ننگریست، ‏او با نیایشهایش با آسمان رویارویی نکرد. او میدانست قادر متعال است که او را آزمایش میکند، ‏میدانست که این دشوارترین ایثاری است که میتواند از او طلب شود؛ اما این را نیز میدانست که هیچ قربانی وقتی که خدا آن را بخواهد چندان دشوار نیست – و ‏او کارد را کشید. … ابراهیم ای پدر گرامی! آن گاه که از کوه موریه به خانه بازگشتی هیچ نیازی به مدیحهای که تو را در غم گم کردهات آرامش بخشد نداشتی؛ زیرا همه چیز را به دست آوردی و اسحاق را نگاه داشتی. چنین نبود؟ خداوند هرگز دوباره او را از تو نگرفت، تو شادمانه با او در خیمهات بر سفره نشستی، همانگونه که در جهان دیگر تا ابد چنین میکنی.»

*
منتشر شده در دین آنلاین

Abraham_window

آپ؛ سایه تابان یک زن بر زندگی یک مرد

ژوئن 13, 2014

همه داستان آپ، همان چهار-پنج دقیقه اول است. پنج دقیقه‌ای که از ماندگارترین و تلخ‌ترین -و در عین حال شیرین‌ترین- لحظات تاریخ سینماست. پنج دقیقه‌ای که سال‌ها زندگی دختر و پسر، زن و مرد، پیرزن و پیرمردی را حکایت می‌کند که توی زندگی چیزی جز هم نداشتند، با هم خوش بودند و با هم غمگین. یک زندگی ساده‌ی ساده، مثل انسان‌های دیگر، اما پایدار و ابدی.

علاقه‌ی مشترک دختر و پسری کوچک به قهرمانی ماجراجو به نام چارلز مانتر، دوستی آن دو را آغاز می‌کند. قهرمانی که شعارش روح ماجراجویی است و این شعار بر زندگی دختر و پسر حاکم می‌شود. چارلز مانتر به دلیل تقلب، طرد می‌شود و برای جبران شکستش و کشفیات نو به سفری طولانی می‌رود و از زندگی دوستدارانش محو می‌شود. این آغاز داستان است و پس از این آغاز، آن پنج دقیقه‌ی به یادماندنی.

دختر، دفتری سرّی را به پسر نشان می‌دهد که در آن علاقه‌هاش را ثبت کرده است. در صفحاتی عکس‌هایی از قهرمان مشترک کودکی‌شان است. در صفحه‌ای دیگر خانه‌ای است که بر روی آبشار بهشت است. پسر و دختر جوان می‌شوند و عروسی می‌کنند. در همان خانه‌ای که دوست شده بودند و یادآور روح ماجراجویی بود، زندگی مشترک را آغاز می‌کنند. مرد بادکنک می‌فروشد و چرخ اقتصادی زندگی را می‌چرخاند. بادکنک در سراسر داستان حضور دارد. از اولین روز دوستی، تا ابزار پول درآوردن و دست آخر وسیله برای رسیدن به آرزو.

 up

مرد و زن دوست دارند بچه‌دار شوند، اما زن نازاست. غمی سنگین بر دل زن می‌نشیند. مرد برای شادی‌بخشی به زندگی، تصمیم می‌گیرد که به آبشار بهشت بروند. پول جمع می‌کنند، اما هر بار اتفاقی که در همه زندگی‌ها اتفاق می‌افتد، مانع می‌شود و پول جمع شده خرج کار دیگری می‌شود. وقتی که پیر شده‌اند و زن دیگر به سختی از تپه‌هایی که همیشه بالا می‌رفتند، بالا می‌رود و در بستر بیماری می‌افتد، مرد بلیت ونزوئلا می‌گیرد، اما دیر شده است. زن می‌میرد و پیرمرد تنها می‌شود.

خانه؛ خانه‌ای که در آن با اِلی دوست شده بود و در آن با او زندگی کرده بود، با او در آن خانه خندیده بود و با او در آن خانه گریسته بود، به تمامه یادآور الی بود. سراسر خانه، نشانه‌های الی او را در زندگی پیرمرد زنده نگاه داشته بود؛ صندلی خالی الی، عکس کوچکی الی، قاب دایره‌ای روی دیوار، نقاشی الی از آبشار بهشت، پرنده‌های سفالی که از فروشگاه لوازم آمریکای جنوبی خریده بودند و … پیرمرد بدخو دوست نداشت هیچ‌کدام از این نشانه‌ها تکان بخورند و تغییر کنند. دوست داشت الی همان‌طور که بود، بماند. اما دیگر الی نبود و پیرمرد باید زندگی نوی را آغاز می‌کرد.

