حرام زاده

دسامبر 27, 2008

سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی این سال هایی که کارتن خواب بود .از وقتی که آقا مرده بود هیچ وقت احساس گرما نکرده بود . جز زیر آفتاب تابستان . این قدر سرد بود که با شکم خالی  گرسنگی اش را نمی فهمید . خودش هم نمی دانست چرا شکایتی ندارد . تمام محل می دانستند حرام زاده است . خودش هم می دانست . نه کار بهش می دادند نه جا. و هیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند .  همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی است . چند سالی شاگرد آقاعلی بود  و جا هم داشت .آقا مرد و او بی پدرتر شد . هیچ وقت نفهمید چرا آقا به مسجد نمی فت و با اهل مسجد دوست نبود .با آن که خیلی مومن بود . شب خیلی سرد بود حتی سردتر از نگاه‎های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست برود مسجد و خادم مسجد گفته بود: نجس برو بیرون .
**
از دیوار رفت بالا. آویزان شد و پرید توی حیاط . دستگیره را کشید .در باز بود .دو بخاری روشن بود و خیلی گرم . نور کمی مسجد را روشن می کرد . نور آبی بود . رد نور را دنبال کرد. لامپ آبی در محراب مسجد روشن بود . خیره شد . حتی پلک هم نزد . هیچ احساسی نداشت . انگار غرق شده بود در بی نهایت . او خدا را دید .
**
نزدیک اذان صبح بود . خادم قفل در حیاط را باز می کند. لامپ آبی روشن نیست. بوی خوشی می آید .لامپ ها را روشن می کند .بوی خوش را دنبال می کند. کسی خوابیده است گوشه ی مسجد .با عصبانیت داد می زند .تکان نمی خورد. چند ضربه می زند تکان نمی خورد . بوی خوش می آید . حرام زاده مرده است.

————–

پ.ن : آدرس جدید متیل

پ. ن2: خیال نیوز

3 پاسخ برای “حرام زاده”

  1. yasetti Says:

    سلام:آزاده مرُد.یاد پیرچنگی مولانا به خیر.

    لایک

  2. زیــنــب بانــ ـــو °±° Says:

    آخــــــی . . .
    چه قشنگ !

    لایک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s