سل

ژانویه 25, 2011

سفره‎ی تهیِ حنجره‎ام
مهمان دارد
ناخوانده؛
همه‎ی عشیره‎ی سرفه‎های خشک

چه قهقهه می‎زنند
پس سکوت زبان

صفیر رگبار شادمانی‎شان
خلوت لب‎ها را می‎گزد

انگار در ملحفه‎ای مه‎آلود
مثل دود قطار
پنبه‎ی جان را
حلاجی می‎کنند
در این غروب لیزِ سرد.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s