پیرمرد در سنت‌های خودش و خوشی‌های گذشته‌اش زندگی می‌کرد و هیچ تغییری را نمی‌پذیرفت. صندوق نامه‌ی خانه‌شان که جای دست الی و دست خودش روی آن بود، تنها از دعوت‌نامه‌های خانه‌ی سالمندان پر می‌شد. خانه‌های اطراف زیر بولدوزرها صاف می‌شدند و جای خود را به آسمان‌خراش‌ها می‌دادند. اما آقای فردیکسن در برابر مدرن شدن و نو شدن، مقاومت می‌کرد. پیرمرد تندخو نمادی از سنت شده بود که در محاصره‌ی مدرنیته بود. روزی که پیرمرد متعصب در دفاع از گذشته‌ی دوست‌داشتنی‌اش، اشتباه بزرگی می‌کند و به بهانه‌ی صدمه دیدن صندوق نامه‌ها، به دیگری صدمه می‌زند. این اتفاق بهانه‌ای است برای به چنگ درآوردن خانه توسط آپارتمان‌سازان و نفی هویت سنتی پیرمرد توسط مدرن‌سازی. دادگاه پیرمرد را محکوم به زندگی در خانه سالمندان می‌کند. اما…

کارل فردیکسن، تسلیم نمی‌شود. هویتش نباید از دست برود و نمی‌رود؛ هویتی که گره خورده است با عشق به اِلی و تمام نشانه‌هایش. پیرمرد خانه را به سمت آبشار بهشت و آرزوی روی زمین مانده‌ی الی به پرواز درمی‌آورد؛ با هزاران بادکنک رنگی. او و خانه‌اش از همه‌ی برج‌ها و آسمان‌خراش‌ها بالاتر می‌رود و با خانه ضربه‌ای به آنتن‌های بالای پشت‌بام یک آپارتمان می‌زند و انگار از تمام مظاهر مدرنیته انتقام می‌گیرد.

همراه ناخواسته‌ی سفر آسمانی پیرمرد، راسل پسری هشت ساله است. راسل مانند کودکی فردیکسن در پی ماجراجویی است و برای این‌که نشان‌هایش کامل شود باید به سالخورده‌ای کمک کند و ناخواسته هم‌سفر پیرمرد می‌شود. پیرمرد وقتی که راسل کنجکاو به نقاشی الی دست می‌زند، واکنش نشان می‌دهد و از دستش آن را می‌گیرد. در این سفر، صندلی خالی اِلی کنار صندلی پیرمرد است و قاب دایره‌ای الی که می‌خندد، انگار همواره به اتفاقات نگاه می‌کند.

وقتی از ابرهای سیاه طوفان می‌گذرند و بالای ابرهای سفید، آرام و بی‌حرکتند، یواش یواش به پایین می‌روند، بی‌آنکه بدانند کجا هستند. هنوز از میان ابرها گذر نکرده‌اند که به زمین برخورد می‌کنند و کمی بعد روشن می‌شود که بالای کوهی هستند که آبشار بهشت آن سمتش به پایین سرازیر می‌شود. باید مسیر بالای کوه را طی کنند تا به آبشار برسند. اما با این تفاوت که این بار آنان سوار خانه نیستند، بلکه باید خانه را که هنوز بادکنک‌ها در آسمان نگهش داشته‌اند به دنبال خود بکشند. فردیکسن به هیچ وجه حاضر نیست که از خانه دست بکشد و باید آن را به بالای آبشار برساند.

این مسیر آغازگر اتفاقاتی نو است. یک شخصیت به داستان اضافه می‌شود و یکی دیگر دوباره به داستان برمی‌گردد؛ چارلز ماتنر این بار با لشکری از سگ‌ها. چارلز ماتنر قهرمان شکست‌خورده برای شکار پرنده‌ای بی‌نظیر سال‌ها در این مکان مانده است تا پس از پیروزی، بازگشتی شکوه‌مند به دوران محبوبیتش داشته باشد. پرنده‌ای که به واسطه‌ی شکلات با راسل دوست می‌شود و همراه فردیکسن پیر و راسل کودک می‌گردد. پیرمرد از همراهی این دو ناراحت است. یکی از سگان چارلز نیز به گروه خانه به دوش فردیکسن می‌پیوندد.

