دار

آوریل 28, 2009

طناب آویزان را پشت سرش انداخت .سرم را بالا برد .
– زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .
– خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو فقط می خوای عقده‎ی اینکه بابا پوزتُ مالوند به خاک رو خالی کنی .
– دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون آویزونت می‎کنن .
طناب دار را تکان داد .نیشخند زد .
-زندگیت بند یک رکوع و سجود .
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . طناب ایستاد بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :
– قبول . چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . بوسیدمش . فریاد زد :
– من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .
**

مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .مردی بلند می‌خواند :
– بنا به حکم …
گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها .
– به جرم قتل عمد آقای بهرام …..
مادر زوزه می‌کشد .
____
بلندتر

Advertisements

2 پاسخ to “دار”

  1. ستیغ Says:

    من داستان کوتاه دیگری از شما خوندم. واقعا از سبک نوشتنتون خوشم میاد. با سلیقم جور در میاد. بعلاوه که قلب روانی دارید. البته من منظورم تو این داستان و داستان دیگری که حالا به جاش نظرم رو درباره اون هم خواهم داد.
    عذر میخوام اگر پر جسارت میکنم ولی برای داستان کوتاه این متن یک کم بیش از اندازه کوتاه بود. فکر کنم میزدید داستان کوتاهِ کوتاه بهتر بود و یا اگر میخواستید حتماً داستان کوتاه باقی بمونه، یک کم فضا سازی رو بیشتر میکردید و از موقعیت محیطی بیشتر میگفتید تا هم خواننده در فضا بهتر جا میگرفت و هم متنتون (از نظر اندازه) به داستان کوتاه نزدیکتر می شد. در هر حال خوشحال شدم از خواندنش.
    اگر حوصله خواندن بیهوده نویسی های یک ذهن فاسد رو داشتید به ستیغ سر بزنید:
    http://setigh.wordpress.com/

    دوست داشتن

  2. ستیغ Says:

    ببخشید تورو خدا ولی نتونستم برای مطلب کاملتر نظر بدم مجبور ظدم اینجا عینا ذکر کنمش:

    -زندگیت بند ِ یک رکوع و سجود ….
    خیای کنایه ی ظریفی بود.
    براتون توی ورد پرس، واسه همین پست هم نظر دادم. البته قبل از اینکه این رو بخونم با عجله نظر دادم.
    باید بگم واقعا کامل شد حالا. فقط جسارتاً یک جای داستان خیلی زیاد به گریه و زاری مادر پرداختید. من که با خودم گفتم:»خوب یک بار گفتی و تصویرش اومد تو ذهنم».
    ببخشید که زیادی حرف زدم. واقعاً خوشم اومد.
    اگر خواستید به داستانک های منم سر بزنید. فقط بگم که من تازه کارم.
    http://setigh.wordpress.com

    دوست داشتن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s