مثل یک مرد بزرگ آرام

فوریه 15, 2011

زد توی گوشش. خیلی محکم. عینکش دو سه متر افتاد آن‌ورتر. گونه‌اش سرخ شده بود انگار ابر دم غروب آفتاب. می‌دانستم هیچی نمی‌گوید و هیچ‌کار نمی‌کند و آرام می‌رود عینکش را برمی‌دارد و می‌زند به چشم‌هایش و یواش دوباره سؤال‌هاش را می‌پرسد. همان دو سؤال آرام و منطقی را که جوابی جز سیلی نداشت. تمام باورهای طرف را خراب کرده بود و هیچ جوابی برایش نبود. از همه‌مان بزرگ‌تر بود و بیش‌تر می‌دانست و مردتر بود و افتاده‌تر و ساکت‌تر. هیچ نگفت. آرام رفت عینکش را برداشت. برگشت. نگاه کرد به طرف. نه خشمی توی صورتش بود، نه تشویشی. مثل همیشه. اما سؤالش را نپرسید. توی چشم‌هاش شک بود. تردید داشت بپرسد. لب‌هاش را می‌گزید و نمی‌گزید. ساکت ماند. یک‌هو انگار آتش گرفته باشد فریاد کشید اگر زورم می‌رسید حسابتون رو می‌رسیدم. زورش می‌رسید. می‌توانست هر چهار پنج‌تایشان را لت و پار کند. خودش نبود. اگر خودش بود مثل یک مرد بزرگ آرام به حرفش ادامه می‌داد انگار هیچ نشده باشد. از فریادش بوی شکست می‌آمد. خودش نبود.

دو سه روز بعد ازش پرسیدم. همان لبخند یواشکی را زد. جواب نداد. گفتم خودت نبودی. گفت نه نبودم. اصرار کردم. گفت نمی‌خواستم جوابش را بدهم. خواستم نشان دهم هیچی نشده و نه تو سیلی زده‌ای و نه من سیلی خورده‌ام. نگاه کردم به چشم‌هاش، شکست خورده بود. اگر دوباره سؤال می‌کردم کوچک می‌شد. جلوی همه‌ی دوست‌هاش. آرامش من محکم‌تر از سیلی‌اش بود. اگر  می‌زدمش باز کوچک می‌شد. بالاخره خودش می‌فهمد نادانی کرده. داد زدم تا خیال کند پیروز شده است. پیش چشم دوست‌هاش خوار نشود. خودش بعداً می‌فهمد اشتباه کرده.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s