نان و احساس‎های ناهویدای پستوی ذهن

ژانویه 4, 2011

لم داد به صندلی‎اش و با کمی غرور گفت: رفتیم جای نو، یک مستخدم می‎گیریم و سر جای‎مان جُم نمی‎خوریم و برا‎مان هی چای می‎آورد و لازم نیست منت توی تنبل را بکشیم.

شش نفریم و گاهی که یکی دو تا نمی‎آیند می‎شویم چهار پنج تا. هر روز یکی‎مان آبدارچی است. وقتی این را گفت، انگار شدم همان مستخدم که باید برای من و او و آن چهارتای دیگر چایی بریزد و بگذارد توی سینی و بیاورد جلوی‎مان و خودش قند را بگذارد کنار چایی دهن‎سوز. استکان‎های‎مان را بشوید و آخر سر میزهای شلخته‎مان را سامان دهد.

صدایم کمی بلند شد، من مخالف‎م، به خاطر احساس پنهان و محبوس در پستوی ذهن مستخدم، احساس خودکوچک‎بینی و شاید یک آرزوی ناگفته و حتی فکر نشده برای نشستن جای من و تو و آن چهار نفر دیگر.

و هم به خاطر احساس ناهویدا و زندانی در بن‎بست‎های تاریک ذهن من و تو و آن چهار نفر دیگر. خودبرتربینی و نگاه از بالا وقتی استکان چائی را می‎گذارد سر میز و من و تو تکان نمی‎خوریم.

اما اگر کسی بیاید و چایی بگذارد جلوی من و تو و استکان‎های‎مان را زیر آب بگیرد و سر میزمان را مرتب کند، شاید برای چند نفر نان ببرد سر سفره. تردید بی‎پاسخی است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s