اعتماد، باباها، بچه‌ها

آوریل 20, 2011

پنجاه روز است آپارتمان‌نشین شده‌ایم. هم‌سایه‌ها بیش‌تر هم‌سایه‌اند و حتی گاهی شریک. راه‌روها و حیاط بزرگ و باغ‌چه‌ها و پارک‌بازی وسط محوطه، ملک مشاع همه‌مان است. بچه‌ها بدون هیچ ترسی، دوست شدند. احمد و فاطمه شب‌ها از هانیه و محسن و دوستان نو دیگر تعریف می‌کنند. شادیِ را در روایت‌شان می‌توان دید.

من، تنها با هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا دوست شده‌ام. هم‌زبانیم. بهانه‌ی دوست‌شدن‌مان قطعی تلفن بود که فهمیدم از لرهای خودمان است و دوستان مشترک فراوان داریم. وقتی توی تاب فاطمه را هل می‌دادم، در تاب بغل، پدر کوثر دخترش را هل می‌داد. این دومین برخوردمان بود. سلام و پرس‌وجوی احوال و دیگر واژه‌های الکیِ بی‌معنای تعارفات رد و بدل شد و چند سؤال که هم من جوابش را می‌دانستم و هم بابای کوثر. وقتی رفت، دیدم حرف‌هامان چقدر محتاطانه و محافظه‌گرانه بود. فاطمه و کوثر خیلی زود با هم دوست شدند و به‌هم اعتماد کردند. هنوز با احتیاط با بابای کوثر و دیگر باباهای مجتمع سلام می‌کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s