چهره ی نگران املت

دسامبر 18, 2006

۱.ديروز رفتم خوابگاه دانشجويي .گفتند شام بمان.بوي هميشگي اش را نداشت.چهره اش را كه ديدم آهي گفتم  و بالبداهه سرودم:

اي دوست چرا چهره ي املت نگران است….
چون گوجه گران است

رنگ چايي تو استكان زرد خزان است…
چون قند گران است

آب دماغ مشتي عباس باز روان است..
داروش گران است……
———————————————

8 پاسخ برای “چهره ی نگران املت”

  1. دانشجو Says:

    بنشین بر پوست خودت ای درویشاز کجا که من و تو در پی نانگول خوریم؟موفق باشیبه امید آزادی ایران و ایرانی

    لایک


  2. درویشی وسیاست….؟

    لایک

  3. فرشاد Says:

    با شعری که بداهه سروی خیلی حال کردم(بسی خندیدم)خانه دانشجویی است دیگر.

    لایک


  4. سلام درویش. از کی تا حالا درویشها هم املت میخورن؟! درویش هم درویشای قدیم. خب معلومه دیگه. وقتی درویش به جای پشم گوسپند! بره سراغ پوست پلنگ بهز این نمیشه! حق درویشایی مثل تو همینه که برید لای چرخای توسعه له بشید نه اینکه مورد مهرورزی قرار بگیرید. به هر حال امیدوارم تو هم یه روزی از کنج عزلت به درایی و بیای توی شهر پیتزا بخوری

    لایک

  5. محمد Says:

    سلام و درودمن از مرگ ندارم هراس اما نمی آید اجلبخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشیدشاد باشی.

    لایک

  6. مهدی Says:

    بشین بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…. قشنگ بود اخرش فشنگ بود

    لایک

  7. fantastico Says:

    ای به روحت. قشنگ انگیز نوشته بودی.ما که خوشمان آمد.شعرتم ناز بود. ولی به قول حسن درویشی و سیاست؟؟؟

    لایک

  8. دختر لر Says:

    سلامحالب بود .اما درویش زبان سرخ را نگاهدار که سرها از قبلش بو ی خون گرفته اند.

    لایک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s