نجوای روز چهارم- پسری که با کفش نماز خواند

اوت 26, 2009

فرشته‏ای که با بغضش می‏جنگید
چشم‏های نقره‏ای خیسش را
میان بال‏های شفاف پنهان کرد

و پسرک زیر چشمی
وقتی مکبر می‏گفت
الله اکبر
به بغل دستی‏اش نگاه کرد
وبه خاک افتاد
خدا خندید
گریه فرشته در آسمان پیچید

و مردی که چند متر پارچه بار بر سر داشت
و ادراکش در خشکسالیِ فهم غرق شده بود
به کفش‏های پسرک می‏خندید
و نمی‏دانست
باید خم شود و کفش از پای پسرک بکند
فرشته با بغض به پسرک خوش‏آمد می‏گفت

Advertisements

یک پاسخ to “نجوای روز چهارم- پسری که با کفش نماز خواند”

  1. سید محمد حسین Says:

    wowwwwwwwwwwwwww
    عالییییییییی بود فقط می تونم همین رو بگم :)))))))

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s