دیدارهای تلخ

مارس 26, 2011

یادم نیست آخرین باری را که دیدمش یا باهاش سلام و علیک کردم. مطمئنم بیش از ده سال است. فقط می‌شناختمش مثل بسیاری دیگر از آن مدرسه‌ی هشت‌صد نفری اول بلوار امین. توی تاکسی بیست دقیقه‌ای هم‌جاده بودیم. این دیدارها، دیدارهای پس از ده-دوازده سال،تلخ هستند. نمی‌دانم گفت‌وگوی این دیدارها چطور همیشه به مرگ دوستان می‌رسد.

از آن جمع بزرگِ همه جوان، در این سال‌ها هفت‌هشت نفر مُرده‌اند. من هفت‌هشت نفرشان را می‌دانم. شاید خیلی‌هاشان رفته باشند دیار خودشان ودر آن‌جا مرده باشند و کسی هم خبردار نشده باشد. فقط یکی را نمی‌دانستم مرده است. یزدی بود و سر فوتبال کل‌کل می‌کردیم.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s