وسعت سخاوت‎های‎مان

فوریه 6, 2011

توی پیاده‎روی تنگ صفائیه، چهار نفری راه می‎رفتیم و از معنای زندگی کافکا می‎گفتیم. گاهی برای شادی محفل روشن‎فکری‎مان همه «ها» می‎کردیم و هاهای‎مان ابر می‎شدند و در هم می‎پیچیدند و محو می‎شدند. مردمی که از مقابل می‎آمدند، باید راه‎شان را کج می‎کردند تا حلقه‎ی اندیش‎مندانه‎ی‎مان را بهم نزنند. وقتی حرف‎ها توی هم گم شد، قرار شد «ها»ی هر کس درازتر باشد گوینده باشد. ها کشیدیم و ابرهای ممتد از لب‎هامان فوران کرد. هیچ‎کس نفهمید کدام ها درازتر بود، یادمان رفت. پسری ده دوازده ساله جلوی چشمانمان روی موزاییک‎های سرد بی‎رحم صفائیه نشسته بود. ترازوی کوچکی روبرویش. کتش را درآورده بود و انداخته بود روی پاهایش.  عیان می‎لرزید. هاهامان گم شده بود توی هوای نم‎ناک. دل نازک‎مان لرزیده بود. بدون هیچ سخنی ایستادیم و بدون هیچ قراری خواستیم گوشت و استخوان و انبوه لباس‎های گرم و متعلقات اضافه را وزن کنیم تا لرزیدن پسرک «معنا» یابد.

–          وزنه نفری چند
–          سیصد تومن

–          همه جا که صد تومنه

–          برا من دیجیتاله

–          خیلی گرون می گی. نمی خایم

حلقه‎مان راه می‎رود. دوباره ها ‎می‎کنیم. هاهای معنادار. مهم‎ترین مسأله‎ی فلسفه‎ی کافکا «خود»کشی است.

Advertisements

2 پاسخ to “وسعت سخاوت‎های‎مان”

  1. محمد جواد كاظمي Says:

    زندگي روزمره با عينك فلسفي و بيان ادبي!
    جمع اين سه با قلم تو مايه مي گيرد.
    زيبا بود.

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s