لبخند خشک مادر بزرگ

فوریه 5, 2008

آفتاب سرد می تابید به سرو صورت پر چینش. نشسته بود توی پیشتوی خانه‌ی کاه گلی‌اشان. حتی از گربه آتش گرفته خبری نبود. کسی نبود هم سخنش شود. اگر هم بود حوصله نداشت. خانه‌شان بالاترین خانه ی ده بود.ا ین چند سال خیلی خالی شده بود. جوان‎ها رفته بودند شهر و پیرمردها زیر خاک.گ اهی نگاه می کرد پایین ورفت وآمد مردم ده را تماشا می کرد. گاهی چشمش می‌افتاد به قبر مَردش. شاید نمه اشکی جمع می‌شد توی چشمها‎ش. وسر بر می گرداند.این روزها حوصله نداشت.حتی نمی‌خواست فکر کند به مَردش.

زمستان بود.باران بود.سرد.همه جا گل بود.همه ی مردم ده آمده بودند.حتی آنها که رفته بودند شهر.صدای گریه بود بیشتر بچه ها گریه کرده بودند.مه بود.کسی آن پایین دولا شده بود و سنگ  خواسته بود.بیرون آمده بود.صدای گریه بود.چند نفر با بیل گل ریخته بودند بر جسد بی‌جان مردش.هنوز باران بود ومه.

سرش را تکان داد.نمی خواست فکر کند به مردش. خواست بلند شود. نتوانست.درد بود در پاهایش.شبیه مورمور. لبخند زد.

زمستان است. آفتاب است. سرد است. مردم ده آمده اند حتی آنها که رفته اند شهر. صدای گریه است. کسی سنگ می‌خواهد. صورت بی جان را نگاه می کند. لبخند زده است. بیرون می آید. می گوید بریزید. خاک می‌ریزند روی لبخند خشک مادر بزرگ.

9 پاسخ برای “لبخند خشک مادر بزرگ”

  1. فدایی Says:

    با سلامعشق راستین!همین!

    لایک

  2. مینو!!! Says:

    سلام بابای احمدک!خیلی قشنگ بود نوشته ت….غمین و فسرده بود!حالیدم باهاش!شاد باشی!

    لایک

  3. اسیر Says:

    دوستت دارم وحشتناک…شاد زی

    لایک

  4. Drmy Says:

    سلام.متن زیبایی بود.متفاوت و جالب.موفق باشی.

    لایک

  5. اشکان Says:

    خوب همه نوشتن قشنگ بود!ولی من اینو نمی نویسم… شاید یا من خیلی خنگم یا خیلی سرم میشه(!!)کاش مادربزرگ ها هیچ وقت نمی مردن!یادمه وقتی که بچه بودم مادربزرگم وقتی یه کاری براش انجام می دادم بهم می گفت : مادرت داغت رو نبینه! من می پرسیدم یعنی زودتر از من بمیره … اونم گفت اره!!مادرا همشه زودتر می میرن!

    لایک

  6. لیلی Says:

    ashkamo dar avordi darvish!

    لایک


  7. درویش جان سلام!خوشحالم که دوستان رقیق القلبی داری.نثر خوب،ریخت خوب و محتوا به شدت نخ نما. نکته جالب و قابل تقدیر نوشته ات این است که با خواندن اش اصلا» نمی شود فهمید زغال فروشی.

    لایک

  8. خاتون Says:

    مینیمال هی شما خیلی قشنگندبه فکر چاپشون افتادین؟اگه نه به نظرم حیفه بخوان اینجا چاپ بشن

    لایک


  9. […] مادربزرگ چند وقت بعد مرد. مرگش را لمس کردم. گریه‌های مادر را دیدم، و سکوت ممتد مردمی را که خاک ریختن را روی جسمش نگاه می‌کردند. مرگ مادربزرگ برایم سخت بود. خیلی سخت. اما اعتراف می‌کنم بابابزرگ را بیش‌تر دوست داشتم. […]

    لایک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s