Archive for the 'اندیشه' Category

دربارهٔ احمد الحسن و جریانش

مارس 12, 2019

صدام که سقوط کرد، بازار مدعیان مرتبط با مهدویت در عراق گرم شد. ده‌ها مدعی آخرالزمانی در سرزمین رنج‌کشیدهٔ بین النهرین مردم را برای دست‌یابی به نجات به سوی خود دعوت می‌کردند. محمود صرخی با ادعای سید حسنی بودن حامیان بسیاری را دور خود جمع کرد و چند بار درگیری‌های گستردهٔ مسلحانه را در کربلا به وجود آورد. بعدها حیدر المنشداوی با تأیید سید حسنی بودن صرخی، خود را یمانی نامید و با شعار «پرچم یمانی هدایت‌گرتر از پرچم حسنی است» مردم را به زیر پرچم خود فرامی‌خواند. او میان مسجد کوفه و سهله خیمه‌ای برپا کرد که زود برچیده شد. قریب به اتفاق ادعاهای آخرالزمانی در مدت کوتاهی خاموش شدند یا آرام‌آرام دگرگون شدند. مهم‌ترین حرکت آخرالزمانی پس از دروان صدام را می‌توان حرکت احمد اسماعیل معروف به احمد الحسن دانست.

احمد الحسن کیست؟
احمد الحسن -اگر زنده باشد- حدود ۵۰ سال دارد. ۱۹۶۸  در بصره به دنیا آمد. در ۱۹۹۲ در رشته شهرسازی فارغ التحصیل شد. در ۱۹۹۹به نجف رفت. مدتی کوتاه در درس سید محمد صدر حاضر شده است. در زمان صدام، همراه حیدر المنشداوی مدتی در زندان بود. در سال ۲۰۰۳ همراه منشداوی شد و منشداوی را یمانی خواند. دو سال بعد در ۲۰۰۵ از حیدر المنشداوی جدا شد و خود را وصی امام موعود و یمانی معرفی کرد. حیدر المنشداوی پس از مدتی در بغداد کشته شد. هنوز طرفدارانی دارد که بر این باورند او غیبت کرده است و بازخواهد گشت. احمد الحسن توانست در آشوب عراق طرفدارانی را جمع کند. در سال ۲۰۰۸ با نیروهای نظامی درگیر شدند و تعداد زیادی کشته شد. از آن پس احمد الحسن دیده نشده است. گروهی از یاران او مدعی‌اند او در غیبت به سر می‌برد.

از احمد الحسن جز چند تصویر که منسوب به اوست، عکسی دیده نمی‌شود. برخی یارانش مدعی‌اند با اعلام قیام او تمام تصاویر و اطلاعات او به صورت معجزه‌آسایی در همهٔ پرونده‌ها و … پاک شده است. از زندگی او در خلال سال‌های ۹۲ تا ۹۷ اطلاعاتی در دست نیست.

سال‌هاست خبری از احمد الحسن نیست و جز پست‌های گاه و بیگاه صفحهٔ فیسبوک او، چیزی از او دیده نمی‌شود. او و حامیانش توانسته‌اند در طی این سال‌ها حامیان بسیاری را در عراق و ایران جذب کنند.

ادعاهای احمد الحسن
احمد الحسن دربارهٔ مهدویت سه ادعای اصلی و ده‌های ادعای فرعی دارد. او برای خود سه نقش پیش از ظهور، هنگام ظهور و حکومت امام عصر و پس از حکومت امام عصر قائل است. او مدعی است پیش از ظهور، او یمانی است و از زمینه‌سازان ظهور حضرت. هنگام ظهور و حکومت امام حجت، او پرچم‌دار و وزیر امام عصر است و پس از پایان حکومت امام عصر، او به عنوان «اولین مهدی» وصی و جانشین امام است. نقش ادعایی او در ظهور امام عصر، در هر سه مرحله نقشی اساسی و مهم است. در کنار این‌ها او مدعی است که از نسل امام زمان است و با چهار واسطه به امام زمان می‌رسد.  و امام عصر مستقیماً به او تعلیم داده است. مدعی است که نام او در وصیت رسول خدا آمده است و ائمه او را با اسم و مشخصاتش نام برده‌اند و نامش در تورات و انجیل آمده و یارانش نخستین کسانی‌اند که به بهشت وارد می‌شوند هر کس به او ایمان نیاورد، در آتش خواهد سوخت.

مهم‌ترین مستند روایی آنان، روایتی به نام حدیث وصیت است. این روایت در کتاب غیبت طوسی آمده است. بر اساس این روایت، ادعا می‌کنند که پس از حکومت امام دوازدهم، دوازده مهدی خواهند آمد و اولین مهدی‌ها همنام پیامبر است. احمد الحسن خود را اولین این مهدی‌های دوازده‌گانه می‌خواند و مدعی است که نشانه‌های او را داراست.

این روایت علاوه بر ضعف، ابهام و تزلزل متن و ناسازگاری صدر و ذیل آن، با باورهای شیعه همچون حصر اوصیاء در دوازده نفر، رجعت پس از حکومت امام عصر متعارض است. در دیگر نقل‌های روایت وصیت، سخنی از مهدی‌های دوازده‌گانه نیامده است. افزون بر اینها دلیلی بر اینکه مصداق این روایت شخص احمد الحسن باشد، نیست.

احمد الحسن و حامیانش برای اثبات نقش‌های مختلف او در ظهور از روایات مختلف دربارهٔ مهدویت استفاده می‌کنند. آنها برای اثبات ادعاهایشان گاه به تحریف و تقطیع روایات دست می‌زنند و گاه به توجیه و تأویل رو می‌آورند.

اگرچه آنها برای ادعاهایشان به برخی روایات استناد می‌کنند؛ اما از مهم‌ترین دلایل آنان برای اثبات خود، استخاره، رؤیا و حتی انتساب برخی کرامات به احمد الحسن است. در جزوه‌ای که یاران احمد الحسن دربارهٔ او نوشته‌اند آمده: «در خصوص یمانی علیه السلام نیز آیات و روایات متعدیی یکی از روش‌های شناخت حجت خدا در آخر الزمان را رؤیای صادقه ذکر کرده‌اند و تا کنون مؤمنان بیش از هزاران رؤیای صادقه بر حقانیت یمانی علیه السلام دیده‌اند» او در کتاب بیان الحق و السداد، گواهی رسول خدا و اهل بیت در عالم ملکوت، مکاشفات مؤمنان در بیداری، استخاره به قرآن و تأیید او با استخاره، دعوت علما به مناظره و مباهله و معجزه‌خواهی، علم لدنی و اگاهی‌اش از غیب و دیده‌شدن کرامات از او و روایت وصیت و دیگر روایات را سند درستی ادعای خود می‌داند.

سازماندهی هوشمندانه
تقریباً همهٔ ادعاهای مرتبط با مهدویت شکست می‌خورد و پس از مدت کوتاهی خاموش می‌شود. جریان احمد الحسن در این سال‌ها روز به روز رشد کرد. با آنکه استدلال‌های روایی و ادعاهای مختلف آنان برای اثبات مدعاهای‌شان ناتمام و ضعیف است؛ اما آنها توانستند عدهٔ زیادی را جذب کنند. به نظر نخستین دلیل این رشد و جذب مدام، داشتن استدلال است ولو استدلال ضعیف. هر استدلالی هر چه هم ضعیف باشد، می‌تواند عده‌ای را قانع کند. این جریان توانسته است بسیاری از روایات مهدویت را به سود خود تفسیر کند گاه با تقطیع و تحریف و گاه با توجیه و تأویل و …این جریان استدلال‌ها را به استخاره و رؤیا گره می‌زنند. نه استخاره و نه رؤیا دلیلی بر درستی و نادرستی یک باور نیست. محتمل است از میان هر صد نفر که دعوت به جریان یمانی می‌شود، ده نفر استخاره بزنند و یک یا چند نفر از میان به گمان خودشان استخارهٔ موافق بیاید یا خواب موافق ببینند؛ خوابی که احتمالاً حدیث نفس اتفاقات روز بوده باشد. همین یک یا چند نفر از صد نفر کافی است.  به نظر آنها از شیوهٔ انباشت استدلال‌های ضعیف استفاده می‌کنند. ده‌ دلیل ضعیف را که هر یک به تنهایی قدرت اثبات ندارد، برای مخاطب بیان می‌کنند. این دلایل را با اموری مانند خواب و استخاره گره می‌زنند و انباشت این استدلال‌ها مخاطب را به این گمان وامی‌دارد که حق با آنهاست. چیزی که در این میان به یاری این جریان می‌آید، حس پررنگ انتظار و احساس نزدیکی ظهور و آمادگی برای شنیدن هر خبری دربارهٔ ظهور در ذهن مخاطبان است. اتفاقی که این سال‌ها در جامعهٔ ایران و عراق پررنگ شده است و می‌توان جریان‌هایی مانند سی‌دی ظهور نزدیک است یا منبرهای فراوان را که هر روز از نزدیکی ظهور می‌گفتند مثال زد. احساس پررنگ انتظار و امید به نزدیکی ظهور وقتی در برابر انباشت استدلال‌های ضعیف قرار گیرد، احتمال دارد فریب بخورد.

آنچه در جریان احمد الحسن مشهود است، هوشمندی این جریان در جذب مخاطبان است. پشت این جریان یک گروه علمی است. ده‌ها کتاب به نام احمد الحسن منتشر شده است و یاران نزدیکش مثل ناظم العقیلی ده‌ها کتاب دربارهٔ دعوت او نوشته است و به نقدها پاسخ گفته‌اند. نقدهایی که به جریان احمد الحسن می‌شود، بی‌درنگ پاسخ داده می‌شود. لجنهٔ علمی این جریان، روایات را زیر و رو کرده‌اند و روایاتی را که بتوان از آن به سود خود بهره برد، می‌یابند و به آن استناد می‌کنند. استدلال‌های خود را پس از ایراد نقد‌ها، بازسازی می‌کنند. کسی که با کلام شیعه و روایات و تاریخ ادعاهای مهدویت آشنایی نداشته باشد، می‌تواند به سادگی ادعاهای این جریان را بپذیرد.

