دردهای شیرین

مارس 29, 2011

سه چهار روز است بسیار ناخوشم. سراسر در رخت‌خواب افتاده‌ام. توان ایستادن ندارم. نمی‌توانم چیزی بخورم و اگر بخورم بالا می‌آورم. همه‌ی بدنم کرخت است. انگار هزاران هزار سوزن پی‌درپی در سراسر پوستم فرومی‌رود. پیشانی‌ام پر درد است. چشم‌هایم باز نمی‌شود.

این همه درد و زجر برای من شیرین است. شیرینی و دل‌انگیز بودنش به خاطر یک خیال است. خیالی که شاید واقعیت نداشته باشد. درست قبل از این‌که من بیافتم، دخترم مریض بود و ناخوش. دعا کردم دردهایش را من بچشم. نمی‌توانستم دردکشیدن دختر دوساله‌ام را تحمل کنم. نمی‌دانم اتفاق بود یا به خاطر آن دعای من، اما دخترم خوب شد و من بیمار. اما من در خیال خودم، این دردها را، زجرهایی می‌دانم که قرار بود، دخترم بکشد.

معنایابی درد و زجر، درد را تحمل‌پذیر می‌کند و حتی شیرین.

Advertisements

4 پاسخ to “دردهای شیرین”


  1. سلام

    آفرین به شما ، ای کاش به جای ن از خدا می خواستید که دخترتان را شفا دهد.

    حالا من دعا می کنم:
    خدایا، ای الهی که اسمت دوا و ذکرت شفاست، درویش ما را شفا ببخش.

    عاقبت بخیر باشید…خودتان و دختر گلتان

    دوست داشتن

  2. محسن Says:

    خیالی که شاید واقعیت نداشته باشد،‌ اما «باورش» شیرین است…
    سالم باشی و آرام درویش.

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s