این برهوت بیرنگ بیهمه چیز نه سرد است ،نه گرم . نه خوب است نه بد . هیچگاه هیچچیز نیست .در آسمان نه سیاه نه سفید این نیستی ازلی با خط بی خطی نه بزرگ نه کوچک نوشتهاند : ” هزار فرزند هم کافی نیست .” و انگار ننوشتهاند . نه من امید دارم از آن پردهای که آن ورش هستی نامتناهی است رد شوم و نه دیگران .اگرچه هرروز عدهای رد میشوند و از عدم رهانیده میشوند ، ولی از بینهایت اینجا -اگر جا باشد – کم نمیشود . روزگاری دسته دسته میرفتند در آغوش وجود و اینک تکتک . هیچ کس هیچگاه نفهمید چرا ؟
*
از ظلمات لزج بیرون آمدهام . انگار سوار دو تکه ابر درآسمان وجود پرواز میکنم . میتوانم حرکت کنم و دست و پایم را تکان دهم و میشنوم . همهمه است . چقدر هستی شلوغ است . احساس دارم . احساس نیاز ، فقر . میگریم . میگذراندم روی تخت سفیدی و کسی میکشاندم به سوی خودش . چشمانم را باز میکنم . نگاهم میکند و چیزی گنگ میگوید . هستی مهربان است .مرا میگذارد روی سیننهاش . سینه اش را میمکم . چشم میگردانم . پر از خط است . خطهایی که به هم میرسند و حصار میشوند و محدود میکنند . چشم میگردانم . قاب بزرگی است .نوشته است :” دو فرزند کافی است .”




8->
flash fiction همون داستان کوتاه کوتاه است