چارلز از سادگی راسل درمی‌یابد که پرنده همراه گروه پیرمرد است و این آغاز نزاع است. پیرمرد می‌فهمد که قهرمان و الگوی دوران کودکی‌اش، اینک دشمن او و دوستانش است و برای رسیدن به هدفش هرچیزی را ویران می‌کند. کسی که الگوی زندگی‌اش بوده و بهانه‌ی عشقش، اینک در پلیدی زندگی می‌کند و پیرمرد مقابلش ایستاده است. پیرمرد و گروهش فرار می‌کنند، اما پرنده زخمی می‌شود؛ پرنده‌ای که مادر چند جوجه است.

پیرمرد تنها پی این است که آرزوی اِلی را برآورده کند. او خانه را به بالای آبشار می‌رساند، همان‌طور که آرزوی الی بود، همان‌طور که الی نقاشی کشیده بود. کارل، گمان می‌کند که ماجراجویی تمام شده است و دیگر هیچ مسئولیتی ندارد و راحت روی صندلی خودش کنار صندلی خالی الی لم می‌دهد. چارلز ماتنر پرنده‌ی زخمی را به چنگ می‌آورد. فردیکسن نسبت به آن بی‌تفاوت است. راسل به تنهایی به کمک پرنده می‌شتابد و از پیرمرد جدا می‌شود. پیرمرد دیگر روح ماجراجویی ندارد. گمان می‌کند که برآورده‌‌کردن آرزوی الی پایان راه است. جداشدن راسل و روحیه‌ی ماجراجویانه‌اش و مهم‌تر از آن، صفحه دفتر الی که ماجراجویی نوی را خواسته بود، پیرمرد آسوده‌طلب را دگرگون می‌کند.

کارل باید برای پیوستن به راسل و نجات پرنده، همه آرزوهایش و تعلقاتش را وانهد. باید خانه را سبک کند. زندگی با نشانه‌های الی، روح الی را شادمان نمی‌کند؛ باید به سوی ماجرایی نو رفت و به دیگران کمک کرد. الی این را می‌خواست و پیرمرد آن را فهمیده بود. پیرمرد خانه را از همه لوازم مرده‌ای که تنها نشان الی بودند، خالی کرد و به سوی چیزی رفت که الی دوست داشت؛ ماجراجویی و کمک به دیگران و پیرمرد پیروز می‌شود.

پیرمرد در این پیروزی به مادری کمک می‌کند که به فرزندانش برسد، چیزی که الی هیچ‌گاه به آن نرسید. این پایان داستان نبود، وقتی پس از بازگشت، نشان کمک به سالخوردگان را به راسل اهدا می‌کردند، پیرمرد به عنوان بزرگ‌تر راسل آنجا بود. به آرزوی دیگر الی هم رسیده بودند، راسل انگار فرزند کارل فردیکسن بود. خانه، کنار همه‌ی نشانه‌های الی بالای آبشار بهشت تا ابد تنها بود.

داستان، داستان چهار شخصیت بود. کارل فردیکسن عاشق که آرزوی معشوقش را برآورده می‌سازد. چارلز ماتنر قهرمان شکست‌خورده که در پایان باز شکست خواهد خورد. راسل کودک که برای رسیدن به هدفش مردانه تلاش می‌کند و پیروز می‌شود و پرنده بی‌نظیر که مادر چند جوجه است. اِلی شخصیت در سایه داستان است، اما سایه‌اش بر سراسر داستان حاکم است و عشق به اوست که داستان را به پیش می‌برد.

*
برای مهرخانه نوشته بودم.

در بیان مقامات عرفا

ژانویه 20, 2014

متن زیر، ترجمه نمط نهم الاشارات و التنبیهات تألیف ابن سینا است. این ترجمه از کتاب ترجمه و شرح اشارات و تنبیهات دکتر حسن ملکشاهی چاپ انتشارات سروش است. این پست را به مرحوم آیت الله محمدتقی بهجت تقدیم می‎کنم.

نمط نهم در بیان مقامات عرفا

فصل اول-تنبیه

عارفان، در زندگی دنیوی، دارای مقامات و درجاتی هستند که مخصوص آنان است و در غیر آنان یافت نمی‌شود، گویی عرفا در حالتی که درون پوشش تنهای خویش قرار دارند، آنها را از خود کنده و به عالم قدس و تجرد قدم نهاده‌اند. عارفان از اموری که در نزد آنان سری و نهان است و از اموری که از آنان ظاهر و پدیدار می‌گردد، برخوردارند. آن کس که ناآشنا و منکر این امور است، بدانها وقعی نمی‌نهد. و آن کس که واقف و آشنای این امور است، آنها را بزرگ می‌شمارد. و ما قصۀ آن مقامات را برتو می‌خوانیم.

