روز بیست وششم- رؤیای سوخته

سپتامبر 6, 2010

آقای انشاءمان تخته را پاک کرد و نوشت «در آینده می‎خواهید چه شغلی داشته باشید؟» همان موضوع تکراری که باید هر سال می‎نوشتی‎اش کنار علم بهتر است یا ثروت و تابستان‎تان را چگونه هدر دادید.
وحید  که سیاه بود و خوش‎گِل، پدرش بی‎چیز بود و خودش خوش‎صدا و خانه‎شان یک محله پایین‎تر از خانه‎ی ما بود، رفت پای تخته و انشاءش را خواند. یادم نمی‎آید چه بود. اصلاً مهم نبود که یادت بیاید. آخرش محکم گفت » من می‎خواهم رئیس‎جمهور شوم.» همه خندیدند و خنده‎هاشان پر بود تمسخر. من نخندیدم و شاید تهِ دلم آرام گفتم آفرین. به خاطر بی‎چیزیِ بابایش و سیاهیِ صورتش خندیدند و من نخندیدم.
من همیشه انشاء می‎خواندم سر همه‎ی زنگ‎های انشاء. ایستادم روبه‎روی بچه‎ها. واژه‎های انشاءم انگار چرخ‎های روغن‎کاری نشده بود و بد جلو می‎رفت. ترسیده بودم از خنده‎های بچه‎ها، خنده‎های پر از استهزاءشان. از هر چند خط یکی را نمی‎خواندم. هیچ‎گاه این جمله‎ی انشاءم را نخواندم » من می‎خواهم رئیس دنیا شوم.» و نگذارم کسی شب گرسنه بخوابد و خیلی پول بدهم به بابای وحید. این بدترین انشاء تمام زنگ‎های انشاءم بود.
هنوز گاهی تهِ رؤیاهای سوخته‎ام رئیس دنیا می‎شوم و با وزیرانم می‎رویم توی تاکستان و انگور می‎چینیم و کسی نمی‎داند من رئیسم یا باغ‎بان یا کارگر و همه‎ی مردم غذا دارند و چه انگورهای خوش‎مزه‎ای.
این رؤیاها همه‎شان سوخته است. امروز بزرگ‎تر شده‎ام. و رؤیاهام هم بزرگ‎تر. تمام رؤیاهام خلاصه می‎شود در ناعصیان‎گری و گاهی که از خودم دل‎سردم، آرزو عوض می‎کنم؛ پسرکم و دخترکم عصیان‎گر نباشند. تمام آرزوهام این است. آرزوهایی سوخته.

الان از وحید هیچ خبری ندارم. باید از عباس بپرسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s