نکتهٔ مهم و در خور توجه این جریان، نخستین گروه‌های هدف آنان است. طلاب و روحانیان را می‌توان گروه نخست پیوستگان به این جریان شمرد. این جریان بر خلاف بسیاری دیگر از جریان‌های مدعی مهدویت ابتدا از مردم کوچه و خیابان یار جمع نکرد، بلکه از حجره‌ها و حوزه‌های علمیه به دنبال یار بودند. این اتفاق، اتفاقی هوشمندانه است. اگرچه در نگاه نخست، احتمال اینکه طلاب به آنها بپیوندد، کمتر از یک فرد دیگر است؛ اما پیوستن یک طلبه به آنان به معنای پیوستن یک مبلغ به آنان است و احتمال دارد همراه آن طلبه، مخاطبان تبلیغی آن طلبه هم همراه وی شوند. در قم و حتی دیگر شهرهای ایران، نخستین یاران این جریان، طلاب بوده‌اند. خیالی ساده است که بگوییم طلاب درس‌نخوانده جذب شده‌اند. برعکس برخی از طلاب پیوسته به این جریان، طلاب درس‌خوانده بوده‌اند.

از دیگر ویژگی‌های این جریان، بهره بردن از فضای مجازی و اینترنت است. یاران این گروه که خود را اصحاب احمد الحسن می‌نامند، در شبکه‌های مختلف اجتماعی حاضرند و دیگران را دعوت به گفتگو می‌کنند. روحانیان حامی این جریان، به پرسش‌های حامیان پاسخ می‌دهند. در فیسبوک صفحه‌ای منتسب به خود احمد الحسن است. در توییتر حساب‌های بسیاری دارند. در تلگرام کانال‌های متعددی دارند که تبلیغ این جریان را می‌کند.

شبکه‌سازی نیرومند و منسجم، تبلیغ نخستین در میان طلاب و روحانیان، داشتن پشتوانهٔ استدلالی نشانهٔ هوشمندی این جریان است و به این دلایل توانسته است باقی بماند و نیرو جذب کند.

واکنش حوزه علمیه
با آنکه معمولاً در مقابل ادعاهای دروغین مرتبط با مهدویت، حوزه علمیه سکوت می‌کند و منتظر خاموشی خود به خود جریان‌هاست، با توجه به رشد و نفوذ جریان احمد الحسن، کتاب‌های متعدد در رد این جریان نوشته شده است و جلسات متعددی  در رد آنان برگزار شده است. جلسات مناظرات عمومی و غیرعمومی بسیاری با حامیان احمد الحسن برگزار کرده‌اند. حجم کتاب‌های ردیه بر این جریان، نشانهٔ اهمیت این گروه است. این ردیه‌ها می‌تواند مانع رشد این جریان شود.

چه خواهد شد
جریان‌های مرتبط با مهدویت یا زود خاموش می‌شوند یا پس از مدتی و محقق‌نشدن پیش‌گویی‌ها باورهای خود را تغییر می‌دهند و به عنوان یک فرقهٔ جدید ظهور می‌کنند و در طی زمان یا باقی می‌مانند و یا آرام‌آرام از بین می‌روند. پس از ۲۰۰۸ احمد الحسن دیده نشده است و برخی از یاران او می‌گویند او نیز غایب شده‌اند. این باور به غیبت احمد الحسن، نشانهٔ تغییر باورهای این گروه است. آنها باورهای جدیدی دارند. اوصیاء پیامبر را از دوازده نفر به بیست و چهار نفر رسانده‌اند و گاهی در کلماتشان احمد الحسن را امام سیزدهم می‌نامند. احتمالاً در میان این گروه، باور به مهدی‌های دوازده‌گانه به عنوان باوری جداساز از شیعه امامیه نقش بازی کند و جانشینان احمد الحسن جای او را بگیرند. در بدترین حالت، می‌توان تصور قیامی مسلحانه را محتمل دانست که به انگیزهٔ زمینه‌سازی ظهور انجام شود.

آنچه مهم است، جلوگیری از رشد این جریان‌های دروغین است. جریان‌هایی که در بستر فقر تاریخی‌نگری، ظاهرگرایی و عواطف مخاطبان رشد می‌یابند.

این یادداشت در ماهنامهٔ خیمه، شماره ۱۲۸ منتشر شده است. در این شماره، پرونده‌ای را دربارهٔ احمد الحسن و جریانش باز کرده‌اند.

تغییر نقطه‌های سنجش و تغییر نتیجه‌

ژانویه 30, 2016

اگر نقطهٔ الف را با نقطهٔ ب بسنجیم، نقطه الف یک ناکامی و شکست است. اگر همان نقطهٔ الف را با نقطهٔ جیم بسنجیم، نقطهٔ الف، یک موفقیت و پیروزی است و اگر با نقطهٔ دال بسنجیم، احتمالاً یک فاجعه است.

آلودگی هوای تهران در روزهای نخست زمستان، بهانه‌ای برای انتقاد از دولت یازدهم بود، به گونه‌ای که روزنامه‌های منتقد چند روز تیتر اولشان، دربارهٔ آلودگی هوا بود. برخی رسانه‌های حامی دولت در پاسخ به این انتقادها، میزان آلودگی هوا را با سال‌های پیش مقایسه کردند. «در سال ۹۲، ۳ روز پاک، ۲۰۲ روز سالم و۱۶۰ روز ناسالم بود و در سال ۹۳، ۱۶ روز پاک، ۲۳۳ روز سالم و ۱۱۶ روز ناسالم بود.» این آمار نشان می‌دهد که روزهای پاک و سالم افزایش یافته و روزهای ناسالم کم شده است. از دو سنجش متفاوت، دو نتیجه متفاوت بدست آمده است و هر دو هم درست است -اما لزوماً منصفانه نیست- در سنجش اول، آلودگی هوا در دی‌ماه ۱۳۹۴ با نقطهٔ وضعیت مطلوب سنجیده شده است و نتیجهٔ آن ناکامی دولت است. در سنجش دوم آلودگی هوا در سال ۹۳ با سال ۹۲ سنجیده شده است و نشان داده شده که وضعیت بهتر شده است و نتیجه اینکه دولت در مبارزه با آلودگی نسبتاً موفق بوده است. دو استدلال مبتنی بر سنجش، دو نتیجهٔ متفاوت داشته است. اگر با نقطهٔ ب بسنجیم، موفق است و اگر با نقطهٔ جیم ناموفق.

نظرات مختلف دربارهٔ برجام، حاصل همین تغییر نقطه‌ها و تغییر نتیجه‌هاست. اگر دستاورد برجام را با موقعیت مطلوب و آرمانی بسنجیم و در نتیجه امتیازاتی را که از دست داده‌ایم، در نظر بگیریم، نمی‌توان برجام را یک پیروزی خواند؛ بلکه یک عقب‌نشینی و شکست است. اما اگر برجام را با آن‌چه پیش از آن بوده، بسنجیم، یک موفقیت است. پیش از برجام، ما تحریم بودیم و اینک نیستیم؛ غنی‌سازی ایران -ولو محدود- به رسمیت شناخته شده است و … اما نقطهٔ آرمانی آن است که بدون هیچ محدودیتی و دادنِ امتیازی، این حقوق را داشته باشیم. اما برجام با آن نقطهٔ آرمانی فاصله دارد.

یک نمونهٔ فوتبالی را مرور کنیم. تیم ناتینگهام فارست در ۱۹۹۹به لیگ دسته اول سقوط کرد و در ۲۰۰۶ به لیگ دو انگلستان سقوط کرد. آن‌ها در ۲۰۰۹، پس از سه سال به لیگ یک بازگشتند. آیا صعود ناتینگهام فارست از لیگ دو به لیگ یک، موفقیت است؟ با تغییر نقطه‌های سنجش، نتایج مختلفی به دست می‌آید. شک نکنید هنگامی که آنها از لیگ دو به لیگ یک آمدند، شادی کردند. این یک صعود و یک جهش و پیروزی و یک گام رو به جلو است و به خودی‌خود یک موفقیت است. اما اگر جایگاهِ آنان در سال ۲۰۰۹ را با جایگاه‌شان در سال ۹۸ که در لیگ برتر بودند، بسنجیم، آنها عقبند و هنوز یک تیم ناکامند. اگر یک طرفدار کهنسال ناتینگهام فارست باشیم و به یاد بیاوریم که در میان سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۸۰، هفت جام به دست آوردند و دو بار فاتح  جام باشگاه‌های اروپا شدند، شاید از صعود از لیگ دو به لیگ یک، کمی شاد باشیم، اما با حسرت به این صعود نگاه خواهیم کرد و حتی این صعود را با سنجش با سال‌های آخر دهه هفتاد، نه یک ناکامی بلکه یک فاجعه می‌دانیم.

این نتایج گوناگون و گاه متضاد، به دلیل نسبی بودن آنهاست؛ صعود به لیگ یک، بالنسبه به ماندن در لیگ دو موفقیت است و بالنسبه به حضور در لیگ برتر ناکامی و در مقایسه با حضور و قهرمان شدن در جام باشگاه‌های اروپا ناکامی است. برجام بالنسبه به سال‌های تحریم و هزینهٔ‌های سنگین آن و تأیید حق غنی‌سازی ایران و … یک موفقیت است. اما اگر این را با حالت آرمانی مقایسه کنیم، نمی‌توان گفت یک موفقیت است. اما قطعاً گامی رو به جلو است. مخالفین برجام با تغییر نقطه‌های سنجش و تأکید بر موقعیت آرمانی تلاش می‌کنند آن را شکست و جام زهر و حتی خیانت جلوه دهند.

