برای چشم های ویرانت

فوریه 16, 2011

زمین طغیان کرد. همان وقتی که که زیر آسمانِ چشمک‌زنِ شب روی تخت چوبیِ زواردررفته توی حیاط پر از نخل‌مان به تو فکر می‌کردم. تمام شب بیدار بودم تا زمین طغیان کرد. تمام خیابان‌ها را دویدم، تمام کوچه‌ها پس‌کوچه‌ها را تارسیدم دم خانه‌ی ویران‌تان. می‌دانستم توی همان اتاقی خوابیده‌بودی که شب‌ها از سر کوچه سَرَک می‌کشیدم تا ببینم چراغ روشن است یا نه. چراغش روشن بود یا نه برای من طرد شده فرقی نداشت. فقط می‌خواستم بدانم چشمانت باز است یا نه. تنهای تنها از زیر آوار کشیدمت بیرون. پدر و مادر و برادرت را هم خودم بیرون آوردم. نمی‌توانستم نگاه کنم به چشم‌های بسته‌ی برادرت. برادرت مرده بود. پدر و مادرت مرده بودند. تو زنده بودی. تازه آفتاب آمده بود بالا. تو زنده ماندی اما زیبایی‌هایت زیر سقف فروریخته اتاقت جا ماند. گونه‌هات، چهره‌ات ویران شده بود و چشم‌هات بی‌عشوه و ناز بودند. اما تو زنده بودی و هستی. هنوز وقتی زیر آسمان روی تخت چوبی خیره می‌شوم به آن بالا به فکر توام. هنوز می‌ایم سر کوچه‌ی ویران‌تان سرک می‌کشم. هنوز تو توای.

این نوشته را از  آفریننده‎ی نازنین این واژگان الهام گرفتم.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s