هرگاه داستان سلامان و ابسال به گوش تو رسید و کسی آن داستان را برایت نقل کرد، توجه داشته باش که سلامان ضرب‌المثلی است برای تو و ابسال ضرب‌المثل درجۀ تو در عرفان است، اگر از اهل عرفان هستی. پس اگر می‌توانی رمز را حل و بیان کن.

فصل دوم-تنبیه

زهد نزد غیر عارف نوعی معامله است، گویی در برابر کالای دنیوی، کالای اخروی می‌خرد. اما زهد نزد عارف نوعی تنزه و پاکی از چیزهایی است که سر و درون او را از حق باز می‌دارد و تکبر و بی‌اعتنایی است بر هر چیزی که غیر حق است.

فصل سوم-تنبیه

عبادت نزد غیر عارف نوعی معامله است، گویی به خاطر اجر و ثوابی که در آخرت خواهد گرفت در دنیا عمل می‌کند. اما عبادت نزد عارف ریاضتی است برای همت‌ها و قوای متوهمه و متخیلۀ نفس او تا با تعوید و خودادن آنها را از [دام] غرور به سوی حق بکشاند. و در نتیجه همت‌ها و قوای مذکور با سر و باطن او هنگام برخورداری از جلوات حق، سازگار و نامنازع می‌گردند. و سرّ و درون او به گونه‌ای که هرگاه سر و درون او بخواهد بدون مزاحمت همت‌ها بلکه با یاری آنها، به نور حق دست می‌یابد و او به تمامیت خود در این قدس در می‌آید.

فصل چهارم-اشاره

چون انسان به گونه‌ای نیست که به تنهایی و مستقلاً کار خود را انجام دهد، مگر با همکاری کسی دیگر از همنوع خود و با معارضه [تبادل کار با کار مشابه] و با معاوضه‌ای که میان آنان جریان پیدا می‌کند و هر یک باری از دوش همنوع برمی‌دارد، چه آنکه اگر یک نفر عهده دار هر کاری باشد لازم آید که کار بسیار بر یک نفر روی آورد که در صورت امکان نیز دشوار است. از این رو، باید میان مردم داد و ستد و عدالت باشد و شریعتی که به وسیلهٔ یک شارع آورده شده حافظ آن عدالت باشد، و این شارع باید به گونه‌ای باشد که تنها او شایستهٔ اطاعت باشد؛ یعنی به طور ویژه و اختصاصی دارای نشانه‌ها و آیاتی باشد که آشکار گردد که او از سوی خداست. و باید نیکوکار و بدکار نزد خداوند جزا و پاداش داشته باشند. بنا بر این معرفت مجازات‌کننده و شارع واجب است و با معرفت باید عاملی همراه باشد که معرفت را حفظ کند و نگذارد فراموش شود. از این رو عبادت که یاد آورندهٔ معبود است فرض و واجب گردید و تکرار این عبادت بر مردم فرض گردید تا یاد خداوند با تکرار حفظ شود. و در نتیجه دعوت به عدل که برپادارندۀ حیات نوع بشر است استمرار یابد. سپس به آنان که در انجام کارها به چنین روشی خو گرفته‌اند علاوه بر فایدۀ بزرگ دنیوی، پاداش گرانقدری در آخرت داده خواهد شد. آنگاه برای کسانی‌که مطابق شرع عمل می‌کنند منفعتی که خاص آنان است، در آنچه که روی آنان به سوی آن است، افزوده شده است. پس بنگر بدین حکمت و بدین نعمت و رحمت تا آستان حق را ملاحظه کنی که عجایب آن تو را خیره سازد پس به پا دار شرع را تو جه خود را به سوی حق مستقیم دار.

فصل پنجم-اشاره

عارف حق نخستین را می‌خواهد به برای چیزی غیر از حق و هیچ چیز را بر شناخت وی برتر نمی‌نهد. و او را تنها برای او می‌پرستد، زیرا حق اول شایستۀ پرستش است، و برای آنکه عبادت نسبت شریفی است به حق اول. و این طلب و ارادهٔ عارف به خاطر امید و بیم نیست. و اگر امید و بیم هدف باشد لازم می‌آید که شیء مورد بیم برانگیزنده و مطلوب باشد، و حق هدف نباشد بلکه واسطه برای چیزی باشد که آن چیز هدف و مطلوب باشد نه حق اول.