در جایی که با نسبت‌های مختلف و تغییر نقطه‌های سنجش، نتایج گوناگون به دست می‌آید، اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید تمام سنجش‌ها را بگوییم. حذف بخشی از این سنجش‌ها، نتیجه‌ای نادرست به ما می‌دهد؛ خصوصاً‌ اگر این نتیجه را نتیجه‌ای مطلق بدانیم نه نتیجه‌ای نسبی. برای به دست آوردن یک نتیجهٔ درست، باید نسبت‌ها و سنجش‌های مهم و تأثیرگذار را بیان کرد و از جمع آن‌ها نتیجه را اخذ کرد. می‌توان دربارهٔ آلودگی هوای تهران در یک نتیجهٔ منصفانه این‌گونه گفت: اگرچه در این سال‌ها از میزان روزهای ناسالم کاسته شده، اما هم‌چنان مشکل آلودگی کاملاً مرتفع نشده است. ناتینگهام فارست اگرچه از صعودش به لیگ یک شادمان است، اما تا راه‌یابی به لیگ برتر و قهرمانی دوباره، فاصلهٔ زیادی دارد.

حمله به حسن خمینی و مغالطه انحصار علت

ژانویه 14, 2016

آمدن سید حسن خمینی به عرصهٔ انتخابات خبرگان بی‌حاشیه نبوده است و حتی می‌توان گفت اول راه است. دلواپسانِ مخالف سیدِ جوان، علیه او حمله‌های خود را از همان ساعات اولیه ثبت‌نام آغاز کردند و طبیعی است که این هجمه‌ها ادامه یابد و شدیدتر خواهد شد. حامیان خمینیِ جوان هم طبعاً‌ وارد این گفت‌وگوها و بگومگوها خواهند شد. زبان گفتگو درساحت سیاست، زبان برهان نیست، زبان جدل است و جدل در دل خود، مغالطات فراوانی را همراه خواهد داشت. به سادگی می‌توان در کلمات موافقان و مخالفان مغالطات را صید کرد. هدف این نوشته موافقت یا مخالفت با سید حسن خمینی نیست. تنها نمونه‌ای آموزشی از مغالطاتی که در این مجادلات بیان شده است، بازگو می‌شود؛ شبیه اینکه خطای بازیکنی در فوتبال برای آموزش داوران نمایش داده شود بدون این‌که به بازیکن و تیم و … اشاره شود.

بگذریم. پس از اعلام ثبت‌نام حسن خمینی، دلواپسان بر این مسأله تأکید کردند که او در امتحان خبرگان شرکت نکرده است و چون در امتحان شرکت نکرده است پس اجتهادش محرز نیست. در نتیجه باید او را رد صلاحیت کنند. تاکتیک عملیات حملهٔ یک دلواپسان به حسن خمینی، نفی اجتهاد و دانش فقهی او بود. استدلال آنها این‌گونه تقریر می‌شود: او جوان است و هنوز اجتهاد او محرز نیست. راه احراز اجتهاد، شرکت در امتحان خبرگان است. حسن خمینی در امتحان شرکت نکرده است. پس او صلاحیت شرکت در خبرگان را ندارد.

این استدلال -که بسیار تکرار شده است و نمونه‌های مشابه فراوانی دارد- دربردارندهٔ «مغالطه انحصار علت» است. این مغالطه آن‌گاه رخ می‌دهد که برای یک پدیده، علت‌های گوناگونی باشد و استدلال‌کننده با کنار نهادن دیگر علت‌ها، تنها یکی از علت‌ها را فرض کند و با نفی علت به نفی معلول برسد. مثلاً گفته شود او دچار بیماری ایدز نیست؛ زیرا هیچ‌گاه تماس جنسی نداشته است. در این استدلال علت انحصاری ابتلا به ایدز، تماس جنسی است و وقتی آن نفی شود، ابتلا به بیماری هم نفی می‌شود. در حالیکه علت‌های گوناگون دیگر مانند تزریق خون آلوده و … نیز در میان است. یا این آب گرم نیست؛ زیرا در معرض تابش آفتاب نبوده است. در حالیکه احتمال دارد با آتش گرم شده باشد. به بیان دیگر پدیدهٔ الف، علت‌های گوناگونی دارد که با تحقق هر یک از آنها، محقق می‌شود. آب هم با تابش آفتاب گرم می‌شود، هم با سماور برقی، هم با آتش هیزم. اما در مغالطه انحصار علت، علت‌های دیگر نادیده گرفته می‌شود و با نفی علت باقی‌مانده، پدیده هم نفی می‌شود. بیماری ایدز به علت نبود تماس جنسی، نفی می‌شود و علت‌های دیگر دیده نمی‌شود.

در داستان حمله به صلاحیت علمیِ سید حسن خمینی برای شرکت در خبرگان، همین مغالطه رخ داده است. برای شناسایی اجتهاد مورد نیاز خبرگان، راه‌های گوناگونی در قانون آمده است؛ از تأیید صریح یا تلویحی رهبر تا شناخته شدن به اجتهاد و ارائه متن یا کتابی که دلیل بر قدرت اجتهاد فرد است. راه احراز و شناخت اجتهاد افراد برای شرکت در خبرگان، منحصر به شرکت در امتحان نیست. خمینیِ‌ جوان از اوایل دهه هشتاد، دروس سطح حوزه را تدریس می‌کرده و چهارپنج سالی است که خارج فقه و اصول تدریس می‌کند. کتاب‌ها و مقالات فقهی دارد. بسیاری دیگر از داوطلبان در دوره‌های پیشین بدون شرکت در آزمون خبرگان تأیید صلاحیت شدند و به آن مجلس راه یافتند. اما دلواپسان برای حمله به خمینی جوان، دیگر راه‌های احراز صلاحیت برای خبرگان را نادیده می‌گیرند و با القاء انحصاری بودن احراز در آزمون، می‌خواهند صلاحیت خمینیِ جوان را نفی کنند و بگویند: «او در آزمون شرکت نکرده است؛ پس اجتهادش ثابت نیست و صلاحیت ندارد.»
دُم:
منتشر شده در شماره ۲۷ روشن

 کانال تلگرام مغالطه را بخوانید:  https://telegram.me/moghaletat

او فکر کرده است؛ پس درست است

دسامبر 31, 2015

او فکر کرده است،‌ پس درست است.
در گفتگوهای عادی خودمان، کلمات سیاست‌مداران و حتی ادعاهای علمی در کتاب‌ها و مقالات و … بسیار می‌شنویم و می‌بینیم که برای نشان دادن درستی و صحت یک ادعا –یا رد یک ادعا- به گفتهٔ دیگری استناد می‌شود. شکل ساده این گفتگو این است: «ادعای الف درست/غلط است؛ چون آقا/خانم جیم گفته است»

«-شب‌ها سَرپَرپَرین می‌آد تو حیاط خونهٔ ما
-سرپرپرین وجود نداره.
-وجود داره؛ آخه بابام گفته.»
«-علاوه بر اینکه پارچه لباس زبر است و پوست بچه را اذیت می‌کند، به تن پسرم هم گشاد است.
-نه اینطور نیست. خیلی از مشتری‌ها این را برده‌اند و راضی بوده‌اند.»

«تئوری فرگشت فروریخته است؛ روبرتو پائولینی زیست‌شناس بزرگ ایتالیایی در پژوهش‌هایش این تئوری را باطل کرده است.»
«به سیاست خارجهٔ این دولت نمی‌توان اعتماد کرد؛ کلمات مایکل لدین،‌ تحلیل‌گر برجستهٔ آمریکا را ببینید.»
«همه این شبهات، سال‌هاست که پاسخ داده شده است؛ با کمی مطالعه خواهی دید که محققان پنبهٔ این سؤالات را زده‌اند»
«تمام روایات کتاب کافی صحیح است؛ زیرا کلینی در مقدمه گفته است تنها روایات صحیح را جمع‌آوری کرده است.»
«این انیمیشن، محصولی صهیونیستی است؛ دکتر عباسی نمادهای فراوانی که مبلغ صهیونیست است، در آن پیدا کرده است.»

در تمام این نمونه‌ها، آن‌چه درستی یا نادرستی یک ادعا را تعیین می‌کند، نتیجه‌ای است که دیگری بدست آورده است. استدلال کننده به جای اینکه خود استدلال کند، محصولِ استدلال دیگری را بدون اینکه استدلالِ دیگری را ذکر کند، به عنوان دلیلی بر ادعای خود می‌آورد. به بیان دیگر، فردی دیگر به جای او فکر کرده است و به تفکر دیگری و محصول تفکر وی اعتماد می‌شود و آن‌گاه نتیجهٔ تفکر دیگری را به عنوان دلیل ادعای خود می‌گوید.
یکی از شرایط مهم «تفکر انتقادی» دوری از اینگونه استدلال است. نتیجه‌ای که دیگران از مقدمات یک استدلال به دست می‌آورند، بدین معنا نیست که ما هم همان نتیجه را بدست بیاوریم. فروشنده برای فروش کالای خود، به رضایت دیگر مشتریان استدلال می‌کند؛ بسنده کردن به این استدلال که مبتنی بر گزارشی از نتیجهٔ دیگران است، نمی‌تواند توجیهی خوبی برای خرید یک کالا باشد. فروشندگان از این ترفند بسیار بهره می‌برند. آن‌ها با مشتریانی مواجه می‌شوند که کالایی را با رنگ یا برند خاصی می‌خواهند که ندارند. برای تغییر عقیدهٔ مشتری، به استدلال «همهٔ کسانی که این رنگ/برند را برده‌اند، راضی‌اند» یا «این رنگ این روزها مُد است و همه این رنگ/مدل را می‌برند» و … پناه می‌برند و در موارد بسیاری موفق‌اند.

