سفر با او که دوستش نداریم

فوریه 12, 2011

اگر اسماعیل بیاید، شادی‎هامان زهر می‎شود و خنده‎هامان رسمی و دروغ. اردو نیست که هر کس و ناکسی بیاید. می‎خواهیم پنج شش تایی برویم و بخندیم و خوش باشیم.

این را علی گفت وقتی می‎خواستیم برویم بیابان‎گردی. همان حلقه‎ی مخفیانه‎ی پر از محبت‎مان. نمی‎دانم اسماعیل چطور بو کشیده بود و گردن‎بارمان شده بود.

من بیابان‎ها را بیش‎تر از کوه‎ها دوست دارم. بچه‎ی کوهستان هستم و بالای کوه دنیا آمده‎ام. نصف آسمان نوجوانی و خردسالی‎ام را زاگرس تسخیر کرده بود. اما بیابان‎های بی‎چیز را بیش‎تر دوست دارم. بیابان‎ها انگار شبیه‎ترند به خدا.

قرار شد رأی‎گیری کنیم. ازشش نفر، شش نفر به نیامدن اسماعیل رأی دادند. علی و داداشش معلوم بود که با اسماعیل خوش نیستند. من با رأی علی موافق بودم تا شادی‎هایش زهر نشود. دانای کل نیستم تا بدانم آن سه‎ی دیگر چرا به نیامدن رأی دادند. اسماعیل باید با ما می‎آمد بیابان‎گردی. قانون حلقه‎ی پر محبت‎مان بود. باید هر چیز را که خلاف طبع‎مان بود می‎پذیرفتیم و تحمل می‎کردیم. این راز امروز فاش شده است. دیگر حلقه‎ای نیست.

اسماعیل آمد. تحملش کردیم. همه‎ی خنده‎هامان را نکردیم. گاهی شادی‎هامان زهر شد. رسمی شده ‎بودیم. خوش‎حال بودیم. سختی بودن با کسی که دوستش نداشتیم لذتی داشت که راحتی با دوستان ندارد.

Advertisements

یک پاسخ to “سفر با او که دوستش نداریم”

  1. اسماعیل Says:

    منم همیشه تو هر جمعی اسماعیل بودم
    دیگه خیلی منزوی شدم
    حتی تو نت هم نمیتونم وارد جامعه ای بشم و نظربدم
    ته خطم..

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s