فصل ششم-اشاره

کسی که واسطه بودن حق را روا می‌داند، از جهتی مورد رحمت است؛ چه آنکه او طعم لذت ابتهاج و سرور به حق را نچشیده تا آن را بزرگ شمارد و خواستار آن باشد؛ او فقط با لذات ناقص آشنا است و به این لذات ناقص اشتیاق دارد، و از غیر آنها غافل است. مثل او نسبت به عارفان مثل کودکان نسبت به افراد کامل و کارآزموده است، چه آنکه آنان وقتی که از لذات مورد توجه سالمندان غفلت می‌کنند و منحصرا به لذات بازی می‌پردازند، از اهل جد [سالمندان] که از لذات بازی در می‌گذرند و اعراض می‌کنندو و به غیر آنها می‌پردازند، تعجب می‌کنند. همچنین کسی که در اثر نقص چشم از مشاهدهٔ بهجت حق ناتوان است (به لذتهای دروغین پایبند می‌شود) و با ناراحتی آنها را در دنیا ترک می‌کند فقط برای آنکه چند برابر آنها را در آینده به دست آورد. او خدا را فقط برای این می‌پرستد که در آخرت به قدر کافی از آنها به وی ارزانی دارد و (به هنگام برانگیختن) به طعام لذیذ و نوشابهٔ گوارا و زنان زیبا دست یابد. برای او چشم داشتی در دنیا و آخرت جز لذات شکم و پایین تنه نیست. و آن کس که با هدایت قدس (و جهان مجرد بینا شده است) از لذت حق با خبر است؛ او روی خود را به سمت آن متوجه ساخته و به آن کس که از رشد و هدایت حق باز داشته شده و به غیر و ضد او توجه کرده با دلسوزی می‌نگرد، هر چند که آنچه را که غیر عارف با تلاش خود می‌طلبد، برحسب وعدهٔ حق به وی داده خواهد شد.

فصل هفتم-اشاره

نخستین درجهٔ حرکات و سلوک عارفان، آن چیزی است که خود عارفان آن را «اراده» می‌نامند، و آن چیزی است که بر کسی که با یقین برهانی مستبصر شده یا با ایمان قلبی تصدیق پیدا کرده عارض می‌گردد. و آن میل و رغبت و چنگ زدن به بند استوار است، و در نتیجه سر و باطن او به عالم قدس حرکت می‌کند تا به روح اتصال برسد. و چندی که درجهٔ او این است، او «مرید» خوانده می‌شود.

فصل هشتم-اشاره

سپس او به ریاضت نیازمند است. و ریاضت متوجه سه هدف است: اول: دور ساختن غیر حق از راه حق. دوم: تابع ساختن نفس اماره به نفس مطمئنه تا قوای تخیل و وهم به سوی توهمات مناسب با امر قدسی کشیده شوند و از توهمات مناسب جهان زیرین و خاکی روی گردان شوند. سوم: لطیف ساختن درون بران تنبه و آگاهی. زهد حقیقی به هدف اول یاری می‌کند. و چند چیز به هدف دوم کمک می‌کند: عبادت همراه با فکرت. نغمه هایی که قوای نفس را به کار می‌گیرند و موضوع نغمه‌هایشان را مورد قبول اوهام می‌سازند و و سپس خود سخن پندآموز از گوینده‌ای پاک با عبارت بلیغ و تغمه‌ای خوش و به طریق روشن و اقناع کننده. اندیشه باریک پاک که شمایل معشوق، نه سلطان شهوت در آن حکم کند، به هدف سوم یاری می‌کند.

فصل نهم-اشاره

وقتی که اراده و ریاضت مرید را به حدی رسانید، خلسه هایی از مشاهدۀ نور حق برای او حاصل می‌شود که این خلسه‌ها لذیذند و گویی آنها برق‌هایی هستند که به سوی او می‌درخشند و سپس خاموش می‌گردند. این حالت نزد عارفان «اوقات» نامیده می‌شود. هر «وقتی» درمیان دو وجد قرار دارد. وجدی قبل از آن وقت و وجدی بعد از آن. و هرگاه او در ریاضت فرو رود، حالات و غواشی (پرده‌ها) مذکور بیشتر می‌گردد.

فصل دهم-اشاره

باید که در این حال زیاد فرو رود تا مستغرق شود تا این که در غیر حالت ریاضت نیز به وی اتصال دست دهد. پس هر چه را می‌بیند از آن باز می‌گردد و به آستان قدس روی می‌آورد و از یک چیز به یاد چیز دیگر می‌افتد و حالتی بر وی عارض می‌گردد، و گویی حق را در هر چیزی می‌بیند.

فصل یازدهم-اشاره

شاید تا این حد، آن احوال بر او چیره می‌شوند و قرار و آرامش او از میان می‌رود و همنشین او به بیقراری او اطلاع پیدا می‌کند. و وقتی ریاضت به طول انجامید حالت عارضه او را بی‌قرار نمی‌سازد و خود او [برای دوری از ریا] سعی می‌کند که حال خود را بپوشاند و مردم را بفریبد و کتمان کند.