در مغالطهٔ ارجاع به نتیجهٔ دیگری، ما با یک استدلال کامل مواجه نیستیم؛ تنها نتیجه و محصول استدلال را می‌بینیم. در دانش‌هایی که با گزارش و نقل سر و کار دارند، کتاب‌های فراوانی داریم با نام «الصحیح»، چه در تاریخ و چه در حدیث و … مؤلف با مبانی خود، گزارش یا روایتی را صحیح پنداشته است و در کتاب خود نقل کرده است. گاهی برای اثبات اعتبار تمام گزارش‌های آن کتاب، استدلال شده است که مؤلف تنها گزارش‌های صحیح را نقل کرده است. اما این استدلال نمی‌تواند اعتبار تک‌تک گزاره‌ها را ثابت کند. چه بسا، مبانی و شرایط صحت و وثاقت یک گزارش در نزد مؤلف با مبانی ما متفاوت باشد. چنانچه معنای «صحیح» در علم حدیث در میان متقدمان و متأخران متفاوت است. به هر حال، نتیجه‌ای که دیگری بدان رسیده است؛ لزوماً نتیجه‌ای نیست که ما بدان برسیم، به ویژه در جایی که نظرات گوناگون و متضاد باشد.

جملهٔ «الف در کتابش تمامی استدلال‌های به نفع ادعای ب را رد کرده است.» به عنوان استدلالی برای ردّ ادعای ب، ارزشی ندارد؛ اگرچه یک گزارش خبری است و از آن جهت که یک خبر است، همان اندازه ارزش دارد. اما ارزش یک استدلال را ندارد. من وقتی با این‌گونه استدلال مواجه می‌شوم فوراً می‌گویم و همه استدلال‌های الف هم در دیگر کتاب‌ها رد شده است. اگر الف به ب پاسخ داده است؛ جیم هم به الف پاسخ داده است و … تنها در صورتی این استدلال می‌تواند جای یک استدلال صحیح بنشیند که مقدمات آن ذکر شود. در آن صورت ما نه با یک نقل قول، بلکه با استدلال مواجهیم.

*
منتشرشده در شماره ۲۶ روشن

خودسازی فکری با ویکی‌نویسی

دسامبر 16, 2015

بسیاری از مغالطات –نه همه‌شان- برخاسته از احساسات هستند. ترس، دوست داشتن، تنفر، ارعاب و … فکر را به انحراف می‌کشانند. در معنایی عام هر چیزی مسیر درست فکر کردن را منحرف کند،‌ مغالطه است. آشنایی با مغالطات، هم فکر را از مغالطه دور می‌کند و هم با اشتباهات در استدلال‌های دیگران آشنا می‌شویم. تنها کاربرد آشنایی با مغالطات، فهم مغالطه دیگران نیست. این آشنایی به سامان دادن به تفکر خویش نیز کمک می‌کند. آشنایی با مغالطات، صرفاً مطالعات آکادمیک و خواندن کتاب و مقالات مغالطات نیست. پیشنهاد مجرب، منفعت آور برای خود و دیگران برای اجتناب از مغالطات و در نتیجه شناختن مغالطات دیگران و فریب نخوردن در برابر بسیاری از استدلال‌های مغالطی «ویکی‌پدیا»نویسی است.

ویکی‌پدیا دانشنامه است با قید آزاد. همه ما می‌توانیم آنجا بنویسم، درباره هر چیزی، از توپ فوتبال تا بزمجه زرد خالدار تا برندگان نوبل فیزیک یا روستایی در کویر. اما این چگونه به تفکر ما و شناخت مغالطات کمک می‌کند؟
دانشنامه نویسی قواعدی دارد. چند قاعده ساده را رعایت کنیم، شبیه جوشانده آویشن مادربزرگ معجزه می‌کند.
قانون اول: هر چیزی باید منبع معتبر داشته باشد. من اگر چیزی شنیده باشم و مطمئن هم باشم که درست است، اما هیچ منبع معتبری برایش پیدا نکنم، نمی‌توان آنجا بنویسمش. یادمان نرود منبع معتبر هر منبعی نیست. من نمی‌توانم درباره یک مسأله نجومی به روزنامه کیهان ارجاع دهم. اما همان روزنامه درباره اینکه شریعتمداری در همایش الف چه گفت، منبع معتبر است. پس من اگر شنیدم که ستاره دنباله دار هالی، هر ۸۶ سال از همین حوالی می‌گذرد، باید بگردم و بگردم تا ببینم راست است یا نه. بسیاری از معلومات ما با این وصف، قابل نوشتن نیستند.

قانون دوم: کلمات باید خنثی باشند. هیچ ارزش مثبت یا منفی در گزارش ما نباشد. من نمی‌توانم بنویسم: «آن دانشمند فرزانه و بیهمتا و اسوه همه عالمان در جواب آن نادان بیسواد گفت..». این جمله در دانشنامه تبدیل می‌شود به «الف در پاسخ ب گفت» آن قطار القاب پرطمطراق مثبت و آن القاب منفی حذف می‌شوند.

قانون سوم: قضاوت نکنید. مگر می‌شود؟ شاید در واقع نشود، بی طرف بود. اما در دانشنامه باید بیطرف بود. قضاوت را کنار گذاشت. قضاوت همیشه اینگونه نیست که من طرفدار این رأی هستم. گاهی در لابه لای کلمات پنهان است: «در دوئل هر دو تیر خوردند، روح جان آرام از تنش پرکشید و خون سالیوان دشت را کثیف کرد.» یا شبیه گزارشگران فوتبال بعضی شهرستان‌ها که وقتی بازیکنان شهرشان خطا می‌کند میگویند داور این صحنه را خطا تشخیص داد و وقتی خطای حریف است، می‌گوید بازیکن حریف به شدت خطا کرد.

اگر بخواهیم درباره «برجام» بنویسیم؛ نمی‌توانیم بنویسیم «هلوکاست هسته ای» همانگونه که نمی‌توان نوشت «فتح الفتوح برجام» این دو عنوان هم قضاوت دارد و هم کلماتش منفی و مثبت است. هلوکاست هسته ای و فتح الفتوح کلماتی است که مخاطب را اغوا می‌کند و فریب می‌دهد.

همین سه قانون را درباره‌اش فکر کنیم. قوانین بیشتر و محدویتهای بیشتری برای نوشتن در یک دانشنامه هست. کلمات ما باید پیراسته باشد. سترده از قضاوت و احساسات و کلمات دارای بار ارزشی. ما گزارشی می‌نویسیم که باید بیطرفانه باشد. هر چیزی که رنگ طرفداری یا ضدیت دارد، باید از کلمات زدود. وقتی کلمات پیراسته باشند، ما با گزارشی مواجهیم که احساساتی ندارد که بتواند ما را فریب دهد. وقتی ما به اینگونه نوشتن عادت کردیم، می‌توانیم گزارش‌ها و کلمات دارای احساسات و قضاوت‌ها را از احساسات و قضاوت‌ها خالی کنیم. بسیاری از مغالطات و کج رفتن فکر به خاطر احساسات و قضاوت‌های واژگان است. کلمات خالی از احساسات و قضاوت‌ها،‌ به سختی می‌توانند ما را مرعوب کنند. این قوانین به سادگی راه بسیاری از مغالطات را می‌بندند.

ویکی پدیا، دانشنامه ای است که همه می‌توانیم بنویسیم. باید پیراسته و سترده از احساسات و قضاوت‌ها نوشت. پیراسته نویسی به ما کمک می‌کند در مواجه با ادعاها و گزارش‌ها آن‌ها را پیراسته کنیم. پیراسته کردن جملات، ما را با دو عبارت از یک اتفاق مواجه می‌کند. سنجش میان این دو، می‌تواند مغالطات را نشانمان دهد. در جمله ناپیراسته چه بوده است که می‌توانست فکر را تحت تأثیر بگذارد و در جمله پیراسته نیست، این را نشانمان می‌دهد.

ویکی پدیا بنویسید، روزی ده دقیقه یا حتی به اندازه یک توییت یا نوشتن یک جمله در شبکه‌های اجتماعی. هم به دانش کمک کرده‌اید و هم با پیراسته نویسی و پیراسته اندیشی آشنا خواهید شد. مغالطه نمی‌کنید و مغالطه‌ها را خواهید شناخت. حتی اگر به این مهارت دست نیافتید، به دانش کمک کرده‌اید. مسائل بسیاری است که کسی آن‌ها را در ویکی پدیا ثبت نمی‌کند؛ از اتفاقات تاریخی تا آموزه‌های فلسفی تا شهرهایی که رود نیل ازشان می‌گذرد. بسیاری از اتفاقات روز را اگر کسی در مدخل مرتبط ثبت نکند، چند ماه بعد، هیچ کس یادش نمی‌آید، پس به خودتان و دانش کمک کنید.

منتشرشده در شماره ۲۵ روشن

در نکوهش آموزش پینوکیویی خوبی‌ها و بدی‌ها

دسامبر 2, 2015

پینوکیو، داستان عروسکی است که جان دارد و می‌تواند مانند انسان‌ها راه برود و حرف بزند و فکر کند و مهم‌تر از همه اختیار دارد، اما عروسکی چوبی است. عروسک به جای این‌که به مدرسه رود، فریب روباه مکار و گربه نره را می‌خورد و به بیراهه می‌رود. به یادماندنی‌ترین اتفاق داستان، دراز شدن دماغ چوبی پینوکیو است. هر وقت دروغ می‌گوید، فورا دماغش دراز می‌شود و او را رسوا می‌کند. پینوکیو چنان به انحراف می‌رود که تغییر ماهیت می‌دهد و به خر تبدیل می‌شود. اما این پایان داستان نیست، پینوکیو به کمک فرشته مهربان و دوستانش، راه خوبی را در پیش می‌گیرد و تبدیل به انسان می‌شود؛ انسانی که چوبی نیست و گوشت و پوست دارد و انسانی واقعی است.

