در باب رفیق ناباب

ژانویه 30, 2011

فوتبال جمعه شب‎ها ستم ناپیدایی است به خانواده که با یک لبخند حل می‎شود. فوتبال ورزش خوبی است، خیلی خوب. نه به خاطر دویدن وبردن و تفریح، به خاطر زیر و رو شدن انسان. فوتبال سراسر برخورد است، برخوردهای خوش و ناخوش. آرام‎ترینِ دوست‎ها پرخاش‎گر می‎شوند و شاعر واژه‎های شیک داد و بیداد خواهد کرد. گاهی داوری -که خودمان هستیم-اشتباه می‎کند وگاهی نمی‎خواهد بپذیرد وگاهی این‎ها پی در پی خواهند شد. من یا تو -فرقی نمی‎کند- آمده‎ایم خوش باشیم و ورزش کنیم و حتی ببریم، اما پشت هم اتفاقات علیه ماست. حریف واقعیت را نمی‎پذیرد، گل‎های ما را قبول ندارد و اگر مجال باشد لگدی به ساق پای‎مان می‎زند. در یک تفریح به ما ظلم می‎شود و آسیب می‎رسد. گفته بودم زیر و رو خواهیم شد.

همیشه به این روشنی نیست، گاهی تلنگری یا حتی بیشتر لازم است تا بفهمیم در اشتباهیم. هفته‎های اول فوتبال، گاهی ناگهان همه می‎خندیدند و من نمی‎خندیدم. نه این‎که نفهمیده باشم چه شده است. همان چیزی را می‎دیدم که دوستم می‎دید، برای من خنده‎ای نداشت. اینکه کسی می‎خواهد شوت بزند و توپ از زیر پایش رد شود و پایش فقط هوا را لمس کند چیز خنده‎داری نبود. هیچ شگفتی‎ای که لب‎ها را باز کند توی رد شدن توپ از میان دو پای دروازه‎بان حریف نبود. سُر خوردن یک بازیکن اصلاً قهقهه زا نبود. حتی یکی دوبار به خودم جرآت دادم و پرسیدم چرا می‎خندید و البته سؤال من بساط خنده‎ی نویی بود.

الآن دو سالی است که جمعه شب‎ها می‎رویم فوتبال. همه‎ی چیزهایی را که روزی برایم هیچ جذابیتی نداشت برایم خنده‎آور شده است. از افتادن یک بازیکن می‎خندم و لائی خوردن دروازه‎بان لذت آور است و به بد شوت کردن دیگری نگاه مسخره می‎کنم. شاید یکی دو خنده‎ی اول برایم ناراحت کننده بود، اما دیگر به این‎که این خنده‎ها خنده‎های خوبی نیستند فکرنمی‎کنم. گاهی یک تلنگر لازم است یا حتی بیشتر.

تلویزیون برنامه‎ی لحظه‎ها دارد یا یک چیزی به همین اسم. مردی از اسب می‎افتد وصدای خنده پخش می‎شود و بینندگان محترم هم حتماً می‎خندند. سورتمه‎ی مرد و زنی می‎خورد به سنگی پنهان زیر برف‎ها و چند وارو نیم‎وارو توی آسمان می‎زند و کرکر خنده بلند می‎شود.

پسرم کنارم نشسته است و دخترکم. بغض کرده‎اند. پسرکی از دوچرخه می‎افتد توی گودال آب. تلویزیون قهقهه می‎زند. بچه‎های من گریه می‎کنند. بچه‎های من به دردهای دیگر انسان‎ها نمی‎خندند. من خجالت می‎کشم. تلویزیون هنوز قهقهه می‎زند. بینندگان محترم می‎خندند. صدای گریه‎ی بچه‎ها بلندتر می‎شود. گاهی تلنگری لازم است. تلویزیون را خاموش می‎کنم. شاید اینترنت را هم خاموش کنم. شاید فوتبال را. چه قدر رفیق ناباب داریم.

پ.ن
این نوشته را درباره ی فوتبال و اخلاق هم بخوانید.

Advertisements

یک پاسخ to “در باب رفیق ناباب”


  1. سید جواد برکچیان و محمد ابرقوهی و شیخ مهدی قزوینی و تو طاقت ندارم تا صبح سر کنم همین حالا برو فیس بوک برام نشانی بگذار صدات رو می خوام بشنوم

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s