فصل دوازدهم-اشاره

آنگاه ریاضت او را به جایی می‌رساند که «وقت» او مبدل به «سکینت» و آرامش می‌گردد. و امر گذرا، مألوف و مأنوس می‌شود. و یک تابش ضعیف به شهاب روشن مبدل می‌گردد. و برای او شناختن پایدار حاصل می‌شود که گویی همیشه همراه اوست، و ا ز بهجت و سرور آن لذت می‌برد. و وقتی از آن وضع بیرون می‌آید، حیران و متاسف می‌شود.

فصل سیزدهم-اشاره

شاید او تا این حد آن حال برایش ظاهر شود. اما وقتی او در این آشنایی و شناسایی مستغرق شد، ظهور آن حال بر وی کمتر می‌شود و او در حالتی که غایب است، حاضر به نظر می‌رسد. و در حالتی که در سیر و حرکت است، ایستاده به نظر می‌رسد.

فصل چهاردهم-اشاره

شاید این آشنایی و شناسایی تا این حد فقط گاهگاهی برای او میسر می‌شده است. سپس تدریجاً به گونه‌ای شده که هر وقت بخواهد برای او میسر و فراهم است.

فصل پانزدهم-اشاره

سپس این رتبه پیش می‌رود و کارش به خواست او متوقف نمی‌گردد بلکه هر چیز که ملاحظه می‌کند چیز دیگری را در آن می‌بیند، هر چند این ملاحظه او برای عبرت نباشد. و پس از جهان دروغین به جهان راستین بالا می‌رود و در آن حال استقرار می‌یابد، در حالی که بی‌خبران در پیرامونش گرد آمده‌اند.

فصل شانزدهم-اشاره

وقتی که ریاضت به نیل تبدیل شد، درون او آیینۀ جلا داده‌شده‌ای می‌گردد که رو به سوی حق است و لذات عالی بر او فرو می‌ریزند. و او به خودی خود شادمان است، زیرا حق در خود او هست. و او نظری به خق و نظری به خود دارد و هنوز مردد است.

فصل هفدهم-اشاره

سپس از خود غافل می‌شود و فقط آستان حق را می‌بیند. و اگر خود را ببیند، از جهت آن است که ملاحظه کننده و بیننده است نه از جهت آنکه آرایشی دارد. و در اینجا وصول تحقق می‌یابد.

فصل هجدهم-تنبیه

توجه به آنچه که از آن اجتناب و تنزه حاصل شده، خود نوعی اشتغال به غیر حق است. و توجه به آنچه که پیروی و اطاعت از نفس است، عجز و ناتوانی است. و بالیدن به آرایش خود از آن لحاط که خود است، هرچند که به سبب خق باشد گمراهی و سرگردانی است. و روی آوردن با تمام وجود به حق رهایی و رستگاری است.

فصل نوزدهم-اشاره

عرفان از تفریق (جداساری ذات از شواغل)، نفض (تکانیدن و دست برافشاندن بر آثار آن شواغل)، ترک (رها کردن همه چیز) و رفض (در گذشتن) آغاز می‌شود؛ و در جمع عمق پیدا می‌کند که عبارت است از جمع شدن صفات برای ذات مرید صادق، و به واحد ختم می‌شود و آنگاه ماندن و ایستادن است.

فصل بیستم- اشاره

هر کس عرفان را برای خاطر عرفان برگزیند به دومی قائل شده است. و هر کس عرفان را بیابد به گونه‌ای که گویی آن را نیافته بلکه معروف و حق را یافته است، او در اقیانوس وصول غوطه‌ور است. در اینجا درجاتی است که کمتر از درجات ماقبل نیست. ما در اینجا به اختصار بسنده کردیم؛ زیرا سخن از فهم آنها عاجز و عبارت از شرح آنها ناتوان است. و جز خیال چیز دیگری نمی‌تواند پرده از آنها بردارد. هر کس می‌خواهد آنها را بشناسد باید به تدریج پیش رود تا از اهل مشاهده و دیدار گردد، نه اهل مشافهه و گفتار، و از واصلین به عین باشد نه از شنوندگان اثر و نشانه.