در این داستان، چیزی که به چشم می‌آید، دیدن فوری نتیجه عمل است. وقتی دروغ می‌گوید فورا دماغش دراز می‌شود. وقتی بد می‌شود، خر می‌شود و وقتی خوب می‌شود، انسان می‌شود. خالق پینوکیو می‌تواند این اتفاقات را استعاره‌ای از تجسم اعمال دنیوی در سرای دیگر بداند که در یک پارادایم دینی مطرح است یا حتی عینی کردن و رئال‌نمایی نتیجه درازمدت عمل بداند و این‌گونه توجیه کند که روی‌آوردن به بدی‌ها، در باطنش سقوط به حیوانیت است و سیر به سوی خوبی‌ها، صعود به انسانیت، و این داستان می‌خواهد روح و باطن اعمال را نشان دهد.

از آموزه‌های دینی، این‌گونه فهمیده می‌شود که پاداش و کیفر اخروی، چیزی جز تجسم اعمال دنیوی نیست. پس می‌توان این ادعا را پذیرفت که داستان ذکر شده، استعاره‌ای از مفاهیم دینی و حتی اخلاقی است.

این یک سویه داستان بود. داستان روی دیگری هم دارد و آن فاصله میان انجام فعل و مشاهده نتیجه آن است. اتفاقی که در داستان پینوکیو و مشابه آن در سریال‌هایی شبیه کلید اسرار و امثال آن جریان دارد، مشاهده سریع نتیجه و باطن اعمال است.

در مجموعه «کلید اسرار» هر گاه کسی بدی کند، در همین‌جا بلایی بر او نازل خواهد شد. کسی که خوبی می‌کند، بی درنگ در همین‌جا پاسخش را خواهد دید. نکته مهم‌تر این است که معمولا این داستان‌ها بر پایه اتفاقی ماورایی و خارج از علل و اسباب عادی پی‌ریزی می‌شود. گاهی این داستان‌ها چنان مبالغه و اغراق‌مند می‌شوند که گمان می‌شود هر کس بدی کند، فورا از آسمان سنگی بر سرش فرود خواهد آمد و هر کس خوبی کند، فرشتگان همان آن، بوسه بر دستانش خواهند زد.

اما اتفاقی که در زندگی ما جریان دارد، این‌گونه نیست و ما این‌گونه که در داستان پینوکیو و یا کلید اسرار است، پاداش و جزا نمی‌بینیم. انسان‌ها معمولا نیکی‌هایی که می‌کنند و در دجله می‌اندازند، تا وقتی به بیابان روند و ایزد بازشان دهد، فاصله بسیاری است. به راحتی می‌توان به این نتیجه رسید که انتظار این‌که نتیجه خوبی را فورا بیابیم و کیفر بدی فورا بر سرمان کوفته شود، انتظاری نابجا و اشتباه است. اما به نظر می‌آید که برخی آموزش‌ها و داستان‌ها این نکته را تلقین می‌کنند که میان فعل و نتیجه‌اش فاصله‌ای نیست.

کودکی را فرض کنید که با این تصور بزرگ شده است که هر گاه خوبی کند، مثلا به مادرش کمک کند، فرشتگان شب زیر بالشش شکلات می‌گذارند، و هر گاه بدی کند، زمین می‌افتد و دستش زخم می‌شود؛ زیرا وقتی بلایی سرش آمده بود به او گفته بودند که به خاطر کار بدش بوده است. این آموزه‌ها آرام آرام در ذهن کودک به باور تبدیل می‌شود. کودکی که گمان کند، همان اتفاقی که در خوبی‌ها و بدی‌ها بر سر پینوکیو آمد، برای او هم صادق است، انتظار دارد که سریع عقوبت شود و سریع پاسخ نیکی خود را دریابد؛ اما زندگی واقعی چیزی دیگر است.

این شیوه آموزش، علاوه بر اینکه نوعی فریب کودک است، خوب و بد را در ذهن کودک تاجرانه تعریف کرده است و او انتظار دارد در برابر هر خوبی، خوبی بیند و در برابر بدی، بدی. شاید با رشد کودک، معنای ابتدایی تجارت خوبی در برابر خوبی عوض شود، اما احتمال دارد، او به گونه‌ای پیچیده‌تر انتظار خوبی در برابر خوبی داشته باشد حتی در حد اظهار تشکر دیگران. این آموزش خوبی و بدی را نه به خاطر خوب بودن و بد بودنشان توصیه و نهی می‌کنند، بلکه به خاطر سود فردی توصیه می‌کنند. این فرد اخلاقش در راستای سود شخصی و فردی تعریف می‌شود نه یک اخلاق دیگرگرا و به سود دیگر انسان‌ها.پینوکیو.الفبا

شبکه‌های اجتماعی، دیگران و دگرگونی‌های ما

نوامبر 18, 2015

شبکه‌های اجتماعی یا جوامع مجازی، بخشی از زندگی واقعی ما شده‌اند. شاید دیگر نتوان آن را فضای مجازی نامید و باید پذیرفت که دقایقی مثل همه دقایق زندگی ماست. بسیاری از ما، ساعتی یا ساعاتی از روز و شبمان را در این جامعه می‌گذرانیم و گاهی مثل چای صبحانه نمی‌توان آن را ترک گفت.
شبکه‌های اجتماعی اینترنت را چه مجازی بدانیم و چه واقعی و یا چیزی میان این دو، با آن چیزی که خارج از این فضاست و در یک زندگی بدون اینترنت در جریان است، تفاوت دارد. سویه مهمی از این تفاوت، هجوم اطلاعات و آگاهی‌ها و کلمات است. پیش از وب ۲ جریان اینترنت، تک‌گویی و مونولوگ بود. اگر گفتگویی بود، در حاشیه یک متن بود و خود گفتگو اصل نبود. مانند آنچه در وبلاگ‌ها می‌گذشت. متن پست وبلاگی، سخن و تک‌گویی نویسنده است و مالک وبلاگ در حاشیه آن، در بخش کامنت‌ها مجال گفتگو را باز می‌کند. اتاق‌های چت و فروم‌ها مسیر اینترنت را به سوی گفتگو سوق می‌دادند. اما پدیده وب ۲ و شبکه‌های اجتماعی، دوران سیطره و اوج وبلاگ‌ها و فروم‌ها را پایان دادند.

گفتگو و جریان اطلاعات در شبکه‌های اجتماعی آسان‌تر و پرمخاطب‌تر از وبلاگ‌ها و دیگر ابزار پیش از وب ۲ است. شبکه‌های اجتماعی گفتگومحور است و گفت و شنید نه در حاشیه، بلکه اصل و اساس شبکه‌های اجتماعی است.

محفل‎هایی با انسان‎های نادیده
می‌توان شبکه‌های اجتماعی را به محفل چند نفره تشبیه کرد که هر کس سخنی می‌گوید و دیگران در ادامه‌اش چیزی می‌گویند و تایید یا نقد می‌کنند. اما شبکه‌های اجتماعی چندان شبیه به این محافل نیست. معمولا افراد یک محفل و مجلس محدود است و معمولا انسان‌هایی که دور هم جمع می‌شوند دوستی و اشتراکاتی دارند. اما آنچه در اینترنت و جوامع مجازی رخ می‌دهد این‌گونه نیست. در اینترنت با انسان‌هایی هم کلام می‌شویم که هیچ‌گاه در فضای خارج از اینترنت فرصت گفتگو با آنان نداشته‌ایم. گاهی کسانی با ما گفتگو می‌کنند که هیچ اشتراکی با ما ندارند. شبکه‌های اجتماعی ابزارهایی در اختیار ما قرار می‌دهند که گفت و شنودهایمان را کنترل کنیم و با هر کسی سخن نگوییم و هر کسی سخن ما را نشنود؛ اما این ابزارها نمی‌توانند به طور کامل مانع این گفت و شنود شوند و حتی خود ما دوست نداریم باب گفتگو با دیگر تفکرات را تماماً ببندیم.

رودررو شدن با فکر مخالف
مواجهه و روبرو شدن با تفکر و اندیشه مخالف را نمی‌توان از شبکه‌های اجتماعی اینترنت جدا کرد. با انسان‌هایی روبرو می‌شویم که هیچ‌گاه آنان را ندیده‌ایم و نخواهیم دید و در اندیشه کمترین اشتراکی نداریم. متأسفانه مخالفت‌ها همیشه از مسیری منطقی و اخلاقی گذر نمی‌کنند و بسیار به وادی تهمت و توهین و بداخلاقی می‌انجامد.
شرکت در گفتگو با تفکرات مخالف یا تماشای گفتگو میان همفکران و مخالفان، و در نتیجه شنیدن صدا و تفکری غیر از آنچه در اندیشه ماست، موجب واکنش ما خواهد شد. این واکنش می‌تواند در قالب پاسخ به ادعای اندیشه مقابل باشد یا می‌تواند یک احساس درونی باشد که ابراز نشود. واکنش‌های ما و هر فرد دیگری در شنیدن صدایی غیر از صدای ما، بسته به شخصیت فردی، نوع تعامل با دیگران، شیوه بیان اندیشه مقابل و مسائل دیگر باشد. واکنش ما در برابر یک پرسش‎گر با واکنش در برابر یک توهین‎گر متفاوت خواهد بود. در هر صورت، کلمات ناهمسوی دیگران در هر قالبی بیان شود، غالباً اثری در ما ایجاد می‌کند.

داستان را از نو شروع کنیم. من با اندیشه‌ای مشخص وارد فضای مجازی می‌شوم. مثلاً من فردی مذهبی هستم، دوستانم متدین هستند. تفکر مخالفم را شبهه می‌دانم. در نوجوانی خیال می‌کردم افرادی مغرض این شبهات را درست می‌کنند و تنها منافع دنیایی آنان را به این کار وادار می‌کند. بسیار کم اتفاق افتاده است که با کسانی که متدین نیستند یا معتقد به مذهب و آیین دیگری هستند، گفتگو داشته باشم. من با این زمینه وارد فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی می‌شوم. با آدم‌هایی برخورد می‌کنم که نه تنها اعتقادی به دین و آیین و مذهب ندارند، بلکه به مخالفت و عناد با آن مشغولند و گاهی به سادگی توهین می‌کنند و حتی کسانی که برای این توهین‌ها فلسفه می‌چینند. مطمئناً کسی که در یک فضای همسو با تفکرش می زیسته و ناگهان با تفکراتی روبرو می‌شود که فکر وی و حتی مقدسات وی را زیر سؤال و توهین می‌برد، نمی‌تواند در برابر این اتفاق جدید واکنشی نداشته باشد.

