چند کلمه برای فرهاد خسروی

دسامبر 20, 2019

بر شانه‌های خسته‌اش
هیچ پرنده‌ای ننشسته بود
و هیچ دستی عاشقانه آن را لمس نمی‌کرد
بندهایی سخت تنیده و پیچیده در یکدگر
به رنگ خستگی گندم‌زار پس از هجوم داس‌ها
زخم می‌زدند بر شانه‌های خسته‌ای
که هیچ دست عاشقانه‌ای بر آن ننشسته بود

جعبهٔ جادوی خاموشِ خفته در لفاف‌های گرم و نرم
نوجوانی‌اش را خم می‌کرد
تنِ افراخته‌اش را می‌شکست
و شادی‌های جنون‌وار کودکی‌اش را به یغما می‌برد

و هزار مژدهٔ خفته در گلوی جعبهٔ خاموش جادو

تازیانه‌های باد در ستمگری زمستان
بر تن رؤیاهایش می‌نشست
و آرزوهایش گام به گام غرق می‌شدند
در سپیدی بی‌کران برف‌ها
و مرگ شبیه سپیدی بی‌کران است
زمین سپید
آسمان سپید
و تازیانه‌های سپید باد بر چهره‌ای که همهٔ رؤیاهایش را گم کرده بود

جعبهٔ خموش جادو
خفته در لفاف‌های گرم و نرم
تن کودکی را خم می‌کرد
در گلویش هزار نوید خفته
مردی از مردان سیاست
مژده می‌سرود
مادری گیسوان دختری را شانه می‌کرد
و پدری برای‌شان غزل می‌خواند
پسرانی پر از تبسم
کنار هم در انبوه زرق و برق فروشگاه‌ها
تکه‌ای سیب‌زمینی می‌خوردند
و شادی مستانه می‌کردند
«لحظات خوشمزه»

اینچ‌های هولناک جعبهٔ جادو
قد کودکی را کمان می‌کرد
با هزار شادی دروغ خفته در صفحهٔ سیاهش
با هزار مژدهٔ بهشت خفته
رؤیاهای کودکی را خفه می‌کرد

در تازیانه‌های ستمگر زمستان
در زیر هزار بهشت شداد خفته در جعبه‌ای خاموش
کودکی همهٔ رؤیاهایش را گم می‌کند
همهٔ زندگی‌اش را
با مشت‌های بسته یخ‌زدهٔ
و هنوز هزار هزار رؤیای فریبای رنگین در گلوی جعبهٔ جادوست

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s