فصل بیست و یکم-تنبیه

عارف گشاده‌رو و خوش‌برخورد و خندان است. در تواضع و فروتنی کودکان و خردسالان را همچون بزرگسالان محترم می‌شمارد، از گمان همچون آدم مشهور با گشاده‌رویی استقبال می‌کند. چگونه گشاده‌رو نباشد در حالتی که او به حق مسرور و شاد است و در هر چیزی خدا را می‌بیند؟ و چگونه برابر نداند در حالتی که همگان در نزد او شبیه اهل رحمتند که به باطل اشتغال ورزیده‌اند؟

فصل بیست و دوم-تنبیه

عارف حالاتی دارد که با آنها آهسته‌ترین صداها را تحمل نمی‌کند، تا چه رسد به سایر شواغل بازدارنده؛ و این در اوقاتی است که درون و سرّ او به سوی حق برکنده شده است، و آنگاه حجابی از خود یا از حرکت سرّ و درون خود پیش از وصول یا از هر چیزی بریده و به حق مشغول است و یا به خاطر وسعت نیرو، هر دو جانب را در خود گنجانده است و همچنین هنگام انصراف در لباس بزرگواری، با بهجت خویش گشاده‌روترین آفریده‌ خداست.

فصل بیست و سوم- تنبیه

عارف به دنبال جست‌وجو و کسب خبر نیست، و هنگام مشاهده منکر و امر ناخوشایند خسم بر وی مستولی نمی‌شود، چنانچه رحمت بر وی دست دهد؛ زیرا او سرّ خدا را  در قدر با دیده بصیرت مشاهده می‌کند. و وقتی امر به معروف می‌کند با مدارا و نصیحت ابراز می‌کند نه با سختگیری و نکوهش. و هر گاه معروف بزرگ باشد به نااهل از روی غیرت بازگو نمی‌کند.

فصل بیست و چهار-تنبیه

عارف دلیر است و چگونه نباشد و حال آنکه او از مرگ نمی‌هراسد؟ عارف بخشنده است و چگونه بخشنده نباشد که او از محبت باطل و نعیم دنیا به دور است؟ او از گناهان در می‌گذرد و چگونه نگذرد که او بزرگ‌تر از آن است که ذلت و خواری بشری او را از جای به‌در برد؟ او کینه‌ها را فراموش می‌کند و چگونه کینه‌ها را فراموش نکند، زیرا یاد او مشغول به حق است.

فصل بیست و پنجم-تنبیه

همت‌های عارفان مختلف است و این اختلاف بر حسب اختلاف خواطر آنان است. و این به حکم آن است که امور عبرت‌انگیز نزد آنان متفاوت است. بسا که نزد عارف زندگی سخت و خوش‌گذرانی یکسان است و بسا که او زندگی دشوار را برگزیند. و همچنین گاهی بوی ناخوش و خوش برای او برابر باشد و گاهی بوی بد را بر عطر ترجیح می‌دهد. و این زمانی است که خاطر او متوجه حقیر شمردن غیر حق باشد. و گاهی به آرایش گراید و از هر چیز بهترینش را برگزیندو  ناقص و کم‌بها را ناخوش دارد. و این زمانی است که به عادت مصاحبت احوال ظاهری توجه کند. و او از هر چیزی روشنی و خیره‌کنندگی و جلوه آن را می‌جوید؛ چه آن را بهره بیشتری از عنایت نخستین است و به معشوق مانندتر و نزدیک‌تر از چیزهایی است که به هوا و هوس به آن‌ها تقرب می‌جوید. و این در مورد دو عارف فرق می‌کند و گاهی در مورد یک عارف بر حسب دو وقت اختلاف دارد.

فصل بیست و ششم-تنبیه

گاهی عارف از چیزی که به وسیله آن به سوی خدا تقرب جسته می‌شود غفلت دارد، پس او از هر چیزی غافل است و در حکم کسی است که تکلیف ندارد. و چگونه مکلف باشد در صورتی که تلکیف برای کسی است که تکلیف را تعقل می‌کند؟ آن هم در همان حال تعقل و آگاهی از تکلیف؛ و نیز تکلیف برای کسی است که خود گناهکارانه باعث ترک تکلیف بشود، هرچند که تکلیف را تعقل نکند.

فصل بیست و هفتم-تنبیه

آستان حق والاتر از آن است که هر رهگذری بر آن وارد شود یا هر کسی از آن آگاه گردد مگر یک نفر بعد از نفر دیگر. از این رو، آنچه در این فن گنجانده شده است برای آدم ناوارد و نادان خنده‌دار می‌نماید و به نظر اهل تحصیل و اهل حق درس عبرت است. پس هر کس این را می‌شنود و آن را نمی‌پسندد خود را ملامت می‌کند که شاید شایسته‌ آن نیست و هر کس لایق چیزی است که برای آن آفریده شده است.