ما اگر بخواهیم در شبکه‌های اجتماعی اینترنت زندگی کنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم با اندیشه‌های مخالف و توهین‌ها مواجه خواهیم شد. از روزی که وارد این فضا می‌شویم این هجمه آغاز می‌شود و همیشه هم هست. این تقابل نمی‌تواند با بی‌تفاوتی ما همراه باشد و لو اینکه در درون خود، اما واکنشی خواهیم داشت. ما با واقعیتی جدید روبرو شده‌ایم، اتفاقی که پیش از این، در دوردست‌ها و تنها در میان توطئه‌ها آن را تصور می‌کردیم، اینک از سوی هم‌کلامان ما در شبکه‌های اجتماعی صورت می‌گیرد.

آغاز دگرگونی‌ها
چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من خیال می‌کنم ما آرام آرام عوض خواهیم شد. همان‌طور کسانی که مقابل ما موضع گرفته‌اند، آرام آرام عوض خواهند شد. این دگرگونی لزوماً دگرگونی در اندیشه‌ها و تفکرات نیست، شاید تنها دگرگونی در رفتار و نحوه تقابل باشد و احتمال دارد باعث بازنگری و بازسازی اندیشه باشد.
برای اینکه به پاسخی دقیق برسیم، و بدانیم که آدم‌ها و اندیشه‌هاشان در تقابل با تفکرات مخالف در فضای مجازی و دیگر فضاها چقدر دست‌خوش دگرگونی می‌شود، باید کار میدانی کرد و آنگاه داده‌ها را تجزیه و تحلیل کرد. می‌توان پیش از آنکه به کار میدانی پرداخت، بر اساس تجربیات شخصی و مشاهدات حدس‌ها و فرضیه‌هایی را طرح کرد. همه ما افراد بسیاری را دیده‌ایم که با وارد شدن در یک فضای نو، پس از مدتی در افکارشان و اندیشه‌شان تغییر ایجاد می‌شود و گاهی کاملاً دگرگون می‌شوند.
در فضای نو، منظومه فکری ما و نظام عقیدتی ما مکرر مورد هجمه اندیشه دیگران قرار می‌گیرد. منظور از هجمه، تقابل خصمانه عمدی نیست. منظور از هجمه معنایی گسترده است که حتی بیان نظر مخالف و شنیدن آن را در برمی‌گیرد. شبکه‌های اجتماعی این امکان را برای کاربران فراهم کرده است که اندیشه و نظر خود را بیان کنند و دیگران شنونده و مخاطب آن باشند.
تفکر ما، اجزاء مستقل از هم نیست؛ بلکه مانند شبکه‌ای متصل و مرتبط به هم هستند. گاهی شبیه دومینو است و چه بسا نفی یکی از باورهای ما به نفی باورهای مرتبط دیگری منجر شود. در مواجهه ما با اندیشه‌های دیگر و شنیدن استدلال‌هایشان گاهی به بازسازی اجزاء منظومه فکری خود دست می‌زنیم، بدون اینکه اصل منظومه فکری و کلیات آن تغییر کند. البته به این معنا نیست که مواجهه حتماً به تغییر و لو اندک اندیشه می‌انجامد؛ چه بسا اندیشه ما مهاجم باشد و دیگران را وادار به تغییر کند بدون آنکه در خود اندیشه ما تغییری حاصل شود. تأثیرگذاری اندیشه ما بر دیگران بستگی به قدرت و استحکام اندیشه و استدلال‌های ما و توانایی در بیان آن دارد.

دگرگونی رفتاری
تغییرات ما و دیگران در مواجهه با دیگر اندیشه‌ها، صرفاً اعتقادی و مرتبط با تفکر نیست. اولین و شاید مهم‌ترین دگرگونی، دگرگونی رفتاری است. کاربران شبکه‌های اجتماعی تنها به بیان تفکرات و اندیشه نمی‌پردازند؛ حجم زیادی از محتوای فضای مجازی بیان اتفاقات زندگی روزمره و احساسات انسانی کاربران است. احساسات و اتفاقاتی که برای همه است و ربطی به مؤمن و کافر و موافق و مخالف ندارد. احساسات و ماجراهای مشترک، مخالف اندیشه ما را تبدیل به انسانی با اندیشه‌ای دیگر تبدیل می‌کند. پیش از این، نگاه به یک ملحد یا یک ضد انقلاب تنها شامل الحاد و ضدیتش با انقلاب بود، اما پس از تعامل در شبکه‌های اجتماعی تبدیل به انسانی می‌شود که مثل ما است و درد و رنج و شادی و امید و … دارد و تفکرش با ما مخالف است. این تغییر تصور رفتار ما را تغییر خواهد داد. همانطور که تصور افرادی که در میان اقلیت‌های مذهبی و دینی زندگی کرده‌اند متفاوت است با کسانی که آنان را درک نکرده‌اند. زندگی در میان دیگران، تصور ما از آنان را عوض خواهد کرد. مؤمن و ملحد را به انسان مؤمن و انسان ملحد تبدیل می‌کند و در نتیجه رفتار ما دگرگون خواهد شد. بسیار دیده شده است که وقتی به دیگران مصیبتی برسد، تسلی‌دهندگان کسانی از دیگر اندیشه‌ها باشند.

دگرگونی‌های اندیشه
مواجهه و روبرو شدن با دیگر اندیشه‌ها، چه تأثیری بر اندیشه ما دارد؟ نظام فکری ما با اندیشه‌هایی روبرو می‌شود، که پیش از این چنین جلوه‌هایی نداشتند و با شیوه‌ای نو به مصاف اندیشه ما آمده‌اند. مخالفان اندیشه ما همه در یک سطح نیستند؛ چه از جهت مخالفت و چه از جهت سطح دانش. این‌گونه نیست که بتوان با عرضه اندیشه خود و استدلال‌ها دیگران را اقناع کرد و در برابرشان پیروز شد. پیروزی در یک تقابل اندیشه‌ای ربط به حق و بطلان اندیشه ندارد، بلکه بسیار وابسته به آگاهی و دانش و شیوه تبیین آن است. بعید نیست که ما در مواجهه با مخالفی باشیم که بیش از ما آگاهی داشته باشد و نتوان از پس وی برآمد.
اندیشه ما منظومه است، مانند شهری است که خانه‌ها و محله‌ها و کوچه و خیابان‌هایش به هم متصلند و همه با هم مجموعاً شهر را می‌سازند. منظومه فکری ما مثل شهر مرز دارد. مادامی که تنها در این شهر هستیم و در آن تنفس می‌کنیم و زندگی ما تماماً بسته به فعالیت در شهر است و از آن خارج نشده باشیم، تصور زندگی در جای دیگر سخت است. اما وقتی به شهر دیگری برویم و دلبستگی‌هامان به شهر کمتر شود، و به عبارت دیگر وقتی که از مرزهای شهر عبور کنیم، دیگر آن اطمینان برای زندگی همیشگی در آنجا را نداریم و با تردید مواجه خواهیم شد. خروج از شهر باعث می‌شود آن را به گونه‌ای دیگر نظاره کنیم. وقتی که از بالای کوه به شهر نگاه می‌کنیم، می‌توان بی‌نظمی و عیوب شهر را از نگاه کلی دید. اما وقتی که در خیابان و کوچه هستیم، هیچ‌گاه به این نگاه کلی دست نخواهیم یافت. خروج از مرزهای شهر، دلبستگی‌ها و علاقه‌ها را کاهش خواهد داد. مثل دانشجویی که از شهرش به دانشگاه شهری دیگر می‌رود. مواجهه با دیگر اندیشه‌ها و شنیدن استدلال‌های دیگران، همواره امکان ایجاد تردید و شک را در اندیشه دارد. این احتمال ممکن است که ما با استدلالی محکم‌تر و قوی‌تر از سوی اندیشه مخالف مواجه شویم. این استدلال در ما ایجاد تردید خواهد کرد و ما را از مرزهای منظومه اعتقادی پیشین خارج خواهد کرد.
خروج از مرزهای منظومه فکری، ما را در وضعیتی جدید قرار خواهد داد. مانند فردی هستیم که بالای کوه ایستاده است و شهر را با نگاه تردید می‌نگرد و نمی‌داند اگر به شهر بازگردد باز خیابان‌ها و درخت‌ها و آدم‌هایش را همان‌گونه می‌بیند که پیش از این می‌دیده است یا نه و حتی تردید دارد که بماند یا برود. برای روشن‌تر مثالی بیاوریم؛ فردی که طرفدار تفکر اصول‌گرایی است، در شبکه‌های اجتماعی اینترنت یا حتی در گفتگوهای رودررو، با تفکر اصلاح‎طلبی مواجه می‌شود. گاهی می‌تواند از اندیشه‌اش دفاع کند و گاهی با پرسش‌هایی مواجه می‌شود که یا نمی‌تواند پاسخ دهد و یا اگر پاسخ دهد دچار تردید خواهد شد. اگر این پرسش‌های تردید‌آمیز رو به فزونی گذارد و انباشته شود، فرد کم‌کم از مرزهای منظومه تفکر سیاسی‌اش خارج می‌شود و از بیرون به آن می‌نگرد. نگاه از بیرون در این صورت همراه با تردید است. شاید بتواند به بازسازی تئوریک منظومه فکری‌اش بپردازد و برخی کوچه و خیابان‌هایش را اصلاح کند و شاید نتواند. در اینجا با موقعیتی جدید روبرو خواهد شد. در مقابل اندیشه سابق خود ایستاده است در حالیکه پرسش‌های بدون پاسخ همراه اوست و تردید و شک بر اندیشه‌اش سایه دارد. [پیشنهاد می‎کنم مقاله مرزهای پل تیلیخ را در کتاب آینده ادیان بخوانید.]

