روز ششم

آگوست 16, 2010

نه مرد برخاست

نه زن.

جز مورچه‎ای که تکه نانی ریز

دهانش بود،

سر سفره‎ی سحر

هیچ نبود

آه مرد، زیر پتو

گم شد توی

دعای سحر گل‎دسته‎ی شصت متری

با کاشی‎های معرق اصفهان.

شاید تو شنیده باشی.

2 پاسخ برای “روز ششم”

  1. رند Says:

    این بدترین تشبیه
    و بی انصاف ترین تشبیه بود
    تو همان مرد متمردی
    که برای تمردت از کاه و کوه چیزی
    به مان رشته کوه می‌سازی

    لایک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s