در حیاط خلوت زندان

دسامبر 19, 2013

در حیاط خلوت زندان

تناسخ دوست داشتنی

مه 17, 2011

تو، برای من، منی که ندیدمت و نه صدات را شنیدم، همین واژه‌های سیاه‌رنگ متبرجی اَستی که می‌خوانم‌شان. همین واژ‌های وبلاگت، نوشته‌هات و گپ‌هات با من. تو حلول کرده‌ای در جسم این واژگان. تو برای من، نه چشم سیاه داری، نه ابروی کمانی، نه گونه‌هایی که در هر خنده‌ات جزر و مد می‌کنند، نه لب‌های مثل دم غروب آفتاب. تو فقط چند واژه‌ی سیاه عشوه‌گری. تناسخ ممکن است. همه‌ی استدلال‌های مشائیان رد می‌شود. حکمة الاشراق سهروردی را ببین. نمی‌خواهد، همین واژه‌ها را ببین که لب‌ریز تواَند.

به دل مگیر. هنوز مانده تا آخر قصه. خیال مکن دوستت ندارم. گفته بودم حلول کرده‌ای توی کلمات. هر جا تو باشی، توی بدن خاکیِ سفیدت که آفتاب سوزانده‌اش یا توی واژه‌های دو بعدی، می‌شود دوستت داشت. این واژه‌ها، که توئی، معنا‌شان آن نیست که توی کتاب‌های لغت‌ند، این‌ها رقص وجودی تواَند. تجلیات آن به آنِ تو. چه تابی داری وقتی نون آخر تنها می‌شوی. و چه ایستائی‌ای وقتی الف. می‌شود واژه‌ها را، واژه‌هایی که پُرند از تو و تهی‌اند از معانی‌شان و جز تو هیچ معنایی ندارند، دوست داشت، حتی بیش‌تر از دوستی. می‌توان فقط منتظر واژه‌ها ماند. بی‌آن‌که منتظر کسی باشی که خودش را درون واژه‌ها می‌ریزد. چه تناسخ دوست‌داشتنی‌ای.

یادت است عکست را برایم فرستادی، ندیدمش. یادت است گفتم زشتی و به دل گرفتی ولی چون می‌دانستی دوستت دارم، چیزی نگفتی. فهمیدی چرا آن تصویر رتوش‌شده‌ات را ندیدم، ترسیدم واژه‌هایت خالی شوند از تو. واژه‌هایی که من دوست داشتم‌شان. من، می‌دانم کسی نشسته است پشت صفحه‌‌ی کلیدی و این واژه‌ها را می‌آفریند، اما برایِ من، تو در واژه‌ها حلول کرده‌ای، آن تصویر افسونی بود که تو را از واژه‌هات جدا می‌کرد. عکسی مثل لمس چراغ جادو. بگذار همین واژه‌های سیاه متبرج بمانی، واژه‌هایی که در نهایت کمال و غایت اعتدال‌اند1. واژ‌ه‌هایی دوست داشتنی.

دُم [همان پ.ن سابق] 1. این را ازسعدی وام گرفتم 2. این متن را من نوشته بودم در  وبلاگ کشکول جوانی، برای بازی وبلاگی اعتماد.

تاب مستوری نداشت

آوریل 28, 2011

قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها [نساء-97]

در دامنه‎ی مجازستان، ما ستم‎دیده‏‎ایم، واژه‏‎هامان را تاراج کردند. کلماتم حبس شدند. باید برون کشید از این ورطه رخت خویش. زمین مجازستان گسترده است، باید واژه‌ها را بار کرد و رفت دیار نو، خانه‌ی نو.

این خانه‌ی نو است، یک دیار نو، با همان صاحب کهنه. دلش نیامد آفریده‌هاش را تنها توی آن دیاری که ظالم‎اند اهلش، تنها رها کند، همه‌شان را آورد، همه‌ی واژه‌هایش را، همه نقطه‌ها را. دلم می‌گیرد از دوستانم وقتی می‌روند خانه‌ی نو و رها می‌کنند آفریده‌های پیشین را. نوشته‌ها، بچه‌ها نیستند، فرزندان نیستند، آفریده‌هااند، معلول بلاواسطه‌ی یک صاحب.

این فقط یک خانه‌ی نو است، یک سرزمین نو، هیچ اتفاق نوی رخ نمی‌دهد. همان واژه‌ها تکرار خواهد شد، همان درویش نشسته بر پوست پلنگ خواهد نوشت. بدون هیچ ستری، بدون هیچ تاراجی، در این زمین گسترده‌ی مجازستان. تاب مستوری نداشتند آفریده‌هایم.

برای اسم وبلاگ از اصدقاء اعزاء نظرخواهی کردم، که اکثری به همان اسم سابق رأی دادند. از موافق و مخالف تشکر می‎کنم.