دشواری گذر از باور
این موقعیت، موقعیت دشواری است. ساده نیست که اندیشه‌ای را که سال‌ها بدان باور داشته‌ایم، رها کنیم. نخستین و منطقی‌ترین تلاش، جستجو برای استدلال و برهان برای اندیشه‌مان است. یعنی بتوانیم به پرسش‌ها و شبهات پاسخ گوییم و از اندیشه‌مان دفاع کنیم. در اینجا اندیشه ما دچار تغییر خواهد شد. پیش از این اندیشه ما پشتوانه محکم استدلالی نداشت، اما پس از مواجهه با پرسش و تلاش برای یافتن پاسخ، اندیشه مانند سابق نیست، بلکه از پشتوانه استدلالی برخوردار است. آنچه که تغییر یافته است، آگاهی ما و در نتیجه استحکام اندیشه است.
اما همیشه این طور نیست. شاید ما نتوانیم برخی پرسش‌ها و شبهات را پاسخ دهیم. در اینجا تردید باقی خواهد ماند. گاهی اندیشه یا گزاره‌ای که با تردید مواجه می‌شود، اهمیت چندانی ندارد و می‌توان آن را کنار گذاشت، بدون آنکه در ساختار منظومه فکری تغییر خاصی ایجاد کند. اما گاهی گزاره‌ای مهم مورد هجوم تردید واقع می‌شود که فروریختن آن، برخی از منظومه فکری و حتی گاهی تمام آن را دگرگون می‌کند. این موقعیت، دشوار و صعب است و نمی‌توان به سادگی تصمیم گرفت.

در این حالت، که ما نتوانسته‌ایم در برابر پرسش‌های تردیدآفرین، پاسخی مناسب بیابیم، و از مرزهای اندیشه خود خارج شده‌ایم، بر سر دوراهی واقع خواهیم شد. می‌توان همراه با تردیدها به منظومه شهر اندیشه بازگشت و می‌توان همراه با تردیدها از اندیشه گذر کرد و به منظومه‌ای نو پا گذاشت.
نمونه سیاسی این سال‌ها را می‌توان در تغییر فکری محمد نوری‌زاد مشاهده کرد. نوری‌زاد پس از انتخابات ۸۸، با پرسش‌ها و شبهاتی مواجه می‌شود و در تفکرش نمی‌تواند آن‌ها را پاسخ دهد و حل کند و ناچار از اندیشه گذشته‌اش می‌گذرد و به تفکری جدید پا می‌گذارد. نمونه‌های مذهبی و دینی بسیاری را می‌توان به شمار آورد؛ کسانی که مذهب و یا دین خود را تغییر می‌دهند. اما اگر نتوانستیم به پرسش‌ها و شبهات پاسخ دهیم، ولی از اندیشه گذر نکردیم، به این امید که شاید پاسخی باشد و ما نیافته باشیم، در این حالت تردیدهایی که همراه ماست، باعث تعصب خواهد شد. تعصب و رادیکال‌تر شدن سایه‌ای بر بی‎پاسخی خواهد یافت. ما برای فرار از پاسخ گفتن، باید از راه‌های منطقی و استدلالی فاصله بگیریم؛ زیرا در واقع پاسخی نداریم. بی‌پاسخی ما را به تعصب وادار می‌کند و به باور بدون دلیل می‌رساند.

مخلص کلام
چکیده آنچه را که گفتیم می‌توان اینگونه بیان کرد. مواجهه با اندیشه‌ها و تفکرات دیگران در شبکه‌های مجازی باعث تغییراتی در ما خواهد شد. اگر ما دارای اندیشه‌ای محکم و با پشتوانه استدلالی باشیم، هسته اندیشه ما محکم خواهد ماند، اما در برخی مواضع فرعی معتدل‌تر خواهد شد. در صورت استحکام می‌‌توان بر دیگران اثر گذاشت. اما باز در رفتار دچار نوعی کثرت‌گرایی اجتماعی خواهیم شد. اگرچه ما اندیشه دیگران را نمی‌پذیریم، اما در مواجهه با صاحبان اندیشه، به نگاهی انسانی خواهیم رسید و حتی گاهی در غم‌ها و شادی‌ها شریک می‌شویم. البته این احتمال دارد که مخالفت فکری را به همه ساحات زندگی سرایت دهیم و در غم‌ها و شادی‌های زندگی هم مخالف باشیم. اما اگر اندیشه از استحکام برخوردار نباشد، در مواجهه دچار تردید خواهد شد. تردید گاهی موجب گذر و عبور از اندیشه سابق می‌شود و گاهی با تردید به اندیشه سابق بازخواهیم گشت. بازگشت از تردید بدون یافتن پاسخ، موجب رادیکالیسم و تعصب خواهد شد.

دیه گو آرماندو مارادونا در برابر دی کارموی قناری فروش

نوامبر 17, 2015

«حجت الاسلام دکتر […]، محقق و پژوهشگر، استاد حوزه و دانشگاه، دکترای تاریخ و عضو هیئت علمی […] پیرامون مسئله دست دادن امام حسین با عمرسعد که توسط حجت الاسلام نقویان مطرح شد، گفت:…. دکتر […] در پایان افزود: ایشان که سواد تاریخی ندارند و اگر دارند همان معمول مطالعات شخصی است. بنده متخصص تاریخ هستم و حاضرم در این زمینه به مناظره بنشینم. برخی از آثار منتشر شده از ایشان تاکنون عبارت‌اند از:…» [اینجا]

ما نمی‌خواهیم درباره دست دادن صحبت کنیم. اصلاً مهم نیست و به گمان من بحث نادرستی است و این همه هیاهو نداشت. جناب نقویان به گمان من اشتباه کرد؛ از دل تاریخ و متن تاریخ این اثبات نمی‌شود؛ چون برای مورخ و برای تاریخ اهمیت نداشته است. البته نقویان می‌خواهد با یک متمم آن را اثبات کند، که به گمان من باز هم تمام نیست، در متن خبر به این متمم دقت نشده است. بگذریم. متن بالا بخشی از یک خبر است؛ یکی از ده‌ها پاسخی که به نقویان داده شد. تیتر خبر دعوت به مناظره است. در متن سخن نقویان گذرا گفته و تقریباً مفصل پاسخ داده شده است. اگر متن خبر اینگونه بود که فرد الف پژوهشگر تاریخ، گفت به این دلایل ادعای فرد ب باطل است. بعد ادعای فرد ب و دلایل ابطالش را می‌گفت، اینک ما درباره‌اش گفتگویی نداشتیم.

خبر بالا سه بخش دارد: اول دعوت به مناظره، دوم ادعای دو طرف –که از طرف فرد الف هر دو ادعا مطرح می‌شود و ادعای فرد ب مفصل رد می‌شود- و سوم معرفی دو طرف مناظره از سوی تنظیم کننده خبر. اشکال کار در بخش سوم است. خبر از نزاعی درباره یک مسأله تاریخی می‌گوید. ادعای فرد الف و ب را طرح می‌کند. مخاطب با دو ادعای مخالف مواجه است. گونه روایت دو ادعا حق را به ادعای الف می‌دهد و ادعای را بدون پشتوانه می‌شمرد. اما نویسنده خبر به این راضی نیست. می‌خواهیم وزن ادعای الف را بیشتر کند و قدرت ادعای ب را کمتر. از نبرد ادعاها به نبرد گوینده‌ها می‌کشاند. مخاطب میان این دو باید قضاوت کند. روشن است که مخاطب در وزن کشی یک «متخصص» و یک بی سواد حق را به متخصص می‌دهد. خبر را نگاه کنید. اسم و القاب یک طرف حدود بیست کلمه است و اسم و لقب طرف مقابل دو کلمه. در تمام خبر نفر اول با القاب دکتر، استاد، پژوهشگر و … یاد می‌شود؛ نفر دوم یک بار با لقب «حجت الاسلام» و بار دیگر بدون آن و تنها با نام ذکر می‌شود. فرد الف که دعوت کننده به مناظره است خود به این وزن کشی نیز دامن میزند. او خود را «متخصص تاریخ» می‌داند و فرد مقابل را اینگونه معرفی می‌کند: « ایشان که سواد تاریخی ندارند و اگر دارند همان معمول مطالعات شخصی است.» داستان هنوز تمام نشده است. خبر با پاسخ و رد ادعای نقویان پایان نمی‌یابد. در انتها نویسنده خبر، آثار حجة الاسلام دکتر را می‌شمارد. پنج کتاب و سیزده مقاله او را برای مخاطب معرفی می‌کند. واکنش مخاطب چیست؟

مخاطب با دو ادعا مواجه است. یک ادعا از فردی است که عناوین قبل و بعد اسمش یکی دو خط است. نیمی از متن خبر، برشمردن کتاب‌ها و مقالات اوست. خود را متخصص می‌داند. سمت دیگر ادعا از فردی است که تنها یک لقب دارد و آن هم لقبی در درجات پایین علمی و در متن خبر هم او ناآگاه به تاریخ خوانده می‌شود. واضح است مخاطب تحت تأثیر القاب و عناوین و نوع تنظیم خبر قرار می‌گیرد. خبر می‌توانست تنها با مستندات تاریخی حق را به الف بدهد و مخاطب را قانع کند. اما به این بسنده نمی‌کند و نزاع را نه به قدرت استدلال‌ها بلکه به عناوین گوینده‌ها می‌کشاند. یک سو را بالا می‌برد و یک سو را پایین. گویا یک سوی میدان دیگو آرماندو مارادونا ایستاده است و یکسو دیکارموی قناری فروش یا مسابقه سرعت بین بوگاتی ویرون و پیکان گوجه‎ای.

منتشر شده در شماره ۲۴ روشن

برو که هر که نه یار منست بار منست

نوامبر 5, 2015

«هر کس با ما نیست، بر ماست.» این را بوش پس از یازده سپتامبر گفته بود. گروه سومی وجود نداشت، آن‌هایی که همراه نبودند، دشمن بودند. «یا این یا آن»؛ راه سوم نفی می‌شود. نفی راه سوم یا راه‌های دیگر اشتباهی تکرارشدنی در زندگی ما و گفته‌ها و عمل سیاستمداران است. «آبی هستی یا قرمز؟» پیشفرض این پرسش این است که هر ایرانی یا طرفدار پرسپولیس است و یا استقلال؛ تیم‌های دیگر نفی می‌شوند. نمونه ای که این روزها در گفتگوهای سیاسی به چشم می‌آید، نزاع حامیان و مخالفان توافق هسته ای است. یکی از مخالفان ایرانی توافق هسته ای در ابتدای نقدی که بر توافق نوشته است،می‌گوید : «خواندن این مطلب برای سه دسته گروه بی فایده است. خارج نشینان در پی بازگشت بی درد سر و نیازمند اثبات وفاداری به نظام اسلامی و دوم بهره مندان از فرصت‌های اقتصادی ناشی از برداشته شدن تحریم و سوم نسل جوان پرورش یافته در تاریخ و تبلیغ …» لُب حرفش این است یا مخالف توافق هسته ای باید باشی یا فرصت طلب و جاهل و … تا یادم نرفته بگویم عبارت «سه دسته گروه» اشتباه است. همین شیوه استدلال را می‌توان در کلمات موافقین توافق دید «یا موافق توافقی و یا جنگ طلب و طرفدار تحریم». یا این سخن: «مخالفین ایرانی توافق یا جنگ طلب هستند و یا از بنگاه‌های حامی اسرائیل پول می‌گیرند.» شک نکنید که کسانی پیدا می‌شوند که به خاطر پول یا جنگ طلبی علیه توافق هستند؛ شک نکنید، اما این نمی‌تواند دلیلی باشد که هر کسی مخالف توافق بود یکی از این دو گروه است. احتمال دارد با استدلال به این مخالفت رسیده باشد. همانطور که این سخن که خارج نشینان موافق توافق یا فرصت طلبند یا جاهل، بویی از حقیقت نبرده است. بسیاری از موافقین توافق، نه فرصت طلبند نه جاهل؛ دلیلشان برای موافقت، صلح طلبی و نفی تحریم و در نتیجه کم شدن رنج مردم ایران است.

«یا این یا آن»، مغالطه ای است که در این استدلال‌ها رخ داده است؛ «یا زنگیِ زنگ یا رومیِ روم». در این مغالطه انحصاری نادرست رخ می‌دهد، احتمال سوم نفی می‌شود. میان زنگی بودن و رومی بودن، فاصله زیادی است میان زنگبار و روم؛ فاصله ای میان سیاه و سپید. مغالطه یا این یا آن را، مغالطه سیاه و سپید نیز گفته‌اند به زبان امروزی تر صفر و یک. غیر از صفر و یک، سیاه و سفید چیز دیگری دیده نمی‌شود و این ندیدن نقطه مغالطه است. نمی‌توان درباره سرخی روی پیراهن گفت: «این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است» شاید «یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‌ست». بسیاری اوقات احتمال سوم هم هست.

مغالطه یا این یا آن، یک قیاس استثنایی است. میان گزینه الف و ب محدود می‌شود. اگر الف باشد، پس چنان و اگر ب باشد پس چنین. اگر موافق توافق باشی پس فرصت طلب و جاهلی و اگر مخالف پس طرفدار حقوق بشر. یا یار منی پس بمان یا بار منی پس برو «برو که هر که نه یار منست بار منست».

گاهی شکل پنهانی از این مغالطه در گفتگوها دیده می‌شود. مثلاً کسی بگوید من موافق بازگشایی سفارت انگلیس هستم و بشنود پس تو مخالف سیاست‌های استعماری روباه پیر نیستی. نوعی دوگانگی میان موافقت با بازگشایی سفارت و مخالفت با سیاست‌های انگلیس در این پاسخ دیده می‌شود. همین را در گفتگوی میان اپوزوسیون مخالف و موافق توافق هسته ای می‌بینیم. مخالف توافق می‌گوید موافقین توافق با سیاست‌های حکومت همراه و همگام‌اند. به این معنا که یا اپوزوسیونی یا موافق توافق. ساده است که بگوییم راه سومی هم هست. برخی افراد هم موافق توافق‌اند هم مخالف اپوزوسیون.

مغالطه در مرزهای تشبیه

ژوئیه 29, 2015

اکبر هاشمی گفت: « نقدینگی خودش یک عامل خطرناک و ویروسی است که در جامعه ما افتاده. آن ۸ سال کافی است برای این که مدت‌ها مثل هاری در بدن جامعه ما دائماً تزریق سم بکند. مثل مرض هاری این حالت را دارد به جامعه ما می‌دهد و همش هم شعار بود.»

عبدالرضا داوری در واکنش به کلمات هاشمی، نامه ای سرگشاده نوشت و سخن هاشمی را « فحاشی به خادمان مردم» می‌خواند. گزارش داوری از کلمات هاشمی اینگونه است: «در اظهاراتی غیربهداشتی که دیروز سایت رسمی‌تان به نقل از جنابعالی منتشر کرده، دولت نهم و دهم را به یک «سگ » تشبیه کرده‌اید که جامعه ایران را به بیماری «هاری » مبتلا کرده است!»

کمی درباره تشبیه بگوییم. تشبیه مانند کردن چیزی به چیز دیگر است. «میلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس/غمزت به نگه کردن آهوی رمیده». گفته‌اند که تشبیه چهار رکن دارد: مشبه، مشبه به، ادات تشبیه، وجه شبه. مثلاً اگر روی یار را به آفتاب تشبیه کنیم، روی یار مُشبَّه است یعنی آن را به چیز دیگر شبیه کرده‌ایم. آفتاب «مُشبَّه به» است یعنی چیزی را به آن شبیه دانسته‌ایم. واژه‌ها و ادات تشبیه مانند مثل، شبیه، مانند و .. و در آخر «وجه شبه»؛ زیبایی روی یار و زیبایی آفتاب وجه شبه است؛ یعنی آن دلیل و آن وجه و علتی که باعث شده ما میان این دو چیز شباهت ببینیم. اما سعدی روی یار را به آفتاب تشبیه نمی‌کند: « تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب/کائن مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست»

یک نکته مهم در فهم تشبیه که اگر آن را لحاظ نکنیم به دام کژفهمی خواهیم افتاد، این است که مرزهای تشبیه را وجه شبه مشخص می‌کند و فراتر از آن نمی‌رود. اگر گفته شده راه رفتنت مانند خرامیدن طاووس است، تنها شیوه راه رفتن تشبیه شده است و نگفته است تو یک پرنده هستی و پر داری. یا اگر در اشتباهی بزرگ روی یار را به آفتاب یا ماه تشبیه کردیم، فقط از همانندی زیبایی سخن گفته‌ایم نه از غروب و طلوعش و یا سنگی بودن ماه و آتش بودن خورشید؛این‌ها را نگفته‌ایم. « امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم/تو خوب تر ز ماهی، من اشتباه کردم» این اشتباه را تکرار نکنید. اگر کسی بگوید «شتر در خواب بیند پنبه دانه» نگفته است که او شتر است و کوهان دارد و در بیابان‌ها راه می‌رود؛ تنها و تنها از خیال واهی سخن گفته شده است. یا میگویند که دهان شیر بدبو است و مگسان گرد دهانش می‌چرخند؛ اگر به کسی گفتیم مثل شیر شجاعی، شک نکنید از بوی بد و مگسان گرد دهانش چیزی نگفته‌ایم. در یک کلام: تشبیه مرز دارد و مرز آن را وجه شبه مشخص می‌کند. مثل شیر شجاعی به معنای در جنگل زندگی کردن، چارپا بودن، وحشی و درنده بودن و بدبو بودن دهان نیست؛ تنها سخن از شجاعت است.

برگردیم به سخن هاشمی و گزارش داوری درباره آن؛ هاشمی گفته بود نقدینگی در دولت قبل مثل بیماری هاری به جامعه دائماً تزریق سم کرد. مانندی و شباهت نقدینگی در آن دولت و بیماری هاری –به نقل هاشمی- تزریق دائمی سم است یکی در بدن و دیگری در جامعه. تشبیه در همینجا تمام می‌شود و فراتر نمی‌رود. اما داوری، معنای جدیدی در ادامه این تشبیه از کلمات هاشمی برداشت می‌کند. او می‌گوید هاشمی دولت نهم را به سگ هار تشبیه کرده است. این معنا اگر برداشت شود، معنایی توهین آمیز است. اما کلمات هاشمی بدون این برداشت، یک تشبیه است که می‌تواند درست باشد یا غلط؛ کسی که از اقتصاد می‌داند باید نظر بدهد.

اینجا مغالطه تحریف رخ داده است. معنایی دیگر و غریبه به کلمات داده شده است؛ معنایی که نیست. در تشبیهات بسیار این تحریف رخ می‌دهد و معنایی فراتر از مرزهای تشبیه به تشبیه داده می‌شود. نمونه جنجالی فرارفتن از تشبیه و تحریف آن را در داستان ساختگی حرام زاده خواندن احمدی نژاد می‌توان دید. روحانی ای حکایتی را نقل می‌کند و می‌گوید: شایع شده بود که فردی امام زمان را می‌بیند که چپق می‌کشد و … وقتی از آن فرد می‌پرسند می‌گوید کذب است. اما مریدان میگویند امام زمان را می‌بیند اما از حرامزادگی‌اش دروغ می‌گوید. این روحانی به هیچ وجه حرامزادگی را به احمدی نژاد نسبت نداده بود؛ بلکه مریدی از مریدان حکایت، به مرادش گفته بود. اما رسانه‌های حامی احمدی نژاد جنجال بزرگی بپا کردند و حتی رجانیوز خواستار حد قذف برای آن روحانی شده بود.


در شماره شانزدهم روشن منتشر شده است.